ارتباط با ما

دانشجو لینک ها

درباره آزادگی

شماره جدید آزادگی 

بایگانی


مقالات

سید ابراهیم نبوی

فدرال و فدرالیسم

حقوق بشر و میثاق های آن

ملاحسنی

 

نه خود مختاری! نه فدراليسم!
ايرانی متحد ، يكپارچه و دمكراتيك!!!

 

فرهاد عرفانی - مزدك

 

سه‌شنبه ١٣ مرداد ١٣٨٣

ايران ، از لحاظ تاريخی ، در مقطع حساس و خطرناكی قرار گرفته است. از يكسو با حكومتی روبرو هستيم كه همچون حكومت‌های گذشته (در طی حداقل بيست و هفت قرن) باتوسل به زور و خشونت و افكار ارتجاعی ، و همچنين غارت و چپاول ثروتهای ملی ، و بدون پايگاه مردمی ، سعی در ادامهء بقاء دارد. از سوی ديگر ، جهانی ، كه عرصهء تاخت و تاز چپاولگران و غارتگران بين المللی شده است و عملا جز معيار توازن قدرت ، هيچ معيار ديگری ، تنظيم كنندهء روابط بين دول ، و به تبع آن ، ملل ، نيست.
در اين بين ، مدافعين ملت ايران را داريم ، كه ظاهرا نقش مخالفين حكومت فعلی را بازی می‌كنند و قرار است ، نقطهء اميد مردم ، برای ساختن آينده‌ای بهتر باشند. اپوزيسيونی كه با همهء فداكاريها ، گذشت‌ها ، تلفات دادنها و حماسه آفريدنها ، از مشكلات عديده‌ای رنج می‌برد. مشكلاتی كه نه يكی - دو تا هستند و نه يك دليل و دو دليل دارند و نه چشم‌اندازی روشن ، حداقل در آيندهء نزديك ، برای اتحاد عمل ايشان ، وجود دارد. آنچه در اين ميان ، بسيار مهم بنظر می‌رسد ، دور انديشی رهبران اپوزيسيون ، در تشخيص اولويتها و به طريق اولی ، منافع ملی است. هر چند بر سر تعريف همين منافع ملی هم ، وحدت نظری وجود ندارد. متاسفانه بايد اذعان داشت يكی از موارد رنج آوری كه پيش تر از آن ياد شد ، همين نكته است. كدام نكته؟ ؛ بله... بيسوادی! تعجب می‌كنيد ، نه؟
تعجب هم دارد! در نظر عوام و صد البته اقشار ميانه ، با تحصيلات متوسط ، اصل براين است كه كسانيكه داعيهء رهبری يك جريان سياسی و يا روشنفكری را دارند ، طبيعتا بايد از حداقل اطلاعات در حوزه‌های مختلف برخوردار باشند. ولی متاسفانه اينگونه نيست. شايد تصور عده‌ای اين باشد كه با ليست كردن گروهی تحت عنوان دكتر و پروفسور و استاد و مهندس و... چه و چه و چه ، و يا روشنفكر چند كتاب ماركسيستی خوانده و زندان رفته و چهار مقاله نوشته ، می‌توان ادعا كرد يك جريان سياسی دارای رهبری فرهيخته! در تشخيص و مديريت يك راهبرد سياسی است، اما چنين نيست! در اينجا نمی‌خواهم به چرائی اين قضيه بپردازم. فقط می‌توانم بگويم كه: هدايت نظام‌مند و مديريت جامع ، مستلزم داشتن تربيت و آموزش نظام‌مند و جامع است و چنين چيزی ، حداقل تا آنجا كه تجارب طولانی بنده گواهی می‌دهد ، در هيچكدام از احزاب و جريانات سياسی ايران نبوده و نيست. از انگشت شماری در تاريخ سياسی صد سالهء اخير كه بگذريم (كه محصول شرائط ويژه‌ای هستند) ، تمامی فعالين سياسی اين يك قرن اخير ، در بدترين شرائط ممكن رشد كرده‌اند و طبيعتا برخوردار از جامعيت ، كه لازمهء مديريت است ، نبوده اند. بر همين اساس هم هست كه جنگ الفاظ و مفاهيم ، محوری ترين نبرد ، در بين نحله‌های مختلف فكری اپوزيسيون ايران است. مانند آن داستان معروف مولوی ، همه در اتاقی تاريك ، دست به جائی از بدن فيل می‌كشند و هر آنچه می‌خوانندش ، جز فيل!!!
من ، قدرت تجزيه و تحليل ، بر پايهء داده‌های علمی ، و بر اساس يك متدولوژی مشخص ، كه همچنين از يك جهان بينی علمی پيروی می‌كند را ، معلومات دانسته ، صاحب چنين قدرتی را باسواد می‌دانم. صاحب چنين قدرتی ، هر چند دارای محفوظاتی اندك باشد ، قادر به تشخيص خطوط اصلی درك حقيقت است و درست بر همين اساس ، ضريب انحراف وی ، بسيار اندك است.
بنا بر يك درك غلط آكادميك ، ميزان معلومات را ، با ميزان محفوظات! می‌سنجند ، كه البته اين خطائی عظيم است! يك مغز با اندوخته‌های بسيار ، حداكثر به نوار ضبط صوت ، ديسك و يا حافظه رايانه‌ای می‌ماند كه نقش يك بايگانی را می‌تواند بازی كند ، در حاليكه ، مفهوم معلومات ، به قدرت پردازش و استحصال انديشه نوين ، باز می‌گردد ، كه معمولا قرين ادراك و خلاقيت نيز ، می‌باشد.
با توجه به آنچه آمد ، اكنون می‌توان به عمق مشكلات پی برد و با توجه بدين عمق ، به طرح مسالهء اصلی مورد بحث اين مقاله پرداخت.
چندی ست ، كه با توجه دگرگونيهای سياسی جديد در جهان و بخصوص منطقهء خاور ميانه ، دوباره مسائلی از جمله حقوق قومی ، مسائل ملی ، بحث اقليتها و رابطهء آنها با حكومت مركزی ، زبانهای قومی و زبان مشترك (مخرج مشترك اقوام با زبانها و لهجه‌های گوناگون برای ارتباط با همديگر) حكومت متمركز و غير متمركز ، و... امثال اين مباحث ، باب روز شده است و افراد و گروههای مختلف ، با توجه به خواستگاه ايدئولوژيك و يا خاستگاه قومی خود ، به آن پرداخته و ديدگاههای مختلف و گاه متضادی را مطرح می‌كنند.
پيش از هر چيز ، می‌خواهم همهء آنهائی را كه به اين مباحث می‌پردازند ، به دو گروه بزرگ تقسيم كنم:
١- گروهی كه مشكلات نظری و مفهومی دارند و براساس داده‌های غلط به استنتاج غلط می‌رسند.
٢- گروهی ديگر كه می‌دانند از چه صحبت می‌كنند ، اما بر اساس طرحهای پيش ساختهء امپرياليستی حركت می‌كنند.
ابتدا می‌خواهم به گروه اول بپردازم. همانگونه كه پيش تر اشاره شد ، اين گروه ، با مفاهيم بنيانی ، مشكل دارند. سعی می‌كنم ساده بگويم؛ مثلا ، تفاوت بين واژه‌هائی همچون قوم، ملت ، مليت ، مردم ، خلق و... را نمی‌دانند. يا خيلی راحت اين واژه‌ها را بجای همديگر استفاده می‌كنند. سپس در ادامهء اين خطا به خطاهای بزرگتری می‌رسند ، كه علاوه بر اينكه راه حل نيست ، كه خود بنا كنندهء مشكلات بزرگتری ست. مثلا كاربرد تركيباتی همچون خودمختاری و.. يا واژه‌هائی همچون فدراليسم و... امثالهم.
همانگونه كه می‌دانيم ، هر واژه دارای بار معنائی ويژه‌ای ست ، كه د رعمق خود ، مضمونی را حمل می‌كند. مثلا واژهء قوم ، به معنی گروهی از انسانهاست ، كه مبنای روابط آنها ، رابطهء خونی و خويشاوندی است. اين رابطه ، د رشكل متكثر ، به قبيله و سپس به طايفه ، منتهی ميشود. شكل تنظيم روابط در صورتبنديهای ماقبل سرمايه داری ، عمدتا بر اين محور استوار بوده است. قدرت و گستردگی هر طايفه ، حرف آخر را در ادارهء سياسی جامعه ، يعنی تشكيل حكومت می‌زده است. يعنی اقوام و قبايل و طوايفی كه از نفوس و امكانات بيشتر برخوردار بودند ، اقوام و طوايف ديگر را به انقياد در آورده ، آنها را به اطاعت وا می‌داشتند. طبيعتا پس از استيلای يك يا چند گروه قومی بر اقوام ديگر ، ساختار فرهنگی ، مذهبی و زبانی و حتی سنن و آداب ، تحت تاثير ارادهء اقوام مسلط قرار می‌گرفت و بسته به تداوم دورهء استيلا ، به لحاظ زمانی ، عمق و وسعت بيشتری می‌يافت.
در اين مورد ، بهترين شاهد ، تاريخ كشور خودمان ايران است ، سيطرهء طولانی مدت اقوام پارس و پارت ، همهء اجزای فرهنگ ايران را تحت تاثير قرار داده ، مشتركات بسياری را در طی زمان موجب شد ، تا آن حد كه ملل ديگر ، اساسا اقوام ايرانی را بر اساس داده‌های فرهنگی يك قوم ، يعنی پارس‌ها ، كه به مرور زمان معرف ويژگيهای همهء اقوام شده بود ، می‌شناختند. دادن عنوان پرشين به سرزمين ايران ، بر همين اساس بوده است. درست يا غلط ، اين گذشته‌ای ست كه وجود دارد و چرخ زمان را هم نمی‌توان به عقب راند و از يك منظر ، در زمان حاضر (بر روی زمان حاضر تاكيد می‌كنم) اين در آميختگی بسی مايهء شادمانی و افتخار است! چرا كه آنچه را بسياری تلاش می‌نمايند با هزار چسب ِ نچسب و زور و قدرت سرمايه و اسلحه در گوشه و كنار جهان ايجاد نمايند ، يعنی برداشتن مرزها و ايجاد اتحاديه‌ها ، در ميهن ما ايران ، بشكل طبيعی ، در طی قرنها بده - بستان اقتصادی - سياسی و بخصوص فرهنگی ، ايجاد شده است. برای آنان كه به جز انسان بودن و حقوق انسانی ، هيچ چيز ديگر ، از جمله رنگ پوست و زبان و جنسيت و قوميت و مذهب و... اهميت ندارد. اين آميختگی ، البته كه مايهء مباهات است و هر گونه تلاش ايشان ، در جهت استحكام و تداوم چنين پيوندی ست.

*********
به بحث اصلی باز می‌گردم: تا اينجا به اين قضيه پرداختيم كه مفهوم قوم ، به مبنا قرار دادن رابطهء خونی باز می‌گردد و به دوران استيلای افكار ماقبل مدرنيته مربوط می‌شود ، و همچنين ، مبنای تنظيم روابط گروههای انسانی در صورتبنديهای برده داری و فئودالی بوده است.
در يك رابطهء قومی: مذهب ، لهجه يا زبان ، آداب آئينی و رسوم و مناسبت‌ها و همهء اشكال متمايز كنندهء يك قوم ، از اقوام ديگر ، از اهميت فوق العاده‌ای برخوردار بوده است. در يك نگرش قومی ، هر چه توان تمايز بيشتر باشد ، آن قوم ، از اصالت و حقانيت! بيشتری برخوردار است. بر همين اساس هم هست كه می‌بينيم آنانی كه اينگونه می‌انديشند ، برای پوشاك ، زبان و يا لهجه ، مذهب و آداب و رسوم و حتی سنگ و كلوخ و درخت و رودخانهء يك منطقه ، اهميت فوق العاده‌ای قائلند و تعصب زيادی بر حفظ و تثبيت اين ويژگيها بخرج می‌دهند ، آنگونه كه‌هاله‌ای از تقدس ، چنان ذهنيت شان را فرا می‌گيرد كه هيچگونه تعرضی را نسبت به اين حريمهای مقدس! نمی‌توانند بپذيرند. آنان ، هويت خود را با اين ويژگيها ، آنچنان پيوند می‌زنند ، كه اساسا انسانيت خود را فراموش می‌كنند. به همين دليل نيز قادر به دست زدن به هر عمل نامعقول و نسنجيده‌ای هستند ، تا آنجا كه در همين اواخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يك ، در گوشه و كنار جهان ، شاهد فجايع بزرگ انسانی‌ای بوده ايم ، كه صرفا بخاطر اثبات همين تمايزها و ويژگيهای منحصر بفرد! و دادن حقانيت به آنها ، صورت پذيرفته است. جالب اينجاست كه تمامی اين وحشيگريها نيز تحت عنوان احقاق حقوق تضييع شده صورت می‌پذيرد!!
در چنين نگرشی ، قوميت پرستان ، با سلاح شوونيزم به جنگ ناسيوناليسم می‌روند!!! آنان عمدتا بر اين استدلال هستند كه: ما بخاطر در اقليت بودن و يا داشتن فلان قوميت و مليت (در اينجا واژهء مليت را صد درصد به غلط بكار می‌برند!) مورد ستم قرار گرفته ، حقوقمان ضايع شده است ، سپس ، به جهت دادخواهی ، نه به درخواست برای احقاق حقوق انسانی (از جمله حق پيشرفت ، رفاه ، برابری حقوقی در جامعه، آموزش ، بهداشت ، مسكن ، آزادی انديشه و بيان و...) كه به تاكيد بر ويژگيهای قومی پرداخته ، به هر دستاويزی كه بتواند بين ايشان و ديگر مردم ، خط كشی كرده ، مرز و تمايز ايجاد كند ، تاكيد ورزيده و چهرهء عريانی از شوونيزم قوم گرا و حتی نژاد پرست را به نمايش می‌گذارند ، و نكته جالب اينجاست كه بسياری شان هم ، زير عّلّم چپ! (كه اساسا اعتقادی به اين خط كشی‌ها ندارد) سينه می‌زنند!!!
اينهم البته طبيعی ست! هيتلر هم برای مشروعيت بخشيدن به نظريه كثيف نژادی خود ، نام حزب سوسياليست... را بر فرقه خود نهاده بود!

**********
و اما ، در پی تغيير صورتبندی ِ اجتماعی ، از نظام فئودالی به بورژوائی ، نظر به اينكه تفكر ِ توليد برای مصرف بيشتر، وسود بيشتر ، اتكا به نظريهء گسترش بازار، از يكسو، و متشكل كردن نيروی كار و تنظيم حقوقی جامعه و روابط بين طبقات ، از سوی ديگر ، داشت ، طبيعتا ، تفكر قومی ، بسته بودن جامعه ، خط كشی‌های پايدار مذهبی و قومی و سنتی و... امثالهم ، نمی‌توانست پذيرفتنی باشد. بر اين اساس بود كه نظريهء دولت فراگير و انسان حقوقی ، صرفنظر از تعلقات قومی شكل گرفت. انسان حقوقی از منظر بورژوازی ، در چهارچوب روابط طبقات معنی می‌يافت و از منظر سوسياليستی و كمونيستی در چهارچوب حذف طبقات.
در اين مرحله، سرمايه داری با تاكيد بر واژهء ملت ، كه بر دولت واحد ، مرز مشخص ، پرچم مشخص ، قدرت نظامی مشخص ، اقتصاد مشخص (بر اساس رشد و توسعهء مالكيت خصوصی) و واحد (مديريت سياسی اقتصاد بر مبنای ايدئولوژی بورژوائی) ، زبان مشترك (زبان اداری برای تنظيم روابط در جامعهء متشكل از اقوام مختلف) و در برخی موارد ، دين واحد ، عملا ، شكلی جديد از روابط را در جوامع انسانی بوجود آورد كه از آن به عنوان پديدهء دولت - ملت كشور ، ياد می‌شود.
در اينجا لازم به ذكر است كه اين شكل از ساماندهی جامعه ، با كمی اغماض ، و به شكل طبيعی ، در برخی از جوامع شرقی با تمدنهای كهن و برخوردار از ثبات صورتبندی ، قبلا بوجود آمده بود. بهترين نمونه در اينمورد ، ايران است. در اين كشور ، به دليل ويژگيهای اقليمی و ثبات طولانی مدت نظام ارباب و رعيتی و سابقهء ديرين نظام اداری و ضرورت وجود نظام قدرتمند مركزی ، برای برخورد با حوزه‌های انسانی در خارج از فلات ايران ، وحدت اقوام و درآميختگی قومی ، همانگونه كه قبلا اشاره شد ، همواره بر تمايل به تفرق ، چربيده بود و اين آميختگی نظام ملی ِ متكی بر ملت را ، بسيار پيش تر از غرب ، شكل داده بود. اما اين وحدت ، هماره شكننده بود ، براين اساس كه مانند دولت - ملتهای بوجود آمده در غرب (در دوران بورژوازی) متكی بر نظريه انسان ِ حقوقی نبود! پس كمبود اصلی در مورد ايران ، به رسميت شناختن انسان حقوقی ، حقوق شهروندی و حقوق بشر است، كه در صورت شكل گيری يك نظام دمكراتيك ، مبتنی بر حقوق برشمرده شده ، طبيعتا حقوق قومی ، به خودی خود ، محقق شده است!

**********
بر اساس آنچه آمد ، دو نتيجه می‌توان گرفت: اول اينكه واژهء ملت ، واژه‌ای حقوقی (نه حقيقی!) است ، كه دربردارنده مضمونی نژادی و يا مذهبی ، قومی و زبانی و... امثالهم نيست. دوم اينكه بر اين اساس ، در كشور ايران ، ملل مختلف وجود ندارند ، بلكه اقوام مختلف وجود دارند. كاربرد كلمه مليتها هم غلط است! چرا كه مليت صفتی ست كه توضيح دهندهء تعلق ملی يك فرد به يك كشور مشخص با مرزها و پرچم و حكومت واحد است ، كه از منظر روابط بين الملل ، به رسميت شناخته شده است ، نه يك قوم خاص كه روابط خونی با همديگر دارند!
اينچنين است كه: يك كرد و يا بلوچ و ترك و... می‌تواند بگويد ؛ من از قوم كرد يا ترك هستم ، اما نمی‌تواند بگويد ، من مليت كرد و يا ترك دارم و ملت من كرد است يا ترك! همهء اين اقوام ، يك مليت دارند و از يك ملتند و آن ملت ايران و مليت ايرانی ست.
از ابتدای تشكيل اولين دولت هخامنشی در ايران نيز ، فرض بر همين بوده است. شاهان ايرانی ، خود را شاه شاهان ، شاه اقوام ايرانی می‌خواندند و نه ملتها! به مفهوم بورژوائی و مدرن آن!!!، هر جا هم صحبت از ملتهاست ، منظور كشور‌های مسخر شده است ، نه محدودهء زندگی اقوام آريايی!
در اين رابطه ، گروهی نيز ، مسائل مضحكی را مطرح می‌كنند كه اساسا از برداشت سطحی و از سر تعصب است. مثلا آقای يوسف عزيزی بنی طرف ، در نوشته‌ای مطرح كرده بود كه تا زمان قاجار، از ايران ، تحت عنوان ممالك محروسه ايران نام برده می‌شده است و اين نشان دهندهء اين است كه تا همين اواخر كشور ما از ممالك مختلف تشكيل می‌شده و اين موضوع به رسميت شناخته می‌شده است!!!
اين اظهارات خنده دار! نشان دهنده اين است كه جامعهء روشنفكران خرده بورژوای شهرستانی ما ، تا چه حد از جهان امروز ، سياست و دانش مدرن بی خبر و بی اطلاعند. همچنين ، نشان دهندهء سطح سواد اين عاليجنابان همه چيزدان! است كه تصور می‌كنند ، اگر پزشك خوبی هستند ، طبيعتا بايد مكانيك خوبی هم باشند!! يك تصور صد درصد عقب افتادهء باقيمانده از دوران ارباب و رعيتی!!!
در رابطه با موضوعی كه ايشان مطرح می‌كنند ، بايد گفت: اولا كه منظور از ممالك محروسه ، مملكت‌ها يا كشورهای!! حراست شده نيست ، بلكه منظور سرزمينهای حراست شده و تحت نظر و كنترل حكومت ايران است. همانگونه كه می‌دانيم در تاريخ ادبيات و همچنين ادبيات سياسی ايران ، اغلب به جای كلمه سرزمين ، واژهء ‌مُلك‌ بكار می‌رفته، و حتی گاهی به يك منطقه بزرگ هم ‌ممالك‌ اطلاق می‌شده. گاهی حتی به يك ولايت عنوان مملكت داده می‌شده و اينها ، هيچكدام بار ِحقوقی نداشته ، بلكه صرفا معطوف به بزرگی و كوچكی منطقه ، و يا قدرت اقتصادی و اهميت آن محدوده ، و يا صرفا منظور ‌يك سرزمين مشخص‌ بوده است كه اقوام خاصی و يا محدودهء جغرافيائی خاصی ، همچون ويژگيهای اقليمی ، آن را از ساير مناطق جدا می‌كرده است و صد البته اين جدائی ، جدائی به مفهوم جدا بودن يك كشور از كشوری ديگر در ادبيات سياسی امروز، نبوده است. مثلا در تاريخ ادبيات ايران ، با تركيبات ، مملكت خراسان ، سرزمين عراق عجم ، سرزمين آذربايجان ، مملكت فارس ، و... امثالهم بسيار برخورد می‌كنيم ، كه همه خوب می‌دانيم كه استفاده از اين تركيبات ، به هيچوجه! بار ِ حقوقی نداشته ، يعنی اينكه محدودهء يك كشور ، يك حكومت ، يك ارتش و يك ساختار اداری ، جدا از ممالك ديگر ، را مشخص نمی‌كرده است و تنها يك كاركرد زبانی داشته است و بس!
ايشان در جای ديگری می‌فرمايند كه: ‌از خوزستان تا زمان رضاخان ، به عنوان عربستان ياد می‌شده است‌!!! (منظور از بكارگيری لفظ عربستان ، فقط و فقط ، اشاره به منطقه‌ای بوده كه عربهای مهاجر و عرب زبانها در آنجا زندگی می‌كرده‌اند ، نه اينكه حكومت داشته‌اند!) و می‌خواهند بگويند كه عربها هم به عنوان يكی از اقوام ايرانی؟!! ، صاحب اصلی اين منطقه از ايران هستند ، پس حق و حقوق خاصی بر آنها ملحوظ است! واقعا كه!!!
همانگونه كه همگان مطلعند (و قطعا ايشان هم می‌دانند ، ولی خود را به نفهمی می‌زنند) ، اعراب از نژاد سامی هستند و ايرانيان از جملهء اقوام هند و اروپائی و آريائی. ريشه‌های زبانی ايشان هم از دو شق كاملا متفاوت است و هيچ قرابتی با يكديگر ندارد. از نظر منطقه سكونت هم ، اتفاقا از نظر تاريخی در همه جای خاور ميانه سكونت داشته‌اند ، جز همينجا كه آقای ‌بنی طرف‌ مورد نظرشان است!
بر اين اساس ، آنانی كه تحت عنوان عرب خوزستانی در جنوب ايران زندگی می‌كنند ، يا اعراب مهاجرند و يا ايرانيانی كه به دليل سلطهء فرهنگی و يا سلطهء موقت اعراب مسلمان بر اين منطقه ، به زبان عربی تكلم می‌كنند. قصدم در اينجا اين نيست كه به مسائل تاريخی ، نژادی و يا زبانی بپردازم ، فقط خواستم اشاره‌ای به بعضی سوء تفاهمات داشته باشم ، كه بر بستر آن ، عده‌ای قصد دارند از آب گل آلود ماهی بگيرند! يا شايد هم تصور می‌كنند كه با بستر سازی ، بتوانند يك اسرائيل كوچولوی عربی! هم ، در جنوب ايران راه بياندازند كه ، آری! ما همانها هستيم كه چهار هزار سال قبل ، چند صبائی ، در اينجا اتراق كرده‌ايم!!!!

********
و اما ، در ادامهء بحث به آنجا رسيديم كه دريافتيم ، واژه‌های قوم و ملت و مليت ، دارای چه بار و كاركردی در ادبيات و ادبيات سياسی هستند و از لحاظ حقوقی جايگاهشان كجاست؟ اكنون می‌خواهيم به مسالهء نظريه حقوق خلقها و حق تعيين سرنوشت و همچنين مسالهء خودمختاری و يا فدراليسم ، بسيار مختصر و در سطح اشاره ، بپردازيم.
متاسفانه! به عنوان فردی با ديدگاه چپ ، بايد اذعان دارم كه اين كك را ما به تنبان مردم ايران انداختيم!! كدام كيك را؟ مساله حقوق خلقها و حق تعيين سرنوشت را می‌گويم! برای اينكه قضيه روشن شود ، بايد گريزی هر چند كوتاه به تاريخ بزنم:
همانگونه كه می‌دانيد ، انقلابيون كمونيست در روسيه ، پس از انقلاب ، نه روسيه ، بلكه امپراطوری تزار را به ارث بردند. يعنی اينكه ، غير از محدودهء مرزهای روسيه و اقوام ساكن آن ، سرزمينهای بسياری را كه امپراطوری تزار، به زور اسلحه از ديگر كشورها جدا كرده بود ، بخصوص از ايران! نيز ، طبيعتا پس از انقلاب ، در محدودهء حكومت جديد قرار می‌گرفت. اما نظر به اينكه حكومت جديد ، بنابر طبيعت خود ، ضد استعماری بود و معتقد به حق تعيين سرنوشت مردمی كه جبرا به انقياد در آمده بودند ، رهبری انقلاب بر اساس نظريه لنين تحت عنوان ، حقوق مليتها و حق تعيين سرنوشت ، حكم بر انتخاب آزاد اين مناطق ، در استقلال و يا پيوستن به صورت خود مختار و يا جمهوری ، به حكومت جديد را داد. نظر به اينكه در زمان مورد نظر، حكومت ايران ، حكومتی استبدادی ، ضعيف و عقب افتاده بود و پذيرش تسلط آن ، هيچ امتيازی نمی‌توانست در بر داشته باشد ، طبيعتا مردم نواحی قفقاز و اطراف دريای مازندران ، يا بصورت خودمختار و يا جمهوری اعلام استقلال كرده و يا در طی زمان و در پی حوادث داخلی ، كه منجر به روی كار آمدن كمونيستها شد ، به اتحاد جماهير شوروی پيوستند.
در پی اين اتفاق ، نظر به اينكه مردم اين مناطق دارای پيوندهای عميق تاريخی و فرهنگی و نژادی و زبانی و مذهبی با اقوام ساكن ايران بودند، طبيعتا تحولات در اين مناطق ، نمی‌توانست بستگان ساكن ايران ايشان را تحت تاثير قرار ندهد. از همين روی ، بسياری از مهاجرين ايرانی ساكن اين مناطق ، كه به جهت كار و يا تجارت ، در رفت و آمد بوده و يا بعضا به ايران بازگشته و ساكن می‌شدند ، در جهت رهائی هم ميهنان خويش از سلطهء ديو استبداد ، از آنجا كه زورشان به تغيير حكومت مركزی نمی‌رسيد ، به نظريه حق تعيين سرنوشت ملل متوسل شده و در دوره‌های مختلف اعلام استقلال كرده و يا خواهان خودمختاری می‌شدند.
متاسفانه ، برخی از چپ‌های ايران ، با برداشت سطحی از نظريه لنين ، آتش بيار اين معركه شدند! آنها متوجه نبودند كه اين نظريه ، بنا بر تحليل شرائط خاص امپراطوری به جا مانده از تزار ، ارائه شده بود و به هيچوجه نمی‌توانست به عنوان نسخه‌ای ، برای مردمانی كه هزاران سال در كنار هم زيسته و از همه نظر با هم آميخته شده‌اند ، پيچيده شود. آنها نمی‌توانستند درك كنند كه وظيفهء اصلی ايشان ، تلاش در جهت ايجاد نظام دمكراتيكی است كه حقوق همهء شهروندان ساكن اين سرزمين را تضمين كند ، نه اينكه با پاشيدن تخم تفرقه بر اساس قوميت ، نژاد ، زبان ، مذهب و چه و چه و چه ، عملا در مقابل آن آرمانهائی قرار گيرند كه اساسا ، اعتقادی به خط كشی بين مردم ، بر اساس اين اختلافات ، ندارد!!!
پيروی كوركورانه از سياست احزاب برادر ، در زمينه‌های مختلف ، متاسفانه ضربات سختی به جنبش آزاديخواهانه ملت ايران زد و عملا آب به آسياب امپرياليسم و ارتجاع ريخت! اين پيروی كوركورانه كه عملا هيچ قرابتی نه با ماركسيسم داشت و نه با لنينيسم ، و به هيچوجه منطبق با اصل لنينی ‌تحليل مشخص از شرائط مشخص‌ نبود ، بتدريج كار را به آنجا رساند ، كه تحت عناوينی همچون حقوق خلقها! و حق تعيين سرنوشت ملتها!! كمونيستها را كه بايد پرچمدار وحدت بين مردم ، دفاع از حقوق اجتماعی زحمتكشان و برابری و برادری باشند ، اينك تبديل به مبلغان جدائی و تفرقه و خط كشی بين مردم ، بر اساس نوع لهجه و گويش و لباس و اقليم و قوميت كرده بود!!! و همچنان كرده است!
در اين رابطه ، نقش كمونيسم روستائی! و يا كمونيستهای خرده بورژوای دهاتی ، از اهميت فوق العاده‌ای برخوردار است. اين جماعت كه بنابر خاستگاه و خواستگاه طبقاتی خود ، هيچ قرابتی با فلسفهء ماركسيسم و جهان بينی و نگرش آن ، بمثابه انديشهء مدرن متعلق به جوامع پيشرفتهء صنعتی ، ندارند و از سوی ديگر نه شناختی نسبت به اين تفكر داشته و نه اساسا به دليل عقب افتادگی اجتماعی ، توانائی برخورداری از چنين شناختی را دارند ، با رفتن زير بيرق ماركسيسم ، علاوه بر اينكه به اعتبار اين تفكر ضربه می‌زنند ، كه انواع و اقسام افكار خرافی ، عقب افتاده ، متحجر و غير علمی و غير منطقی خود را ، تحت عنوان كمونيسم انقلابی در بوق كرده، به خدمت سياستهای امپرياليستی ، كمر همت می‌بندند! و ناسيونال - شوونيزم خود را در بسته بندی ، چپ دمكرات و يا كمونيسم كارگری!!! و انقلابی و يا انترناسيوناليسم اتوپيك وحتی سوسياليسم علمی!!! ، به خورد توده‌های از همه جا بی خبر می‌دهند.

*********
بر اساس آنچه گفته شد ، اينك بايد به صراحت گفت: بحث لنينيستی ‌حقوق خلقها و حق تعيين سرنوشت‌ در عين درستی ، هيچ ارتباط منطقی ، علمی و مشخصی ، با تحولات اجتماعی ايران نداشته ، و تمامی تلاشهائی كه در جهت تطبيق اين تحليل بر شرائط قومی ايران صورت گرفته ، نه از موضع انقلابی و چپ و ماركسيستی ، كه درست در تقابل با آن صورت پذيرفته است و همهء آنانی كه در اين جهت تلاش كرده و می‌كنند ، آگاهانه و يا ناآگاهانه ، در خدمت سياستهای راست ، در عرصه ء ملی - منطقه‌ای و جهانی ، بوده‌اند و هستند!!!

********
در ادامهء نوشتار خويش ، می‌خواهم به طرح مقوله‌ای ديگر ، كه آن مقوله نيز ، سوء تفاهماتی را پيش آورده و همچون مبحث قبلی ، می‌رود كه مشكلاتی را فراهم آورد، بپردازم. اين بحث ، بحث مقولهء خودمختاری و فدراليسم است.
همانگونه كه می‌دانيم ، در پی تحولات جهانی ، بخصوص در غرب و در اروپا ، و بخصوص از قرون شانزده به بعد ، جهان ، عرصهء تاخت و تاز استعمارگران و مهاجرينی بوده است ، كه سرزمينهای جديد (از نظر ايشان!) را ، يكی پس از ديگری ، به تسخير خود در آورده ، در آنها مستقر می‌شدند. اين استقرار ، طبيعتا ، اشكال مختلفی داشته است. در برخی از اين سرزمينها ، حكومتهائی با ساختار محكم اداری و فرهنگی ، از قبل وجود داشت ، كه به روال منطقی ، تسلط را مشكل می‌پذيرفت. در برخی ديگر ، حكومت مركزی وجود نداشت و هر منطقه ، بر اساس تفكيك قومی و يا اقليمی ، بگونه‌ای خود مختار ، توسط يك حكومت محلی ، اداره می‌شد. در برخی ديگر ، قبايل كوچ نشين زندگی می‌كردند و اساسا ، تعلق مكانی از اهميت چندانی برخوردار نبود ، جز اينكه مراتع و شكارگاهها ، اهميت داشتند. برخی ديگر ، اساسا مسكونی نبودند ، اما در اختيار مردمی بودند ، كه از ديرباز ، به اين مناطق رفت و آمد داشتند. بر اين اساس ، لازم بود استعمارگران ، با توجه به ساختار سياسی ، فرهنگی ، اقتصادی و اقليمی منطقهء به تصرف و تسخير در آمده ، نوعی از شكل ادارهء جامعه را ، مطابق با منافع خود ، تعريف كرده ، بر پايهء آن مدل ، نظام مديريت سياسی جديدی را پايه گذاری نمايند.
از سوی ديگر ، در پی انقلاباتی همچون انقلاب كبير فرانسه ، و شكل گيری مقولهء ملت- دولت - مملكت واحد‌ ، تعارضاتی در بين مردمی كه تا پيش از اين ، بر اساس يك ساختار منعطف اقتصادی - اجتماعی ، و اقتصاد كشاورزی و خرده كالائی زندگی می‌كردند ، پيش آمد. بدين معنی ، كه تصرف قدرت مركزی پديد آمده در نظام جديد ، به معنای تصرف ‌همه چيز‌ بود. و اين لقمهء بزرگ! البته كه مورد علاقهء همهء گروههای مختلف اجتماعی - طبقاتی ، قومی و... بود.
چنين شرائطی ، چه در عرصهء اداری كشورهای استعمارگر، همچون فرانسه ، و چه د رعرصهء مناطق به تسخير در آمده ، همچون آمريكا ، مديران سياسی را به انديشه واداشت ، تا ‌باز تعريفی‌ از شكل اداری تقسيم قدرت و ساختار سياسی جامعه داشته باشند. مقولات مناطق خودمختار و فدرال ، از دل چنين تحولاتی برآمد!!! و البته ، صددرصد ، منطبق بر همان شرائط ويژه‌ای بود كه برشمرديم. واقعا چه ساختار سياسی - اجتماعی‌ای می‌توانست ، مردمی را كه از همه جای اروپا به آمريكا سرازير شده بودند ، با انواع و اقسام گرايشها و فرهنگ‌ها و زبانها و نژادها و قوميت‌ها ، در كنار هم قرار داده ، چفت و بست ايشان را به عنوان (ملت - دولت - مملكت) محكم كند؟! ، جز طرحهائی همچون: شكل دهی جامعه بر اساس مناطق خودمختار و فدراليزه كردن سياست اداری آن؟ (اين قضيه ، در مورد دوك نشينهای اروپائی نيز، كه زير علم يكديگر نمی‌رفتند ، مصداق دارد! همچون آلمان ، سوييس ،...).

برپايهء آنچه گفته شد، اكنون می‌توان گفت كه: طرحهائی همچون خودمختاری و فدراليسم ، به جهت ايجاد وحدت اداری ، وحدت در قدرت ، و همچنين ايجاد ملت ، پديد آمده‌اند ، درحاليكه اين وحدت ، در يك مسير چند هزار ساله، به شكل كاملا طبيعی و در يك بده - بستان فرهنگی و تاريخی ، در ايران وجود داشته و دارد و عّلّم كردن چنين مقولاتی در جامعهء ايران ، علاوه بر اينكه كمكی به حل مسالهء قدرت حكومتهای مستبد و ديكتاتور نمی‌كند ، كه عليه منافع عمومی مردم ايران ، از هر قوم و مذهب و رنگ و نژادی است و تنها ، آب به آسياب دشمنان مردم ايران ‌امپرياليستها‌ می‌ريزد!
اينچنين طرحهائی ، جز در جهت ايجاد تفرقه ، تكه تكه كردن كشور ، و در نهايت ، نابودی مردمی كه می‌توانند در يك نظام دمكراتيك ، با آرامش در كنار هم زندگی كنند ، عمل نمی‌كند. راه رسيدن به دمكراسی ، آزادی و حقوق دمكراتيك ، برای همهء اقوام و كل ملت ايران ، گذر از خودمختاری و فدراليسم نيست ، كه برقراری يك حكومت دمكراتيك ، منطبق بر آراء همهء شهروندان ايرانی ، و بر اساس به رسميت شناختن انسان ِ حقوقی و تعهد به مبانی حقوق بشر است.
آنانی كه يك پايشان در كاخ سفيد است و پای ديگرشان در كنفرانسهای برقرار شده در لندن!!! بايد اين پنبه را از گوش در آورند كه زير علم احقاق حقوق خلقها! اقليتهای زبانی ، قومی ، نژادی ، دينی و... می‌توانند دست در دست غارتگران بيگانه ، به ايجاد تشتت در ملت ايران و تكه تكه كردن اين كشور بپردازند. اين خوابها هرگز تعبير نخواهد شد! ملت ايران به دمكراسی ، حقوق بشر ، عدالت اجتماعی و آزادی و حق همهء افراد اين ملت در پی گيری حقوق خود اعم از فرهنگی و اقتصادی و سياسی احترام می‌گذارد ، اما با هر طرحی كه بر پايهء آن ، بوئی از جدائی و خط كشی بين مردم ، بر اساس قوميت و جغرافيا و اقليم بيايد ، بشدت و قاطعيت مخالفت خواهد كرد!!!

**********
آخرين مقوله‌ای كه در ارتباط با بخش اول اين نوشتار (يعنی مبحث مشكلات نظری مساله ملی) مطرح است ، پرداختن به دو موضوع ظلم فارس‌ها! و مساله زبان است ، كه تكيه گاه اصلی جريانات قوم گرا ، در طرح مسالهء خودمختاری و يا فدراليسم است.
در رابطه با موضوع ظلم تاريخی فارس‌ها! ، همهء جريانات روشنفكری قوم گرا ، با مبنا قرار دادن اين سوء تفاهم كه: حاكميت در طی تاريخ ايران ، دراختيار فارس‌ها بوده است!!! و اقليتهای قومی ديگر ، توسط اين قوم ، مورد ظلم و ستم و استثمار! قرار گرفته‌اند و حقوق آنان تضييع شده است ، تلاش می‌كنند تا مبنائی نظری ، برای در سايه قرار دادن تمايلات شوونيستی خود بتراشند و با چنين مظلوم نمائی‌ای ، به شيوهء عاشورائی آن!!! برای خود ، ايجاد ‌حق‌ نمايند.
و اما واقعيت چيست؟ واقعيت اينستكه ، همانطور كه پيش تر توضيح داده شد ، جامعهء ايران ، از بدو تشكيل خود ، جامعه‌ای چند قومی بوده است ، كه طبيعتا با توجه به ساختار اقتصادی و مسالهء جمعيتی ، اقوام ، همانند همه جای دنيا در دوران پيش از حاكميت سرمايه داری ، در يك كشمكش دائمی ، برای تسلط بر منابع و امكانات و اعمال قدرت بر اين مبنا بوده اند. اين مساله ارتباطی با وجود يك قوم خاص نداشته است. در تاريخ ايران ، اقوام ماد ، پارس و پارت ، هر كدام در دوره‌هائی اين امكان را يافته‌اند كه نظام سياسی را در دست گرفته ، چندی بر همهء سرزمين ايران ، يا بخش اعظم آن ، حكومت كنند.
حداقل تا پيش از ورود اسلام به ايران ، وضعيت چنين بوده است ، و اما پس از اسلام ، اساسا قضايا شكل ديگری به خود می‌گيرد. از آن پس ، اقوام ديگر ، خارج از حوزهء تاريخی فلات ايران ، برای مدت زمانهای نسبتا طولانی ، بر اين سرزمين حكم رانده‌اند و اقوام ايرانی ، هيچكدام، نيروی مسلط نبوده اند. در تمامی اين دوران طولانی تقريبا هزار و چهار صد ساله، بجز ايامی كوتاه ، هيچكدام از اقوام اصلی تشكيل دهندهء ملت ايران ، نتوانسته‌اند مستقيما و بنام قوم خود ، بر خاك ايران حكمروائی كنند و حاكميت داشته باشند و اتفاقا يكی از اقوامی كه در طی تمامی اين دوران ، بيشترين ظلم را از جانب عربها ، تركها ، مغولها و... تحمل كرده است ، همين قوم فارس بوده است؟!
و اما حقيقت چيست؟ حقيقت اينست كه تسلط فارس‌ها بر ايران ، تسلطی سياسی نبوده است! بلكه اتوريته‌ای فرهنگی بوده است!!! اين قوم ، با توجه به شايستگی‌های فرهنگی (زبانی ، ادبی ، هنری ،...) خود ، آنچنان لياقتی در طی تاريخ از خود نشان داده است ، كه بدون توسل به هيچ خشونتی و فقط با تكيه به قلم ، زبان و انديشه ، توانسته است ، نه تنها اقوام ايرانی ، كه حتی مهاجمان عرب و ترك و مغول به اين سرزمين را وادارد كه به اين فرهنگ به ديدهء احترام نگريسته ، از آن تبعيت كنند!
حقيقت ديگر اينستكه ، آنچه گروههای قوم گرا ، بعنوان ستم قوم فارس ، مطرح می‌كنند ، ظلم اين قوم نبوده است ، كه در واقع ، ظلم و ستمی طبقاتی بوده ، كه از نظر تاريخی بر همهء اقوام ايرانی ، از جمله فارس‌ها ، روا شده است.
آنان كه بر اين سرزمين حكومت كرده‌اند ، مساله شان ترك و كرد و فارس نبوده است ، كه مساله اصلی شان ، چگونگی غارت و چپاول و اعمال حاكميت بوده و برايشان فرق نمی‌كرده ، آن كسی را كه استثمار می‌كنند ، چه نژاد و قوميتی دارد ، يا به كدام زبان صحبت می‌كند و يا حتی مذهب و دين و آئين اش چيست؟ اينها حقايقی ست كه نفی كنندگانش ، يا جاهل‌اند و يا ريگی به كفش دارند.
گروهی مطرح می‌كنند كه: چرا آبادانی و عمران در يك منطقه صورت می‌گرفته و مثلا در منطقه‌ای ديگر ، صورت نمی‌گرفته؟ و اين مساله را ، به موضوع ستم قومی ربط می‌دهند ، در حاليكه هيچ ارتباطی بين اين دو وجود ندارد!
همه بخوبی می‌دانيم كه از نظر تاريخی ، هر از چندی ، نقطه‌ای از ايران ، كانون فعاليتهای اقتصادی - سياسی و يا فرهنگی بوده است. در دورانی اين منطقه ، كرمانشاه و ايلام و شوش و مدائن بوده ، در دوره‌ای ديگر ، تبريز و آذربايجان و قزوين بوده ، دورانی در فارس و اصفهان بوده است و دورانی خراسان و قلب آن نيشابور و در دوران اخير تهران! طبيعتا ، با توجه به محل و منطقهء شكل گيری حاكميت سياسی - اقتصادی ، به نسبت دوری و نزديكی به مركز ، در يك نظام بسته طبقاتی ، امكانات تقسيم شده و يا گسترش يافته ، كم و زياد می‌شده است. اينها ، مسائلی بسيار بديهی ست ، كه هر آدمی با هر سطح دانش عمومی و سياسی ، به راحتی می‌تواند راجع به آن بيانديشد و حقيقت را دريابد. اينكه رهبران سياسی قدرت طلب و قوم گرا ، چگونه از فهم آن عاجزند؟ پديده‌ای غريب است!!! و البته قابل درك! طبيعتا منافع شان ايجاب می‌كند ، خود را به نفهمی بزنند!!

، و اما در رابطه با مساله زبان بايد بگوئيم ؛ آنان كه اندك آشنائی با مقولهء زبان شناسی دارند ، می‌دانند كه بجز زبانهای تركی و عربی ، كه زبانهای مستقل و وارداتی به فلات ايران هستند (به دليل تهاجم و يا تسلط اقوام خارجی) ، همهء انواع گويش‌ها و لهجه‌های ايرانی از تيرهء زبانهای هند و ايرانی هستند ، كه اغلب با زبانهای اروپائی از يك خانواده اند.
آنچه از آن ، در تبار شناسی زبان ، به عنوان بخشی از زبانهای تيرهء هند و ايرانی نامبرده می‌شود ، شامل گويش‌های كردی ، گيلكی ، مازندرانی ، دری ، فارسی ، بلوچی ، تاجيك!؟ و بسياری ديگر ، همه و همه ، دارای يك ريشه‌اند و در تعريف مقولهء زبان ، زبانهای جدا و مستقل محسوب نمی‌شوند! حال اينكه عده‌ای امروز می‌آيند و به شكل مضحكی اهواز را ‌احواز‌ و يا ‌اّحه ِ واز‌ می‌نويسند ، آنهم با رسم الخط من در آوردی! و تلاش مضحك تری راه انداخته‌اند ، تا گويش‌هائی را كه فقط شكل محاوره دارند ، عينا به زبان نوشتار در آورند و برای آن دستور زبان (١)! هم بنويسند ، تا ثابت كنند كه آنها زبانی مستقل!!! داشته‌اند ، البته كه شايد از نظر عقده گشائی! مشكل ايشان را حل می‌كند! اما از نظر احقاق حقوق مردمی كه داعيهء طرفداری شان را دارند، علاوه بر اينكه باری از دوش شان بر نمی‌دارد ، كه مشكلی بنام زبان هم بر مشكلات شان می‌افزايد و ارتباط اين اقوام را با تاريخ و فرهنگ سرزمين شان قطع می‌كند!!! و چه كسی است كه نداند ، چنين چيزی در نهايت ، تنها و تنها بسود دشمنان تاريخی ملت ايران و همهء اقوامی ست كه هزاران سال در كنار هم زيسته اند.
حقيقت اينستكه ، آنان كه بواقع دلشان در گرو خدمت به مردم و ميهن شان و حتی قوم خودشان! است ، می‌دانند كه در يك نظام دمكراتيك ، كه حق همهء شهروندان در آن محفوظ باشد ، حق فراگيری و آموزش و گويش به زبان مادری ، يكی از حقوق مسلم همهء افراد است. اما در عين حال ، كدام عقل سالمی ست كه وجود يك زبان رسمی و مشترك ، در كشوری به پهناوری و تنوع قومی در ايران را بتواند نفی كند؟ و آيا اساسا چنين چيزی در يك ساختار ملت - دولت - كشور مدرن می‌تواند وجود داشته باشد؟ حتی در همان كشورهائی هم كه با هزار چسب ِ نچسب! ملتهای كاملا از هر نظر متفاوتی را به هم چسبانده‌اند ، زبان مشتركی وجود دارد كه آموزش سراسری ، ارتباطات اداری و تبادل اجتماعی را ممكن می‌سازد. آنان كه امروز در شيپور جدائی خط و زبان و منطقهء جغرافيائی بر اساس قوميت می‌دمند ، بی شك ، فردا در شيپور جدائی كامل خواهند دميد! در ‌اين‌ كوچكترين شكی نبايد داشت و صدالبته جدائی و تكه تكه كردن كشور ، با همين بهانه‌ها آغاز خواهد شد و تنها بسود قدرت طلبان ، طبقات استثمارگر و امپرياليستها تمام خواهد شد ، نه تودهء مردمی كه مساله شان آزادی ، عدالت و حقوق انسانی ست!

**********

‌بخش ٢‌


در آغاز سخن ، مدافعين مسالهء عدم تمركز و طرحهای قومی - عشيرتی ، خودمختاری و فدراليسم را به دو گروه تقسيم كرديم و تا اينجا در مورد گروه اول (يعنی كسانی كه از سر ناآگاهی و داشتن مشكلات نظری بدنبال اين مقولات هستند) صحبت كرديم. اينك به اختصار به گروه دوم ، يعنی كسانيكه آگاهانه بدنبال چنين طرحهائی هستند و به زعم اين قلم ، مجريان طرحهای امپرياليستی‌اند ، صحبت می‌كنيم.
- همانگونه كه می‌دانيم ، سياست از هم پاشيدن قدرتهای منطقه‌ای و متمركز ، از نظر سياسی - اقتصادی و فرهنگی ، بهيچوجه سياستی جديد نيست. استعمارگران در طی تاريخ ، هميشه از اين سياست بهره برده اند. در اين رابطه ، بخصوص انگلستان ِ قرن نوزده ، و انگلستان و آمريكای قرن بيست ، بسيار كاركشته و پخته اند!!
پس از تحولاتی كه به تغيير جغرافيای سياسی اروپای شرق و اتحاد شوروی منجر شد و در ادامهء طرح استراتژی جهانی سازی سرمايه ، به شكل هرم آمريكا - انگلستان ، اروپا - ژاپن ، جنوب شرق آسيا ، و سپس بقيه جهان! و در اين راستا ، اينك با طرح منطقه‌ای اين قدرتها ، برای خاورميانه ، روبرو هستيم. به جهت طرح تقسيم كار جهانی سرمايه ، اين منطقه ١- بايد تبديل به يك بازار بزرگ مصرف شده ، ٢- نيروی كار ارزان را فراهم آورد ، ٣- مادهء خام و انرژی صنايع را تامين كند و در نهايت ٤- پايگاه كنترل قدرتهای بالقوهء منطقه‌ای همچون چين ، هند ، روسيه باشد!
در جهت اجرای اين طرح استراتژيك ، اولين گام ، د راختيار گرفتن و به انقياد در آوردن حاكميتهای سياسی ، در اين منطقه (خاور ميانه و بخصوص ايران!) است. نظر به اينكه وضعيت ايران با افغانستان و عراق (كه اينك در اختيار گرفته شده و در جهت تثبيت اوضاع پيش می‌روند) از منظر جمعيتی ، وسعت ، توان ژئوپلتيكی و ژئواستراتژيك در يك نبرد نظامی ، و همچنين يكدستی نسبتی ايدئولوژيك (در بنيان‌ها و نه انديشه سياسی) و فرهنگی و زبانی ، فرق دارد و همهء اين عوامل ، خطر برخورد مستقيم با ايران را ابعاد هراسناكی می‌بخشد! از جملهء راهكارهائی كه می‌تواند برای غلبه بر اين مشكل ، مورد توجه سياستگذاران غرب قرار گيرد ، دامن زدن به تشتت داخلی ، بخصوص از منظر قومی است! در اين رابطه رفت و آمدهای سران برخی گروهها به محافل استراتژيك غرب و برقراری كنفرانسهای رنگارنگ پيرامون مسائل ملی در مناطق مختلف اروپا ، بخصوص لندن!!! بی جهت و اتفاقی نيست. همه و همه از پی ريزی يك كار حساب شده در جهت فراهم آوردن شرائط لازم به جهت استفاده در زمانی است كه حكومت مركزی قادر به اعمال اتوريته و كنترل خود بر كشور نباشد!
برای پيشبرد اين سياست ، لازم است تا يك كار فرهنگی و تشكيلاتی ميان مدت صورت پذيرد. هم از اينجهت است كه آنان سعی می‌كنند ، نيروهای دارای انگيزه را متشكل كرده، از لحاظ امكانات تقويت نموده ، نظريه ‌ايران كشوری چند مليتی و كثير المله است!!!‌ را تئوريزه كرده ، در ميان سران گروههای سياسی و سپس مناطق قومی جا انداخته ، بتدريج به سمت ايجاد شكاف فرهنگی ، از طريق جداسازی زبانی!! حركت نمايند.
آنها می‌دانند كه مهمترين ركن از اركان پيوند ملت ايران (نه تنها ملت ايران ، كه همهء ملل در همهء جهان!) زبان است. كافی ست ، مردمی كه در يك سرزمين زندگی می‌كنند زبان هم را نفهمند! بقيه مسائل خودبخود حل است!!! چاشنی اختلاف زبان هم بدنبال خواهد آمد ؛ اختلاف مذهب ، اختلاف آداب و رسوم ، اختلاف لباس! اختلاف اقليم و امكانات! ، رنگ پوست!! و و و... همهء اينها را كه جمع ببندی ، نتيجه اش می‌شود بستر آماده! كه بر اين بستر آماده ، البته كه سرمايهء جهانی نقشه‌های خود را پياده خواهد كرد و نه گروههای فسقلی قومی! ، و كيست كه نداند ، پياده شدن اين نقشه‌ها ، بنفع هر كسی می‌تواند باشد جز ملت ايران!

********

آنچه در پايان نوشتار خويش می‌توانم بگويم ، خيلی خلاصه اين است كه: ادامهء بقای ملت ايران ، در گرو تقويت وحدت ملی بر پايهء دمكراسی ، تمركز فرهنگی ، بر پايهء مشتركات قومی و زبانی ، توانمندی اقتصادی ، دستيابی به فن آوری نوين ، وسرانجام ، سرنگونی جمهوری اسلامی ، با تكيه بر ارادهء مردم ايران ، بدون هر گونه دخالت خارجی ست. بر اين اساس ، نگارنده ، به خودمختاری و فدراليسم ، نه! می‌گويد و به يك ايران ِ دمكراتيك و متحد ؛ آری!!!

-------------------------
زيرنويس:
١- در مورد اين گويشها (كردی ، بلوچی ، مازندرانی ، گيلكی ،...) بد نيست به موردی اشاره شود كه دقيقا آنچه را آورديم تائيد می‌كند. عبدالرحمن قاسملو ، رهبر فقيد حزب دمكرات كردستان ، دركتاب خويش تحت عنوان ‌كردستان و كرد - چاپ سوئد - ١٩٩٦‌ در صفجهء ٣٢ چنين می‌گويد: ‌زبان كردی جزء مجموعه زبانهای ايرانی است (گويشها - در اينجا آقای قاسملو بدليل عدم شناخت مقولات زبانشناسی دچار يك اشتباه سهوی شده و به جای گويشهای ايرانی ، تركيب زبانهای ايرانی را به جای تيرهء هند و ايرانی بكار برده) كه شاخه‌ای از زبانهای هند و اروپائی را تشكيل می‌دهد و شامل زبانها ‌گويشها‌‌ی كردی ، فارسی ، افغانی! (دری) و تاجيكی!! ميباشد‌.
همانطور كه می‌بينيم ، ايشان تائيد می‌كند كه كردی با فارسی و افغانی (البته منظور ايشان دری است!) و تاجيكی! از يك ريشه‌اند و در بنيان ، زبان واحدی هستند.
حال ممكن است برای خواننده اين سوال پيدا شود كه: چرا ما با استقلال اين گويشها ، به عنوان زبان ، مخالفيم؟ اين امری فنی است ، كه باختصار توضيح داده می‌شود.
واقعيت اين است كه كردی و تاجيكی و دری ، بجز در تلفظ ، آنهم نه كاملا ، از نظر ساختمان زبانی ، واژگانی ، دستوری و خط ، از قاعدهء مشتركی پيروی می‌كنند ، كه همان زبان مادر ، يعنی فارسی است. علت اختلافاتی كه امروز در برخی موارد ، همچون بكار گيری ده تا پانزده درصد واژه‌های قديمی پارسی و اوستائی و پهلوی ، يا تغييراتی در شكل دستوری بكار گيری زبان ، مشاهده می‌كنيم ، در نكته‌ای است كه خود آقای قاسملو ، ناخودآگاه ، بدان اشاره داشته اند. دقت كنيد! ايشان می‌فرمايند: ‌زبان ‌گويش‌ كردی ، تا كنون فاقد زبان ادبی واحد (زبان استاندارد) بوده است!... (ص ٣٤) و در جای ديگر ، ادامه می‌دهند كه... ملت كرد از نعمت سواد برخوردار نبوده است!!... (ص ٣٦) ‌ ايشان ، ناخودآگاه ، دقيقا علت پيدايش اين گويشها را از دل زبان فارسی بيان داشته اند:
بله ، درست است! نظر به اينكه روند تكامل زبان و استقلال آن ، ارتباط مستقيم با انتقال صحيح آن ، از طريق زبان ادبی و نوشتاری دارد ، از آنجا كه در گذشته ، ارتباطات مناطق ضعيف بوده ، رسانه‌های جمعی وجود نداشته ، عموم مردم از سواد بی بهره بوده‌اند و زبان نوشتار و ادبی ، تنها در بين نخبگان و وابستگان حكومتی رواج داشته ، طبيعتا ‌زبان‌ ، در بسياری از مناطق ، تنها از طريق محاوره و سينه به سينه ، ادامهء حيات می‌داده است و همانگونه كه می‌دانيم ، انسان بيسواد ، قادر به انتقال شكل صحيح واژه‌ها و كاربرد درست آنها ، از لحاظ ساختاری ‌مانند تلفظ صحيح و...‌ و دستوری نيست ، طبيعتا در طی قرون و با توجه به افت و خيزهای اجتماعی - سياسی و دست بدست شدن مناطق توسط حكومتهای مختلف ، اندك اندك ، بجز در مركز كه از يكنوع نظام اداری (متناسب با زمان) پيروی می‌كرده ، در ساير مناطق ، بين زبان مادر و گويشهای منطقه‌ای و محلی فاصله می‌افتاده است. به اين معنی كه ، ما از سوئی با تكامل زبان در مناطق مركزی (حكومتی) و نزديك به آن ، كه زبان نوشتار رايج بوده ، روبرو هستيم ، و از سوی ديگر ، با عقب ماندن و تغيير شكل تدريجی كاربرد زبان ، در مناطق جا افتاده ، و يا دور نسبت به مركز قدرت.
علت اصلی وجود واژه‌های قديمی در اين گويشهای محلی نيز ، نهفته در همين نكته است. اين ، مناطق شهری و حكومتی بوده است كه ارتباط اقتصادی - سياسی با جهان خارج داشته است و طبيعتا با سرعتی بيشتر به بده - بستان فرهنگی - زبانی با كشورها و زبانهای ديگر می‌پرداخته و صيقل می‌خورده و تكامل پيدا می‌كرده ، در حاليكه مناطق روستائی ، غير شهری ، ايلياتی و كوهستانی و دور افتاده ، از اين بده -بستان فرهنگی محروم بوده‌اند و در همان ساختار كهنه در جا می‌زده اند!
بر اين اساس ، نيروهای پيشرو جامعه ، اگر هم به زبان اهميت می‌دهند ، بايد از دريچهء تقويت زبان مادر باشد ، كه نسبت به ساير شاخه‌ها ، تكامل بيشتری يافته و صيقل پيدا كرده و از نظام ساختاری قويتر و بهتری برخوردار است. بخصوص اين امر، در مورد زبان فارسی ، بيشتر از ساير زبانها صادق است ، چرا كه اين زبان را حداقل هزار و دويست سال ادبيات نوشتاری قدرتمند از هر جهت ، پشتيبانی می‌كند و به آن اعتبار جهانی ، در بين فرهنگ ملل بخشيده است.
طبيعتا در اين راستا ، گويش‌های محلی ، همچون كردی ، دری و تاجيكی و مازنی و... می‌توانند به عنوان انبار واژگانی مناسبی در جهت تكامل زبان مادر عمل كنند. همانند همان نقشی كه زبان مردهء لاتين در تقويت زبانهای اروپائی بازی می‌كند. يعنی در برابر واژه‌های وارداتی بيگانه ، از واژه‌های اين گويشها ، برای جايگزينی ، می‌توان (و بايد!) استفاده نمود. اما علم كردن اين لهجه‌ها ، به عنوان يك زبان مستقل! در برابر زبان مادر ، آنهم بشكل بسيار تصنعی كه در جريان است (مانند كردی) ، نه از نظر منافع درازمدت ملت ايران و نه از منظر فرهنگ و تاريخ و زبان اين ملت ، صحيح نبوده وكاری مغرضانه است كه دودش ، پيش از هر كس ، به چشم خود اين مردمان خواهد رفت!

*********
‌٢٥/٤/١٣٨٣‌

 

 

 

برگشت