
بعد از یه تاریخی، خیلیهامون عوض شدیم. نه از اون تغییرهای معمولی که با بزرگ شدن یا تجربه به وجود میاد؛ یه تغییر عمیقتر، سنگینتر و عجیبتر. یه جایی وسط فشارها، بحرانها، ترسها و خستگیها، انگار یه نسخه قدیمی از ما مُرد.
نویسنده: حمیدرضا محسنی
منبع : وبلاگ سفر بی اختیار
ادامه مطلب
روانشناسها یه اصطلاح دارن به اسم «سوگ هویتی». یعنی آدم عزادارِ نسخهای از خودشه که دیگه وجود نداره. نه کسی مرده، نه مراسمی برگزار شده، ولی یه چیزی توی درون آدم از بین رفته.
گاهی به خودت نگاه میکنی و میبینی اون آدم قبلی نیستی. اون آدمی که راحت میخندید، زود هیجانزده میشد، امید داشت، برنامه میریخت، عاشق میشد، یا حتی برای آینده ذوق میکرد. یه چیزی تغییر کرده، ولی دقیق نمیفهمی کِی و چطور.
شاید برای خیلی از ما، این تغییر از یه تاریخ خاص شروع شد. از یه اتفاق، یه بحران، یه دوره طولانی فشار و نااطمینانی. کمکم یاد گرفتیم کمتر اعتماد کنیم، کمتر هیجانزده بشیم، کمتر امیدوار باشیم. و بدون اینکه بفهمیم، تبدیل شدیم به آدمهای جدیدی که هنوز باهاشون غریبهایم.
سختترین بخش «سوگ هویتی» اینه که نمیدونی با این نسخه جدید خودت چیکار کنی. چون نه کاملاً میشناسیش، نه انتخابش کردی. فقط یه روز بیدار شدی و دیدی واکنشهات فرق کرده، تحملت فرق کرده، نگاهت به دنیا فرق کرده.
بعضیها فکر میکنن آدمها فقط از بیرون خسته میشن، ولی حقیقت اینه که گاهی هویت آدمه که فرسوده میشه. اونقدر که دیگه حتی خودش هم خودش رو مثل قبل نمیشناسه.
شاید برای همین این روزها خیلیها میگن: «دلم برای خودِ قبلیم تنگ شده.» نه چون اون آدم کامل بود، بلکه چون هنوز امید داشت، هنوز سبکتر نفس میکشید، هنوز دنیا براش اینقدر سنگین نشده بود.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا اینه که ما هنوز داریم یاد میگیریم چطور با این آدم جدید زندگی کنیم؛ آدمی که ناخواسته ساخته شد.
@Dirty_Kids