
نویسنده : عصمت رحمتی
منبع: وبلاگ دنیای پاک
مواجهه با فاجعهی عریانِ پرپَر شدنِ یک نسل در برابرِ دیدگانِ خویش و زیستن در میانهی سوگِ بیپایانِ جانهای جوانی که در اوجِ طراوت، در مسلخِ بیعدالتی و سرکوب خاموش شدند، فراتر از یک اندوهِ شخصی یا فاجعهی خانوادگی، عریانترین شکل از تروریسمِ روانی، زجرآورترین تجربه از زوالِ امنیتِ جمعی و نوعی مسلخِ بوروکراتیک برای خرد کردنِ ارادهی یک ملت است. سالیانِ متمادی، ساختارِ استبدادی با تبدیلِ زیستِ روزمره به میدانِ مواجهه با مرگ، تیراندازیِ مستقیم به چشمها و سینهها، و برپا داشتنِ چوبههای دار در پگاهان، تمامِ یک نسل را به تماشاگرانِ مستقیمِ نابودیِ خویش و عزیزانشان بدل ساخته است. این تماشای بیواسطهی پرپَر شدنِ دوستان، همسنگران و فرزندانِ این خاک، عملاً پروژهای سیستماتیک برای تزریقِ تروما، ایجادِ حسِ عجزِ مطلق و فلج کردنِ روحِ جمعی است؛ تهاجمی ساختاری به اصلِ حیات که در آن، سیاهپوشی نه یک انتخاب، بلکه جامهٔ اجباریِ یک دوران میگردد.
کالبدشکافیِ دقیقِ این سازوکارِ فاجعهآفرین نشان میدهد که چگونه دستگاهِ ارعاب با نشانه رفتنِ پویاترین و شجاعترین بخشِ جامعه، در پیِ آن بوده تا آینده را از خاستگاهِ خود تهی کند و معترضان را در حسرتِ حداقلهای یک زندگیِ نرمال به خاک بسپارد. هنگامی که یک جامعه شاهدِ پرپر شدنِ رویاهای بلندِ جوانانش در خون و آتش است و لحظهبهلحظهی این افول را با چشمانِ خویش به نظاره مینشیند، داغی بر وجدانِ تاریخیاش نقش میبندد که با هیچ گذرِ زمانی التیام نمییابد. رژیم با امنیتی ساختنِ مزارها، ممانعت از عزاداریهای آزادانه و تقلیلِ این جانفشانیها به ادعاهای کذبِ رسانهای، در پیِ ساختنِ جامعهای تسلیمشده و غرق در سوگِ منفعلانه بوده تا هیچ رمقی برای دادخواهی باقی نماند؛ سیاستی ظالمانه که در آن، کشتارِ مستقیم، مکملِ ایجادِ خمودگیِ سراسری میگردد.
اما این مشاهدهی مستقیمِ مرگ و سوگواریِ عمیق برای نسلی که آرزوهایش به خاک سپرده شد، برخلافِ محاسباتِ اتاقهای فکرِ قدرت برای تسلیمسازی و ایجادِ ناامیدیِ مطلق، به کاتالیزوری برای تعمیقِ آگاهیِ سیاسی، پیوندِ ناگسستنیِ همبستگی و طغیانِ خشمِ دادخواهانه بدل گشته است. ملتی که کشتارِ فرزندانش را با چشمانِ خود دیده، دیگر نه با آمار خفهمیشود و نه با دروغهای ساختگی مهار میگردد. این سوگِ نسلی به خشمِ مقدس و پیمانی بازگشتناپذیر میانِ تمامِ بازماندگان بدل گشته و هر قطره خونِ پاک را به سندی زنده و خفهنشده در دادگاهِ وجدانِ جمعی بدل ساخته است که خطِ بطلانی بر تمامیِ سناریوهای ارعاب میکشد.
بنابراین، این زیستِ شکنجهبار در جامهٔ عزاداری و سوگواری برای نسلی که مرگش را با چشم دیدیم، هرچند پرهزینه و آکنده از درد، به خاستگاهِ دادخواهیِ سراسری و نقطهٔ عطفِ فروپاشیِ تمامیِ ساختارهای ارعاب و سرکوب بدل شده است. ما سوگواران و همسنگرانِ جاویدنامان، در اعماقِ همین آگاهیِ دردناک، تبدیلِ این سوگِ سنگین به ارادهای پولادین برای بازپسگیریِ حیات، آزادی و دادخواهی را به هدفِ اصلیِ ایستادگیِ خویش بدل ساختهایم؛ ارادهای بیدار، استوار و بازگشتناپذیر که بهنیکی میداند رهاییِ واقعی نه با تمکین به سوگ، بلکه با انهدامِ ماشینِ مرگ محقق میشود؛ خروشی تاریخی که سرانجام دیوارهای این مسلخِ سحرگاهی و استبداد را به کلی خرد خواهد کرد و داد، آزادی و کرامت را برای تمامیِ فرزندانِ این خاک به ارمغان خواهد آورد.