نویسنده : سپیده حسینی صابر
منبع : وبلاگ هنر اعتراضی من
گاهی فکر میکنم در سرزمین من، زن بودن فقط یک تولد نیست؛ یک مبارزه است. دختر که به دنیا میآید، پیش از آنکه خودش را بشناسد، برای بدنش قانون نوشتهاند؛ برای موهایش، برای لباسش، برای صدایش، برای خندیدنش، برای راه رفتنش و حتی برای اینکه تا کجا میتواند خودش باشد. به زن گفتهاند زیبا باش، اما نه آنقدر که دیده شوی؛ بلند بخند، اما نه آنقدر که شنیده شوی؛ عاشق باش، اما انتخاب نکن؛ مادر باش، همسر باش، اما کمتر از «خودت» حرف بزن.
زنانگی را چیزی دانستند که باید پنهان شود؛ موهایی که باید پوشانده شوند، بدنی که باید کنترل شود، صدایی که باید پایین بیاید و رؤیاهایی که باید پیش از بزرگشدن، آرامآرام دفن شوند. اما من فکر میکنم زنانگی گناه نیست. زن بودن نه ضعف است، نه شرم و نه چیزی که باید برایش عذرخواهی کرد. زنانگی یعنی حقِ انتخاب کردن؛ حقِ دوست داشتن یا نداشتن، حقِ مادر شدن یا نشدن، حقِ پوشیدن یا نپوشیدن، حقِ کار کردن، خندیدن، سفر کردن، رقصیدن، آواز خواندن و سادهتر از همه، حقِ اینکه یک زن، صاحبِ خودش باشد.
چه چیزی ترسناکتر از زنی است که دیگر از خودش خجالت نمیکشد؟ زنی که موهایش را فقط مو میبیند، بدنش را فقط بدن، صدایش را فقط صدا و زندگیاش را چیزی نمیداند که دیگران باید برایش تصمیم بگیرند. شاید سالها تلاش کردهاند زنانگی را پشت دیوارها، پشت روسریها، پشت ترسها و پشت کلمهی «نباید» پنهان کنند؛ اما زنانگی شبیه نور است؛ اگر پنجره را ببندی، از شکاف دیگری عبور میکند.
من زنی را تصور میکنم که روزی مقابل آینه میایستد و برای نخستینبار از خودش اجازه نمیگیرد که خودش باشد. و آن روز، هیچ دیواری فرو نمیریزد؛ فقط یک زن دیگر خودش را زندانی نمیکند. شاید آزادی از همینجا شروع شود: از لحظهای که زن بداند بدنش متعلق به خودش است، صدایش متعلق به خودش است و زندگیاش دیگر چیزی نیست که دیگران برای او تعریف کنند.
من نمیخواهم زنانگیام را پنهان کنم. میخواهم آن را زندگی کنم؛ با تمام لطافتش، با تمام خشمش، با تمام زخمهایش و با تمام قدرتی که سالها به من گفته بودند نباید داشته باشم