خفقانِ مطلق و خروشِ جان‌های به‌تنگ‌آمده»؛ جاری شدنِ خونِ جوانان در مسلخِ سرکوب

نویسنده: عصمت رحمتی و عطیه کلاتی فریمان

​انسدادِ عریانِ تمامِ روزنه‌های تنفس، اعمالِ خفقانِ مطلقِ بوروکراتیک و جاری شدنِ بی‌امانِ خونِ پاکِ جوانانی که تنها با دست‌های خالی و برای خواستِ انباشته‌ی یک «زندگیِ شایسته» به خیابان آمده بودند، فراتر از یک سرکوبِ ساده، عریان‌ترین مواجهه، زجرآورترین تجربه و سرچشمه‌ی آگاهیِ بازگشت‌ناپذیرِ یک ملتِ به‌تنگ‌آمده است. حاکمیتی که تمامِ شریان‌های حیات، اقتصاد، آزادی و کرامتِ انسانی را به مسلخ برده و پاسخِ هر نجوای دادخواهانه، اعتراضِ مدنی و فریادِ آبرومندانه‌ی زیستن را با گلوله‌های جنگی، طناب‌های دار و خشونتِ ساختاری داده، عملاً جامعه را در برزخِ رعب، سوگِ ملیِ مداوم و خشمِ سهمگینِ انباشته قرار داده است. این تقابلِ ناپایدار میانِ جان‌های شیفته‌ای که بی‌هیچ سلاحی و تنها به سلاحِ رویاهای مصادره‌شده‌ی خویش مسلح بودند با ماشینِ عریض‌وطویلِ سرکوب، عمیق‌ترین تهاجمِ سیستماتیک به حقِ حیات و ترورِ روانیِ جمعیِ جغرافیایی است که استخوان‌هایش تحتِ بارِ این خفقانِ خفه‌کننده خرد شده است.

​کالبدشکافیِ این دالانِ خونبار نشان می‌دهد که چگونه دستگاهِ حکمرانی با امنیتی‌سازیِ فضای عمومی، جرم‌انگاریِ هرگونه حقیقت‌خواهی، و ایجادِ جوّ ترهیب و ارعاب بر فرازِ زندگیِ روزمره‌ی شهروندان، در پیِ آن بوده تا با تقلیلِ جانِ انسان‌ها به آمار و عادی‌سازیِ مرگِ فرزندانِ این خاک، توانِ کنشگری، اراده‌ی تغییر و روحِ مقاومت را از بدنه جامعه سلب کند. رژیم با بستنِ تمامِ مجاریِ قانونیِ نقد و تبدیلِ خیابان‌ها به مسلخِ جوانانِ آرزومند، در پیِ ساختنِ یک توده‌ی منفعل، خاموش و جیره‌خوار از میانِ سوگواران است تا تسلطِ بی‌چون‌واچرای الیگارشیِ فاسد و خودیِ خویش را تداوم بخشد؛ سیاستی بدوی و ویرانگر که در آن انسان نه صاحبِ حق و کرامت، بلکه سوژه‌ای برای ارعاب و قربانی‌ای برای حفظِ بقای قدرت تلقی می‌شود.

​اما این خفقانِ سنگین و جاری ساختنِ خونِ بی‌گناهان بر سنگ‌فرشِ خیابان‌ها، برخلافِ محاسباتِ امنیتیِ اتاق‌های فکرِ سیستم برای تحمیلِ خاموشی و تمکین، کاراییِ روان‌شناختیِ خود را به طور کامل از دست داده و به کاتالیزوری برای طغیانِ ملی و تعمیقِ پیوند‌های دادخواهانه بدل گشته است. ما به‌تنگ آمده‌ایم، اما این به‌تنگ‌آمدن نه به معنای تسلیم، بلکه نقطه‌ی پایانِ ترس و آغازی بر آگاهیِ ساختارشکنِ سراسری است؛ خونی که بر زمین ریخته، هرگز پاک نخواهد شد، بلکه در شریان‌های جمعیِ این ملت جریان یافته و هر سوگِ فردی را به سنگری برای ایستادگی، افشاگری و دادخواهی بدل کرده است. فریادِ رسای مادرانِ داغ‌دار، رنجِ جانکاهِ پدرانِ کمرخمیده و عزمِ استوارِ نسلی که چیزی برای از دست دادن ندارد، پیوندی ارگانیک و بازگشت‌ناپذیر ایجاد کرده است؛ اراده‌ای فولادین و بیدار که سرانجام دیوارهای این خفقانِ بوروکراتیک را در هم خواهد شکست و عدالت، دادخواهیِ واقعی، آزادی و حقِ حیاتِ شایسته را به این خاکِ گلگون بازخواهد گرداند.

در مرداد ۲۸, ۱۴۰۵

با ایمیل ارسال کنید

این را در وبلاگ بنویسید!

‏هم‌رسانی در X

هم‌رسانی در «فیس‌بوک»

‏هم‌رسانی در Pinterest