![]() |
![]() |
| روی جلد | پشت جلد |
در هر 10 دقیقه حداقل یک مورد نقض حقوق بشر در ایران اتفاق می افتد
در 26 مین سال فعالیت آزادگی شماره 351 آزادگی را می خوانید
مدیر مسئول و صاحب امتیاز:
منوچهر شفائی
همکاران در این شماره:
ساره استوار
منصور کفیلی
مریم کاظمی
اصغر جهاندیده
طرح روی جلد و پشت جلد:
سپیده حسینی صابر
امور فنی و اینترنتی :
حسین بیداروند – ملیکا نوری وفا
چاپ و پخش:
محمد رضا باقری
یادآوری:
- آزادگی کاملاً مستقل و زیر نظر مدیر مسئول منتشر میشود.
- نشر آثار، سخنرانیها و اطلاعیهها به معنی تائید آنها نبوده و فقط به دلیل اعتقاد و ایمان به آزادی اندیشه و بیان میباشد.
- با اعتقاد به گسترش افکار، استفاده و انتشار آثار چاپ شده در این نشریه بدون هیچ محدودیتی کاملاً آزاد است.
- مسئولیت هر اثری بر عهده نویسنده آن اثر است و آزادگی صرفاً ناشر افکار میباشد.
آزادگی
آدرس:
Azadegy _ M. Shafaei
Postfach 52 42
30052 Hannover – Deutschland
Tel: +49 163 261 12 57
E-Mail: shafaei@azadegy.de
خشونت، خیانت و توهم قدرت: بهای سنگینی که مردم پرداختند.
ژاله وفا
سرزمین ایران بر شانههای زنان و مردانی استوار مانده که از مشروطه و نهضت ملی کردن صنعت نفت، تا انقلاب شکوهمند مردمی ۵۷ و جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» و تا امروز، از میان خون و آتش گذشتهاند تا آزادی و استقلال وطن را زنده نگه دارند. آنان برای زیستن با کرامت، برای آیندهای روشن و برای عدالت ایستادهاند و فروننشستهاند. ایران به پایداری فرزندانش شناخته میشود؛ پایداریای که این سرزمین را در چشم جهانیان سربلند کرده است. اما این روزها، در سوگ جوانانی که چون گل پرپر شدند، دلها سنگین است و اندوه مهمان خانههای این ملت شده است.
با همدردی عمیق، درد و رنج و اندوه این ملت را از ژرفای جان احساس میکنم و خود را در غم آنان شریک میدانم.اما نمیتوان چشم بر چرایی آنچه رخ داد و بر دهشت ابعادی که به خود گرفت بست و آن را تحلیل نکرد و از آن تجربه نیاموخت؛ همانگونه که نمیتوان خطر حملهای را که امروز نیز چون سایهای سنگین بر سر مردم حس میشود و عواقبی که میتواند در پی داشته باشد نادیده گرفت.
اعتراضات مسالمتآمیز مردم در دیماه امسال که ابتدا با مطالبات اقتصادی آغاز شد، پس از گسترش به دانشگاهها و سیاسی شدن شعارها، همچنان بدون خشونت ادامه یافت.
اما زمانی که رضا پهلوی و حامیانش با مراجعه به قدرتهای خارجی و تمنای دخالت در امور ایران، و امید بستن به وعدههای ترامپ ـ که او را «رهبر آزاد جهان» نیز خواندند ـ در پی دستیابی به قدرت برآمدند، و دولت اسرائیل رسماً اذعان داشت که در میان معترضان نیروی مسلح ارسال کرده است، دستاویزی به دست نظام حاکم دادند تا با توسل به خشونت، کل ایران را بدل به دریایی از خون کند.
قدرتهایی که ایران را میدان بازی میخواهند، نه خانهی یک ملت
تامیر موراگ، خبرنگار شبکه ۱۴ تلویزیون رژیم نسلکش اسرائیل ـ رسانهای نزدیک به بنیامین نتانیاهو ـ در توییتی صراحتاً اعلام کرد که «طرفهای خارجی با سلاحهای گرم جنگی، تظاهرکنندگان در ایران را مسلح کردهاند»؛ ادعایی که به گفتهی خود او، کشته شدن صدها تن از نیروهای نظامی در ایران را توضیح میدهد.
موراگ در ادامه افزود: «همگان آزادند حدس بزنند چه کسانی پشت این ماجرا ایستادهاند.» این اظهارات، که چیزی جز یک افشاگری ناخواسته از درون اردوگاه حامیان اسرائیل نیست، چنان سنگین بود که حتی با اعتراض تایمز اسرائیل نیز روبهرو شد.
این سخنان نه تصادفیاند و نه جدا از الگویی دیرپا. دخالتهای رژیمهای آمریکا و اسرائیل همواره بر پایهی منافع عریان خودشان بوده و همچنان هست. آنان منافع خویش را از مسیر دشمنسازی و دشمنتراشی، نوکرپروری و حمایت از نیروهای وابسته، یکجانبهگرایی، تهدید دائمی ـ حتی تهدید همان وابستگان ـ گسترش فساد، ایجاد رعب و وحشت، و تنبیه مهرههایی که از خط تعیینشده پا فراتر میگذارند، «تأمین» میکنند.
در این میان، ایران و مردم آن به میدان تسویهحساب قدرتها بدل شدهاند. هممیهنان ما در داخل کشور، همزمان قربانی خشونت بیمهار و سرکوبگرانهی رژیمی غایتخشن و جنایتکارند و نیز آماج توطئهی قدرتهای خارجی که با بهکارگیری عناصر وابسته ـ از جمله برخی پهلویطلبان و دیگر مشوقان حملهی خارجی ـ و در پوشش ریاکارانهی «کمک به مردم ایران»، چشم طمع به خاک این سرزمین دوختهاند و آشکارا پروژهی ویرانسازی و حتی تجزیهی ایران را دنبال میکنند.
اکنون نه جای ابهام و مصلحتاندیشی، بلکه زمان شفافسازی است. باید مسئولیت این کشتار بهروشنی و بیهیچ پردهپوشی مشخص شود؛ باید عاملان داخلی و خارجی آن نام برده شوند و به نقش مستقیم و غیرمستقیم قدرتهای مداخلهگر پرداخته شود. نپرداختن به این حقیقت، خود ادامهی همان جنایتی است که جان، امنیت و آیندهی ملت ایران را هدف گرفته است. مسئولیت حقوقی، انسانی و سیاسی کشتار مردم
در آغاز باید روشن و بیابهام گفت که مسئولیت حقوقی و مستقیم این جنایت، بیتردید متوجه نظام ولایت فقیه و رأس آن، شخص علی خامنهای است که با سلاح گرم به جان مردم بیدفاع افتاد و خیابانها را به صحنهی خونریزی بدل کرد. کشتار دیماه ۱۴۰۴ ماهیتاً دنبالهی کشتار دههی ۶۰ است؛ از اینرو دربارهی ماهیت و ساختار مستبد، خشونتمحور، سرکوبگر و جنایتپیشهی رژیم ولایت فقیه هیچ جای تردید نبوده و نیست.
در حالی که افکار عمومی جهان هنوز در شوک کشتارهای اخیر است، این نظام با قطع اینترنت و بریدن شریان ارتباط مردم ایران با جهان، عملاً میدان را برای کشتاری بیصدا، سرکوبی افسارگسیخته و تولید وحشت سازمانیافته خالی کرد.و همچنان بیوقفه به بازداشت، کشتار و اعدام ادامه میدهد و با وقاحتی آشکار، خوی جنایتپیشه و ضدانسانی خود را تداوم میبخشد.سرکوب برای این حاکمیت نه واکنشی مقطعی، بلکه بخشی از ذات و سازوکار بقای آن است؛ سازوکاری که با ارعاب، خونریزی و حذف فیزیکی معترضان تغذیه میشود.
اما این واقعیت، ما را از پرداختن به مسئولیت انسانی و سیاسی رژیم نسلکش اسرائیل ـ که پیشتر به آن اشاره شد ـ همچنین تهدیدهای ایالات متحده به مداخله، و نیز نقش شخص رضا پهلوی معاف نمیکند. هر دو دولت اسرائیل و آمریکا، برخلاف اصول و قواعد شناختهشدهی حقوق بینالملل، بهطور آشکار در امور داخلی یک ملت دخالت کردهاند.
در این میان، شخص رضا پهلوی نیز با توهم برخورداری از حمایت قدرتهای خارجی و با سوءاستفاده از احساسات بخشی از هواداران خود، بیآنکه به توان واقعی آنان و پیامدهای فاجعهبار چنین مسیری توجهی نشان دهد، و با وجود آگاهی از سطح خشونت و تهدیدهای نظام حاکم، عملاً بر تشدید رویارویی دمید. او با بهکار بردن تعبیر «ادامهی نبرد» در روز ۳۰ دیماه و نیز با اظهاراتش در مصاحبه با شبکهی فاکسنیوز ـ جایی که آنچه در ایران میگذرد را «جنگی میان مردم و جمهوری اسلامی» توصیف کرد ـ مردم را در برابر ماشین سرکوب قرار داد و عملاً به قربانیشدن آنان تن داد.
حاصل : نجاتدهندگان خیالی در قبال جنازههای واقعی
میان حق بیان نظر و خیانت به استقلال، مرزی روشن وجود دارد.
با این حال، باید میان دو امر تفاوتی اساسی قائل شد: یکسو، باز کردن پای قدرتهای خارجی به دخالت در امور داخلی کشور است که آشکارا در زمرهی نقض استقلال ملی و خیانت به حاکمیت کشور قرار میگیرد؛ و سوی دیگر، حق هر انسان برای بیان دیدگاه خود دربارهی نظام و شکل حکومت مطلوبش، که از حقوق بنیادین شهروندی بهشمار میآید.
اتفاقاً برخلاف رفتار بخشی از پهلویطلبان که در تجمعات خشونتآمیز خارج از کشور ـ آن هم پیش از دستیابی به هرگونه قدرت ـ شعارهایی چون «مرگ بر» پیروان جریانهای فکری مختلف سر میدهند، یا با شعارهایی نظیر «این آخرین نبرده، ساواکی برمیگرده» در پی تداعی بازگشت فضای اختناق، سرکوب و جنایت دوران شاه هستند، در یک نظام جمهوری دموکراتیک، سلطنتطلبان نیز همچون دیگر شهروندان، تا زمانی که دست به خشونت و سلاح نبرند، حق دارند نظام مورد نظر خود را تبلیغ کنند و از آزادی بیان، در کنار جمهوریخواهان و طرفداران دیگر اشکال حکومت، برخوردار باشند.
این در حالی است که شماری از نزدیکان و همراهان پیشین رضا پهلوی بارها هشدار داده بودند که فردمحوری، خودشیفتگی سیاسی و خودرأیی راه به جایی نخواهد برد. اما خصلت دیکتاتورمنشانه و خودبزرگبینی همواره چنین است: بستن گوش بر واقعیتها و تکیهی واهی بر بیگانه، بدون در نظر گرفتن خطراتی که این دعوت به حمله و دخالت خارجی برای کل ایران دارد و در واقع ناقض استقلال ایران است.
و جالب آنکه برخی خود را «حقوقدان» نیز میدانند، اما نگران به خطر افتادن جان مردم و حق آنان به حیات و وطن خویش در حملهی آمریکا به ایران نیستند. فاجعه زمانی کامل میشود که این خیانت، بهجای افشا، در زرورق ریاکارانهی «کمک به مردم ایران» پیچیده و به افکار عمومی تحمیل میشود.جنبشها زمانی به پیش میروند که تجربههایشان به درس سیاسی بدل شود؛ در غیر این صورت، فرصتها قربانی بیمسئولیتی و تکرار خطاها میشوند.
سه درس گرانقدر از رخدادهای سرنوشتساز اخیر
۱. آزادی بدون استقلال، توهم است؛ استقلال بدون آزادی، استبداد
مبارزهی اصولمند را نمیتوان به سر دادن چند شعار نوستالژیک، یا به این توهم که فریادهای هیجانی جای تعهد و مسئولیت سیاسی را میگیرد، تقلیل داد. مبارزه نه نمایش است و نه خیال، بلکه کنشی مسئولانه است که هم تداوم میطلبد و هم نیازمند آگاهی، سازمانیافتگی اجتماعی و پایبندی به اصول راهبردی روشن است.
در غیاب این مؤلفهها، آنچه شکل میگیرد نه یک مبارزهی پایدار و مؤثر، بلکه مجموعهای از واکنشهای پراکنده و کوتاهمدت است که نه توان ایجاد تغییرات ساختاری را دارد و نه ظرفیت تحمل و مدیریت پیامدهای سنگین و گاه ویرانگر خود را.از اینرو، بزرگترین درس وقایع اخیر آن است که پایبندی به دو اصل جداییناپذیرِ استقلال و آزادی ضرورتی بنیادین است. در چارچوب نظری کنش جمعی و دموکراسی، استقلال و آزادی دو مؤلفهی بههمپیوستهی عاملیت سیاسی بهشمار میآیند؛ عاملیتی که بدون آن، کنش اجتماعی بهجای رهایی، به بازتولید وابستگی و سلطه میانجامد. تجربههای تاریخی نشان میدهد که تضعیف استقلال، آزادی را به امری صوری و وابسته بدل میکند و حذف آزادی، استقلال را به تمرکزی اقتدارگرایانه فرو میکاهد.
۲. انتظار بمباران، اعترافی ناگفته به ناتوانی سیاسی .
اصل دموکراسی، پیش و بیش از هر چیز، بر باور به مردم و مشارکت فعال آنان در ادارهی امور عمومی استوار است. مطالبهی واقعی مشارکت مردم تنها زمانی معنا دارد که به توانایی، آگاهی و ظرفیت آنان برای تغییر باور داشته باشیم.
رجوعکنندگان به قدرتهای خارجی، آن هم زیر عنوان فریبکارانهی «کمک به مردم ایران»، در عمل نشان میدهند که نه به توان مردم برای برچیدن این نظام باور دارند و نه به توان خود و جامعه بهمثابه بدیلی مستقل و برنامهمند.آنان که دست به دامان ترامپ و قدرتهای خارجی میشوند و خواستار حمله به ایراناند، پیش از هر چیز به ناتوانی سیاسی خود اعتراف میکنند. اما هیچ چیز ضروریتر از زندگی نیست، و هیچ چیز شرمآورتر از آن نیست که مرگ را به عادت بدل کنیم و خشونت را سزاوار مردم خود بدانیم.
۳. دریای خون، ساحل امن ندارد.
درس سوم آن است که کسانی که هیزمبیارِ معرکهی خشونتاند و میپندارند میتوان با کوبیدن بر طبل جنگ و انتقام راهی به قدرت گشود، با آتش بازی میکنند و مسئولیتی سنگین در ایجاد چرخهی بستهی خشونت دارند.خشونت نه راهحل است، نه تعادل میآورد و نه پیروزی؛ فقط صف مرگ را طولانیتر و چرخهی ویرانی را عمیقتر میکند. در دریای خون، هیچ پیروزیای وجود ندارد.
راههای خشونتزدا نه سادهاند و نه منفعل؛ بلکه آگاهانهترین، و مسلما دشوارترین اما پایدارترین شکل مبارزهاند. در جهانی که خشونت مدام خود را بازتولید میکند، خشونتزدایی صرفاً یک انتخاب اخلاقی نیست؛ ضرورتی برای بقاست.
زنهار که هر کس به غنای تاریخ و فرهنگ ایران و ایرانی باوری واقعی دارد مردم خود را نه ابزار قدرت حاکمان و نه سوخت جاه طلبی مدعیان قدرت میداند و نه می خواهد.مردم ایران فقط زندگی را می خواستند و هنوز هم می خواهند. وقتی هر سه دسته قدرت طلبان حاکم و مدعیان قدرت و قدرتهای خارجی سه فاجعه را راه حل می دانند :یا بمبارن و یا تحریم و یا سرکوب !
وسعی دارند آنرا سرنوشت محتوم مردم ایران جلوه دهند و معامله با جان مردم می شود ” قابل توجیه ” آنجا دیگر اسمش نجات نیست ،ویرانی است ، زیر هر پرچمی که باشد. حتی وقاحت ملقمه ای نا متعارف از سه پرچم شیرو خورشید و اسرائیل و امریکا !
خوشبختانه مردم ایران ” هیچ کدام” از اینها نیستند.آینده ایران به این انتخاب گره خورده است:آزادی با مردم،یا قدرت بر مردم.
در نوشتههای آینده، خواهم کوشید به ویژگیها و مؤلفههای روشهای خشونتزدا بپردازم؛ روشهایی که تنها یک انتخاب اخلاقی نیستند، بلکه بدیلی واقعیاند که مبارزان آگاه، مسئول و برنامهمند باید به جامعهی خود عرضه کنند. بدیلی که با تکیه بر مردم، با باور به تواناییها و خرد جمعی آنان، و در همراهی با ایشان، بتواند راه عبور از مانع خونریز و خشونتمحورِ نظام ولایت فقیه را هموار سازد، بیآنکه بهای آن جان انسانها باشد.
سیاست بازداشت و وثیقه بهعنوان منبع درآمد غیرمستقیم
سلمان قربانی
در حقوق کیفری ایران، زمانی که متهمی تحت تعقیب قرار میگیرد، ممکن است تا زمان محاکمه یا طی مراحل دادرسی، بازداشت موقت شود یا با قرار تأمین از بازداشت آزاد شود. یکی از انواع تأمین، قرار وثیقه است؛ به این معنا که متهم یا نمایندهاش تعهد مالی یا تضمین بدهند تا آزاد شود تحت شرایطی که در ادامه حاضر شود و اجرای حکم یا تامین التزام انجام شود. قانون آیین دادرسی کیفری مصوب ۱۳۹۲ پیشبینی کرده است که بازداشت موقت باید استثنا باشد و آزادی متهم تا زمانی که دلیلی متقن برای بازداشت وجود نداشته باشد، اصل است. همچنین، قرار تأمین از جمله وثیقه در کنار کفالت و بازداشت موقت قرار دارد. به زبان ساده اگر متهم شرایط لازم را داشته باشد، میتوان با تودیع وثیقه او را آزاد کرد؛ در غیر این صورت ممکن است بازداشت موقت داشته باشد. اما در عمل در ایران، چند نکته بسیار برجسته شدهاند که انتقادآمیز هستند: برای برخی متهمان، بهویژه فعالان مدنی یا کسانی که در اعتراضات شرکت کردهاند، قرار وثیقه با مبالغ بسیار بالا صادر میشود. گزارشها حاکیاند که مبلغ وثیقه سرسامآور شده است. تبدیل قرار بازداشت به وثیقه در موارد خاص و تأخیرها، مثلاً برای حسین رونقی ملکی وبلاگنویس حقوق بشر، گزارش شده که قرار بازداشت او تبدیل به قرار وثیقه شد، اما مسأله این است که ابتدا بازداشت بر وی تحمیل شده بود، و بعداً تبدیل صورت گرفت. عدم رعایت اصل آزادی تا زمانی که دلیل بازداشت وجود دارد از منظر حقوق بشری، بازداشت موقت باید استثنا باشد، اما گزارشها میگویند بازداشتها، بهویژه برای منتقدان و فعالان، به ابزار فشار بدل شدهاند. مانعتراشی حتی پس از وثیقهگذاری، نمونهای هست که شخصی بهنام آراز امان فعال آذربایجانی، با وثیقه یک میلیارد تومانی رقم بالا تأمین شده بود اما با وجود ارائه وثیقه، دستگاه قضائی امنیتی مانع آزادی وی شد. چند نمونه نمونههای عینی را یادآور میشوم: سه پژوهشگر پرویز صداقت، شیرین کریمی، مهسا اسداللهنژاد پس از بازداشت، با تودیع وثیقه آزاد شدند .در جریان اعتراضات، بازداشتها زیاد بودند و افراد پس از بازجویی با وثیقه آزاد شدند یا هنوز در حبس هستند. استفاده از وثیقه به جای بازداشت موقت میتواند عمل مثبتی باشد اگر بهدرستی اجرا شود؛ چرا که آزادی موقت متهم، حق بنیادین است در چارچوب اصل اصل برائت و آزادی تا زمان اثبات جرم. ولی وقتی وثیقه ابزاری برای فشار یا بازداشت تعلیقی میشود، یعنی مثلاً وثیقهای تعیین میشود که هیچ خانواده یا متهمی نتواند آن را پرداخت کند یا حتی پس از پرداخت امکان آزادی نیست، این به معنای توقیف مالی و محدود کردن آزادی است، نه تأمین مشروع. وثیقهگذاری بسیار بالا، تفاوت طبقاتی ایجاد میکند: کسانی که مالی دارند قادر به تأمین هستند، کسانی که ندارند به زندان میروند، این مغایر با اصل برابری در قانون است. از منظر کنترل اجتماعی، این سیستم میتواند ابزار بازدارنده و سرکوبگرانه هم شود: تهدید به بازداشت، وثیقه سنگین، بلاتکلیفی، فشار اقتصادی بر خانوادهها. لازم است نظارت مستقل بر صدور وثیقهها وجود داشته باشد تا مبالغ غیر منطقی تعیین نشود. قوانین باید تطبیق یابند با تعهدات بینالمللی حقوق بشر ایران، مثلاً حق آزادی شخص تا زمان محکومیت نهایی. امکان بازپرداخت وثیقه یا کاهش آن بسته به وضعیت مالی متهم باید فراهم شود. شفافیت در روند تصمیمگیری چرا این مقدار؟ چرا این بازداشت؟ ضروری است. دستگاه قضائی و امنیتی باید از تبعیض مالی و قضایی جلوگیری کنند و تضمین کنند که وثیقه قرار تأمینی باشد، نه مجازات مخفی. وثیقه نوعی کسب درآمد در ایران تحت نظام جمهوری اسلامی است. در کنار بعد حقوقی – کیفری، یکی از مهمترین مسائل برای شهروندان ایرانی، کسب درآمد و زندگی اقتصادی روزمره است؛ این موضوع در ترکیب با فضای حقوقی و سیاسی کشور نیز قابل بحث است. بخش بنگاههای کوچک و متوسط SME در ایران سهم بسیار مهمی در اشتغال دارد؛ به گزارش خبرگزاری تسنیم، این بنگاهها حدود ۹۴ ٪ از کل بنگاههای اقتصادی ایران را تشکیل میدهند و حدود ۴۴ ٪ از اشتغال صنعتی را شامل میشوند. با این حال، فضای کسب و کار در ایران با چالشهای جدی روبهرو است: از جمله مشکلات نهادی، اداری، مالی، ضعف تنظیمگری، تورم، نوسانات ارزی، تحریمها، و … گزارشها میگویند محیط کسب و کار ایران در سالهای اخیر بهبودهایی داشته، مثلاً رتبه ایران در گزارش بانک جهانی در زمینه سهولت کسب و کار بهبود یافته است. به طور مثال: با وجود مشکلات، بازارهای مبتنی بر فناوری، خدمات آنلاین، کسب و کارهای کوچک خانگی و فروش اینترنتی به عنوان فرصتهایی برای کسب درآمد مطرح شدهاند. کسب و کارهای خرد، بهویژه آنهایی که زنان اداره میکنند، نقش قابل توجهی در ارتقای وضعیت معیشتی داشتهاند. چالشها و موانع زیادی هستند، فرآیند راهاندازی کسب و کار هنوز پیچیده است: بهعنوان مثال سالها قبل گزارش شده که شروع کسب و کار در ایران مراحل متعدد داشت، هزینه و زمان قابل توجهی میطلبید. نوسانات اقتصادی، تورم شدید، عدم ثبات سیاسی و اقتصادی، مشکل تأمین مواد اولیه، تأخیرها در صدور مجوزها و هزینه مالی زیاد، بسیاری از کسب و کارها را تحت فشار قرار دادهاند. مشکلات تنظیمگری: نظام تنظیمگری رگولاتوری برای استارتاپها و کسب و کارهای نوپا هنوز چالشدار است. هنگامی که فردی در فضای سیاسی یا مدنی فعال است، خطر بازداشت یا فشار قضایی وجود دارد؛ این امر میتواند بر توانایی او برای کسب درآمد تأثیر بگذارد مثلاً توقیف حساب بانکی، بازداشت یا بلاتکلیفی. همینطور، امنیت اقتصادی، فقدان تضمین حقوق مالکیت، ریسک بالای سرمایهگذاری، همه نشان از اینکه کسب درآمد در ایران نه تنها مسئله اقتصادی بلکه مسئله حقوقی و سیاسی است. برای مثال ممکن است از کسب و کار کوچک خانگی یا فروش اینترنتی باشد که فرد با استفاده از پلتفرمهای آنلاین فعالیت میکند؛ در شرایطی که بازار بزرگ نمیتواند به آسانی وارد شود، کارآفرینی کوچک فرصتی است ولی همین فرصت با چالشهای زیادی روبهروست: تأمین مواد و هزینههای بالای فروش، رقابت زیاد، سوءتفاهم در مقررات، تحریمها، نوسان ارزی. در نظام جمهوری اسلامی ایران، دو حوزه که به هم پیوند دارند ـ حوزه حقوق کیفری تأمینی مثل قرار وثیقه و حوزه اقتصادی کسب درآمد ـ هر دو اهمیت زیادی دارند و وضعیت موجود نقدهایی را به همراه دارد: ابزار وثیقه و بازداشت موقت، اگر بهدرستی عمل نشود، میتواند تبدیل به ابزار سرکوب شود، نه تأمین حق. کسب درآمد و فضای کسب و کار در ایران فرصتهایی دارد، ولی موانع بسیار جدیای نیز وجود دارد که نه فقط اقتصادی بلکه حقوقی و نهادی است. برای فرد ایرانی، صرفاً داشتن ایده کسب و کار کافی نیست؛ باید شرایط حقوقی، مقررات، بازار، ریسکهای سیاسی را نیز حساب کرد. رابطه بین حقوق شهروندی حق آزادی، حق مالکیت، حق کار و فرصتهای اقتصادی بسیار تنگاتنگ است؛ نقص در یکی میتواند به دیگری آسیب بزند. در سالهای اخیر، گزارشهای گوناگونی از سوی رسانههای مستقل، فعالان حقوق بشر و خانوادههای بازداشتشدگان منتشر شده که نشان میدهد سیاست تعیین وثیقههای سنگین در بسیاری از پروندههای سیاسی، مدنی، و حتی اقتصادی، تنها کارکرد قضایی ندارد، بلکه در عمل به یکی از مسیرهای تأمین مالی برای نهادهای امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شده است. اگرچه وثیقه در قانون ابزاری برای تضمین حضور متهم در روند دادرسی است، اما در عمل، این سازوکار در بسیاری از پروندهها به ابزار فشار اقتصادی و درآمدزایی غیرمستقیم تبدیل شده است. در بسیاری از پروندههای سیاسی و مدنی، مبالغ وثیقه گاه به چند میلیارد تومان میرسد. خانوادهها برای تأمین چنین وثیقههایی مجبور به فروش ملک یا گرو گذاشتن داراییهای خود میشوند. در مواردی، اگر متهم به هر دلیل نتواند در مراحل بعدی حاضر شود، وثیقه ضبط میگردد و به نفع دولت مصادره میشود. در جریان اعتراضات سراسری ۱۴۰۱، برای دهها فعال مدنی و روزنامهنگار، وثیقههایی میان ۵۰۰ میلیون تا ۵ میلیارد تومان تعیین شد. در برخی پروندهها، وثیقه ضبط شده و به خزانه دولت یا حساب نهادهای قضایی واریز گردیده است. در موارد متعدد، دیده شده که پس از آزادی فرد با وثیقه، دستگاه قضایی مجدداً وثیقه را افزایش داده یا از پذیرش آن سر باز زده است. این امر باعث میشود خانوادهها بارها مبالغی را به حساب دادگستری یا وثیقهگذار انتقال دهند که تا ماهها بازنمیگردد. این فرآیند عملاً شبیه مسدودسازی منابع مالی مردم عمل میکند. در برخی گزارشها آمده است که حتی بازداشتهای کوتاهمدت نیز با هدف دریافت وجه التزام یا وثیقههای نقدی انجام میشود. بهویژه در پروندههایی که جنبهی سیاسی یا اجتماعی ندارند مثل پروندههای اقتصادی یا تخلفات اداری، وثیقههای کلان راهی برای کسب درآمد از مردم محسوب میشود، زیرا بخشی از این مبالغ تا زمان اتمام دادرسی در حسابهای قضایی باقی میمانند و سود بانکی آن به نهادهای مربوطه تعلق میگیرد. در جریان بازداشتهای گستردهی دانشجویان، روزنامهنگاران و فعالان صنفی، مواردی گزارش شده که گروهی از خانوادهها مجبور شدهاند به صورت جمعی وثیقه تأمین کنند. در نتیجه، بخش قابل توجهی از منابع مالی خانوادههای طبقه متوسط یا فعالان مدنی، در حسابهای قضایی بلوکه شده و قابل استفاده در زندگی روزمره یا فعالیتهای مدنی نیست. از منظر اقتصادی، این سیاست میتواند به نوعی منبع درآمد غیررسمی برای نظام اداری و قضایی کشور تبدیل شود. هرچند در ظاهر این مبالغ بهعنوان وثیقه دریافت میشود، اما تا زمان رفع پرونده، سود سپردههای بانکی آن در اختیار قوه قضاییه یا بانکهای دولتی قرار دارد. با در نظر گرفتن صدها پرونده فعال در سراسر کشور، جمع کل این مبالغ عدد قابل توجهی میشود. از منظر سیاسی، این سیاست دو کارکرد دارد: فشار روانی و مالی بر متهم و خانواده او، برای کاهش فعالیت مدنی یا اجتماعی. ایجاد درآمد پایدار و کمریسک برای نهادهای مرتبط با دستگاه قضایی و امنیتی، در شرایطی که دولت با بحران منابع مالی مواجه است. رسانههای مستقل مانند ایرانوایر، هرانا و رادیو فردا در چندین گزارش اشاره کردهاند که وثیقهگذاری در ایران به ابزار مالی و سرکوبگر تبدیل شده است، زیرا از یکسو خانوادهها تحت فشار اقتصادی شدید قرار میگیرند، و از سوی دیگر بخش بزرگی از این مبالغ بهصورت موقت یا دائم در اختیار نهادهای حکومتی میماند. در پروندههای مربوط به اعتراضات ۱۴۰۱، خانواده برخی از بازداشتشدگان گفتهاند که حتی پس از تبرئهی متهم، بازپسگیری وثیقه ماهها طول کشیده است؛ این به معنی استفادهی سیستماتیک از وجوه مردم در گردش مالی قضایی است با توجه به مشکلات روحی خانواده ها، پیامدهای اقتصادی نیز گریبان آنها را میگیرد. تضعیف اعتماد عمومی به نظام قضایی و عدالت اجتماعی. انتقال فشار اقتصادی از حکومت به خانوادههای متهمان. فزایش نابرابری اقتصادی: کسانی که دارایی کافی ندارند، در بازداشت میمانند؛ اما ثروتمندان میتوانند آزاد شوند. بهکارگیری وثیقه بهعنوان ابزار مالیاتی پنهان و غیرقانونی. در مجموع، سیاستهای بازداشت و وثیقه در جمهوری اسلامی ایران، که در ظاهر باید به عدالت و امنیت کمک کند، در عمل در بسیاری از موارد به ابزار مالی و سیاسی تبدیل شده است. تعیین وثیقههای غیرمنطقی، ضبط یا بلوکهکردن وجوه، تأخیر در بازگرداندن مبالغ، و سودآوری بانکها و نهادهای وابسته از این منابع، همه نشان از آن دارند که وثیقه نه فقط ابزار قضایی، بلکه یکی از روشهای غیرمستقیم تأمین منابع مالی برای حکومت محسوب میشود.
دستاوردهای جامعهمان را باور کنیم
پرستو فروهر
پاییز امسال نیز، به رسم هرساله، برای برگزاری آیینِ دادخواهانه در بیستوهفتمین سالگردِ قتلِ سیاسی-حکومتیِ مادر و پدرم، پروانه و داریوش فروهر، به ایران رفتم.
وقایعی که در تابستان رخ داده بود، سایهی سنگین خود را بر این سفر نیز میانداخت: حملهی نظامی به ایران؛ سیاستهای فاجعهبارِ نظامِ حکومتی که سببسازِ حمله شده بود و هنوز هم دستبردارِ آن نبود؛ اختلافهای عمیق میان مخالفان حکومت، که با جنگ به نقطهی عطفی آشکار رسید و کشمکشهای خصمانهای در پی داشت؛ و نیز احتمالِ دوبارهی جنگ که سایهی شومش بر سر ایران افتاده بود، انگار بمبی عملنکرده باشد. هنوز هم هست. در کنارِ اینها، پسلرزههای آن موجِ تخریب و توهینی که پس از موضعگیریام ضد جنگ آغاز شده بود، از سوی گروهی که در حملهی نظامی به ایران امکانِ سقوطِ نظامِ حاکم را میدید ــ گروهی که آشکار و نهان حامی جنگ بود و به هر منتقدِ برداشتشان انگِ همدستی با نظام میزد ــ همچنان ادامه داشت. چند روز پیش از سفر، دوستی تبعیدی با تلخی برایم تعریف کرد که در مهمانیای شاد و شنگول، میان جامِ شراب و بحثِ سیاسی، آقای دکتر یا مهندسِ متشخصی گفته بود: «خوب، همه قیمتی دارند و قابلِ خریدناند.» در مصداقِ این افاضه هم نامِ من را برده بود. مشت نمونهی خروار است. من از اینکه نامم اینگونه نقلِ چنین پرحرفیهای مبتذلی شده بود، آزرده بودم. هیاهوی آنها در ذهنم تودهای از مور و ملخ شده بود که جایی کمین کرده بود تا دوباره بر سرم آوار شود. به تهران که رسیدم، ساعت سهِ پس از نیمهشبِ دوازدهم آبانماه بود. پروازم نخستین پروازِ یک شرکت هوایی اروپایی بود که بعد از ماهها تعلیق به ایران میرفت. در آغاز پرواز، با یک لیوان آب و یک بستهی کوچکِ بیسکویتِ نمکیِ بندِانگشتی از مسافران پذیرایی کردند. منویی از آشامیدنی و خوراکی هم بود که فقط میشد با کارت اعتباری سفارش داد؛ برخلاف روالِ عادیِ پروازهای بینقارهای که موظفاند غذای رایگان سرو کنند. خانمی در ردیفِ جلو با اعتراض از مهماندار پرسید: چرا هنگام خریدِ بلیط این را نگفتهاند؟ میگفت، این بیاحترامی به مسافران است، بهخصوص که ایرانیهای ساکنِ ایران از داشتنِ کارت اعتباری محروماند و حتی اگر بخواهند چیزی برای خوردن و آشامیدن بخرند، امکانِ پرداختش را ندارند. مهماندار با خونسردی از خود سلبِ مسئولیت میکرد. خانمِ ردیفِ جلو میگفت این هم نمونهای از رفتارهای تحقیرآمیز با ایرانیهاست که این روزها باب شده است. مسافران که جملگی ایرانی بودند و تکوتوک روی صندلیها نشسته بودند، سکوت کردند. آن تحقیر هم که حالا به زبان آمده بود، بیشتر احساس میشد. هواپیما چنان خالی بود که هر مسافر یک ردیف صندلی برای خودش داشت. تا تهران دراز کشیدم. هواپیما که نشست، برای نخستین بار در فرودگاه، بیروسری از کنترلِ گذرنامه رد شدم. از آن امنیتیها هم که هر بار جلوم را میگرفتند، چمدانم را بازرسی میکردند و اشیای «مشکوک»ی ــ مثل گوشی و دفترچه و کتاب ــ را ضبط میکردند، خبری نشد. فرودگاه خلوت و سوتوکور بود و من بیاختیار شادیِ کودکانهای حس میکردم؛ از دیدنِ بستگانم که خوابآلود اما بشّاش منتظرم بودند، از رسیدن به تهران که بیش از همیشه دلم برایش تنگ شده بود، و از شوقِ تجربهی زندگی در شهری که دلهرهی فروغلتیدنش به جنگ و ویرانی، ماهها کابوسِ من شده بود. خانه تمیز و مرتب شده بود، گرچه باز هم طبلهی سقف و شکافِ دیوارها کمی پیشروی کرده بود. هر بار که به این خانه بازمیگردم، نخست آن سکوتِ سنگینی که ماهها در آن چنبره انداخته و آن احساسِ متروکی که در آن لانه کرده، بر من آوار میشود. انگار همهچیز کدر است. مانند موجودِ سالخوردهای که نزار و گُنگ شده باشد، مراقبت میطلبد. باید چند روزی با مهر و بردباری به آن رسید تا کمکم به نجوا بیفتد و دلباز شود؛ تا خونِ حضور در رگِ غیاب نرمنرم بدود. همان روزِ اول برای پرسهزنی در محله و شهر از خانه بیرون زدم. هیچ کاری به اندازهی پرسه در خیابانها و مغازهها، یا در مترو و تاکسیهای خطی، من را به شهر برنمیگرداند. جا خورده بودم از این که نبضِ روزمرهی شهر با همان تکاپوی گذشته میزد؛ و از این که با وجودِ این «مغاکِ تیره که بر هستیِ ملی دهان گشوده» و بحرانهای لاعلاجِ پیشآمده و پیشِ رو، نمودِ آشکاری در تصویرِ روزمره نمیدیدم.
دوستی میگفت از حرفی که میزنم شرمندهام، اما در آن روزهای جنگ چندان ترس و دلهرهای نداشتم، چون اطمینانِ درونیای داشتم که هدفِ حملهها من نیستم. ممکن بود که بر حسب تصادف به من بخورد، اما میدانستم که هدف نیستم.
مغازهها همچنان پر از کالا بودند و مردم در رفتوآمد. بازارِ دستفروشی و همهمهی خوشطنینِ تبلیغِ کالاها هم گسترده بود. گرچه خرید کمتر و صرفهجویانهتر شده بود، همان سر و کلهزدنهای آشنا میان خریدار و فروشنده جریان داشت؛ همان مکثها و خرامیدنها از لابهلایِ یکدیگر. نمیدانستم که این ثباتِ تصویر را مایهی دلگرمی بدانم یا نه؛ سازگاری برای بقا ببینم یا نشانهی چشمپوشی و امتناع از مواجهه با عمقِ بحران.
و البته تغییراتِ دلگرمکنندهی بسیاری به چشم میآیند: کافیشاپها آنقدر زیاد و متنوّع شدهاند که به نظرم تهران کمکم میتواند در این عرصه رکورددار شود. در شهری که تا همین چند سال پیش قیمومیتِ حکومتی متعصب و قلدر، مرزی روشن میان فضای عمومی و خصوصیِ مردم میکشید، حالا با کافیشاپها و اغذیهفروشیهایی که اغلبشان تا پیادهروها هم پیشروی کردهاند، فضای عمومی انگار به اتاق نشیمنِ همگانی تغییر ماهیت داده است. انگار مردم شهر را پس گرفتهاند. رفتارها و نگاهها هم در فضای عمومی بهوضوح نرمتر و روادارتر از پیش شده است. نه تنها تعدادِ زنانِ بیحجاب از سالِ پیش بیشتر شده و حضورشان بدیهیتر از قبل است، که لباس پوشیدنِ مردم هم از آن تحمیلهای یکدستسازِ حکومتی فاصله گرفته است. مردانگی هم کمابیش خود را از قیدِ الگوهای سنتی رها کرده است. از مویِ بلند و گوشواره و لاکِ ناخن تا محاسن و تسبیح و عضلههای بادکرده، همه را کنار هم میبینی، بیآنکه به تعرض و چشمغرّه و باد کردنِ رگِ گردن بینجامد.
همهی این تفاوتها با گذشته، در نسلِ جوان انگار به انقطاعی بیبازگشت انجامیده است. دلربا و خرامان میگذرند و در امتناعی تودار، انگار کسی و چیزی را جز خود به بازی نمیگیرند. جسارت و شکنندگیشان دلِ آدم را میلرزاند. انگار شهر دوستشان دارد و با آنها نرم و پذیرنده است. اما نمیفهمی که آنها با دیگران چندبهچندند. دوستی میگفت طلبکار و خودمحور شدهاند؛ دیگری میگفت از ما قطعِ امید کردهاند ــ حق دارند.
*** مأمورانِ زرهپوشِ نظام هم در روزهایی که من در تهران بودم، انگار از چهرهی شهر زدوده شده بودند. از سرِ آن میدانها و چهارراههایی که قرق میکردند و ردیفبهردیف سپر و کلاهخود و باتوم و هیکلِ تهدیدگرشان را به ُرخِ رهگذران میکشیدند، محو شده بودند. انگار خیابان از غیابِشان نفسِ راحتی میکشید. اقتدارِ نظام البته در شمایلِ بنرهای بنجل و شعاریِ ضدِ آمریکا و اسرائیل و ترامپ، اینجا و آنجا از تیرهای چراغبرق آویزان بود. جابهجا هم برای استحکامِ این اقتدار دست به دامانِ «ایران» شدهاند و از شعارهای باسمهای در ثناگوییِ عظمتِ ایران تا تصویرهای بنجل از شاهانِ پیش از اسلام و آرش و رستم و گرز و کلاهخود هوا کردهاند. ۱۳ آبان از خانه پیاده راه افتادم به سمتِ میدانِ فردوسی. چند جا به گروههای کوچکِ دانشآموزانِ بسیجی برخوردم. لابد میرفتند به تجمعِ روبهروی «لانهی جاسوسی». مثل شریانهای باریکی از چادر و چفیه و پلاکاردهای دستساز و عکسهای رهبرشان، از لابهلایِ روزمره میگذشتند؛ نه تعرضی میکردند و نه توجهی به آنها میشد. یک جا هم در عملیاتی آکروباتمانند سعی میکردند که دیگهای بزرگِ نذری را از بالای نردههای بلندی رد کنند که خطِ ویژهی اتوبوس را از دیگر باندهای خیابان جدا میکند. چند نفری در کلنجار بودند؛ پلیسی سرِ چهارراه گاهی از دور برایشان سوت میکشید و اتوبوسی که رد میشد بوق میزد. صحنه هم بیشتر شبیه فیلمهای لورل و هاردی شده بود تا تظاهراتِ بسیج.
همان روزهای اولِ سفر برای مراسم گشایشِ یک کتابفروشی رفتم به خیابانی نزدیکِ دانشگاه. جمعیتی چندصد نفری در فضای وسیعِ کتابفروشی و پیادهروِ عریض و حاشیهی خیابان جمع شده بود. حاضران بشّاش و سرحال خوشوبش میکردند. اغلب سیچهلساله بودند. تعداد زنانی که پوششی به سر داشتند به انگشتان یک دست هم نمیرسید. برای حسن ختامِ مجلس هم در همان پیادهرو یک گروه جوان، موسیقیِ راک نواخت و خوانندهی گروه با حرارت آوازهایی خواند که برایم نامفهوم بود. چند جوان هم با موهای بلند با ضربآهنگی از تلفیق بندری و راک گیسو افشاندند و رقصیدند. پایان هر آهنگ هم جمعیت با دستودلبازی سوت کشید و کف زد. من هم انگار از جذابیتهای جمع شده بودم؛ موج دلپذیر بوسه و بغل و حرفهای دلنشین به سویم روانه بود.
دوستی میگفت بعد از موضعگیریات بر سرِ جنگ، کلی فحش خوردی ولی خیلیها هم ارادتشان به تو بیشتر شد و هوایت را بیش از پیش دارند. میگفت آنچه نوشتی و در مصاحبهها گفتی حرفِ خیلی از ماها بود که هنوز توانِ تبیینش را نیافته بودیم. مهم بود که گفته شد و حرفِ مشترکی یافتیم. از دلگرمیای که از آن جمع گرفتم هرچه بگویم کم گفتهام.
در تهران دائم دوستی آدم را بر حذر میدارد که مبادا فلانجا بروی یا با فلانکس قرار بگذاری! معلوم نیست که «به کجا بندند». دوستی که با لحنی عصبی از رواج کنسرتها و رویدادهای فرهنگی پر زرق و برق میگفت، معتقد بود که مرز میان سفیدشوییِ سرکوبِ حکومت و آزادی فرهنگی به شدت مخدوش شده است. میگفت نباید سادهانگارانه به این صحنهآرایی موذیانه تن داد و بر فساد و استحاله چشم پوشید.
همان غروب با دوست دیگری رفتم به کافیشاپِ طبقهی بالای کتابفروشی. او میگفت از این جمعهای پرهیاهو نمیتوانی حالوهوای جامعه را دریابی. پشت این ظاهر، ناهنجاریهای عمیقی نهفته است. میگفت کسانی را میشناسد که از یک وعده غذایشان میگذرند تا بتوانند روزانه با رفقایشان به کافیشاپ بروند. با طعنه میگفت این عادتِ کافه رفتن برایشان مهمتر از تغذیه و سلامتی شده است. من اما آنها را میفهمم. مهم آن قهوه نیست که میخورند. مهم آن سبکِ زندگیست که با چنگ و دندان به دست آوردهاند و حالا نمیخواهند دوباره آن را ببازند، نه به نظام و نه به تنگدستیِ خویش. دوستم میگفت مردم در تهران فقط در اینگونه محافل دور هم جمع نمیشوند؛ میگفت اگر پای آدم به مراکزِ درمانی بیفتد، اگر دنبال داروهای کمیاب بگردد که جانِ عزیزش به آنها بسته است، آن وقت با جمعهایی روبهرو میشود که درد و فلاکت آنها را به هم رسانده است. میگفت در این شهر آنقدر دنیاهای موازی کنار هم و دور از هم زیست میکنند که از ربطِ یکی به دیگری درمیمانی. او میگفت و ضربآهنگِ راک، میزها را میلرزاند. در همان روزهای نخست بود که از قطعی شدنِ حکمِ شلاق برای دوستی باخبر شدم. پای تلفن که برایم توضیح میداد، از شدتِ بهت و خشم گلویم گرفته بود. چه میتوان به کسی گفت که زیرِ چنین حکمِ بدوی و غیرانسانیای مانده است؟ روزِ اجرای حکم همراهش رفتم. جلو یکی از ادارههای دادگستری در مجاورتِ پارکِ شهر قرار گذاشته بودیم. آنجا را از پیگیریِ پروندهی دستبردهای مشکوک به خانهی پدرومادرم میشناختم؛ از آن دوندگیهای بیسرانجام و آن دادگاهِ مالیخولیایی که دستِ آخر پرونده را به کلافی سردرگم از دروغ و فسادِ چندشآورِ قضائی بدل کرد. شماری از کنشگران مدنی هم برای همراهی آمده بودند. وکیلِ دوستم میگفت با قاضی حرف زده و او گفته امکانِ عدمِ اجرای حکم نیست، اما جای نگرانی هم ندارد. هرچه او بیشتر توضیح میداد، موقعیت مبهمتر و معوجتر میشد. چند مأمور در پیادهرو میپلکیدند و ما را میپاییدند. ماشینِ نیروی انتظامی هم آورده بودند. در ورودیِ ساختمان هرچه به مأموران اصرار کردم، نگذاشتند همراهِ دوستم بروم. با بقیه بیرونِ ساختمان ایستاده بودم، وقتی که او بعد از اجرای حکم بیرون آمد. چند بار گفت که حالش خوب است. لبخند زد. گفت عکسِ دستهجمعی بگیریم. چند مأمور از دور پوزخند میزدند؛ دیگران هم در نزدیکیِ گوش ایستاده بودند. صبر کردم تا او سوارِ ماشین شد و رفت. بعد همراهِ دوستی تا میدانِ فردوسی رفتم و از آنجا پیاده به خانه بازگشتم. خشم و بیزاری در دلم شعله میکشید؛ از اینهمه حکمِ شلاق و حبس و اعدام که روزانه در این شهر صادر و اجرا میشود؛ از این بربریتِ سمج و جانسخت که به نامِ قانون به تن و جانِ مردم داغ میزند.
دوستِ وکیلی که در روزهای آخرِ سفر دیدم میگفت، مدتیست که تقریباً همهی حکمهای تعزیریِ شلاق «صوری» اجرا میشوند؛ یعنی حکمِ تباهِ شلاق به قوتِ خود باقی است، اما گماشتگانِ حکومت اجرای آن را بنا به مقتضیات و میلِ خود شلوسفت میکنند.
چند روز بعد در پیادهروی یکی از خیابانهای مرکز شهر، دمِ بساطِ یک دستفروش ایستاده بودم و او با طنازی جنسهایش را تبلیغ میکرد. مردی شتابان گذشت و رو به دستفروش با صدای بلند گفت: «قرارمون امروز بود. دبه درآوردی.» دستفروش هم داد زد: «عمو جان فرداست، نه امروز.» مرد که رد شد، دستفروش برایم تعریف کرد که طرف مأمورِ شهرداری است که چند روز در میان از ابتدا تا انتهای خیابان سرِ بساطِ دستفروشها میآید تا دشتش را بگیرد. «از سرِ خیابون که راه میافته برای دونهدونه دستفروشا یه اساماس میفرسته: التماس دعا. یعنی دشت رو حاضر کن. دارم میآم.» اینجا هم تعبیر «صوری» خوش مینشیند. «التماس دعا» شده وجهِ صوریِ رشوه و فساد و قلدری.
از پنجرهی یک آپارتمان در طبقهی بیستوچندمِ یک برجِ مسکونی، جایی در غربِ تهران، اگر به شهر نگاه کنی انگار چشم به خفگی و مرگ دوختهای. برجِ میلاد آنقدر محو بود که انگار داشت پودر میشد و میریخت. آلودگیِ هوا از آن بالا مهیبتر به نظر میآید تا وقتی که روی زمین راه میروی و نفسش را میکشی. به این تصویرِ هولناک خیره مانده بودم که صاحبخانه گفت: «وقتی پهپادها قِژقِژ رد میشدند باید این منظره را میدیدی. مثل بازیهای کامپیوتری بود. دود که بلند میشد، اما میدانستی که جایی آوار شده و آدمهایی مردهاند.» بعد سعی کرد که صدای پهپادها را تقلید کند. پرسیدم: «چه کار میکردی؟» گفت: «هیچی، مات و مبهوت فقط تماشا میکردم.»
آشنایی میگفت در آن روزهای اولِ جنگ که پدرومادرِ سالخوردهاش حاضر به ترکِ شهر نبودند، در خانهی آنها ساکن شده است. غروبی مادرش او را به زیرزمین فرستاده تا یک تشکِ قدیمی را که از زمانِ جنگِ ایران و عراق باقی مانده بود بیاورد بالا تا جای امنتری برای خواب مهیا کند. میگفت با دیدنِ تشک در آن زیرزمین، تمامِ وحشتِ جنگ در سالهای کودکی برایش تداعی شده، سرش را در تشک فرو کرده و زار گریسته. میگفت: «به حالِ خودم اشک ریختم که با آنهمه تلاش و امید و آرزو دوباره چرخِ روزگار من را به همان تشکِ کذایی پرتاب کرده بود.» مسافری که «برادر» خطاب میشود اعتراض میکند که با «ادبیات صداوسیما» با هم حرف نزنیم. خانمی که برای کرایهی تاکسی پنجهزار تومان پولِ نقد کم دارد به راننده میگوید: «از طرفِ شما فردا میدهم به خیریه.» راننده میگوید: «باشد خانم، اما توی صندوقهای کلاهبرداریِ دولت نینداز.» و بسیار نمونههای دیگر از سروکله زدنِ مردم با یکدیگر برای بازسازیِ روابطِ اجتماعی، بر مبنای پذیرشِ تکثر و حرمتِ یکدیگر و پس زدنِ نظامِ ارزشیِ حکومت. دوستی میگفت از حرفی که میزنم شرمندهام، اما در آن روزهای جنگ چندان ترس و دلهرهای نداشتم، چون اطمینانِ درونیای داشتم که هدفِ حملهها من نیستم. ممکن بود که بر حسب تصادف به من بخورد، اما میدانستم که هدف نیستم.
دوستِ دیگری هم که در روزهای نخستِ جنگ با خانوادهاش به ویلایشان در شمال رفته بود، از شرمندگی میگفت. گفت، در آن چند روزِ جنگ ما همان کارهایی را کردیم که در تعطیلاتِ نوروز میکردیم: به همان کافهها و رستورانها رفتیم و همان غذاها و نوشیدنیهای محبوبمان را سفارش دادیم؛ در همان مالها و مغازههای برندهای مورد علاقهمان پرسه زدیم؛ در همان بیشهها و ساحلها گردش کردیم. بعد هم برگشتیم.
ده دقیقه پیاده از خانهی پدرومادرم به سمتِ شمالغرب، ساختمانیست که در روزهای آخرِ جنگ هدف قرار گرفته و فروریخته است. نمیدانم چند طبقه بوده، اما حالا با خاک یکسان شده و دورش حصار کشیدهاند. دو ساختمانِ مجاور و روبهرو هم تخریب و تخلیه شدهاند. در بقیهی خیابان زندگی ظاهراً عادی است. هیچ تابلویی در توضیحِ دلیل تخریبِ ساختمان، روزِ حمله به آن و تعدادِ کشتهشدگان نصب نشده است. این که اهالیِ محله و شهر حقِ دانستن واقعیت را دارند اصلاً انگار علیالسویه است.
در عوض در برخی میدانهای بزرگ، که اصلاً موردِ حمله قرار نگرفتهاند، سرِ راه مردم به ورودیِ مترو و خطِ عابرِ پیاده، چیدمانهای باسمهای برپا کردهاند از نخالههای ساختمانی و ماشینِ لهشده و مبلمانِ شکسته با نورپردازیهای تند و بنرهای خوشآبورنگ از تبلیغات حکومتی دربارهی جنگ. اینجا هم آنچه علیالسویه است واقعیت است و حقِ مردم در دانستنِ آن.
دوستی که هر از گاه به قهوهخانهی بسیجیهای محلهشان سرک میکشد، میگفت روزهای اول جا خورده بودند، دستپاچه بودند، اما کمکم خود را جمع کردند و شروع کردند به رنگولعاب زدن به واقعیت و ساختن روایت بدیل. تا جایی که حالا دیگر مدعیاند که حتی اگر در عرصهی نظامی شکست خورده باشیم دو به سه بوده، نه بیشتر؛ افتخار دارد، نه سرشکستگی. میگفت صبر کن تا چند وقت دیگر کوس پیروزی مطلق میزنند. دوستم میخندید و مزاح میکرد و من در بهت و انزجار مانده بودم. به کنایه پرسید: مگر فقط اینها تولید توهم میکنند؟ مگر آنان که فکر میکردند با بمب و پهپاد این نظام سقوط میکند و این جماعت از صحنهی روزگار غیب میشوند، متوهم نیستند؟ میگفت با وارد شدن عامل جنگ به معادلات سیاسی در ایران بازار توهم از هر طرف رونق گرفته است. تلخ این است که خریدار دارد. و از آن به بعد «دو به سه» تبدیل شد به طنزی بین ما برای دست انداختنِ برآوردها و تحلیلهای موهوم که کارکردشان باد کردن اعتمادبهنفسهای پوشالیست.
*** در طولِ اقامتم با شمار بزرگی از کنشگرانِ مدنی، از طیفها و نسلهای گوناگون دیدار کردم. دوستی از طرحِ فیلمی در بابِ حافظهی گورستان میگفت که پس از سالها حالا به نظرش وقتِ ساختنِ آن فرارسیده. معلمِ جوانی از شگردهایی میگفت که کادرِ تربیتی در مقابله با حجابِ اجباری و دیگر تحمیلهای مذهبی به کار میبندند؛ از ایستادگیها و هزینههایی که به چشمِ بیرونی نمیآیند اما محیطِ آموزشی را یکسره دگرگون کردهاند. دیگری از طرحِ کارگاههای آموزشی میگفت که برای کودکانِ مناطق محروم در دستِ اجرا دارد. دوستی تعریف میکرد که دانشجویان با چه لطایف الحیلی از پس حراست دانشکده برمیآیند. دیگری از شبکههای همیاری برای تهیهی داروهای کمیاب. یکی از طرحِ جذابی برای تولیدِ پادکستش میگفت؛ دیگری از به راه انداختنِ هستههای آموزشی و گفتوگو برای توانمندسازیِ مردم در برابر کمبودِ آب؛ از به ثمر نشستنِ مقاومتِ کافهدارها در برابر اخطارهای ادارهی مزاحمِ اماکن. گاه هم پیش آمد که در حینِ این دیدارها، دوست یا آشنایی از زندان تماس گرفت و من هم فرصتِ شنیدن صدایش را یافتم. زندانیان هم در این تکاپوها و تبادلها سهیماند؛ زندان بیش از پیش اندامی از بدنهی پرتلاشِ کنشگران شده است.
شهر پر از مناسبتهای فرهنگی و هنریست، پر از نشستهای نقد و گفتوگو در بیشمار زمینههای ممکن؛ پر از حلقههای کتابخوانی و کلاسهای گوناگون؛ پر از رونمایی و نمایشگاه و نمایش و دورهمی؛ پر از تولیدِ فکر و گفتوگوست.
با دوستانِ روزنامهنگار یا کنشگر که گپ میزنی، هرکس از آن چیزی میگوید که پیگیرش است، حوزهی کار و کنشگریاش را گردِ آن ساخته است. پیداست که این اندوختهها و پیگیریها در شبکههای ارتباطیشان به تبادل گذاشته میشود، به تعمیقِ گفتمان و گاه هم به کنشهای اعتراضی میانجامد. و انبوهِ این کارها در مقیاسهای خرد، به زندگیِ اجتماعی پویاییِ محسوسی میبخشد. اگر بخواهم تصویری تمثیلی برای این پویاییِ اجتماعی و فرهنگی پیدا کنم، آن را نه به رودی خروشان، که به سونامیای مانند میکنم که ذرهذره لرزیده و بالا آمده است.
جامعه انگار ــ لااقل در لحظهی کنونی ــ از همتِ جنبشی برانداز پا پس کشیده است. شاید امید بسته است به ظهورِ بزنگاهی که خود در ساختنِ آن درمانده است.
و البته ساختارِ قدرت، چه در عرصهی سیاسی و فرهنگی و چه از طریق بنگاههای اقتصادیِ ریز و درشتی که زیرمجموعه و زیرمجموعهی زیرمجموعهی نهادهای وابسته به قدرتاند ــ و ردیابیِ شبکهی ارتباطیشان هم روزبهروز دشوارتر میشود ــ دائم مترصدِ تخریب و تضعیف و استحالهی حوزههای مستقل است؛ از راهِ سرکوب و تهدید و احضار، یا تطمیع و نفوذ و از آنِ خودسازی. موازیسازی میکند، فریب میدهد و دائم با رنگولعابهای نو به
روالها و سازوکارهای بسیار آشنایی هستند که به رشد و قدرتگیریِ جریانهای راستِ افراطی دامن زده و میزنند. در یکی از دیدارهایم در همین سفر، دوست عزیز و مشروطهخواهم با آزردگی و تندی از من پرسید: «یعنی من را جزو راست افراطی دستهبندی میکنی؟» گفتم: «نه، تو محافظهکاری؛ به دموکراسی معتقدی و سالها برایش جنگیدهای و هزینهی گزاف دادهای. سنتِ محافظهکاریِ اروپایی هم از چنین تاریخی برآمده است. اما در سالهای اخیر با راست افراطی در بسیاری از زمینهها همسو شده، به بهانهی مهار موج راستگرایی در جامعه با گفتمانهای راست و غیردموکراتیک مدارا میکند و اینگونه به آنها میدان میدهد. ما در گفتوگوهایمان همواره مرز نقد و ناسزا را نگه داشتهایم. اما در نزد بخش بزرگی از جریانها و چهرههای همسو با تو، این مرز دیگر هیچ حرمتی ندارد. اگر هم دارد، با عافیتطلبی از نقدِ صریح پا پس میکشند. هم دامن خود را پاک نگه میدارند و هم از این شیوههای تخریبی بر ضد رقیبانشان سود میبرند. تو با آنها و دوگانهسازیهای زهرآگینشان چه میکنی؟ وقتی به امثال من میگویند: “یا با ما، یا خواسته و نخواسته همسو با جمهوری اسلامی”، چه واکنشی نشان میدهی که با اصول دموکراتیکات بخواند؟» بحث به درازا کشید و او همچنان اصرار داشت که برای جزم شدنِ عزمِ براندازی، در قدم نخست جامعه نیاز به افقِ بدیلی دارد که جز بازگشت به مشروطه نیست. و گرچه به جریانهای گوناگونی که با او همافق هستند نقدهایی دارد، اما با آنها همسوتر است تا با من که فکر میکنم افقِ دموکراتیک ممکن نیست الا در پایبندی به سازوکارهای دموکراتیک در مسیرِ مبارزه. «باید بیشتر گفتوگو کنیم»، مثل هر بار با این جمله از هم جدا شدیم، با دلگرمی از اینکه رشتهی این گفتوگو، بر خلاف بسیاری از رشتههای مشابه، پاره نشده است.
چند روز پیش از سالگرد و پس از نشرِ فراخوانِ گردهمآییِ یکم آذر، «کارشناس» مربوطه در وزارت اطلاعات با شمارهای ناشناس تلفن کرد و من را به جلسهی معمولِ بازجویی، به دفترِ پیگیریِ وزارت اطلاعات در حوالی تئاترِ شهر احضار کرد. همان روالِ هرساله حاکم بود. همان کش دادنِ حرف در ابتدا، همان بازخواستها از آنچه گفته و کردهام، همان پاسخهای کوتاه و سطحیِ من، همان خطونشان کشیدنها و نمایشِ اقتدارِ «نظام» در اتاقِ دربسته. در آن سالهای اول پس از قتلِ پدرومادرم، مأموران کمسنوسالیام را دستمایه میکردند تا به رُخم بکشند که خام و بیتجربهام. حالا سنوسالم را به یادم میآورند تا به خیالِ خودشان، تداومِ دمودستگاهشان را در برابر تحلیلِ نیرو و عمرِ من، به رُخم بکشند. عمری گذشته است؛ مردِ جوانی که حالا چند سالی است که «کارشناس» من شده و اصرار دارد به من ثابت کند که من را خوب میشناسد و از همهی کارهایم مطلع است، نسلِ پنجمِ مأمورانِ بازجوییِ این وزارتخانه است که روبهروی من مینشیند. دست آخر هم روی کاغذی که بالایش نوشته بود «برگهی بازجویی» دربارهی برنامهی یکم آذر، توضیحاتِ هرساله را نوشتم، امضا کردم، انگشت زدم. مردِ جوان گرفت و گفت: «بفرمایید.»
امسال اقامتم در تهران طولانیتر از سالهای اخیر بود. ساعتهای بیشتری را در خانه و قتلگاه پدرومادرم گذراندم. فرصتی بود تا در فاصلهی دیدارها، در آن مکان یادآوری، به حرفهایی که میخواستم در مناسبت سالگرد بگویم بپردازم؛ ذهنم را به مجرای یادها و تجربههای این مکان بسپارم. در راهرو خانه، در پیچ راهپله، نقاشی بزرگی از چهرهی پدرم به دیوار تکیه داده، که یکی از همحزبیهای قدیمی او کشیده، که حالا سالهاست که درگذشته است. روزی در آذرماه سال ۱۳۷۷ برایم گفت که یک روز و یک شبِ تمام تا صبح کار کرده تا نقاشی را تمام کند و به تشییع جنازه برساند. تابلو هنوز هم روی همان چوبهای بلند و باریکی که به دو طرف بومِ نقاشی میخ شد تا بتوان آن را حمل کرد، بر زمین ایستاده است. در پایین تابلو اینجا و آنجا جای انگشت روی رنگ نقش بسته است. پیداست که نقاشی به هنگام آن تظاهرات در تشییع جنازه، وقتی همراه سیل جمعیت حمل میشده، هنوز خشک نشده بوده است؛ جای انگشت کسانی را ثبت کرده که سرِ دست نگهش داشتهاند و از شر مأمورانی که چند جا برای پایین کشیدنش یورش بردند، محافظتش کردهاند. حالا در پیچ راهپله به دیوار تکیه داده، قدش تا به سقف میرسد و یادآور آن روز پرخروش است و همهی آن دستهای همراه. نقاشی سادهای است، اما نگاه زندهی پدرم را دارد، با همان تیزی و طنزی که در نگاه او بود. من سالهاست که با این نقاشی حرف میزنم. وقتی از توان یا تدبیر کم میآورم یا خشم امانم را میبرد، با نگاه او به یاد میآورم تا کمکم عمق ریشههایم را حس کنم، و دوباره عزم در من جزم شود.
یکم آذر روزِ دشواری است. و گرچه از صبح زود با دلهره و کار و دوندگی همراه است، اما جابهجا فاجعه هم جلو آدم قد علم میکند، به یاد میآید، آه میشود. بستگان و دوستانِ عزیزی دارم که در این روز صبح زود برای کمک میآیند. دستی گلها را در گلدانها میچیند، دستی کنارِ عکسها و جایِ قتلها شمعدان میگذارد، صندلیها را میچینند، بساطِ چای و پذیرایی را آماده میکنند، حیاط را میروبند و به درختِ خشکی که یادگارِ مادرم، پروانه است، برگههای کوچکی میآویزند که رویشان نوشته: «پاینده ایران»، «دادخواهی»، «زن، زندگی، آزادی».
از حوالی ظهر سر و کلهی مأمورانِ لباسشخصی هم پیدا میشود که در کوچه میایستند، ماسک بر چهره دارند و دوربین به دست. انگار شکلکی باشند که در این روز بر چهرهی کوچه میماسد. حضورِ تحمیلیشان را به رخ میکشند تا دلهره و ناامنی بپراکنند؛ از کسانی که به مراسم میآیند مدام عکس میگیرند تا لابد پروندهسازی کنند. سالهاست که چنین میکنند.
مراسمِ سالگردِ امسال با شور و شکوهِ ویژهای همراه بود؛ نمودی از دستاوردی جمعی که بسیار بسیار کسان در طی سالها، در همراهیِ پیگیر، برای ماندگاریِ آن ایستادگی و تلاش کردهاند.
وقتی بالای پلههای مهتابی ایستاده بودم و حرف میزدم، نگاهم که به نگاههای آشنا و غریبه میافتاد، با آن حسِ همبستگی که موج میزد، با به یاد آوردنِ مسیرِ طیشدهای که به همتِ جمع، در فراز و نشیبِ سالها، تا آنجا پیش آورده بودیم، دلگرمیِ عمیقی حس کردم که به همهی دشواریهای این راه میارزد. آن روز از خیلیها شنیدم که از مراسم نیرو گرفتهاند؛ از تکثرِ جمع، از حضورِ کنشگرانی از طیفها و باورها و نسلهای گوناگون در کنارِ هم، از خواندنِ سرودی که یادآورِ عشقِ کشتهشدگانِ این روز به ایران است، و از فریادِ «زن، زندگی، آزادی» که نویدِ آیندهی ماست.
متنِ گفتارم به مناسبتِ دادخواهیِ یکم آذر در تریبونِ زمانه منتشر شده و تکرارش نمیکنم.
دو روز بعد از سالگرد در مترو خانمِ میانسالی من را شناخت. اجازه گرفت که سؤالی بکند و بعد با دستپاچگی پرسید: «چطور به شما اجازه میدهند که بیایید و مراسم بگیرید؟»
برایش از بیستوهفت سالِ گذشته گفتم، از این که در سالهای اول گرچه جلو برگزاریِ مراسم را نمیگرفتند، اما هر بار لباسشخصیها و نیروی انتظامی به شرکتکنندگانِ مراسم ــ که هر سال چند صد نفر بودند ــ حمله میکردند، همیشه عدهای بازداشت و حتی زخمی میشدند. این که از همان سالها هر بار من را احضار میکردند، تهدید میکردند، هر از گاه هم ممنوعالخروجم میکردند و روزها و گاه هفتهها سر میدواندند. از این که از سال ششم برگزاریِ مراسم را حتی در خانهی پدرومادرم ممنوع کردند، و با اینهمه من هر سال آمدم و هر سال به همراهِ برادرم دعوت به مراسم کردم. از این که شانزده سالِ تمام این ممنوعیتِ مطلق ادامه داشت؛ هر سال نیروی انتظامی و لباسشخصیها محله را قرق میکردند، دو سرِ کوچه را نرده میکشیدند، و با اینهمه بسیاری برای شرکت در مراسم میآمدند، بازداشت میشدند، کتک میخوردند، اما ایستادگی میکردند. از این که در تمامِ آن شانزده سال بستگانم و من را در این روز در خانه حبس میکردند، میگفتند: «دستورِ قرنطینه داریم.» از این که در همان سالها به یک بهانهی پوچ وزارت اطلاعات از من شکایت کرد، در دادگاه به جرمِ واهی توهین به مقدسات و تبلیغ علیه نظام حکمِ تعلیقیِ شش سال زندان به من دادند، و من برای دادگاه هم آمدم. و ما هیچگاه از ایستادگی و یادآوری پا پس نکشیدیم و ممنوعیتِ مراسم را نپذیرفتیم. و حالا چند سالی است که جلو برگزاریِ مراسم را نمیگیرند، گرچه کموبیش به شرکتکنندگان تعرض میکنند. و این پس گرفتنِ حقِ برگزاریِ مراسم دستاوردِ ایستادگیِ ماست؛ همگیِ ما که پا پس نکشیدیم.
به او گفتم: «در همین واگنِ مترو نگاه کنید که تعدادی از زنان بیروسری نشستهاند. اگر کسی چند سال پیش این صحنه را برای شما تعریف میکرد و میگفت “در جمهوری اسلامی در مترو زنان بیروسری هستند”، آیا باورتان میشد؟ این دستاوردِ حقخواهی و ایستادگیِ جانانهی جامعه بوده است. باورش کنیم!»
سرکوب سازمانیافته در برابر قیام مردمی در ایران
علی پیرمحمدی
بررسی پژوهشی ابعاد سیاسی، امنیتی، حقوقی و راهکارهای پیشرو
چکیده : در پی موج تازهای از اعتراضات و قیام مردمی در ایران، حاکمیت جمهوری اسلامی بار دیگر به الگوی تثبیتشدهٔ سرکوب متوسل شده است. این مقاله با رویکردی پژوهشی، به تحلیل ریشههای اجتماعی و سیاسی قیام، سازوکارهای سرکوب، پیامدهای انسانی و اجتماعی آن و در نهایت ارائهٔ راهکارهای عملی در سطوح داخلی و بینالمللی میپردازد. یافتهها نشان میدهد که سرکوب نه یک واکنش موقتی، بلکه بخشی از راهبرد ساختاری حفظ قدرت است؛ راهبردی که در بلندمدت نهتنها بحران مشروعیت را حل نمیکند، بلکه آن را تعمیق میبخشد.
۱. مقدمه: اعتراضات مردمی در ایران طی سالهای اخیر به مرحلهای رسیده است که میتوان از آن بهعنوان «قیام اجتماعی» یاد کرد؛ قیامی که از مرز مطالبات صنفی عبور کرده و به پرسشهای بنیادین درباره شیوهٔ حکمرانی، عدالت، آزادی و کرامت انسانی رسیده است. واکنش حکومت به این قیام، بار دیگر اتکا به ابزارهای امنیتی، سرکوب فیزیکی و کنترل اطلاعات بوده است. بررسی این سرکوبها برای فهم وضعیت کنونی ایران و ترسیم مسیرهای آینده، ضرورتی انکارناپذیر است.
۲. چارچوب نظری: این پژوهش بر سه مفهوم کلیدی استوار است:
سرکوب دولتی (State Repression): استفاده نظاممند از خشونت، قانون، و ابزارهای اطلاعاتی برای مهار کنش جمعی
اقتدارگرایی امنیتمحور: مدلی از حکمرانی که بقا را بر حقوق شهروندی مقدم میداند
قیام مردمی: کنش جمعی فراگیر با ماهیت سیاسی–اجتماعی که مشروعیت ساختار قدرت را به چالش میکشد
این چارچوب کمک میکند سرکوب را نه رفتاری واکنشی، بلکه بخشی از منطق حکمرانی تحلیل کنیم.
۳. زمینههای شکلگیری قیام مردم ایران
۳.۱ بحران مشروعیت: کاهش مشارکت سیاسی، بیاعتمادی عمیق به نهادهای انتخابی و انتصابی، و فقدان سازوکار
پاسخگویی، مشروعیت نظام سیاسی را بهشدت تضعیف کرده است.
۳.۲ بحران اقتصادی ساختاری تورم مزمن، سقوط ارزش پول ملی، شکاف طبقاتی و فساد سیستماتیک، زندگی بخش بزرگی از جامعه را به وضعیت بقا رسانده است. این بحران اقتصادی در پیوند با سرکوب سیاسی معنا مییابد.
۳.۳ بحران اجتماعی و فرهنگی
کنترل شدید سبک زندگی، محدودیتهای فرهنگی و سرکوب هویتهای متنوع اجتماعی، به انباشت خشم و احساس تحقیر اجتماعی دامن زده است.
۴. الگوها و سازوکارهای سرکوب اخیر
۴.۱ سرکوب میدانی و فیزیکی استفاده گسترده از نیروهای امنیتی، یگانهای ویژه، سلاحهای ضدشورش و در مواردی سلاح گرم، نشاندهندهٔ اولویت قوه قهریه بر مدیریت سیاسی بحران است.
۴.۲ سرکوب حقوقی و قضایی بازداشتهای گسترده، احکام سنگین، دادگاههای غیرعلنی و محرومیت بازداشتشدگان از وکیل مستقل، بیانگر استفاده ابزاری از نظام قضایی برای سرکوب است.
۴.۳ سرکوب دیجیتال و اطلاعاتی قطع یا اختلال اینترنت، فیلترینگ گسترده و نظارت دیجیتال، ابزارهای کلیدی برای مهار جریان اطلاعات و جلوگیری از همبستگی اجتماعی هستند.
۴.۴ جنگ روانی و روایتسازی کوچکنمایی اعتراضات، برچسبزنی معترضان و نسبتدادن قیام به عوامل خارجی، تلاشی برای سلب مشروعیت از جنبش مردمی است.
۵. پیامدهای سرکوب
۵.۱ پیامدهای انسانی: کشتهشدگان، مجروحان، زندانیان سیاسی و آسیبهای روانی گسترده، هزینههای مستقیم سرکوب هستند.
۵.۲ پیامدهای اجتماعی افزایش شکاف دولت–ملت، فرسایش سرمایه اجتماعی و رادیکالتر شدن مطالبات، از نتایج بلندمدت سرکوب به شمار میروند.
۵.۳ پیامدهای سیاسی سرکوب ممکن است در کوتاهمدت کنترل ایجاد کند، اما در بلندمدت ثبات سیاسی را تضعیف و بحران را عمیقتر میکند.
۶. بُعد حقوق بشری و بینالمللی: سرکوبهای اخیر با تعهدات بینالمللی ایران در تعارض آشکار است؛ از جمله حق حیات، آزادی بیان، آزادی تجمع و منع بازداشت خودسرانه. واکنش محدود جامعه جهانی، عملاً به کاهش هزینهٔ سرکوب منجر شده است.
۷. نتیجهگیری: سرکوب روزهای اخیر نشان میدهد که حاکمیت ایران همچنان اعتراض مردمی را تهدید امنیتی میبیند، نه مطالبه اجتماعی. با این حال، شواهد تاریخی نشان میدهد که سرکوب پایدار نیست و قیامهای ریشهدار را نمیتوان صرفاً با خشونت خاموش کرد.
۸. راهکارها و پیشنهادهای عملی: ۸.۱ راهکارها در سطح داخلی (جامعه مدنی)
مستندسازی دقیق و مستمر نقض حقوق بشر
پرهیز از خشونت و حفظ مشروعیت اخلاقی جنبش
تقویت همبستگی میان اقشار مختلف جامعه
استفاده هوشمندانه از ابزارهای ارتباطی جایگزین
۸.۲ راهکارها برای ایرانیان خارج از کشور
لابی هدفمند با رسانهها و نهادهای حقوق بشری
جلوگیری از پراکندگی و اختلافات فرسایشی
تمرکز بر روایت قربانیان و اسناد میدانی
۸.۳ راهکارها برای جامعه جهانی
اعمال تحریمهای هدفمند علیه عاملان مستقیم سرکوب
حمایت عملی از دسترسی آزاد به اینترنت
پیگیری حقوقی در سازوکارهای بینالمللی
عبور از بیانیههای کلی به اقدامات بازدارنده واقعی
منابع و مراجع پژوهشی
گزارشهای سازمانهای بینالمللی حقوق بشر
اسناد گزارشگران ویژه سازمان ملل درباره ایران
مطالعات دانشگاهی درباره سرکوب دولتی و جنبشهای اجتماعی
پوشش خبری رسانههای بینالمللی معتبر
گزارشها و شهادتهای فعالان مدنی و روزنامهنگاران مستقل
فروپاشی اعتماد عمومی و بحران امید اجتماعی در ایران
حمیدرضا محسنی
فروپاشی اعتماد عمومی در ایران دیگر یک نشانهٔ مقطعی از نارضایتی اجتماعی نیست بلکه به بحرانی ساختاری و عمیق تبدیل شده است که ریشه در سالها بیعدالتی، سرکوب، فساد سیستماتیک، ناکارآمدی مدیریتی و حذف ارادهٔ مردم از فرآیند تصمیمگیری دارد جامعهای که اعتماد خود را از دست بدهد بهتدریج دچار فرسایش روانی، انفعال اجتماعی، گسست اخلاقی و فروپاشی سرمایهٔ انسانی میشود و این دقیقاً همان وضعیتی است که امروز در زندگی روزمرهٔ ایرانیان قابل مشاهده است مردم دیگر به وعدهها باور ندارند، به آمارهای رسمی اعتماد نمیکنند و آینده را نه عرصهٔ فرصت بلکه میدان تهدید و اضطراب میبینند زیرا تجربهٔ زیستهٔ آنان سرشار از ناکامی، فریب، تبعیض و فشار بوده است هر روز که گرانی افزایش مییابد، هر روز که فاصلهٔ طبقاتی عمیقتر میشود، هر روز که صدای اعتراض خاموش میگردد و هر روز که فشار اقتصادی و اجتماعی گستردهتر میشود، لایهای دیگر از اعتماد عمومی فرو میریزد و شکاف میان جامعه و حاکمیت عمیقتر میشود شکافی که ترمیم آن بدون تغییرات بنیادین عملاً ناممکن است جامعهای که امید نداشته باشد.
انگیزهای برای تلاش، خلاقیت، مشارکت و سازندگی نخواهد داشت و نتیجهٔ آن رکود اقتصادی، افزایش مهاجرت، گسترش آسیبهای اجتماعی و فروپاشی انسجام اجتماعی است امروز بسیاری از خانوادهها تنها دغدغهشان زنده ماندن است نه زندگی کردن و این دقیقترین نشانهٔ نابودی امید اجتماعی است وقتی مردم برای تأمین ابتداییترین نیازهای خود مجبورند چند شغل داشته باشند، وقتی جوانان هیچ افقی برای آیندهٔ خود نمیبینند، وقتی تحصیل دیگر تضمینی برای شغل نیست و کار نیز تضمینی برای معیشت نیست، جامعه وارد مرحلهای از فروپاشی روانی میشود که پیامدهای آن بهمراتب سنگینتر از بحران اقتصادی خواهد بود بیاعتمادی فراگیر باعث میشود حتی سیاستهای درست نیز با تردید و بدبینی مواجه شوند و همین امر چرخهای معیوب ایجاد میکند که اصلاح را هر روز دشوارتر میسازد در چنین فضایی سرمایهٔ اجتماعی نابود میشود و جای خود را به بیتفاوتی، خشم پنهان و ناامیدی گسترده میدهد جامعهای که اعتماد در آن فروبپاشد بهتدریج به سمت بیقانونی، گریز از مسئولیت، ضعف اخلاق عمومی و گسست همبستگی حرکت میکند و این روند، بنیانهای ثبات اجتماعی را متزلزل میسازد سیاستهای مبتنی بر انکار واقعیت، سرکوب اعتراض، محدودسازی رسانهها و حذف نهادهای مستقل مدنی نهتنها بحران را مهار نکرده بلکه آن را تشدید کرده است زیرا جامعهای که امکان بیان آزادانهٔ مطالبات خود را نداشته باشد به سمت انباشت خشم و انفجارهای اجتماعی پیش میرود اعتماد عمومی زمانی بازسازی میشود که مردم احساس کنند صدایشان شنیده میشود، در سرنوشت خود نقش دارند و عدالت در توزیع فرصتها و منابع رعایت میشود اما وقتی شکاف میان گفتار رسمی و واقعیت زیستهٔ مردم هر روز عمیقتر میشود امید اجتماعی نیز تحلیل میرود جامعهای که امید نداشته باشد توان تابآوری در برابر بحرانها را از دست میدهد و به سرعت فرسوده میشود این وضعیت بهویژه در میان نسل جوان نمود پررنگتری دارد نسلی که آینده را نه روشن بلکه تاریک میبیند و همین نگاه تیره سبب افزایش افسردگی، اضطراب، مهاجرت و انزوا شده است بازسازی اعتماد عمومی تنها از مسیر شفافیت، پاسخگویی، عدالت اجتماعی، آزادی بیان و مشارکت واقعی مردم ممکن است و بدون این عناصر هر وعدهای صرفاً مُسکنی موقت بر زخمی عمیق خواهد بود جامعهٔ ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند احیای امید اجتماعی است زیرا بدون امید هیچ برنامهٔ توسعهای امکان تحقق ندارد و بدون اعتماد هیچ اصلاح پایداری شکل نخواهد گرفت ادامهٔ مسیر کنونی تنها به تشدید بحران، افزایش نارضایتی و فرسایش سرمایهٔ انسانی منجر میشود و آیندهٔ کشور را در معرض تهدیدی جدی قرار میدهد.گیرد.
رهبری گرایش های جنبشی و شورشی در اجتماع و کف خیابان:
اکبر دهقانی ناژوانی
فرد و افراد با اجتماع و محیط زیست در رابطه با هم رشد و تکامل دارند. این رشد و تکامل در ابعاد مختلف متضاد، متنوع و همگرا و در رابطه با هم رشد و روی رشد و تکامل همدیگر تاثیر می گذارند.
به همین نسبت عقل و احساس با واقعیات درونی ما و واقعیتهای بیرونی اجتماع و محیط زیست رشد متقابل دارند و روی رشد همدیگر تاثیرات درست یا غلط می گذارند. حاصل آنها تجارب و شناختهای عقلی و احساسی هستند که متضاد، همگرا و متنوع می باشند.
این تجارب و شناختهای عقلی و احساسی رشدیابنده گرایشهای جنبشی و شورشی ذهن و روح ما را مدام ساخته و رشد داده و از نو کنترل و تنظیم می کنند که می توانند درست یا غلط باشند.
به عبارت دیگر کندوکاو، جوش، خروش، حرکت، فعالیت فردی و جمعی ما در اجتماع، اقتصاد، صنعت، فرهنگ، سیاست، علوم طبیعی و اجتماعی، حقوق، مراکز آموزشی و محیط زیست در درجات مختلف تلاشهای ما هستند که در رابطه با هم رشد شورشی و جنبشی و یا ترکیبی از این دو را دارند. آنها که توسط انسانها انجام می گیرند دوباره از نو عقل، احساس و گرایشهای شورشی و جنبشی ذهن و روح ما را خوب یا بد ساخته و رشد می دهند.
تفکیک گرایشهای جنبشی و شورشی:
گرایشهای جنبشی و شورشی در ذهن و روح ما ترکیبی از تجارب و شناختهای خیلی قدیمی، قدیمی و فعلی ما هستند. آنها تصور، تجسم و برداشت ذهنی، روحی، عقلی و احساسی درست یا غلطی از واقعیات درونی ما و بیرونی، یعنی اجتماع و محیط زیست به ما می دهند. این گرایشهای جنبشی و شورشی در چگونگی برخوردهای عقلی و احساسی ما با واقعیات درونی و بیرونی اجتماعی و محیط زیست نقش دارند.
گرایشهای جنبشی ما رشدیابنده و در برگیرنده تعامل، همگرایی، اتحاد، همدلی، تفاهم، ملاحظه و اغماض می باشد که می توانند درست و بجا و منطقی و یا اشتباه باشند.
گرایشهای شورشی ما هم رشدیابنده و در درجات مختلف با برخوردهای تند و تیز، بیش از حد جدی، خشن، غیر قابل تحمل و اگر کنترل نشوند تا مرز شورش و جنگ رشد می کنند که می توانند بجا، دقیق و به موقع درست باشند و یا نه اشتباه و مخرب.
گرایشهای شورشی و جنبشی در ذهن و روح ما روی همدیگر نیز تاثیر و همدیگر را درست یا غلط تکمیل و تنظیم می کنند. آنها نقشهایی در تنظیم ذهن، روح، عقل، احساس و جسم ما دارند که در گفتار، پندار و کردار ما نمایان است که می توانند شورشی، خیزشی و جنبشی درست یا غلط و یا ترکیبی از آنها باشند.
چگونگی رشد گرایشهای جنبشی و شورشی در جامعه ایران:
در طول تاریخ از روی بد فهمی، نادانی، بی سوادی و کمبود علم جایی که باید عقلانی برخورد می کردیم اشتباهی احساسی برخورد و جایی که می بایستی احساسی برخورد کنیم اشتباهی عقلی برخورد کرده ایم. در جایی هم که می بایستی از هر دو درست و بجا استفاده کنیم از روی نادانی، بیسوادی، عدم همفکری و همکاری با هم میزان استفاده از آنها را ندانستیم. آنها را خراب اندر خراب رشد داده ایم، در نتیجه
گرایشهای جنبشی ذهن و روح ما از بی عقلی، بی سوادی، بی خیالی، فرافکنی، توجیه گرایی، سطحی نگری، ضعف، ترس، دروغگویی، توهمات، گرایشهایی به جن، پری، شیطان، نیروهای غیبی، جادو و جنبل سر در آورده اند.گرایشهای شورشی ذهن و روح ما هم بیش از حد به طرف بی عقلی، خشم، تنفر ، انزجار، خشونت، بی رحمی، انحصارگرایی، خود محوری، خود زنی، خودخوری، لجبازی، نژادپرستی، پایمالی حق، خیانت، خباثت، طرد دیگران ، حسادت زیاد، دشمنی و دشمن تراشی و جنگ طلبی و کشت و کشتار رشد داشته اند.
گرایشهای جنبشی و شورشی خراب در ذهن و روح ما در تضاد و دعوا با هم و دعوا با واقعیات اجتماعی و محیط زیست همدیگر را راکد، منزوی و ما مردم را عقب گرد داده اند. آنها از دل خود دنیای لجن ایدئولوژی های افراطی، بخصوص مذهبی افراطی را بوجود آورده و ما مردم را با خودمان و با این لجن ايدئولوژی ها درگیر کرده اند تا حدی که بت پرستی، مذهب پرستی، گروه بازی، فرقه گرایی، نژاد پرستی، فاصله طبقاتی در هر زمان رشد کردند تا مرز فروپاشی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، تا مرز بی کاری، بی پولی، بی نانی، بی آبی، گرانی، ابرتورم، بی خانمانی، قحطی و تا مرز جنگ و تجزیه کشور و نابودی محیط زیست.
دودش توی چشم همه می رود از جمله حکومتها:
متاسفانه جمهوری اسلامی و اربابانش، بخصوص نتانیاهو همه این دنیای گرایشهای جنبشی و شورشی لجن ايدئولوژی مخرب را در ذهن و روح خود یک جا و کامل دارند که برای اصلاح آنها خیلی دیر شده. چرا؟
دین یهود سه هزار ساله و اسلام هزار و چهارصد ساله است. هر دو خیلی کهنه هستند، برای مثال آخوندها همانطور که در بالا گفته شد در نبود عقل سلیم و احساس سالم مدام در برخورد با واقعیات اجتماعی و محیط زیست کم آورده و کمبودهای زیادی دارند. احساسکور مذهبی حاکم بر ذهن و روح آخوند به آخوند ها فرمان می دهد که کمبود های ما زیاد و باید که گرایش جنبشی را ضعیف و تابع گرایش شورشی خشن ذهن و روح خود کنیم، یعنی ما نباید در حق مردم جنبشی برخورد کنیم، بلکه مردم باید گرایش های جنبشی (انعطاف پذیری، گذشت و ترحم و غیره) را در حق ما آخوندها رعایت کنند. اگر مردم نخواهند با ما جنبشی برخورد و سلطه ما را بپذیرند. ما باید با این مردم فقط شورشی و آتش به اختیار برخورد کنیم. اما ما نباید بگوییم که ما کمبود داریم، بلکه باید بگوییم که ما سرور هستیم و شما مردم ضعیف و ناتوان و باید مطیع ما و با ما جنبشی برخورد کنید نه شورشی. نتانیاهو و رضا پهلوی هم مثل آخوندها هستند. با این تفاوت که آخوندها بیش از حد گرایش مذهبی دارند، ولی نتانیاهو هم مذهبی و هم ناسیونالیست افراطی و رضا پهلوی بیشتر ناسیونالیسم افراطی دارد و کمتر مذهبی است، ولی بدش نمی آید برای به قدرت رسیدن و بر طرف کردن کمبودهای ناسیونالیستی افراطش از سلطنت طلبها، ناسیونالیستهای افراطی، از مذهبیها و مردم عادی سوء استفاده کند. درگیری او با چپ ها و مذهبیون افراطی مثل مجاهدین کمک می کند که با دشمن تراشی راستهای افراطی را به خود نزدیک کند. تفرقه انداختن و حکومت کردن(مرگ بر سه فاسد ملا، چپی، مجاهد). نتانیاهو هم در داخل اسرائیل و در خارج اسرائیل همینطور است. آخوندها، رضا پهلوی و نتانیاهو همه مذهبی و ناسیونالیستی افراطی و کمبود زیاد دارند و مردم نباید به آنها خُرده نگیرند و باید مثل برده تعظیم و کمبودهای آنها را بر طرف کنند. این جماعت از خود راضی و مفتخور با خراب کردن خودشان بر سر مردم جهان، ایران و منطقه خاورمیانه سعی دارند که از شر درگیری های گرایشهای جنبشی و شورشی ذهن و روح خود که به لجن ايدئولوژی مذهبی و ناسیونالیستی افراطی گرفتارند خلاصی یابند، ولی از عهده آن بر نمی آیند، چون گرایشهای ایدئولوژیهای آنها کهنه و رفتنی و در تضاد با علم امروزی هستند.
شورش، خیزش و جنبش کف خیابان چیست؟
قانون فیزیک حاکم بر کره زمین در هر زمان از انسانها نسلهای جدید و از علم نیز تکنولوژی جدید می آفریند. نسلهای جدید کشورها، بخصوص ایرانی ها به پیروی از قانون فیزیک و با کمک گیری از علم و تکنولوژی امروزی از ایدئولوژی ها، بخصوص مذهب افراطی و آخوندیسم مفتخور و اربابانش، بخصوص نتانیاهو فاصله گرفته اند. این فاصله و جدایی همراه با خودآگاهی و آگاهی بجای مردم از مسخ ایدئولوژی مذهبی و خاکستری بودن ذهن و روح مردم کاسته اند. عقل سلیم و احساس سالم مردم بیشتر با واقعیات اجتماعی و محیط زیست آشنا و گرایشهای جنبشی و شورشی ذهنی و روحی مردم تا حدود زیادی از تضادها و دعواهای هم کم کرده اند. دعواهای آنها بیشتر با رژیم آخوندی در کف خیابان است. چرا؟
اولا شورش، خیزش و جنبش کف خیابان یک بخشی از تلاش، کندوکاوی، جستجوگری، فعالیت، کنش و واکنش اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است و رشد جامعه به آنها وابسته است. دوم قدرت حاکمه دیکتاتور، منزوی، راکد و نادان، مثل آخوندیسم با قانون رشدیابنده فیزیک در افتاده و سعی می کند که شورش، خیزش و جنبش اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و محیط زیست رشدیابنده و تابع قانون فیزیک را در سطح جامعه در اندازه های مختلف به رکود و انزوا بکشاند، در نتیجه اکثریت جامعه از تحرک و کارایی اجتماعی محروم و به حاشیه رانده می شوند. عقل و احساس درست و بجا بکار گرفته نمی شوند. افراد از علم و پویایی محروم می شوند.
گرایشهای جنبشی و شورشی مردم به جای اینکه در جاهای مختلف اجتماع، اقتصاد، سیاست، فرهنگ، ادارات، مراکز آموزشی، حقوقی و غیره نقش درست شورشی و جنبشی خود را بازی کنند تا جامعه را بسازند و رشد بدهند، برعکس، گرایشهای جنبشی و شورشی در ذهن و روح مردم در انزوا و رکود به برکت آخوندیسم به جان هم افتاده اند. دعوای این دو را در گفتار، کردار و رفتار خودمان می بینیم،
پس بنابراین از بچه، بزرگ، با سواد، بی سواد، کارگر، کارمند و بی کار همه می شوند سیاسی، ولی نه سیاست در اجتماع همراه با فعالیت درست، بلکه شورش، خیزش و جنبش خشن در دنیای ذهنی و روحی بسته خودمان و یا در کف خیابان بر علیه رژیم منفور آخوندی.
با خراب شدن بیشتر اوضاع جامعه، قانون فیزیک حاکم بر کره زمین به مردم می گوید که رژیم راکد و منزوی آخوندی با من در افتاده. یا شما مردم با من ماندنی هستید و یا با رژیم آخوندی رفتی. انتخاب کنید کدام را می خواهید! فرد و افراد با تمام اختلافات و درگیری های درونی با خود نهایتا به این نتیجه می رسند که اولا با ذهن و روح مسخ مذهب و ناسیونالیسم افراطی خود بجنگند تا گرایشهای جنبشی و شورشی ذهن و روح خودشان را از این ایدئولوژی های افراطی پاک کنند تا قانون فیزیک بر ارگانیسم آنها درست عمل کند. دوم با رژیم آخوندی و سرمایه داران افراطی مفتخور مسبب تمام این بدبختی ها بجنگند. فراخان قانون فیزیک بر علیه رژیم آخوندی در کف خیابان
شورش و جنبش ما در کف خیابان تا آن حدی ادامه می یابند تا ما مردم به حق و حقوق خود برسیم و از نو این جنبش، شورش، تلاش کندوکاو، هماهنگی، اتحاد ، همبستگی، همفکری و همکاری درست و بجا را از خیابان به سطح اجتماع و محیط زیست برگردانیم تا بقای خود و این محیط ها از رکود، انزوا و نابودی بیرون بکشیم. قانون فیزیک می گوید که شما مردم به رهبری میدانی قابل و به سازمان دهی هسته ای و شبکه ای درست احتیاج دارید. اگر خودآگاه و با هم متحد نباشید و به هم کمک نکنید رژیم آخوندی، نتانیاهو و رضا پهلوی و آمدیکا جنگی تمام عیار و جنگ داخلی را به شما تحمیل می کنند. شما و رژیم آخوندی، نتانیاهو و رضا پهلوی با هم رفتنی هستید، چون با من قانون فیزیک در افتاده اید.
چه باید کرد تا قانون فیزیک بر ما و اجتماع درست عمل کند؟
۱- ما مردم باید بدانیم کجاها عقلی و کجاها احساس و کجاها ها از هر دو استفاده بجای بکنیم. ۲- با بکارگیری بجا و به موقع از عقل و احساس، گرایشهای شورشی و جنبشی ذهن و روح خودمان را از لجن ايدئولوژی ها، بخصوص مذهبی افراطی پاک می کنیم و آنها را با هم آشتی داده و منطقی تر بار می آوریم تا با واقعیات اجتماعی و محیط زیست همخوانی بیشتری داشته باشند. ۳- با گرایش های جنبشی و شورشی متعادل، ما مردم می توانیم با همدیگر جنبشی تر برخورد کنیم، یعنی با هم انعطاف پذیر، تعامل پذیر، خودمانی تر، همدل، همفکر، متحد، راسخ، جدی و بر اتحاد و جمعیت خود بیفزاییم. کمتر با خودمان دعوا داشته و شورشی برخورد کنیم. ۴- با کمک عقل سلیم، احساس سالم و با کمک گرایشهای جنبشی و شورشی دشمن واقعی، یعنی ایدئولوژی های افراطی، بخصوص مذهبی و در رأس آنها آخوندیسم را بهتر شناخته و بر علیه رژیم آخوندی آتش به اختیار اصلاح ناپذیر ما مردم حساب شده شورشی برخورد می کنیم که آن را از زندگی فردی و اجتماعی و محیط زیست پر تلاطم خود دور کنیم.
۵- از شورشها و جنبشهای دی ماه ۱۴۰۴( ژانویه۲۰۲۶) درس بگیریم.
در دی ماه گذشته گرانی و تورم بالا، مردم ناراحت و دعواهای گرایشهای شورشی و جنبشی در ذهن و روح مردم بالا بود. رژیم آخوندی با همکاری نتانیاهو و موساد و نوکران و عده ای از بازاریان نفوزی گرانی و قیمت دلار را یک مرتبه بالا برده و با هم اعتصاب و تظاهرات خیابانی را کلید زدند. عده ای دیگر از بازاریان، قشر متوسط و مردم عادی از اوضاع خراب ناراحت و فریب آنها را خوردند و به خیابان آمدند. جمعیت در سراسر کشور زیاد و گسترده. رژیم و نفوزی ها از قبل آماده، ولی رهبری میدانی مردمی چندان قوی نبود. بعضی ها شعار می دادند، بعضی دیگر نه. شعارها چندان به روز شده نبودند. بیشتر شعارها سیاسی و برای سرنگونی بودند، مثل مرگ بر خامنه ای، مرگ بر دیکتاتور، این شعارها سیاسی و خوب هستند. اما از شعارهای اصلی به روز شده در رابطه با بی آبی، بی نانی، بی خانمانی، فقر، گرانی و تورم چندان خبری نبود. از رهبری میدانی یک درصدی های مردمی هم خبری نبود، در نتیجه زمینه فراهم شد برای افراد نفوزی رژیم ایران و اسرائیل که با هم در صفوف مردم نفوز کنند. اسرائیل به رضا پهلوی دستور داد که تا فراخوان بدهد. عده ای مزدور رژیمی و سلطنت طلب و عده ای فریب خورده و ساده دل زمینه را فراهم کردند برای شعارهای انحرافی و تفرقه بین جمعیت های حاضر انداختن. شعارهای انحرافی، مثل رضاشاه روحت شاد، این آخرین نبرده، پهلوی بر می گردِ سر داده شدند عده ای زیادی از مردم مردد و مشکوک، عده ای زیادی مخالف با چنین شعارها یودند. عده ای بی تفاوت و شعار نمی دادند. از همه بدتر از رهبری میدانی برای کنترل شعارها و مردم خبری نبود. همه اینها باری به هر جهت بودن جمعیت را تقویت و رشد دادند. رژیم آخوندی و اسرائیل و دار و دسته مزدورشان از این شعارهای پراکنده و تفرقه انداز و از عدم رهبری میدانی مردمی سوء استفاده و از جاهای مختلف به جان مردم افتادند. کشتار بالای چهل هزار نفر را رقم زدند. آنها سعی کردند که مردم بی گناه را به اسرائیل و آمریکا و اپوزیسیون خارج وصل کنند تا به این طریق عده ای را فریب و عده زیادی را کشته و به همین بهانه جنگ داخلی راه بیندازند. اما درایت و درک و شعور مردم بالا و مردم رژیم منفور را هدف گرفتند و به جان هم نیفتادند و دشمنان مردم موفق به جنگ داخلی نشدند. اما چند هزار نفر را کشتند تا شوک بزرگی به مردم وارد کنند.
الآن وضعیت را طوری شوک زده کرده اند که به احتمال زیاد جنگی را اسرائیل، آمریکا، جمهوری اسلامی، رضا پهلوی و سلطنت طلبها شروع کنند برای نابودی ایران و منطقه. اگر جمهوری اسلامی و اربابان آن ، بخصوص نتانیاهو، آمریکا و رضا پهلوی از شما مردم غیور ایران خواستند که از نو شورش کنید و یا رژیم آخوندی گفت که مردم از ما و از میهن حمایت کنید دست به چنین کارهای خطرناکی نزنید. همه اینها فریب هستند.
امیدوارم که جنگی در نگیرد. اگر جنگی درگرفت و این جنگ زود تمام شد بعد از این جنگ می توان برآورد بهتری برای حرکتهای بعدی کف خیابان داشت. اما این احتمال هم هست که این جنگ ادامه پیدا کند. در تداوم چنین جنگی باید ببینیم ما مردم چه کار می توانیم بکنیم. جنگ نجات مردم نیست. نابودی ایران و مردم است.
۶- بحران و کشتار در دی ماه امسال در جامعه بالا بود. اما متقابلا گرایشهای جنبشی و گرایش شورشی فرد و افراد در این چند دهه آخری تقویت و بیشتر با هم آشتی و آمادگی دارند که با رژیم آخوندی و اربابانش بجنگند و کوتاه نیایند، این را مردم در دی ماه گذشته در کف خیابان نشان دادند. پس بنابراین عقل سلیم و احساس سالم می گویند که مردم کف خیابان و رهبران افقی مردمی نترسند و با هم همفکری و همکاری بکنند و با هم یاد بگیرند که کجاها بجا و به موقع جنبشی و کجاها بجا و به موقع شورشی برخورد کنند. الآن که احتمال جنگ وجود دارد باید با خودمان جنبشی برخورد و هوای هم را داشته، به بیماران و مجروحان و خانواده های داغدار هر طور می توانیم کمک کنیم. از آنها دلجویی به عمل آوریم. تورم و گرانی مدام بالا می رود. برای روز مبادا آذوقه تهیه و نگهداری کنیم. الآن که احتمال جنگ می رود از هر شورش و جنبش خودداری کنیم و دعوت دشمن به شورش را نپذیریم. ۷- هیچ کس بهتر از شما در داخل ایران نمی تواند شعارهای درست و قوی در برابر بی آبی، بی نانی، بی خانمانی، تورم، بی کاری و قحطی تهیه کند. این شعارها مهم و در خیابان جلوی شعارهای انحرافی را می گیرند. این شعارهای اصلی، مردم تماشاچی و منفعل را به تظاهرات ترغیب می کنند. با رهبری میدانی یک درصدی مردمی خودمان و با این شعارهای اصلی اجازه ندهیم دشمندر صفوف ما رخنه کند. تا گرایشهای جنبشی و شورشی ذهن و روح مردم منحرف نشوند و جهت درست خودشان را در برخورد با رژیم منفور آخوندی، نتانیاهو و رضا پهلوی پیدا کنند.
چه می شود کرد؟ ۱- بهترین راه این است که ما مردم با امنیت و اطمینان کامل به هم دو نفره، سه نفره و چند نفره هسته هایی را تشکیل داده و با هم مشورت و همفکری و همکاری کنیم. ۲- در برخورد با واقعیات درونی خود و در برخورد با واقعیات بیرونی اجتماع و محیط زیست باید بدانیم کجا ها عقلی و کجاها احساسی و کجاها بجا و به موقع از هر دو استفاده کنیم تا گرایشهای جنبشی و گرایشهای شورشی ذهن و روح ما در رابطه با هم تنظیم و در برخورد با واقعیات درست بکار روند و از تضاد و درگیری بیش از حد هم بکاهند.
۳- با هم در سطحهای مختلف همفکری و همکاری کرده و از تجارب و شناختهای هم استفاده کنیم. شناختها و تجارب زمان شاه و بخصوص زمان آخوندیسم امروزه خیلی به ما کمک می کنند. ۴- هر هسته دو، سه و چند نفره اگر درست رشد کند حرفی برای افراد هسته خود و در حد خود برای هسته های دیگر و جامعه دارد، چون تحت تاثیر جامعه و مشکلات جامعه قرار دارد، پس بنابراین هسته هایی که حرفی برای گفتن دارند همدیگر را پیدا و شبکه های هسته محور در ابعاد مختلف شکل گرفته و رهبری های میدانی(افقی) پیدا می کنند. ۵- باید خیلی مواظب بود که دشمن هم در جامعه هسته ها و شبکه های جاسوسی خودش را دارد. شما باید مواظب باشید که دشمن در صفوف شما نفوز نکند. ۶- دشمن نمی تواند برای نفوز در تمام شبکه های اجتماعی به اندازه کافی نیرو داشته و جاسوس تربیت کند.
۷- هسته ها تشکل شبکه ای هستند که رهبری میدانی شما را معنی درستی می بخشد. گرایشهای جنبشی و شورشی شما را تنظیم و بر همفکری، همکاری، درک متقابل، همدلی، اتحاد ، شجاعت، جرئت، درایت، کارایی،جسارت و یک پارچگی شما می افزایند. مردم به برکت این هسته های شبکه ای به جای دشمنی با هم و همدیگر را مقصر دانستن با خودشان جنبشی و متحد برخورد می کنند، ولی با دشمن آخوندی آتش به اختیار، نتانیاهو و رضا پهلوی افراطی حساب شده شورشی برخورد می کنند. ۸- این هسته ها به ما یاد می دهند که رژیم آخوندی و رضا پهلوی و اربابانشان، بخصوص نتانیاهو گرفتار ایدئولوژی های مذهبی و ناسیونالیستی افراطی هستند. عقل، منطق، احساس، اخلاق، شرف، انسانیت، انعطافپذیری و گذشت شرشان نمی شود، یعنی همه اینها را فقط برای خودشان و در حق خودشان درست می دانند و نه همه مردم. به برکت افکار ایدئولوژیکی مدام کم آورده و زندگی مردم ایران، منطقه خاورمیانه، فلسطین و جهان را به تباهی کشانده اند. ۹- آنها با کمبودهای ایدئولوژیکی خود با قانون فیزیک در افتاده اند و به آخر خط و به مرز نابودی رسیده اند. ۱۰- به برکت قانون فیزیک مردم، بخصوص نسلهای جوان رشد یافته و آگاه تر شده. مردم به برکت قانون فیزیک از ایدئولوژیهای افراطی، کهنه و راکد فاصله و تحمل آنها را ندارند و می خواهند آخوندیسم جنایتکار و ایدئولوژی های افراطی را از بیخ و بن برکنند. این فقط شامل ایران نمی شود، بلکه منطقه خاورمیانه و جهان را هم در بر می گیرد، چون قانون فیزیک نسلهای جدید انسانی و نسلهای جدید تکنولوژی ها را در رابطه با هم رشد می دهد و مدام به روز می کند و جایی برای کهنه گرایی باقی نمی گذارد، البته نسلهای جدید باید قانونمندی درست ارگانیسم خود و قانونمندی این تکنولوژیهای جدید را درست بفهمند و در رابطه با هم درست به کار بندند تا بتوانند تضادها، تنوعها و همگرایی های همدیگر را قانونمند و درست تنظیم کنند تا بین انسانها و تکنولوژی ها هماهنگی و بهره برداری درستی بوجود آید.
۱۱ سردار احمد رضا رادان فرمانده نیروی انتظامی رژیم بعد از کشتار عظیم یک ماه پیش از مردم بی گناه گفته که معترضان کف خیابان خودشان را معرفی کنند تا آنها بخشیده شوند.
ما مردم نباید چنین کار خطرناکی را بکنیم که برابر است با دستگیری و کشتار و نابودی هزاران نفر دیگر. اگر چنین کردید با شکنجه از شما می خواهند که همدیگر را لو بدهید. اگر کسی را لو دادید و یا ندادید. در هر دو حالت شما را از بین می برند، پس بنابراین خودتان را به هیچ ارگانی معرفی نکنید. نگارنده در خدمت ملت عزیز ایران هستم. تا آن حدی که در توانم باشد تا آخر با شما همراه و همفکر هستم. به همه شما عزیزان که بستگان عزیز خود را از دست دادید و به ملت شریف ایران و به خودم تسلیت عرض می کنم. ما عزیزان زیادی را در راه آزادی از دست دادیم. آنها نمرده اند. آنها در دل و جان ما هستند و گرایشهای جنبشی و شورشی ما را رهبری و هدایت می کنند.
روحشان شاد و راهشان مستدام باد. به خاطر شوکی که از این چند هزار عزیز از دست رفته وارد شده نترسید و راست قامتو استوار به مبارزه سرنوشت ساز ادامه دهید. این جنایتکاران این شوک را وارد کردند که تلفات بعدی ناشی از جنگ احتمالی را با تحمیل و زور به شما بقبولانند. هرگز نترسید و هوای هم را داشته باشید .
اگر جنگ در گرفت و این جنایتکاران از ما مردم ایران خواستند که در شورش و تظاهرات شرکت کنید. ما مردم با خودآگاهی جمعی و فردی خود همدیگر را باخبر کنیم که دعوت به این شورشها و تظاهرات ساختگی و بر علیه خود مردم است.
نباید در آنها شرکت کنیم. اگر جنگی درگرفت خانمان برانداز است. به هیچ عنوان و در هیچ سطحی در آن مشارکت نکنید. فراموش نکنید که هنگام جنگ تحمیلی اگر جنبش و شورشی در کار باشد. عوامل و مزدوران داخلی جمهوری اسلامی و اسرائیل از جمله جریان زیتون محمود احمدی نژاد و جریانهای مخفی دیگر و با همدستی رضا پهلوی و آمریکا مردم شورشی را به گلوله می بندند، مثل دی ماه امسال تا یک جنگ داخلی کلید بزنند. یا در حنگ همراه با بمب باران مراکز و اماکن سراسری ایران مردم شورشی را هم در کف خیابانها بمب باران شوند و یا توسط مزدوران به گلوله ببندند. فراموش نکنید با عراق، افغانستان، سوریه، لیبی و عزه تا به حال چه کرده اند. به تبلیغات جنگ طلبانه شبکه های رسانه ای، مثل ایران اینترناسیونال، من و تو و غیره که از رضا پهلوی حمایت و بر طبل جنگ می کوبند توجه نکنید.
سخنی با سازمان ملل و کنگره آمریکا:
برای اینکه جلوی حتمی بودن جنگ جمهوری اسلامی، اسرائیل و آمریکا در ایران و منطقه خاورمیانه گرفته شود. سازمان ملل متحد تا دیر نشده وظیفه دارد که از کنگره آمریکا بخواهد که اختیارات جنگی دونالد ترامپ را محدود کنند، چون مشکل فقط برای ایران و یا آمریکا نیست. مشکل منطقه ای و جهانی است.
دموکراتها و جمهوری خواهان کنگره آمریکا و مردم این کشور از اوضاع داخلی خود آمریکا با خبر هستند. آنها می دانند که تا چه حد اسرائیل در جامعه آمریکا، بخصوص دولت مردان، سیاستمداران، قانون گذاران، حقوق دانان، سرمایه داران، دانشگاه و دانشگاهیان نفوز کرده است. دست اندرکاران آمریکایی خوب می دانند که با دونالد ترامپ و اعمال نفوز نتانیاهو چه خطرهایی جامعه آمریکا را تحدید می کنند، پس بنابراین تا دیر نشده باید نفوز اسرائیل در آمریکا را کم کرد. سازمان ملل متحد، افراد آگاه و خیر اندیش آمریکایی و جهانی از کنگره آمریکا بخواهند وظیفه و اختیارات جنگی دونالد ترامپ و اطرافیانش را محدود و متقابلا اختیارات کنگره را در باره مسائل مختلف، بخصوص جنگ بیشتر کنند تا قدرت و اعمال نفوز اسرائیل و افراد وابسته به اسرائیل در آمریکا، منطقه خاورمیانه و جهان کم شود.
کار ساده ای نیست، ولی اگر بخواهند شدنی است. اگر توسط آمریکا و اسرائیل جنگی در ایران در بگیرد نه فقط برای ایران و منطقه زیان بار است، بلکه برای جهانیان و مردم آمریکا و اقتصاد جهانی خیلی زیان دارد، چون اولا آمریکا در این جنگ گیر می کند.
دوم ضرر های جانی و هزینه های نظامی، اقتصادی و سیاسی برای ایران، منطقه خاورمیانه، جهانیان و خود آمریکا دارد.
سوم جا پای اسرائیل برای زیادِ خواه در منطقه خاورمیانه، آمریکا و جهان محکم تر می شود.
چهارم اسرائیل آمریکا را به جنگ داخلی می کشاند، چون خودش می خواهد همه کاره خاورمیانه و آمریکا شود.
پنجم ممکن است جنگ جهانی سوم شروع شود.
پس بنابراین وظیفه سازمان ملل متحد، شما نمایندگان دموکرات و جمهوری خواه و همچنین مردم آمریکا و جهان است که فشار بیاورند به کنگره آمریکا تا دیر نشده اختیارات جنگی دونالد ترامپ را محدود کند.
در ضمن شما عزیزان خواننده اگر مایل هستید که با مقالات بیشتری از من آشنا شوید. لطفا کنید اسم من را کامل و به فارسی در جستجوگر گوگل وارد تا مقالات زیادی را از اینجانب در گوگل پیدا کنید. امیدوارم که برایتان مفید و ثمربخش باشند.
موفق و پیروز باشید. پاینده و جاویدان ایران عزيز ما
مناطق حفاظت شده ایران- منطقه حفاظت شده کرکس
علیرضا جهان بین
از منظر زیست محیطی، مناطق با ارزشی که زیر نظر سازمان حفاظت محیط زیست، مدیریت و حفاظت می شوند، مناطقی چهارگانه ای هستند که تحت عناوین (پارکهای ملی، آثار طبیعی ملی، پناهگاههای حیات وحش، مناطق حفاظتشده) شناخته میشوند. پارک ملی: سازمان حفاظت محیط زیست پارک ملی را اینگونه تعریف می کند: «مناطق طبیعی به نسبت وسیع و دارای ویژگیهای خاص و اهمیت ملی به لحاظ زمین شناسی، بوم شناسی، جغرافیای زیستی و چشم انداز، با هدفهای حفظ وضعیت زیستی و طبیعی، بهبود جمعیت گونههای جانوری و رویشگاههای گیاهی و همچنین بهره برداری تفرجی به عنوان پارک ملی انتخاب میشوند. پارکهای ملی محلهای مناسبی برای فعالیتهای آموزشی، پژوهشی و گردشگری در طبیعت بهشمار می آیند. به منظور حفاظت بنیادی از تنوع زیستی، ذخایر ژنتیکی، یکپارچگی اکولوژیک و چشم اندازها، فعالیتهای مرتبط با بهرهبرداریهای مصرفی و مسکونی در این مناطق مجاز نیست. به همین دلیل، برای پارکهای ملی پشتوانه قانونی حفاظتی مستحکم تری نسبت به سایر مناطق حفاظت شده پیشبینی شدهاست.» لازم به ذکر است که در ایران، ۲۶ منطقه بعنوان پارک ملی تحت حفاظت سازمان محیط زیست هستند.
پناهگاه حیات وحش: پناهگاه های حیات وحش، مهم ترین زیستگاه های جانوری کشور را تشکیل می دهند، و در واقع مناطقی هستند که گونه های جانوری به ویژه جانوران وحشی که از اهمیت بالای زیستمحیطی و ملی برخوردارند، در آن زیست می کنند. این مناطق، همچنین محیطهای مناسبی را به منظور فعالیتهای آموزشی و پژوهشی به ویژه در ارتباط با جانوران وحشی به وجود آورده اند.
لازم به ذکر است، بهرهبرداری مصرفی و سازگار و همچنین فعالیتهای گردشکری کنترل شده در پناهگاههای حیات وحش مجاز است. که جهت آشنایی بیشتر میتوان از شبهجزیره میانکاله، بعنوان یک پناهگاه حیات وحش نام برد.
اثر طبیعی ملی: آثار طبیعی ملی ایران به مجموعههای نادر و کم نظیر گیاهی و جانوری گفته می شود که از نگاه مقررات سازمان محیط زیست ایران، غیرقابل جایگزین باشند. از این رو، این گونه ها از لحاظ علمی، تاریخی یا طبیعی دارای ارزش حفاظتی بوده و به عنوان اثر طبیعی ملی، با تعیین محدوده از آنها حراست و حفاظت به عمل می آید. لازم به ذکر است که در حدود ۲۰ اثر طبیعی ملی همچون کوه دماوند، کوه سبلان، غار علیصدر و غیره در ایران وجود دارد.
منطقه حفاظت شده: سازمان حفاظت محیط زیست «منطقه حفاظت شده» را به شرح زیر تعریف نموده است: «اراضی به نسبت وسیع با ارزش حفاظتی زیاد که با هدف حفظ و احیای رویشگاههای گیاهی و زیستگاههای جانوری انتخاب میشوند.
مناطق حفاظت شده، محیطهای مناسبی برای اجرای برنامههای آموزشی و پژوهشهای زیستمحیطی بهشمار می آیند.انجام فعالیتهای گردشگری و بهرهبرداری مصرفی و اقتصادی متناسب با نواحی هر منطقه و بر اساس طرح جامع مدیریت مناطق، مجاز است.» در ایران ۹۳ منطقه حفاظت شده همچون ارسباران، جنگلهای حرا، رودخانه کرج، شیمبار و سد کارون و غیره تحت نظارت سازمان محیط زیست هستند.
منطقه حفاظت شده کرکس با مساحتی بالغ بر ۱۱۴ هزار و ۵۸۰ هکتار، در قلب استان اصفهان و در موقعیت جغرافیایی ویژهای در نیمه راه اصفهان به کاشان واقع شده است. این محدوده که بخشی از جنوبیترین نواحی کوهستانی رشته کوه کرکس محسوب میشود، در دامنه شرقی خود به شهر نطنز منتهی میگردد و راههای ارتباطی این شهر به اصفهان و کاشان به ترتیب از جنوب و شرق آن عبور میکنند. این منطقه از منظر همسایگی جغرافیایی، از سمت جنوب شرقی به پهنه کویر بزرگ اردستان پیوند میخورد و از سمت غرب و جنوب غربی به اراضی بیابانی حد فاصل شهرهای اصفهان و میمه مشرف است. وجود قله رفیع کرکس با ارتفاع ۳۸۹۵ متر در این ناحیه، آن را به یکی از مرتفعترین بخشهای فلات مرکزی ایران تبدیل کرده است. توپوگرافی این منطقه ترکیبی از ارتفاعات سنگلاخی بسیار مرتفع، تپه ماهورها و دشتهای جلگهای کوچک است که بر اثر تغییرات پردامنه آبوهوایی ناشی از اختلاف ارتفاع، به یک زیستگاه یگانه تبدیل شده است. مساحت منطقه حفاظت شده کرکس که در سال ۱۳۸۶ به تصویب شورای عالی محیط زیست رسید، ۱۱۴,۵۸۰ هکتار (صد و چهارده هزار و پانصد و هشتاد هکتار) است. این محدوده حفاظتی، بخشی از کل کوهستان کرکس است که وسعت کلی این کوهستان حدود ۳۰۰,۰۰۰ هکتار برآورد میشود. منطقه کرکس برای نخستین بار طی آگهی شماره ۲۶۱۴-۱ مورخ 10/6/1371، مندرج در روزنامه رسمی شماره ۳۸۴۱ مورخ 25/6/1371، به عنوان منطقه «شکار ممنوع» اعلام شد. مساحت اولیهای که در این آگهی تحت حفاظت قرار گرفت، حدود ۷۰ هزار هکتار بود. در ادامه و با توجه به اهمیت زیستگاهی ارتفاعات پیرامونی، طی آگهی رسمی شماره ۵۹۴۷-۱ مورخ 17/7/1374، بخشهایی از ارتفاعات واقع در جنوب ابیانه، شامل کوههای ریزنده و همچنین ارتفاعات مشرف به نیازمرغ و نچفت، به مساحت تقریبی ۲۴ هزار هکتار در ضلع غربی محدوده اولیه به این منطقه افزوده شد که مساحت این منطقه به حدود ۹۴,۰۰۰ هکتار افزایش یافت. سپس بر اساس آگهی شماره ۹۶۱-۱۴ مورخ 13/7/1376، ممنوعیت شکار در کل منطقه برای مدت پنج سال اعلام گردید. این ممنوعیت با درج آگهی مجدد در روزنامه رسمی شماره ۱۶۷۹۸ مورخ 7/8/1381، برای پنج سال دیگر تمدید شد. نهایتاً در سال ۱۳۸۶، با توجه به تداوم ارزشهای اکولوژیک، تنوع زیستی بالا و ضرورت حفاظت جدیتر، همچنین بواسطه نقشهبرداری دقیق و اصلاح مرزها، مساحت قطعی آن ۱۱۴,۵۸۰ هکتار اعلام شد و این منطقه به «منطقه حفاظتشده» ارتقاء یافت و بهطور رسمی معرفی و به مجموعه مناطق تحت مدیریت سازمان حفاظت محیط زیست کشور پیوست. با وجود این سطح از حفاظت و حساسیت، متأسفانه در سالهای مختلف، شکارچیان متخلف متعددی در این منطقه دستگیر شدهاند که نشاندهنده فشار مستمر انسانی بر حیاتوحش این زیستبوم است. لازم به ذکر است که منطقه کرکس، زیستگاه دستکم ۱۳ گونه پستاندار و دهها گونه جانوری دیگر است. از جمله پستانداران شاخص این منطقه میتوان به کل و بز، قوچ و میش وحشی، آهو، گراز (خوک وحشی)، گرگ، شغال، روباه، کفتار، گربه وحشی، پلنگ، تشی و پایکا (نوعی جوندۀ کوهستانی که در ارتفاعات زندگی میکند) اشاره کرد. همچنین این منطقه زیستگاه بیش از ۶۲ گونه پرنده بومی و مهاجر است که در مجموع بیش از ۵۳ گونه از آنها بهطور قطعی شناسایی شدهاند. افزون بر این، تاکنون ۸ گونه مار و ۶ گونه مارمولک نیز در این منطقه ثبت شده است که نشان دهنده تنوع بالای خزندگان در این زیست بوم کوهستانی است. از نظر پوشش گیاهی، منطقه کرکس دارای دستکم ۲۹۰ گونه گیاهی شناساییشده است که از جمله مهمترین آنها میتوان به گونههایی مانند گون، درمنه، زرینگیاه و بادام کوهی اشاره کرد. این پوشش گیاهی نقش اساسی در تثبیت خاک، تغذیه حیاتوحش و حفظ چرخههای طبیعی منطقه دارد. با وجود این ارزشهای کمنظیر طبیعی، سالهاست که فعالیتهای معدنی فشار سنگینی بر منطقه کرکس وارد کرده است. بیش از ۶۰ معدن از سالهای گذشته در محدوده این کوهستان فعال بودهاند که از این تعداد، حدود ۳۹ معدن در داخل محدوده منطقه حفاظتشده قرار دارند؛ منطقهای که تنها حدود ۱۱۴ هزار و ۵۰۰ هکتار از مجموع نزدیک به ۳۰۰ هزار هکتار کل کوهستان کرکس را دربر میگیرد. این معادن شامل ۱۶ معدن در منطقه اوره، چهار معدن در کمجان و ۱۹ معدن در طرق رود هستند. اگرچه این معادن پیش از ارتقای بخشی از کوهستان به منطقه حفاظتشده فعال بودهاند، اما آنچه نگران کننده است، تداوم فعالیت بی رویه و حجم بالای برداشتهاست؛ برداشتهایی که نهتنها از حجم این میراث طبیعی گرانبها میکاهد، بلکه تهدیدی جدی برای یک منطقه حفاظتشده تحت مدیریت سازمان حفاظت محیط زیست به شمار میرود.
نکته حائز اهمیت این است که در سال ۱۳۸۶، سازمان صنعت، معدن و تجارت در قالب قراردادی با سازمان حفاظت محیط زیست، با ارتقاء سطح منطقه از شکار ممنوع به منطقه حفاظتشده موافقت کرد، مشروط بر آنکه فعالیت این معادن ادامه یابد؛ شرطی که امروز به یکی از اصلیترین چالشهای حفاظتی منطقه تبدیل شده است. پیامدهای این فعالیتها بهطور مستقیم در منابع آب منطقه نیز قابل مشاهده است. از ۱۱ قنات روستای اوره، تاکنون دو قنات بهطور کامل خشک شده و آبدهی ۹ قنات دیگر به حدود یکچهارم کاهش یافته است. بطور کل، ارتفاعات کرکس سالانه حدود ۲ میلیارد مترمکعب آب شیرین تولید میکند. این کوهستان که در جنوب غرب شهرستان نطنز و در مجاورت نواحی کویری قرار دارد و نقش مهمی در تعدیل آب وهوا، تغذیه سفرههای آب زیرزمینی و ایجاد چشمهها و روان آبهای پایدار ایفا میکند. با این حال، به گفته فعالان محیط زیست منطقه، فعالیت معادن موجب کاهش شدید آبدهی چشمهها و جویها شده، و زیست بوم منطقه را به شدت تحت تأثیر گرد وغبار قرار داده و منظر طبیعی روستاها و این کوهستان منحصر به فرد در مرکز استان اصفهان را بطور جدی تخریب کرده است. معدنکاران برای تأمین آب مورد نیاز برش سنگ، در منطقه اوره شش استخر بسیار بزرگ لاستیکی ایجاد کردهاند که به گفته خودشان برای جمعآوری هرز آبها و سیلابها مورد استفاده قرار میگیرد. با این حال، این آبها در واقع حقابه قنوات و چشمه سارهایی هستند که ممکن است در کیلومترها دورتر از این معادن، حیات روستاها و زمینهای کشاورزی به آنها وابسته باشد. نمونههای مشابهی در منطقه طرقرود و روستای کمجان نیز مشاهده میشود؛ جایی که با لولهگذاری، آب قناتها مستقیماً به معادن منتقل میشود، در حالی که این منابع، حقابه کشاورزی و شرب ساکنان محلی است. بر اساس اسناد موجود، ۶۴ درصد از معادن طرق رود به مستثنیات، قنوات و چشمهها تجاوز کردهاند و ۲۷ درصد از این معادن نیز بیش از حد مجاز تعیین شده در پروانه بهره برداری اقدام به برداشت کردهاند. برای مثال، در یکی از این معادن حد مجاز بهرهبرداری سه کیلومتر تعیین شده، اما بیش از ۴۸ کیلومتر معدن کاوی و برداشت غیرمجاز انجام شده است.
در کنار تمام این فشارها، شکار غیرمجاز همچنان تهدیدی پایدار برای حیاتوحش منطقه کرکس محسوب میشود. با وجود ارتقای سطح حفاظتی منطقه و حضور واحد محیط بانی، فشار شکارچیان متخلف بر گونههای شاخصی مانند کل و بز، قوچ و میش وحشی و سایر پستانداران و پرندگان ادامه دارد. ناهمواریهای منطقه، وسعت بالا و محدودیت نیروی انسانی و امکانات حفاظتی، کنترل کامل این تخلف را با دشواری مواجه کرده است.
دل نگرانی دوری و استرس از خانواده در ایران
حمید رضاپور
زندگی در خارج از ایران برای هر کسی که دلش هنوز با وطن است یعنی تجربه یک فشار روحی و روانی دائمی، یعنی یک جنگ درونی که حتی با دسترسی به آزادی نسبی هم پایان نمییابد، زیرا قلب و ذهن همچنان در کشوری است که هر روز اخبار خشونت، سرکوب، فقر، تورم، بحران آب، فساد گسترده و تهدیدهای امنیتی آن را آزار میدهد، وقتی از خانوادهات دور هستی هر پیامک، هر تماس تلفنی، هر خبر کوتاه از شهر یا روستا میتواند اضطراب تو را چند برابر کند، فکر کردن به امنیت والدین، خواهر و برادرها، کودکان و سالمندان خانواده، تأمین غذای کافی و دارو، مقابله با بحرانهای مالی و اجتماعی، تحمل فشار روزانه اقتصادی و سیاسی حکومت باعث میشود حتی خواب و خوراکت مختل شود و ذهن و بدن تو دائماً تحت فشار باشد. هیچکس نمیتواند درک کند که چگونه شبها با دلهره و نگرانی منتظر پیام یا خبری از عزیزانت هستی و صبحها با شنیدن خبر افزایش قیمتها، قطعی آب و برق، سرکوب معترضان، گران شدن دارو و محدودیتهای اجتماعی به پا میخیزی و قلبت سنگین است.
هر قدمی که خانوادهات در خیابان، محل کار یا مدرسه برمیدارند با ترس و اضطراب همراه است و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی جز دعا و نگرانی روزانه. این دوری نه تنها از نظر عاطفی بلکه از نظر مالی، امنیتی و روانی نیز فشارآور است.
وقتی میبینی خانوادهای که سالها برای حداقل رفاه و امنیت تلاش کردهاند اکنون با بحران آب، گرانی، بیکاری، تورم، سرکوب و تهدید امنیتی مواجهاند، تو احساس شکست، درماندگی و خشم میکنی و این حس با هر خبر جدید شدیدتر میشود. زندگی در غربت یعنی تحمل فشار روانی و عاطفی بیوقفه، یعنی ترس از از دست رفتن فرصتها و امنیت عزیزانت، یعنی تحمل فشار بر روح و روان و حتی جسمت.
وقتی هر روز میبینی که تصمیمات اشتباه و سیاستهای نادرست حکومت چگونه زندگی و آینده خانوادهها را تهدید میکند و تو از هزاران کیلومتر دورتر فقط میتوانی نگاه کنی و آه بکشی، این فشارها تبدیل به استرس مزمن میشود و مشکلات جسمی و روانی متعددی مانند بیخوابی، اضطراب شدید، فشار خون بالا، افسردگی و بیماریهای روانتنی را به همراه دارد و هیچکس نمیتواند به طور کامل احساس تو را درک کند.
در این شرایط هر خبر کوچک از سرکوب، زندان، خشونت خیابانی، محرومیت، قطع برق یا آب، تورم یا گرانی مواد غذایی، کاهش دسترسی به دارو و خدمات بهداشتی به شدت استرس تو را افزایش میدهد و حتی ممکن است تصمیمات تو را برای زندگی روزمره مختل کند. تنها راه مقابله با این فشارها آگاهی، حفظ ارتباط مداوم با خانواده، تلاش برای حمایت مالی و عاطفی، مشارکت در کمک به جمعیتهای مردمی، سازمانهای مستقل و شبکههای اطلاعرسانی امن است، اما حقیقت تلخ این است که حکومت با سیاستها و اقدامات خود، اضطراب و نگرانی میلیونها نفر در داخل و خارج از کشور را روز به روز تشدید میکند و زندگی هر کسی که در خارج از ایران است را به یک کابوس مستمر تبدیل کرده است.
هر فردی که در خارج از ایران زندگی میکند و دلش هنوز با خانوادهاش است میداند که فاصله فقط فیزیکی نیست بلکه معنوی و روانی نیز هست، فشاری که حتی آزادی نسبی کشورهای دیگر نمیتواند جبران کند و تنها دلخوشی کوچک، هر تماس کوتاه و هر پیام است که نشانه زنده بودن و امنیت نسبی خانواده در وطن است، اما حتی این تماسها هم نمیتواند اضطراب ناشی از بیعدالتی، سرکوب و فقر را کاهش دهد، چرا که سیاستهای غلط، فساد، تمرکز قدرت، اولویت دادن به پروژههای نظامی و سیاسی به جای رفاه مردم، و نبود پاسخگویی مسئولان باعث شده است که خانوادهها همچنان در معرض تهدید، فشار و استرس مستمر باشند. در نهایت، زندگی در غربت با دلنگرانی دائمی، اضطراب شدید، دلهره برای امنیت عزیزان و ناامیدی از تغییر وضع موجود همراه است و هر روز که اخبار تازهای از خشونت، تورم، فقر و بحرانهای اجتماعی میرسد این فشار روانی چند برابر میشود و تنها امید، تلاش برای حفظ ارتباط، آگاهی از حقوق و حمایت از شبکههای مردمی و خانواده و آماده شدن برای آیندهای
امیر پالوانه
برای مردمی که در ایران، تنها به جرم اعتراض، به جرم خواستن زندگی بهتر، آزادی و کرامت انسانی،با گلوله، زندان و سرکوب روبهرو شدهاند و من امروز مینویسم تا صدای کسانی باشیم که صدایشان را خاموش کردهاند ، صدای جوانانی که نامشان هرگز در رسانههای رسمی ایران گفته نشد،اما خونشان خیابانها را رنگین کرد در اعتراضات اخیر ایران، مردم بهصورت مسالمتآمیز به خیابانها آمدند؛دانشجویان، کارگران، زنان، جوانان و حتی نوجوانان
.آنها خشونت نخواستند،آنها حق خواستند و ما پاسخ حکومت ایران چه بود؟
نه گفتوگو، نه اصلاح،بلکه کشتن معترضان، بازداشت گسترده، شکنجه، قطع اینترنت و سرکوب بیرحمانه. بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر، که جمهوری اسلامی ایران نیز به آن متعهد است:
ماده ۳ میگوید:هر انسان حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد.اما در ایران، جوانان در خیابانها با تیر جنگی کشته میشوند.
ماده ۱۹ میگوید:هر کس حق آزادی بیان و عقیده دارد.اما در ایران، یک شعار، یک پست در شبکههای اجتماعی، یا حتی سکوت،میتواند حکم زندان یا مرگ باشد.
ماده ۲۰ تصریح میکند:هر کس حق تجمع و تظاهرات مسالمتآمیز دارد.اما در ایران، تجمع مسالمتآمیز با باتوم، گاز اشکآور و گلوله پاسخ داده میشود.
ماده ۹ میگوید:هیچکس نباید خودسرانه بازداشت یا زندانی شود.اما هزاران نفر بدون حکم قضایی، شبانه بازداشت شدهاند و خانوادههایشان هفتهها از سرنوشت آنها بیخبر ماندهاند.
اینجا باید به یکی از جدیترین و دردناکترین نقضهای حقوق بشر در ایران اشاره کنیم: محروم کردن بازداشتشدگان از حق دسترسی به وکیل مستقل.
بر اساس ماده ۱۰ و ماده ۱۱ اعلامیه جهانی حقوق بشر،هر انسان حق دارد از دادرسی عادلانه، علنی و بیطرفانه برخوردار باشد و بتواند با کمک وکیل انتخابی از خود دفاع کند.
اما در ایران چه میگذرد؟بازداشتشدگان روزها و هفتهها در سلولهای انفرادی نگه داشته میشوند، بدون تماس با خانواده، بدون اطلاع از اتهام، و بدون حق دسترسی به وکیل و در بسیاری از پروندهها،وکلای مستقل اجازه ورود ندارند،و بهجای آن وکلای حکومتی تحمیل میشوند و یا متهمان تحت فشار، تهدید و شکنجه مجبور به اعترافات اجباری میشوند؛اعترافاتی که بعداً مبنای احکام سنگین زندان و حتی اعدام قرار میگیرد و این نه عدالت است،نه قانون،و نه دادرسی؛این نقض آشکار کرامت انسانی است.
ما درباره اعداد و آمار حرف نمیزنیم،ما درباره زندگیهای واقعی صحبت مینویسیم: دانشجویی که دیگر به کلاس بازنگشت،کارگری که نان خواست و گلوله گرفت،دختری که رؤیای آینده داشت و حالا نامش در فهرست جانباختگان است و حکومت ایران نهتنها مردم را میکشد،بلکه تلاش میکند حقیقت را نیز پنهان کند:با قطع اینترنت،با تهدید خانوادهها،و با سرکوب روزنامهنگاران و فعالان حقوق بشر.
حقیقت را نمیتوان کشت ومن اعلام میکنیم:جهان نباید در برابر این جنایات سکوت کند و سکوت، همدستی است و ما از دولت آلمان، اتحادیه اروپا و جامعه جهانی میخواهیم که نقض سیستماتیک حقوق بشر در ایران را بهروشنی محکوم کنند و عاملان کشتار و سرکوب را پاسخگو بدانند و در کنار مردم ایران بایستند، نه در کنار سرکوبگران.
و خطاب ما به مردم ایران:
شما تنها نیستید نام کشتهشدگان شما در دلها میماند و درد شما، درد ماست و مبارزه شما برای آزادی، شایسته احترام و حمایت جهانی است و شما امروز برای نفرت نیامدهاید ؛ و برای عدالت آمدهاید.
برای حق زندگی،حق اعتراض،حق وکیل،حق دادخواهی،و حق آینده و حق ذاتی و شهروندی و یاد جانباختگان اعتراضات اخیر ایران را گرامی میداریم.
و با صدایی رسا میگوییم:
زندگی حق مردم ایران است.
آزادی حق مردم ایران است.
دادگاههای نمایشی؛ ابزار سرکوب در پوشش عدالت
ملیکا نوری وفا
دادگاههای نمایشی یکی از روش های شناختهشده در نظامهای اقتدارگرا برای مشروعیت بخشی ظاهری به سرکوب مخالفان سیاسی و اجتماعی هستند.
در این نوع دادگاهها، نتیجهی پرونده از پیش تعیین شده و روند دادرسی صرفاً به نمایشی برای فریب افکار عمومی تبدیل می شود. هدف اصلی این دادگاهها نه اجرای عدالت، بلکه ایجاد رعب، حذف منتقدان و ارسال پیام هشدار به جامعه است.
در دادگاههای نمایشی، اصول اولیهی دادرسی عادلانه بهطور سیستماتیک نقض میشود. متهمان معمولاً از حق دسترسی آزاد به وکیل مستقل محروم هستند یا وکلای تسخیری عملاً در خدمت نهادهای امنیتی عمل میکنند. قاضیان نیز در بسیاری موارد استقلال واقعی ندارند و تحت فشار مستقیم نهادهای اطلاعاتی و سیاسی رأی صادر میکنند.
یکی از ویژگیهای بارز این دادگاهها، اتکا به اعترافات اجباری است. این اعترافات که غالباً تحت شکنجه، تهدید یا فشارهای شدید روانی اخذ شدهاند، بهعنوان سند اصلی محکومیت در دادگاه ارائه میشوند. در چنین شرایطی، حقیقت جای خود را به سناریویی میدهد که از پیش توسط بازجویان و نهادهای امنیتی نوشته شده است.
پخش رسانهای جلسات دادگاه یا بخشهایی از آن نیز بخشی از ماهیت نمایشی این روند است. رسانههای حکومتی با گزینش هدفمند تصاویر و اظهارات، تلاش میکنند چهرهای مجرم از متهمان بسازند و افکار عمومی را علیه آنها تحریک کنند.
این اقدام اصل بیطرفی قضایی و اصل بیگناهی تا زمان اثبات جرم را بهطور جدی نقض میکند.
دادگاههای نمایشی نهتنها حقوق فردی متهمان را پایمال میکنند، بلکه به بیاعتمادی عمومی نسبت به نظام قضایی دامن میزنند. زمانی که مردم شاهد صدور احکام سنگین بدون رسیدگی عادلانه هستند، مفهوم عدالت به ابزاری سیاسی تقلیل مییابد.
این روند در بلندمدت به تضعیف حاکمیت قانون و گسترش بیعدالتی در جامعه منجر میشود.
مقابله با دادگاههای نمایشی نیازمند مستندسازی دقیق، اطلاعرسانی مستقل، حمایت از قربانیان و فشار مستمر نهادهای بینالمللی حقوق بشری است. بدون پاسخگو کردن عاملان این روندها، دادگاههای نمایشی همچنان بهعنوان یکی از ستونهای اصلی سرکوب در نظامهای غیر دموکراتیک باقی خواهند ماند.
زنانه شدن سالمندی در کنار زنانه شدن فقر
ملیکا نوری وفا
زنانه شدن سالمندی، جامعهی جهانی را با چالشهایی کلان مواجه ساخته؛ مشکلاتی که جامعهی ایران نیز از آن مستثنی نیست.
اگرچه در سایر کشورهای جهان برای مقابله با زنانهشدن سالمندی و مدیریت این بحران، استراتژیها و سیاستهای کارآمد در نظر گرفته شده، اما در ایران، این بحران چهرهی تکاندهندهی خود را در فزونی روز افزون سالمندان «رها شده» در پارکها و خیابانها و مراکز معتادین نشان میدهد. دو سال پیش، داریوش ابوحمزه، معاون وقت رفاه اجتماعی وزارت کار، عنوان کرد که متوسط دریافتی صندوقهای بازنشستگی برای هر بازنشسته، ۸ میلیون و۵۰۰ هزار تومان است که این میزان تنها پاسخگوی ۲۵ تا ۳۳ درصد سبد معیشتی یک سالمند است. علت این موضوع نیز افزایش ندادن حقوق بازنشستگی، متناسب با نرخ تورم است. این موضوع، روایت فقر سالمندانی است که از حقوق بازنشستگی برخوردارند. برای اکثر این سالمندان، بهویژه زنان سالمند تنها و فقیر، هستی آنهاست که در این چرخهی شوم درهم میشکند.
سیمای جهانی زنانهشدن سالمندی اول اکتبر، روز جهانی سالمندان است. جمعیت جهان بهطور فزایندهای بهسمت سالخوردگی در حرکت است. امروزه، جهان دارای ۸۰۷ میلیون نفر ۶۵ ساله و بالاتر است که از سال ۱۹۵۰ شش برابر شده است. تا سال ۲۰۵۰، بیش از ۵۵ درصد از ۲ میلیارد سالمند جهان را زنان تشکیل خواهند داد که ۵۹ درصد آنها بالای۸۰ سال خواهند بود. سازمان ملل متحد، در سال ۲۰۲۳ برای اولین بار، روز ۲۹ اکتبر را بهعنوان روز جهانی مراقبت و حمایت نامگذاری کرد. هدف توجه به این امر، برجستهکردن نقش حیاتی مراقبت و حمایت در ارتقای برابری جنسیتی و پایداری جوامع و اقتصادهایی است که بتواند مراقبت و حمایت از سالمندان جامعه را تامین کنند. برای دستیابی به این هدف، سیستمهای مراقبت و حمایت باید به تقاطع نابرابریهای جنسیتی، فقر، سن و ناتوانی زنان بپردازند.
از آنجایی که زنان، بهطور متوسط ۵ سال بیشتر از مردان عمر میکنند، طبیعتاً سهم بیشتری از جمعیت مسن را تشکیل میدهند. زنان همچنین، بیشتر از مردان عمر خود را در شرایط بیماری یا معلولیت میگذرانند (ایننرخ برای زنان و مردان بالای ۵۰ سال، میتواند به ترتیب به ۴۰.۱ درصد برای زنان و ۲۳.۸ درصد برای مردان برسد). این امر سبب حضور بیش از حد زنان مسن در میان افرادی است که نیاز به مراقبت و حمایت دارند. بهعنوان مثال، در میان جمعیت افراد بالای ۶۵ سال در اتحادیهی اروپا، ۳۳ درصد از زنان در مقایسه با ۱۹ درصد از مردان، به مراقبت نیاز دارندد. در سطح جهان، زنان مسن بهطور متوسط ۳ تا ۴ ساعت در روز را به مراقبتهای بدون مزد و کارهای خانگی اختصاص میدهند. دادههای نظرسنجی در ۴۷ کشور تایید میکند که زنان مسن بالای ۶۵ سال، بهطور میانگین، تقریباً دو برابر مردان زمان بیشتری را صرف انجام چنین کارهایی میکنند. بهعنوان مثال، در کشورهایی مانند بلژیک، یونان، ایتالیا، لوکزامبورگ، پرتغال و سوئیس، بین ۳۰ تا ۳۷ درصد از مادربزرگها و ۲۴ تا ۳۱ درصد از پدربزرگها، بهصورت هفتگی از نوهها مراقبت میکنند. این سهم حیاتی، که اغلب نادیده گرفته میشود، آنها را بهعنوان سنگ بنای پنهان و در عین حال ضروری، از ترتیبات ملی مراقبت از کودکان تثبیت میکند. در حالیکه زنان مسن در کشورهای پردرآمد ممکن است انعطافپذیری بیشتری برای صرف زمان، برای مراقبت از کودکان یا ارائهی سایر کارهای حمایتی در حین بازنشستگی داشته باشند، زنان در کشورهای با درآمد پایین و متوسط که پوشش بازنشستگی برای زنان محدود و شکافهای جنسیتی قابل توجه است، اغلب این انتخاب را ندارند. در سال ۲۰۲۱، تنها ۱۰.۸ درصد از زنان مسن در کشورهای با درآمد بالا در نیروی کار بودند، در حالیکه این میزان در کشورهای کم درآمد ۳۱.۸ درصد بود. در نتیجه، زنان مسن در کشورهای کمدرآمد آسیا، آفریقا و امریکای لاتین، اغلب ساعات کاری طولانی و طاقتفرسا را برای حمایت از خود و خانوادهشان تحمل میکنند که بهطور قابلتوجهی بر سلامت جسمی و روحی آنها تاثیر میگذارد و این امر سبب میگردد که نیازهای مراقبتی و حمایت از خود این زنان مسن، اغلب کنار گذاشته میشود. همچنین زنان بهدلیل یکعمر تجربهی تبعیضات اقتصادی، جنسی، جنسیتی و مشارکت نابرابر در بازار کار رسمی، پسانداز و داراییهای کمتری دارند و این امر حفظ استاندارد مناسب زندگی در دوران پیری را به چالش میکشد. در سطح جهان، زنان تنها در ۵۶ کشور از ۱۱۶ کشور، با دادههای موجود، از دسترسی همگانی به حقوق بازنشستگی برخوردار هستند. برای مثال در کشور غنا، تنها ۷.۲ درصد از زنان مسن در مقایسه با ۲۱.۲ درصد از مردان، مستمری بازنشستگی دریافت میکنند. بهطور مشابه، در فیلیپین، این اعداد برای زنان مسن ۱۲ درصد و برای مردان ۲۳.۳ درصد است. حتی در جاییکه زنان از حمایتهای اجتماعی برخوردار هستند، مزایا اغلب کم و محدود و برای پوشش هزینههای زندگی ناکافی است؛ چه رسد به هزینههای مراقبت و حمایت از زنان سالمند. این واقعیت بهویژه زمانی حادتر میشود که فشار اقتصادی تورم در بسیاری از کشورهای جهان، قدرت خرید را کاهش داده است. مطالعهای که توسط سازمان «هلپ ایج اینترنشنال» در مورد تاثیر غذا، سوخت و بحران مالی در ۱۰ کشور انجام شده، نشان میدهد که افراد مسن بهدلیل کاهش قدرت خرید، راهبردهای از جمله کاهش کیفیت و کمیت غذای مصرفی اتخاذ کردند که اثرات نامطلوب بر سلامتی آنان، بهویژه در میان زنان مسن دارد.
عدم وجود حمایتهای دولتی لازم، سبب میگردد تا بسیاری از افراد مسن مجبور شوند که به سیستمهای حمایتی غیر دولتی، یعنی به خانواده متکی باشند. با اینحال، حتی در این شبکههای غیررسمی خانوادگی، زنان مسنتر اغلب، زندگی خود را در مضیقه سپری کنند. در بسیاری از کشورهای آسیای غربی، آسیای جنوبی و آفریقای شمالی، زنان مسن که از امکانات مالی محدود رنج میبرند و یا اصلاً امکانات مالی ندارند، با فرزندان خود زندگی میکنند و در برخی از موارد با فشارهای روحی و روانی و حس سرباربودن زندگی را میگذرانند. دادههای تحقیقات جنسی -جنسیتی زنان سازمان ملل، در خلال سالهای کرونا نشان میدهد که نسبت کار بدون دستمزد زنان مسن (۵۷ درصد) در مقایسه با مردان (۴۷ درصد) افزایش یافته است. در همان زمان، زنان مسنتر (بیش از۶۰ سال) ۳۷ درصد کمتر از مردان مسنتر و ۴۱ درصد کمتر از زنان جوان (کمتر از۶۰ سال) احتمال داشت که برای اینکار به سایر اعضای خانواده و یا کارگران خانه تکیه کنند. این ممکن است تا حدی منعکس کنندهی تفاوت در ترتیبات زندگی باشد، زیرا زنان مسن (۱۵.۸درصد) دو برابر مردان مسن (۷.۷ درصد) تنها زندگی میکنند.
سیمای زنانهشدن فقر و سالمندی در ایران در ایران، همچون سایر کشورهای جهان، زنان مسن از نظر تعداد رو به رشد هستند که در آیندهای نهچندان دور، با چالشها و نیازهای خاصی روبهرو خواهند بود. این معضل هر روز انباشت فزونتر و آیندهای نگرانکنندهتر دارد. مرکز پژوهشهای مجلس در سال گذشته گزارش داد که اگر سن سالمندی را ۶۰ یا ۶۵ سال در نظر بگیریم، حدود یک-چهارم تا یک-سوم جمعیت ایران در سال ۱۴۳۵ سالمند خواهند بود. در واقع پیشبینیها از بررسی وضعیت سالخوردگی جمعیت در ایران، نشان میدهد که تا سال۱۴۳۰ تعداد سالمندان ایران به حدود ۳۰ میلیون نفر برسد. مرکز پژوهشهای مجلس نوشته است که نهتنها موضوع سالمندی یکی از مسایل مهم و اساسی آیندهی کشور است، بلکه بهطور ویژه سالمندی زنان با توجه به بالابودن جمعیت و عدم توانمندسازی آنها در کسب درآمد، مسئلهای حادتر خواهد بود. بهعبارتی اقتصاد ایران با حدود ۳۰ میلیون سالمند مواجه میشود که برخی از آنها یا شغل ندارند یا درآمد بسیار پایین خواهند داشت که سرمایهی اقتصادی کافی، برای دوران پیری خود ندارند.
در پژوهش شورای ملی سالمندان آمده است که در یک دههی اخیر، تعداد زنان سالمند تنهازیست، بهطور متوسط سالانه ۷ درصد رشد داشته است. شیوع تنهازیستی زنان سالمند در یک دههی اخیر، از ۱۳ به ۲۳ درصد و برای مردان سالمند از ۴ به ۵.۵ درصد افزایش یافته است. الگوی تنهازیستی در میان زنان سالمند بیش از ۴ برابر مردان سالمند است. شیوع تنهازیستی زنان سالمند در ایران، به یکی از مسایل مهم اجتماعی تبدیل شده است. با افزایش امید به زندگی و تغییرات فرهنگی و اجتماعی، تعداد زنان سالمندی که به تنهایی زندگی میکنند، رو به افزایش است و بخش قابل توجهی از سالمندان در ایران، بهویژه زنان، در سنین بالا با چالشهای تنهازیستی و مشکلات اقتصادی و اجتماعی مرتبط با آن مواجه هستند.
دلایل افزایش تنهازیستی زنان سالمند را میتوان در درجهی نخست، افزایش میانگین امید به زندگی در ایران قلمداد کرد که باعث شده تعداد بیشتری از افراد به دوران سالمندی برسند و زنان در ایران، مانند سایر کشورهای جهان، اکثریت سالمندان را تشکیل میدهند. از جمله دلایل دیگر در روند رشدیابندهی تنهازیستی زنان را میتوان افزایش طلاق، آنهم در جامعهای که چندهمسری از نظر قانونی مجاز شمرده میشود در کنار موج سنگین مهاجرت جوانان و زنانی که همسران خود را از دست دادهاند و مجبور به تنهازیستی میشوند، قلمداد کرد. تنهازیستی زنان مسن، بدونشک پیامدهای اقتصادی، اجتماعی و روحی روانی بهدنبال دارد. مشکلات مالی و محدودیت اقتصادی برای زنان سالمند، فرایند سیاستهای جنسیتزده در اشتغال زنان بهشمار میرود. بسیاری از زنان سالمند بهدلیل نداشتن درآمد مستقل یا مستمری کافی، با مشکلات اقتصادی روبهرو هستند. تنهازیستی میتواند مشکلات اقتصادی را تشدید کند، چرا که آنها ممکن است بهتنهایی قادر به تامین هزینههای زندگی نباشند. تنهازیستی در سنین بالا میتواند به مشکلات روانی مانند احساس تنهایی، افسردگی و اضطراب نیز منجر شود. این وضعیت به خصوص برای زنانی که ارتباطات اجتماعی کمتری دارند، بیشتر دیده میشود.
زنانهشدن سالمندی، نیاز برای خدمات بهداشتی و مراقبتی زنان مسن را که معمولاً با مشکلات سلامتی مختلفی از جمله بیماریهای مزمن مانند دیابت، فشار خون بالا، و بیماریهای قلبی مواجه هستند، بالا برده است. دسترسی به خدمات بهداشتی و درمانی، بهویژه در مناطق روستایی و محروم، همچنان یکی از چالشهای مهم جامعهی ایران است که در خلال ۴۵ سال گذشته به آن پاسخی داده نشده است. بحران سالمندی در ایران، همچون سایر کشورهای جهان، ضرورت تقویت شبکههای حمایت اجتماعی، توسعهی خدمات اجتماعی و ایجاد شبکههای حمایتی برای کاهش احساس تنهایی و حمایت از سالمندان، بهویژه زنان سالمند را برجستهتر از پیش کرده است. تغییرات جمعیتی و زنانهشدن سالمندی، نیازمند زیرساختهای مسکن و ایجاد شرایط مناسب برای سالمندان در محیطهای مسکونی است، اما به گفتهی شهردار تهران، تعداد مستاجران در تهران به ۶۰ درصد رسیده و هزینهی اجارهها نیز بهشدت افزایش یافته است. در چنین شرایطی خانوادهها به واحدهای مسکونی کوچکتر رو میآورند، بنابراین انتظار طبیعی این است که خانوادههای بیشتری در نگهداری از سالمندان خود دچار مشکل شوند. ازطرفدیگر وقتی آمار تورم و میزان حقوق دریافتی یک خانوادهی دارای سالمند، تناسبی نداشته باشد، نهایتاً هزینهی نگهداری از سلامت سالمند افزایش مییابد.
در ایران، بسیاری از زنان مسن، همچنان نقش مهمی در نگهداری از نوهها و حمایت از خانوادهی خود ایفا میکنند. آنها اغلب مسئولیتهای زیادی در خانه دارند؛ اگرچه ممکن است بهلحاظ جسمی و روحی برای انجام این کارها تحت فشار باشند. همچنین تغییرات فرهنگی و اجتماعی در ایران باعث شده که نقش و جایگاه زنان مسن در خانواده و جامعه تغییر کند. زنان مسن اغلب بهعنوان افراد شایستهی احترام و شخصیتی کلیدی در خانوادهها شناخته میشدند اما تغییرات اجتماعی باعث شده که برخی از این زنان احساس کنند که نقش آنها کمرنگتر شده است. در بررسی وضعیت اقتصادی و اجتماعی زنان سالمند ایرانی، براساس آمارهای رسمی و الزامات سیاستی مبتنی بر پیشبینیهای آیندهنگرانهی جمعیتی توسط احمد در آهکی و رضا نوبخت با استفاده از دادههای سرشماری ۱۳۹۵ و سایر آمارهای رسمی، چنین برآورد گردیده که زنان سالمند کشور حدود ۵.۹ درصد از کل جمعیت زنان کشور را شامل میشوند (که انتظار میرود براساس پیشبینی محتمل آیندهنگرانهی جمعیت، این درصد به حدود ۷.۳۲ درصد در افق چشمانداز ۱۴۳۰ افزایش یابد). ۷۲.۹۹ درصد از زنان سالمند در خانوارهای معمولی زندگی کرده و ۴۴ درصد آنها باسواد بودهاند که ۵۰ درصد از آنها سوادشان در سطح ابتدایی است. میزان مشارکت اقتصادی زنان سالمند ۶ درصد و نرخ بیکاری آنان ۸.۱ درصد است. ۳.۴۳ درصد از ایشان همسران خود را از دست دادهاند و ۲۴ درصد از زنان سالمند به تنهایی زندگی میکنند. همچنین ۷.۳۹ درصد از زنان سالمند، سرپرست خانوارهایی بودند که در آن زندگی میکردند.
بایستی متذکر شد که زنان و دختران، بهمثابه نیمی از جامعهی ایران که امروزه در صف مقدم جنبشهای اجتماعی در قرار دارند و برای آن هزینه میدهند، از کودکی تا کهنسالی، بیشترین فشارها و نقض حقوق انسانی را تجربه میکنند. هیچ قانون و سیاست کارآمدی برای حمایت از سالمندان وجود ندارد و جامعهی ایران در آستانهی مواجهشدن با سونامی زنانهشدن فقر و سالمندی روبهرو است.
آلودگی هوا بهمثابه بحران اجتماعی
شکیبا قاسمی
آلودگی هوا در دهههای اخیر به یکی از پایدارترین و پیچیدهترین چالشهای زیستمحیطی و اجتماعی در شهرهای بزرگ ایران تبدیل شده است؛ چالشی که اگرچه در ظاهر مسئلهای مرتبط با محیط زیست و بهداشت عمومی به نظر میرسد، اما در تحلیل جامعهشناختی بهمراتب فراتر از یک بحران اکولوژیک عمل میکند. آلودگی هوا امروز در مقام یک «پدیدهی اجتماعیِ تمامعیار» ظاهر شده است؛ پدیدهای که در آن ساختارهای اقتصادی و سیاسی، الگوهای توسعهی شهری، شیوههای زیست روزمره و مناسبات قدرت، یکدیگر را بازتولید کرده و پیامدهای نامتقارن آن را میان گروههای مختلف اجتماعی توزیع میکنند.
مطالعات جامعهشناسی محیطزیست نشان میدهند که آلودگی، نه امری طبیعی، بلکه محصول تصمیمگیریهای نهادی، قوانین ناکارآمد و انتخابهای توسعهای است که طی زمان به شکل نابرابر بر بدنها و فضاهای شهری اعمال میشوند.
از این منظر، آلودگی هوا در ایران را میتوان نمونهای برجسته از «نابرابری زیستمحیطی» دانست؛ جایی که گروههای کم برخوردار از کودکان و سالمندان تا کارگران و حاشیهنشینان …، بیشترین میزان آسیب را متحمل میشوند، در حالیکه گروههای مرفهتر با دسترسی بیشتر به امکانات درمانی، فضاهای امن و ابزارهای مقابله (از دستگاههای تصفیهی هوا تا امکان خروج از شهر) کمترین میزان مواجهه را تجربه میکنند. این نابرابری نهتنها در شاخصهای سلامت، بلکه در کیفیت و امکان زیستن در شهر بازتاب مییابد.
در سطح کلانتر، آلودگی هوا بهعنوان پدیدهای ساختاری، به ضعف حکمرانی شهری، نبود سیاستگذاری مبتنی بر شواهد و فقدان انسجام نهادی در مدیریت بحرانها اشاره دارد. تکرار سالانهی روزهای آلوده و نبود راهکارهای پایدار، نوعی «روزمرگیِ بحران» ایجاد کرده است که در آن جامعه به وضعیت غیرعادی خو میگیرد و حساسیت عمومی نسبت به آن کاهش مییابد. این وضعیت نهفقط سلامت جسمی، بلکه اعتماد عمومی، احساس کارآمدی نهادها و ظرفیت کنش جمعی برای تغییر را دچار فرسایش میکند. از سوی دیگر، در سطح فرهنگی و سبک زندگی، آلودگی هوا بازتابی از الگوهای مصرف انرژی، وابستگی ساختاری به خودرو شخصی و درک خاصی از منزلت اجتماعی است که در شهرهای بزرگ ریشه دوانده است. انتخابهای فردی و جمعی در زمینهی حملونقل، مصرف سوخت و شیوههای زیست شهری، بهگونهای در ساختارهای کلان اقتصادی و سیاستی تنیده شده که فهم رابطه میان کنش فردی و پیامد جمعی را به یکی از مسائل اصلی جامعهشناسی شهری تبدیل میکند. با توجه به این ابعاد، آلودگی هوا تنها یک بحران محیطی نیست؛ بلکه شاخصی برای سنجش عدالت اجتماعی، کیفیت حکمرانی و انسجام جامعه است.
این یادداشت میکوشد با رویکردی جامعهشناختی، ابعاد اجتماعی- ساختاری این پدیده را واکاوی کند و نشان دهد که چگونه بحران آلودگی هوا، به آینهای برای فهم وضعیت اجتماعی امروز ما تبدیل شده است.
نابرابری زیستمحیطی در ایران: تحلیل ساختاریِ توزیع ریسک
آلودگی هوا در شهرهای ایران را باید در چارچوب نظری گستردهتری فهم کرد که در ادبیات جامعهشناسی محیط زیست از آن با عنوان «نابرابری زیستمحیطی» (Environmental Inequality) یاد میشود. این مفهوم بر این ایده استوار است که توزیع ریسکهای زیستمحیطی هرگز تصادفی یا طبیعی نیست، بلکه محصول آرایش خاصی از ساختارهای اقتصادی، فضایی و نهادی است که گروههای اجتماعی را بهصورت نامتقارن در معرض پیامدهای زیستمحیطی قرار میدهد. در ایران، این الگوی نابرابری نهتنها مشهود، بلکه ساختاری و پایدار است.
از منظر فضایی، ساخت شهرهای بزرگ ایران، بهویژه تهران، البرز، اهواز، اصفهان و مشهد نشان میدهد که استقرار صنایع آلاینده، شبکههای ترافیکی پرتراکم و کاربریهای مزاحم عمدتاً در مجاورت طبقات پایینتر شهری صورت گرفته است. این الگو که در پژوهشهای جامعهشناسی شهری با عنوان «جداسازی فضایی مبتنی بر طبقه» (Class-Based Spatial Segregation) شناخته میشود، کیفیت هوا را به شاخصی برای تمایز طبقاتی تبدیل کرده است. بهطور مشخص، مناطق جنوبی تهران، مانند شوش، نازیآباد، جوادیه و بخشهایی از اسلامشهر و ری، در مجاورت بزرگراههای پرتردد و پهنههای صنعتی قرار دارند و بهطور ساختاری با ارقام بالاتری از آلایندههای معلق مواجهاند. در مقابل، مناطق برخوردار شمال شهر به دلیل ارتفاع، پوشش سبز و فاصله از کاربریهای آلاینده، تجربهی متفاوتی از «حق تنفس» دارند.
این الگوی فضایی با الگوی اقتصادی همپوشان است. خانوارهای کمدرآمد که از توانایی مالی برای جابهجایی، مهاجرت شهری یا استفاده از ابزارهای مقابله، نظیر دستگاههای تصفیهی هوا، مدارس با استاندارد مناسب یا امکان خروج از شهر در روزهای آلوده برخوردار نیستند، در معرض سطوح بالاتری از ریسک تنفسی قرار میگیرند. از این منظر، آلودگی هوا در ایران تنها به تفاوت سلامت فردی مربوط نیست، بلکه بازتابی از سازوکارهایی است که امکان زیستنِ سالم را به سرمایهی اقتصادی گره میزنند.
در کنار ابعاد طبقاتی و فضایی، بُعد نسلی نیز اهمیت دارد. کودکان و سالمندان در ایران در شرایطی با آلودگی هوا مواجهاند که نظام مراقبت بهداشتی، مدارس و نهادهای حمایتی فاقد سازوکارهای کافی برای محافظت از گروههای پرخطر هستند. تعطیلیهای مکرر مدارس در تهران و مشهد نمونهای است که نشان میدهد ساختارهای آموزشی قادر نیستند کیفیت هوا را در تصمیمگیریهای خود ادغام کنند و درعینحال، تعطیلیها خود موجب تعمیق نابرابری آموزشی در میان دانشآموزانی میشود که به امکانات جایگزین دسترسی ندارند. نتیجه، شکلگیری نوعی دوگانگی آموزشی-زیستمحیطی است که بار آن، بار دیگر بر دوش کودکان طبقات فرودست سنگینی میکند.
این نابرابری تنها در سطح ملموس آسیبها باقی نمیماند، بلکه در سطح نمادین نیز بازتولید میشود. ساکنان مناطق کمبرخوردار در شهرهای ایران اغلب تجربهای از «طرد محیطی» دارند؛ تجربهای که در ادراک عمومی آنان از ارزش بدنها و زندگیشان بازتاب پیدا میکند. احساس اینکه برخی مناطق و برخی گروهها «قابل فدا شدن» تلقی میشوند، پیامد مستقیم ترکیب پیچیدهای از سیاستهای ناکارآمد، اولویتگذاری نابرابر و بیتفاوتی نهادی است. این احساس طرد در بلندمدت به کاهش اعتماد اجتماعی، واگرایی شهری و تضعیف سرمایهی اجتماعی منجر میشود.
بدینترتیب، نابرابری زیستمحیطی در ایران یک پدیدهی تصادفی یا ثانویه نیست، بلکه بازتابی از ساختارهای فضایی-طبقاتیِ تثبیتشده، سیاستگذاریهای توسعهمحور فاقد ملاحظات عدالتمحور و ضعف حکمرانی در تنظیم مناسبات میان صنعت، حملونقل و سلامت عمومی است. بنابراین آلودگی هوا را نمیتوان صرفاً یک چالش بهداشتی یا محیطی دانست؛ بلکه باید آن را بهمثابه شاخصی تحلیلی برای فهم وضعیت نابرابری اجتماعی و کیفیت حکمرانی شهری در ایران مورد بازخوانی قرار داد.
بحران حکمرانی و تولید ساختاریِ آلودگی هوا
آلودگی هوا در ایران را نمیتوان صرفاً نتیجهی مجموعهای از عوامل پراکندهی زیستمحیطی دانست؛ بلکه محصول مستقیم یک بحران عمیق در ساختار حکمرانی است. از منظر جامعهشناسی سیاسی و تحلیل نهادی، آلودگی هوا در ایران بهمنزلهی یک «پیامد ساختاری» عمل میکند؛ پیامدی که از چند دهه تصمیمات سیاستی، اولویتگذاریهای اقتصادی و الگوهای حکمرانی شکل گرفته است. این بحران نه نقطهای و گذرا، بلکه دائمی و بازتولیدشونده است و همین بازتولیدپذیری، آن را به یکی از شاخصهای مهم ناکارآمدی حکمرانی در ایران تبدیل میکند.
نخستین بُعد این بحران، گسست نهادی و عدم هماهنگی میان سازمانهای مسئول است. مدیریت بحران آلودگی هوا در ایران میان نهادهای مختلفی تقسیم شده است: وزارت نفت، وزارت نیرو، وزارت صمت، شهرداریها، سازمان حفاظت محیطزیست، پلیس راهور و غیره. این چندپارگیِ نهادی موجب میشود که هیچ یک از نهادها مسئولیت مشخص، پاسخگو و قابلپیگیری نداشته باشند. نتیجهی آن شکلگیری نوعی «مسئولیتگریزی ساختاری» است؛ وضعیتی که تصمیمگیری را دچار تاخیر، سیاستها را ناپایدار و اقدامات را سطحی و مقطعی میکند. از همین رو، هرساله با آغاز فصل سرد، همان الگوهای آلودگی تکرار میشود، بدون آنکه سازوکار درمانی یا اصلاحی موثری شکل گیرد.
بُعد دوم، اقتصاد سیاسی انرژی است. وابستگی ساختاری به سوختهای فسیلیِ ارزانقیمت، تولید خودروهای کمکیفیت با استاندارد پایین، و عدم سرمایهگذاری در حملونقل عمومیِ پاک، همه نشانههایی از اولویت دادن به سیاستهای کوتاهمدت اقتصادی بر سلامت عمومی هستند. در چنین شرایطی، آلودگی هوا نه «اتفاقی محیطزیستی»، بلکه نتیجهی اجتناب ناپذیر مدل توسعهای است که رشد صنعتی را بر ملاحظات زیستمحیطی ترجیح داده است. صنعت خودروسازی، بهعنوان یکی از نمونههای بارز، سالهاست از حمایتهای دولتی بهرهمند بوده و همزمان یکی از مهمترین تولیدکنندگان آلایندههاست؛ تضادی که نشان میدهد مسئلهی آلودگی هوا با ساختار اقتصادی و شبکههای قدرت گره خورده است.
بُعد سوم، بحران شفافیت و فقدان دادههای معتبر است. در بسیاری از دورهها، اطلاعات مربوط به میزان آلایندهها، منابع انتشار و پیامدهای بهداشتی با تاخیر، سانسور یا تقلیل مواجه میشود. این عدم شفافیت، نهتنها بر اعتماد عمومی اثر میگذارد، بلکه امکان تصمیمگیری علمی و سیاستگذاری مبتنی بر شواهد را نیز از بین میبرد. در چنین زمینهای، برنامههای کنترل آلودگی بیشتر به اقداماتی نمادین تبدیل میشوند تا سازوکارهایی اصلاحی.
بُعد چهارم، عادیسازی بحران است؛ فرایندی که از طریق تکرار سالانهی روزهای آلوده، عدم ارائهی راهحلهای پایدار و انتقال مسئولیت به عوامل طبیعی نظیر «سرما»، «وارونگی دما»، یا «باد نیامدن» عمل میکند. این عادیسازی نهتنها حساسیت عمومی را کاهش میدهد، بلکه ظرفیت کنش جمعی برای مطالبهگری شهری را نیز تضعیف میکند. از این منظر، آلودگی هوا تنها یک بحران محیطزیستی نیست، بلکه نمادی از فرسایش رابطهی دولت-جامعه و کاهش قدرت بسیج اجتماعی برای تغییر است.
در نهایت آلودگی هوا در ایران را باید بخشی از یک «تولید ساختاری» دانست؛ تولیدی که در تقاطع سیاستهای توسعهای، ساختار بوروکراتیک، ضعف حکمرانی و سرمایهگذاری ناکافی در زیرساختهای پاک شکل گرفته است. تا زمانی که اصلاحات نهادی، تغییر مدل حکمرانی شهری و بازنگری ریشهای در سیاستهای انرژی و حملونقل صورت نگیرد، این بحران همچنان بازتولید خواهد شد و همچون شاخصی برای سنجش کیفیت حکمرانی در ایران عمل خواهد کرد.
از فرسایش زندگی روزمره تا اختلال در انسجام اجتماعی
آلودگی هوا در ایران صرفاً بهعنوان یک عامل تهدیدکنندهی سلامت جسمی عمل نمیکند؛ بلکه بهتدریج در حال شکل دادن به نوعی «تجربهی اجتماعی زیستن در وضعیت بحران» است. این تجربه که همزمان زیستی، روانی و فرهنگی است، الگوهای زندگی روزمره را دگرگون میکند و کیفیت حیات جمعی را بهطرزی عمیق تحتتاثیر قرار میدهد.
نخست: آلودگی هوا موجب فرسایش روانی و افزایش اضطراب جمعی میشود. پژوهشهای بینالمللی نشان دادهاند که قرارگیری طولانیمدت در معرض آلایندهها با افزایش افسردگی، کاهش تمرکز، نوسان خلق و بروز احساسات منفی نسبت به آینده همراه است. در ایران نیز تداوم روزهای آلوده و تعطیلیهای مکرر مدارس، احساس «بیثباتی» و «بیکنترلی» را تقویت میکند؛ احساسی که نهتنها فردی، بلکه جمعی است. وقتی مردم هرساله با آغاز فصل سرد، انتظار تشدید بحران را میکشند، وضعیت بهتدریج به یک «ریتم روانی اضطرابآلود» بدل میشود که روابط اجتماعی را تحتتاثیر قرار میدهد.
دوم: آلودگی هوا موجب اختلال در زندگی روزمره و الگوهای فعالیت شهری میشود. تعطیلیهای متوالی، کاهش ساعات فعالیت، بینظمی در رفتوآمدهای شهری و زندانی شدن شهروندان در فضاهای بسته، بهمرور نظم اجتماعی را متزلزل میکند. برای خانوادهها، تعطیلی پیشبینیناپذیر مدارس نهتنها مشکل آموزشی، بلکه مسئلهای اقتصادی و عاطفی ایجاد میکند؛ برای کارگران و مشاغل فضای باز، کاهش کیفیت هوا به کاهش درآمد و افزایش ریسک شغلی منجر میشود. در سطح کلانتر، این وضعیت به «کاهش بهرهوری اجتماعی» و فرسایش ظرفیتهای اقتصادی شهر میانجامد.
سوم: پیامدهای فرهنگی آلودگی هوا بسیار جدی است. این پدیده بهمرور حس تعلق به شهر و اعتماد به فضاهای عمومی را تضعیف میکند. وقتی خیابان، پارک، مدرسه و فضای شهری بدل به مکانهایی ناسالم و خطرناک میشوند، رابطهی افراد با شهر دچار گسست میگردد. شهر از مکانِ زیستن و تجربهی جمعی، به فضایی تهدیدکننده بدل میشود که باید از آن گریخت. این تجربه، بهویژه در میان کودکان و نوجوانان، میتواند به شکلگیری نسلهایی منجر شود که حس تعلق و سرمایهی اجتماعیِ تضعیفشدهای دارند.
چهارم: آلودگی هوا به نوعی بیاعتمادی نهادی و سرخوردگی اجتماعی منجر میشود. ناتوانی یا عدمتمایل نهادهای مسئول به ارائهی راهحلهای اساسی، موجب شکلگیری این احساس میشود که بحرانها نه قابلحل، که «ساختاری و همیشگی» هستند. این درک، روحیهی مشارکت اجتماعی و تمایل به کنش جمعی را کاهش میدهد. در چنین بستری، مطالبهگری عمومی برای حق بر هوای پاک نیز تضعیف میشود و نوعی «انفعال اجتماعی» ریشه میگیرد.
پنجم: آلودگی هوا شکافهای طبقاتی را تشدید میکند و منجر به بازتولید «سبکهای زیستی نابرابر» میشود. خانوادههای مرفهتر توان خرید دستگاههای تصفیهی هوا، خانههای کمآلودهتر، سفرهای دورهای برای فرار از وضعیت بحرانی یا استفاده از خدمات درمانی خصوصی را دارند؛ اما طبقات فرودست با تنفس اجباریِ هوای آلوده، در معرض آسیبپذیری بیشتری هستند و با امکانات کمتری برای محافظت از خود مواجهاند. این تفاوت حتی در تجربهی روانی بحران نیز نمود پیدا میکند: بحران برای طبقات فرادست «قابل مدیریت» و برای طبقات فرودست «اجتنابناپذیر و فرساینده» است.
در مجموع، آلودگی هوا در ایران به یک «بحران پیچیدهی اجتماعی» تبدیل شده است: بحرانی که نهتنها بدنها، بلکه تجربهی زیستن، روابط اجتماعی، ظرفیتهای روانی و انسجام فرهنگی جامعه را هدف قرار میدهد. از این منظر، مقابله با آلودگی هوا صرفاً نیازمند اصلاحات زیستمحیطی نیست؛ بلکه به بازسازی ساختارهای حکمرانی، ارتقای عدالت فضایی و تقویت سرمایهی اجتماعی نیاز دارد.
اصغر جهاندیده
در طول نزدیک به پنج دهه عمر حکومت جمهوری اسلامی، دستگاههای نظامی، امنیتی و اطلاعاتی تقریبا هر تظاهرات، اعتراضات و نارضایتی عمومی را با خشونت سرکوب کردهاند. در این سالها همواره بحثها بر سر اینکه وظیفه سرکوب دقیقا برعهده کدام نهاد امنیتی داخلی است، جدی بوده است.
ویدئوها و روایتهایی که طی روزهای گذشته در شبکههای اجتماعی منتشر شده و از سوی رسانههای بینالمللی و سازمانهای حقوق بشری راستیآزمایی شدهاند، نشان میدهد نیروهای مسلح به سوی جمعیت آتش گشودهاند و دست به اقداماتی زدهاند که به گفته ناظران، از سرکوبهای پیشین نیز خشنتر بوده است. در خصوص تعداد واقعی کشتهها، اتفاق نظری وجود ندارد و از هزار تا بیش از ۱۰ هزار نفر در گزارشهای مختلف یاد میشود
.ایران در سالهای گذشته بارها شاهد موجهای اعتراض ضدحکومتی بوده است؛ از جمله اعتراضات سال ۲۰۲۲ پس از کشته شدن مهسا امینی به دست گشت ارشاد، یا جنبش سبز در سال ۲۰۰۹ که پس از اعلام پیروزی محمود احمدینژاد شکل گرفت.
در گزارشی که این هفته منتشر شد و تصاویر ثبتشده در ۱۶ شهر از ۹ استان ایران را تحلیل کرده، سازمان عفو بینالملل اعلام کرده است که «معترضان غیرمسلح بارها از ناحیه سر و قفسه سینه هدف نیروهای امنیتی قرار گرفتهاند؛ نیروهایی که در خیابانها و روی پشتبامها، از جمله پشتبام ساختمانهای مسکونی، مساجد و پاسگاههای پلیس مستقر بودهاند.»این نهاد حقوق بشری مستقر در بریتانیا اعلام کرده است: «رهبر جمهوری اسلامی و نیروهای امنیتی بدترین سرکوب تاریخ را به راه انداختهاند.»
سه بازوی مسلح سرکوب در ایران
۱. نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران که با نام اختصاری «ناجا» شناخته میشود و شامل نیروهای لباسشخصی و یگانهای ویژهای مانند گشت موسوم به «ارشاد» است؛ واحدی که از جمله وظایف آن نظارت و اعمال اجبار در زمینه حجاب اسلامی زنان است. این نیرو بخشی از ساختار نظامی کشور محسوب میشود، خط مقدم امنیت عمومی را تشکیل میدهد و بنا بر برآورد اندیشکده آمریکایی «موسسه مطالعه جنگ»، بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار نیرو در اختیار دارد.
۲. بسیج، شبهنظامی داوطلبی که پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایجاد شد و در ابتدا برای جذب نیرو جهت جنگ با عراق به کار میرفت. بسیج اکنون یک نیروی شبهنظامی با صدها هزار عضو است که برای تامین امنیت عمومی و سرکوب مخالفان بسیج میشود.
۳. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی؛ نهادی حکومتی با ابعاد نظامی و غیرنظامی که عملا یک ارتش موازی به شمار میرود و در خارج از مرزهای ایران نیز فعالیت دارد. سپاه مستقیما به رهبر جمهوری اسلامی پاسخ میدهد و پس از کشته شدن حسین سلامی در جنگ خردادماه گذشته با اسرائیل، محمد پاکپور فرماندهی آن را بر عهده دارد.
نیروی قدس، شاخه برونمرزی سپاه که در دوران فرماندهی قاسم سلیمانی قدرت زیادی به دست آورد و او در سال ۲۰۲۰ در حمله آمریکا کشته شد، مسئول هماهنگی فعالیتهای خارجی سپاه است؛ از جمله ارتباط و تامین مالی حزبالله لبنان، حوثیهای یمن و گروههای شبهنظامی وابسته در دیگر کشورهای خاورمیانه. بر اساس گزارش سازمان دیدهبان حقوق بشر، این نیروها علیه معترضان از «تفنگ، مسلسل، سلاحهای ساچمهای و ضربوشتم» استفاده کردهاند؛ اقداماتی که از ابتدای سال جاری تاکنون در دهها مورد مستند شده و به کشته و زخمی شدن شهروندان غیرمسلح انجامیده است.این همان نیروهایی هستند که سرکوب اعتراضات جنبش «زن، زندگی، آزادی» را نیز پس از کشته شدن مهسا امینی در سال ۲۰۲۲ بر عهده داشتند. در گزارشی که سال ۲۰۲۵ از سوی کمیسیون حقیقتیاب شورای حقوق بشر سازمان ملل ارائه شد، آمده است: «ایران طی دو سال گذشته از به رسمیت شناختن مطالبات مربوط به برابری و عدالت به طور شایسته خودداری کرده است و جرمانگاری، نظارت و سرکوب مستمر معترضان، خانوادههای قربانیان و بازماندگان، بهویژه زنان و دختران، عمیقا نگرانکننده است.»
نقش نیروهای خارجی در سرکوب اعتراضات ایران
اما از زمان اعتراضات ۱۸ تیر ماه سال ۱۳۷۸، تا همین امروز، همواره از نقش نیروهای مزدور خارجی در سرکوب اعتراضات مردمی در ایران یاد شده است. در جریان اتفاقات ۱۸ تیر که با سرکوب خونین دانشجویان و معترضان همراه بود، گزارشهایی در خصوص نقش گروهی از حزبالله لبنان در سرکوب خشونتآمیز معترضان منتشر شده بود. بعد از آن در جریان جنبش سبز و سال ۸۸، گزارشهای متعددی در خصوص نقش داشتن مزدوران این گروه لبنانی در حمله به معترضان به نتیجه انتخابات آن سال منتشر شد. با گسترش فعالیتهای فرامرزی سپاه پاسداران و به ویژه نیروی قدس آن، نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در منطقه، بیش از قبل گسترش یافتند. به همان ترتیب، در جریان اعتراضات ادوار بعدی، نقش و حضور این گروهها در سرکوب ایرانیان نیز بیش از قبل شد. در طول روزهای اخیر، گزارشهای متعددی در خصوص نقش آفرینی برخی از شبه نظامیان عراقی در سرکوب خونین اعتراضات سراسری ایران منتشر شده بود. نشریه جروزالم پست از ورود اعضای گروههایی چون کتائب حزبالله، حرکة النجباء، سیدالشهدا و بدر بهعنوان نیروهای مسلح شیعه به ایران برای کمک به نیروهای امنیتی ایران خبر داده بود.
بر اساس این گزارشها، این نیروها از طریق مرز شلمچه و دیگر گذرگاههای شرقی و جنوبی عراق وارد ایران شدهاند و با پوششهایی مانند «سفر زیارتی» به داخل کشور راه یافتهاند، سپس در مناطق مختلف به همراه نیروهای داخلی مستقر شدهاند.
سیانان هم گزارش داده که این شبهنظامیان عراقی در طول هفتههای اخیر از غرب ایران وارد کشور شدهاند. گزارشها حاکی از آن است که در این دور از اعتراضات بین ۸۰۰ تا ۵ هزار شبهنظامی از شرق و جنوب عراق، از استانهای دیاله، میسان و بصره وارد ایران شدهاند
. مقامهای جمهوری اسلامی هرگز نقشآفرینی «مزدوران خارجی» را در سرکوب ایرانیان تایید نمیکنند اما گزارشها موثق زیادی وجود دارد که نشان میدهد، رژیم در چنین موقعیتهایی از آنها برای خاموش کردن اعتراضات ضد حکومتی استفاده میکند
تهران و بازی مرگ: جنگ بهعنوان استراتژی بقا
مهرنوش رهام
جمهوری اسلامی ایران در حال عبور از مرزهای دیپلماسی معمولی است و استراتژی تازهای در پیش گرفته که برای ناظران بینالمللی و داخلی هشدار دهنده است: جنگ، یا حداقل تهدید به آن، به عنوان ابزار بقا و بازتولید قدرت. حکومتی که دیگر اعتماد مردم و مشروعیت داخلی را در اختیار ندارد، به جای اصلاح، سرکوب و تنشآفرینی انتخاب کرده است. این رویکرد نه تنها نشانه ضعف سیاسی است بلکه حکایت از درماندگی اقتصادی و اجتماعی دارد. تهران اکنون جنگ را نه بهعنوان شکست، بلکه بهعنوان فرصت میبیند، فرصتی برای بازتنظیم موازنه قدرت و سرکوب اعتراضات داخلی.
تحلیل این رفتار نشان میدهد که نظام حاکم، بر اساس یک محاسبه خطرناک، تصور میکند که میتواند یک جنگ محدود یا فشار منطقهای را مدیریت کند و از آن برای تثبیت جایگاه خود بهره ببرد. این استراتژی بر سه پایه استوار است:
تولید بحران برای تمرکز قدرت، هدایت خشم اجتماعی به سمت دشمن خارجی، و کاهش اثر تحریمها با القای ابهام و ترس. اما هر یک از این پایهها، در واقع دامهایی است که حاکمیت خود را در آن گرفتار میکند و فاصلهاش با فروپاشی واقعی را افزایش میدهد.
در سطح داخلی، جنگ و تهدید به درگیری نظامی نقش روانی مهمی ایفا میکند. حکومت، با نمایش اقتدار نظامی و قدرت بازدارندگی، تلاش میکند اعتراضات مردمی را مشروعیتزدایی کند و آن را به «خیانت» یا «تهدید امنیت ملی» پیوند دهد.
این رویکرد نه تنها آزادی بیان و فعالیت مدنی را سرکوب میکند بلکه جامعه را به چرخهای از ترس و سکوت فرو میبرد. در همین حال، اقتصاد بیمار و تورم سرسامآور، زندگی روزمره مردم را تهدید میکند، اما حکومت ترجیح میدهد بحران داخلی را با بحران خارجی مخلوط کند تا توجه عمومی را منحرف کند.
افزون بر این، سیاست جنگ برای بقا باعث میشود که سرمایه اجتماعی و انسانی کشور به شدت آسیب ببیند. جوانان از فرصتهای تحصیلی و شغلی محروم میشوند، نخبگان فراری میشوند و جامعه در مسیر فقدان اعتماد و انسجام اجتماعی قرار میگیرد. این روند، خود یک بحران بلندمدت ایجاد میکند که حتی توان جنگ محدود را نیز تضعیف میکند. در نتیجه، سیاستمداران ایران درگیر چرخهای از بحرانهای چندلایه میشوند که هرگونه اشتباه یا محاسبه غلط میتواند فجایع انسانی و اجتماعی گستردهای به دنبال داشته باشد.
از منظر بینالمللی، استراتژی تهدید جنگ باعث افزایش ریسک و بیثباتی در منطقه میشود. ایران با این تصور که آمریکا و متحدانش تمایل به یک جنگ طولانی ندارند، سعی دارد محدودیتهای خود را پشت دیپلماسی فشار و قدرت نظامی پنهان کند. اما تاریخ نشان داده است که این نوع محاسبات خطرناک میتواند سریعاً به فاجعه تبدیل شود. هیچ کشوری نمیتواند با اطمینان کامل، رفتار خصمانه یک حکومت درمانده و سرکوبگر را پیشبینی کند، و هرگونه خطای محاسباتی ممکن است دامنه فاجعه را فراتر از مرزها ببرد.
در سطح منطقهای، سیاست جنگ برای بقا ایران باعث افزایش رقابت تسلیحاتی، تقویت گروههای نیابتی و ایجاد بیثباتی در کشورهای همسایه میشود. این وضعیت نه تنها امنیت منطقهای را تهدید میکند، بلکه فشار اقتصادی و انسانی را نیز افزایش میدهد.
پیامد مستقیم این سیاستها، تضعیف اقتصاد منطقه و افزایش رنج انسانی است، که خود بازتابی از ناکارآمدی حکومتی است که قدرت داخلی خود را از دست داده است.
در واقع، سیاست جنگ برای بقا، اعترافی تلخ به ناکارآمدی نظام است. حکومتی که برای تثبیت خود به تهدید خارجی متوسل میشود، در اصل اعلام میکند که توان مدیریت جامعه از طریق مشروعیت یا رضایت عمومی را از دست داده است.
این استراتژی، در بلندمدت، بیشتر از آنکه قدرتآفرین باشد، مخرب است. زیرا هر بحران جدید، فشار داخلی را افزایش میدهد و احتمال انفجار اجتماعی را بالا میبرد.
با نگاهی حقوقبشری، استراتژی جنگ و بحرانسازی جمهوری اسلامی، فاجعهای مضاعف برای مردم ایران است.
هزاران نفر در سایه سرکوب، زندان، و محدودیتهای اقتصادی و اجتماعی آسیب میبینند. زندگی روزمره تبدیل به عرصهای از ترس، کمبود و بیثباتی شده است.
در این میان، رهبران نظام نه پاسخگوی نیازهای مردم هستند و نه تلاش میکنند برای اصلاح ساختارهای فاسد داخلی. تنها راهبردشان، حفظ قدرت از طریق ترس و بحران است.
جمعبندی نهایی نشان میدهد که سیاست جنگ برای بقا، نمایشی از یک حکمرانی در حال سقوط است؛ حکومتی که دیگر قادر نیست مشروعیت و اعتماد مردم را جلب کند و برای حفظ خود، به ابزارهای افراطی پناه میبرد. ایران، در آستانه یک بحران چندلایه، نه تنها با خطر خارجی مواجه است، بلکه درگیری داخلی و انفجار اجتماعی نیز تهدیدی جدی محسوب میشود.
اگر این مسیر ادامه یابد، سرنوشت کشور نه در قالب یک قدرت منطقهای، بلکه در قالب جامعهای گرفتار بحرانهای پیوسته و چندلایه رقم خواهد خورد.
رضا پهلوی من نمایندە تجزیه طلبان نیستم
شهریار نقشبندی
رضا پهلوی روز ١٤ فوریە ٢٠٢٦ در مونیخ آلمان در طی یک مصاحبە مطبوعاتی گفت: ”من نمایندە تجزیەطلبان نیستم”.
اظهارنظر درستی بود!
نخست، کسانی کە اطلاعاتی در بارە سیاست و رفتار رضا شاە با مردمان غیرفارس دارند و رژیم محمد رضا شاە را بە یاد دارند و با رویکرد و ادبیات جمهوری اسلامی و سلطنتطلبان و دیگر شوینیست های امروزی آشنایی دارند، متوجە میشوند کە عبارات ”تروریست ” و ”تجزیەطلب” تنها بە احزاب متعلق بە ملل غیرفارس، طرفداران فدرالیسم یا خودمختاری و حق تعیین سرنوشت و مبارزین مسلح این ملت ها محدود نمیشود.
در قاموس و ایدئولوژی ناسیونالیست های برتریطلب، ”تروریست” و ”تجزیەطلب” تمام غیرفارس هایی را نیز شامل میشود کە:
بر هویت متفاوت خود تاکید دارند و خواهان رفع تبعیض و ستم مضاعف از خود هستند، حق آموزش بە زبان مادری را میطلبند، خواهان تقسیم قدرت و مشارکت در ادراە کشور هستند، حقوق برابر با مردم فارس را خواستارند، مدرس زبان کوردی و فعالان جامعە مدنی کە برای آزادی و حقوق شهروندی مبارزە میکنند و نمیخواهند بعنوان شهروندان درجە٢ مورد تبعیض قرار بگیرند، با استبداد و دیکتاتوری مخالف و برای استقرار دمکراسی در ایران تلاش میکنند، اسامی رایج در بین ملت خود را برای فرزندانشان انتخاب میکنند، حتی تنها خواهان اجرای عدالت و یک زندگی عادی و نفس کشیدن در یک فضای آزاد هستند.
یکی از سرسپردگان رژیم سابق حتی نوشتن ”کورد” بە جای ”کرد” را مصداق تجزیەطلبی میداند!
در حقیقت عموم ملل غیرفارس، یعنی دو سوم جمعیت ایران، برای آن ها تروریست و تجزیەطلب محسوب میشوند و سزاوار سرکوب و مجازات و محروممیت از حق و زندگی هستند!! بجز افرادی کە خودانکاری کردە و برای تامین منافع شخصی بە هویت و اصل و نصب خود پشت میکنند، در بین جمهوری اسلامی و سلطنتطلبان در تردد هستند، بە مداحی و اسارت و تحقیر تن در میدهند و برای اربابانشان نقش ستون پنجم را در بین ملت های خود ایفا میکنند.
میپرسند کوردها چە خصومتی با رضا پهلوی دارند؟
کوردها قطعا آغازگر تنش و خصومت نبودەاند. احزاب کوردستانی و دیگر ملل تحت ستم همیشە خواهان گفتگو و تفاهم بودە و تلاش کردەاند با گرایش های مختلف اپوزسیون بە توافق برسند و یک آلترناتیو دمکراتیک و فراگیر تشکیل بدهند. اما سلطنتطلبان و خود رضا پهلوی بە سبک جمهوری اسلامی دائما احزاب کوردستانی را تجزیەطلب میخوانند و مورد اهانت و فحاشی قرار میدهند.
از این گذشتە، شما زمانی کە مدام از رژیم گذشتە تجلیل و تمجید میکنید کە در طول عمر خود کوردها را سرکوب کردە است و علیە آن ها جنایت ها آفریدە است، خوب کوردها حق دارند نگران باشند و بترسند کە حکومت شما امتداد همان رژیم سرکوبگر خواهد بود و با آمدن شما چیزی برای کورد و دیگر ملل تحت ستم تغییر نخواهد کرد و سهم آن از تغییر رژیم همانا ستم و سرکوب و تبعیض و انکار هویت خواهد بود، همچنانکە در سە نظام سیاسی ایران در صد سال اخیر سهم و نصیبشان تنها ستم و تبعیض و سرکوب بودە است.
کافی است بدون پیشداوری بە ”دفترچە دوران گذار” مراجعە کنید. از محتوی تمامیتخواهی و انحصارطلبی و ضددمکراتیک آن کە بگذریم، نقشە های شوم و ترسناکی را کە سلطنتطلبان برای مردمان غیرفارس تحت عنوان تروریست و تجزیەطلب در سر میپرورانند کاملا آشکار میشود.
باید کورد، بلوچ، ترک آذری یا عرب و ترکمن بود تا بتوان درک کرد در طی صد سال گذشتە اتهام تجزیەطلبی چە پی آمدهای ویرانگر و هولناکی برای این مردمان داشتە است. بنابراین عجیب خواهد بود اگر ملت های غیرفارس از فردی و گروهی حمایت کنند کە هنوز بەقدرت نرسیدە مانند جمهوری اسلامی و ڕژیم سابق آن ها را بە تجزیەطلبی متهم میکند و برایشان شاخ و شانە میکشد. همچنین، رضا پهلوی واقعیت جامعە ایران ایران را انکار میکند، گرفتار افکار و اندیشەی راست افراطی است، از حالا خودرا ”رهبر و پدر ملت” میخواند و بە تکثر و تنوع اعتقادی ندارد. منتقد و مخالف را برنمیتابد، او بیعت میطلبد،. آشکارا میبینیم، نە فقط غیرفارس ها، هر فرد و گروه آزادیخواهی در ایران سیاست و افکار آن هار نقد کند و کوچکترین مخالفتی را اظهار کند، مورد فحاشی و دشنام و ترور شخصیت سلطنتطلبان قرار میگیرد. گروەهای فشار و چماقدار تجمع نیروهای دیگر را برهم میزنند.
واقعا این فرقە فاشیست اگر بەقدرت برسد و نیروی نظامی سرکوب را در اختیار داشتە باشد، با مخالفان و منتقدین خود چگونە رفتار میکنند؟
رضا پهلوی میگوید همە بیایید زیر پرچم من و تحت رهبری من متحد شوید و مانند خمینی، ”همە با من” باشید! خواست گردآوردن همە زیر پڕچم رژیم سرنگون شدە نشان میدهند کە هدف آنها تنها خواستار احیای دیکتاتوری و استبداد رژیم سابق است و بس.
آری، مردم کوردستان متفاوت میاندیشند و این تفاوت و تمایز ریشە در موقعیت حقوقی کوردها در ایران دارد. آن ها از تمام حقوق سیاسی و زبانی و انسانی خود محروم بودە و هستند و امروز برای آزادی و رفع تبعیض و ستم از خود مبارزە میکنند و هراسی هم از دادن هزینە ندارند. کوردها خواهان آزادی و دمکراسی و حقوق پایمال شدە خود هستند. در کوردستان تحزب پیشینە دارد، جنبش آزادیخوهانە کوردستان از سوی احزاب رهبری میشود. ملتی کە سابقە بیش از صد سال مبارزە علیە استبداد را در کارنامە خود دارد، بە بیعت و اطاعت کردن از رهبر خودخواندە تن در نمیدهد.
پس نباید تعجب کرد کە مردم کوردستان و سایر مناطق ملل غیرفارس از فراخوان رضا پهلوی استقبال نکردند. مردم در کوردستان کە بەدنبال فراخوان احزاب کوردستانی آکسیون های اعتراضی براە انداختند. حتی در یک شهر و اعتراض نام رضا پهلوی را صدا زدە نزدند و شعاری بە حمایت از سلطنت سر دادە ندادند.
با این وجود، در ادمە سیاست تحمیل رضا پهلوی بە مرم ایران، چند تلویزیون وابستە و مبلغ سلطنتطلبی با زیرپا نهادن تمام شئونات اخلاقی و نقض اصول اطلاع رسانی بسیار تلاش کردند با دستکاری ویدئوها و انشار اطلاعات نادرست، اعتراضات مردم کوردستان و آذربایجان و بلوچستان را بە نام رضا پهلوی جا بزنند.
خود او هم با علم بە این کە مردم کوردستان بە فراخوان احزاب کوردستانی جواب مثبت میدهند، بلافاصلە بعد از آن ها فراخوان داد بە این امید کە اعتراضات گستردە مردم شهرهای کوردستان را بە نام خود مصادرە کند.
آقای پهلوی و رسانەهای وابستە مرتب ادعا میکنند کە ”میلیون ها ایرانی نام او را صدا زدەاند”! معلوم میشود از نظر آنها تنها شهرهای مرکزی و فارسنشین ”ایران” بشمار میروند، دیگر مناطق و مردمان غیرفارس جزو ”ایران” بە حساب نمیآیند.
ناسیونالیست های برتریطلب مدت هاست ایران را تجزیە کردەاند، کارهای مقدماتی اما مهم تجزیە ایران را پیروزمندانە انجام دادەاند.
البتە کاری کە رضا پهلوی و حامیانش انجام میدهند در عالم سیاست غیرمعمول و ناآشنا نیست. برای کسانی کە انقلاب ١٣٥٧ را بە یاد دارند یا در بارە آن دارای آطلاعات هستند، میدانند کە همین کار ها را روح الله خمینی و اسلامگرایان نیز قبل از رسیدن بە قدرت در پیش گرفتند، خدعە کردند و قول ها را بە مردم ایران و جهان دادند.
رضا پهلوی و حامیانش بە دو دلیل اساسی مانع همبستگی و اتحاد نیروهای سیاسی و تشکیل یک ائتلاف دمکراتیک میشوند؟
یک: بەعنوان یک فرقە راست افراطی، تمامیتخواه هستند و با تکثر و تنوع و رای مردم سر سازش ندارند.
دو: سلطنتطلبان بە این امید کە آمریکا و اسرائیل با حملە نظامی جمهوری اسلامی را سرنگون میکنند و در غیاب یک ائتلاف و آلترناتیو فراگیر قدرت را دودستی تحویل ایشان میدهند، پس شریک نمیخواهند!
اما آنچە امروز جای تعجب دارد و درک آن دشوار است، سکوت و بیعملی نیروهای سیاسی دیگر ایران است (اعم از جریان های مرکزی و احزاب متعلق بە ملت های غیرفارس).
خودرا بە خواب زدە و صدای بلند پای فاشیسم را نمیشنوند. سیاست انتظار کشیدن و خودداری از تشکیل اتحاد و همبستگی آنها آب بە آسیاب سلطنتطلبان ریختە و موجب شدە است رضا پهلوی بتواند خودرا بەعنوان ”رهبر انقلاب ملی ایران” و آلترناتیو جمهوری اسلامی معرفی کند. افکار عمومی میبیند کس دیگری در میدان نیست!
بە گفتە کارل مارکس کە ”تاریخ دوبار تکرار میشود بار اول به عنوان تراژدی، بار دوم بەعنوان نمایش کمدی”، باید این جملە جرج سانتایانا، فیلسوف و نویسندە اسپانیایی- آمریکایی را اضافە کرد:
”آن کس کە نمیتواند گذشتە را بیاد بیاورد محکوم بە تکرار آن است”.
مثل اینکە ایرانی ها محکوم بە تکرار فاجعە سربرآوردن فاشیسم هستند، اما بە شکلی متفاوت!
جشنوارهای که دیگر نه جشن است و نه آینه سینمای ایران
منصور کفیلی
خشنواره فجر… زجر ؛
که دیگر نه جشن است و نه آینه سینمای ایران
مراسم فجر امروز نه آینه سینمای ایران است و نه معیار شاخص فرهنگی.
آنچه باقی مانده، نمایشگاه سالانه تولیدات محدود و کنترلشده است؛ شویی که به جای نقد و خلق، تأیید و بازنمایی میکند. در روزهای ابتدایی، توجه رسانهها نه بر کیفیت فیلمها یا داوریها، بلکه بر حضور یا تحریم هنرمندان متمرکز شد. گویی خود جشنواره به حاشیه رفته و جای آن را نوعی دادگاه اخلاقی گرفته است؛ جایی که حضور، نشانه سازش و غیبت، نشانه شرافت تلقی میشود. این دوگانهسازی سادهانگارانه بیش از آنکه مسئلهای را روشن کند، فروپاشی مشروعیت نهادی فجر را نشان میدهد. در چنین فضایی، سخنان دبیر جشنواره، منوچهر شاهسواری، معنا پیدا میکند. او بهطور صریح نگفته اگر مجبور نبود یا دبیر نبود، به فجر نمیآمد؛ اما لحن و استدلالهایش بیش از آنکه از باور و اشتیاق بیاید، حکایت از ایفای نقش مدیری مسئول دارد که باید از نهادی کماعتبار دفاع کند. تأکید او بر «قهر نکردن» و «ضرورت حضور» هنرمندان، در عمل تلاشی است برای جبران بحران مشروعیت جشنواره با انتقال مسئولیت به بدنه سینما، نه با بازنگری در ساختار خود جشنواره.
جشنواره به مثابه نمایشگاه، نه جشن
علیرضا معتمدی، که با فیلم «دختر پری خانم» در جشنواره حضور دارد، شب گذشته گفته است: «در تمام سالهایی که در جشنواره فیلم فجر حضور داشتم، چیزی تحت عنوان جشن و پایکوبی ندیدم؛ بیشتر شبیه یک نمایشگاه سالانه است، مثل نمایشگاه کفش.» این جمله، اگر از زبان یک منتقد بیرونی شنیده میشد، شاید تند مینمود؛ اما وقتی از دل همان ویترین رسمی بیرون آمده است،
تبدیل به آیینهای معنادار میشود که نشان میدهد فجر امروز، به جای بازتاب سینمای ایران، نمایشگاهی خشک و فاقد هرگونه شور و حرکت زنده است
تا کنون نیمی از جشنواره گذشته و هنوز هیچ پدیدهای شکل نگرفته است؛ نه کشفی، نه شوکی، نه منازعهای جریانساز که بتواند از دیوارهای سالن بیرون بزند. از میان 16 فیلم نمایش داده شده، تنها چند اثر مانند «زنده شور» ساخته کاظم دانشی، به دلیل جسارت در نقد سیستم و پرداخت به موضوعات حساس مثل حق قصاص و بخشش خانواده مقتول، «اسکورت» ساخته یوسف حاتمیکیا به دلیل ژانر و دغدغه بکر فیلمساز و «نیم شب» به دلیل جنجالها و پروپاگانداهای رسانهای محمدحسین مهدویان بیشتر دیده شدهاند.
این فقدان «اتفاق» تصادفی نیست؛ نشاندهنده از دست رفتن مرجعیت جشنواره است. فجر دیگر مسیر حرفهای فیلمسازان را تعیین نمیکند، ذائقه مخاطب را نمیسازد و بر سرنوشت اکران تأثیرگذار نیست. آنچه باقی مانده، یک رسم سالانه بیجان است که برگزارکنندگانش تلاش میکنند آن را با سیاست و فشار بر بدنه سینما، همچنان مهم جلوه دهند.
ابزار تثبیت روایت، نه انعکاس واقعیت فجر امروز بیش از آنکه عرصه نقد و نوآوری باشد، به ابزاری برای تثبیت روایت رسمی بدل شده است. تنوع فیلمها، جسارت و ریسک حذف شدهاند و خبری از «خطر» یا واکنش پیشبینینشده نیست. هر رویداد زنده حتی اگر ضعیف باشد، تنش دارد، مخاطب را درگیر میکند و مرجعیت تولید میکند؛ فجر اما بیخطریاش را بهعنوان ارزش جلوه میدهد و از این طریق مخاطب و خود سینما را عادتزده میکند. تناقض حضورِ بدون باور، مهمترین بحران این جشنواره است. بسیاری از فیلمسازان حضور دارند، اما نه از سر اعتقاد یا اشتیاق به فجر، بلکه به دلیل فشار نهادی و الزامات حرفهای.
حضور فیزیکی با بیاعتقادی درونی ترکیب شده و جشنواره را از درون تهی کرده است. وقتی بازیگران اصلی، جشنواره را جدی نمیگیرند، مشروعیت نمادین آن به نقطه فرسودگی میرسد و هیچ نیروی بیرونی نمیتواند آن را بازسازی کند.یک شوی بیاثر که زنده به نظر میرسد، اما مرده است این بحران مرجعیت خود را در هر بخش جشنواره نشان میدهد: از جوایز و داوریها تا روند انتخاب فیلمها و بازتاب رسانهای. فجر امروز نه آینه سینمای ایران است و نه معیار شاخص فرهنگی. آنچه باقی مانده، نمایشگاه سالانه تولیدات محدود و کنترلشده است؛ شویی که به جای نقد و خلق، تأیید و بازنمایی میکند.
فیلمها، انتخابها و مراسم، همه تحت سایه این واقعیت قرار دارند که «اتفاق مهم» دیگر رخ نمیدهد و قرار هم نیست رخ دهد.
و این، واقعیترین و تلخترین نقد بر فجر است: جشنوارهای که زنده به نظر میرسد، اما در واقع مرده است، و هر سال بدون هیچ تغییری تکرار میشود، بدون اینکه سینما را به چالش بکشد یا مخاطب را درگیر کند
تحلیل نهادی–سیاسی، شواهد آماری و راهکارهای کاهش خشونت
علی پیرمحمدی
چکیده سرکوب خشونتآمیز اعتراضات در ایران یک رخداد مقطعی نیست، بلکه محصولِ ترکیبِ «معماری نهادیِ امنیتی»، «الگوی حکمرانی مبتنی بر امنیتیسازی»، «مصونیت از مجازات»، و «انگیزههای سیاسی–اقتصادی برای بقا» است. گزارشهای سازمان ملل و نهادهای معتبر حقوقبشری نشان میدهد در موج اعتراضات ۱۴۰۱ (پس از ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۲) و نیز دور جدید اعتراضات از اواخر ۲۰۲۵ تا اوایل ۲۰۲۶، الگوهای تکرارشوندهای مانند استفاده از قوه قهریه مرگبار، بازداشتهای گسترده و خودسرانه، و پیگردهای قضایی و تهدید به اعدام برای ایجاد رعب مشاهده میشود. این مقاله با اتکا به دادههای گزارشهای رسمی و حقوقبشری، علل ریشهای را دستهبندی کرده و راهکارهای عملی در سطوح داخلی و بینالمللی برای کاهش خشونت دولتی پیشنهاد میدهد.
1) مقدمه و چارچوب مسئله: ر بسیاری از کشورها «پلیس» ذیل قواعد شفافِ پاسخگویی، نظارت قضایی و استانداردهای بینالمللی استفاده از زور عمل میکند؛ اما در ایران، در لحظههای بحران سیاسی–اجتماعی، کارکرد نیروهای انتظامی و شبکههای امنیتی (و نیروهای کمکی مانند بسیج) از «حفظ نظم» به «حفظ بقا و بازدارندگی سیاسی» تغییر میکند. گزارش «هیئت حقیقتیاب مستقل بینالمللی» سازمان ملل درباره ایران تصریح میکند که مقامات دولتی در ارتباط با اعتراضات ۲۰۲۲ مسئول «نقضهای جدی حقوق بشر» بودهاند و الگوی خشونت، بازداشت و رفتارهای غیرقانونی در سطح وسیع رخ داده است.
2) شواهد آماری و روندها (با ذکر منبع و عدم قطعیتها)
2-1) اعتراضات ۱۴۰۱ (۲۰۲۲) و پیامدهای مستقیم، گزارش ارائهشده به شورای حقوق بشر سازمان ملل از «ثبت بالاترین تعداد مرگ در یک روز» در جریان اعتراضات ۲۰۲۲ خبر میدهد و به رخدادهایی مانند ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۲ در زاهدان اشاره میکند. اسناد سازمان ملل گزارشهای کشوری و حقوقبشری نیز از بازداشتهای گسترده، ناپدیدسازی، فشار بر خانوادهها، و پیگرد سیستماتیکِ کنشگران و روزنامهنگاران خبر میدهند.
2-2) موج جدید سرکوب (اواخر ۲۰۲۵ تا ژانویه/فوریه ۲۰۲۶)
دیدهبان حقوق بشر و عفو بینالملل از «سرکوب مرگبار» و «کشتار گسترده» از اواخر دسامبر ۲۰۲۵ و تشدید آن از ۸ ژانویه ۲۰۲۶ صحبت میکنند و به استفاده غیرقانونی از سلاح گرم و بازداشتهای خودسرانه اشاره دارند.
شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژانویه ۲۰۲۶ به اختلاف اعداد اشاره میکند: مقامات ایران بیش از ۳۰۰۰ مرگ (از جمله نیروهای امنیتی) را گزارش کردهاند و در مقابل، برخی برآوردهای جامعه مدنی بسیار بالاتر است اما «قطعیت/راستیآزمایی همه اعداد» چالش دارد. این نکته مهم است چون نشان میدهد حتی منابع رسمی هم سطح بالایی از تلفات را پذیرفتهاند، در حالی که ارقام دقیق همچنان محل مناقشه است.
همزمان، گزارشهای حقوقبشری به ابزار «اعدام/تهدید به اعدام» بهعنوان مکانیسم ایجاد ترس و شکستن اعتراض اشاره میکنند.
نکته روششناسی: در ایران بهدلیل محدودیت دسترسی، فشار امنیتی بر شاهدان و خانوادهها، و محدودیت رسانهای، اعداد دقیق ممکن است بین منابع اختلاف داشته باشد؛ در تحلیل پژوهشی، اتکا به منابع رسمی بینالمللی و سازمانهای حقوقبشری معتبر و ذکر دامنه/عدم قطعیت ضروری است. 3) علل ریشهای سرکوب بیرحمانه (تحلیل چندسطحی)
علت 1: «امنیتیسازیِ حکمرانی» و منطق بقا در بحرانهای سیاسی، اعتراض بهجای آنکه «مطالبه مدنی» تلقی شود، بهصورت «تهدید امنیتی/براندازانه» قاببندی میشود. این قاببندی، استفاده از ابزارهای خشنتر را در دستگاه تصمیمگیری توجیه میکند و به نیروهای میدانی پیام میدهد که اولویت «کنترل سریع» است، نه «حداقلسازی آسیب». گزارشهای سازمان ملل درباره نقضهای جدی و الگوهای خشونت در برخورد با اعتراضات با این منطق همخوان است.
علت 2: معماری نهادیِ چندلایه (پلیس + نیروهای شبهنظامی/امنیتی)
در ایران، کنترل اعتراضات معمولاً فقط در اختیار پلیس کلاسیک نیست؛ شبکهای از نیروها با نقشهای امنیتی/شبهنظامی و سازوکارهای اطلاعاتی به میدان میآیند. تحلیلهای ساختاری درباره «معماری سرکوب» توضیح میدهد چگونه بسیج و نهادهای امنیتی میتوانند در شناسایی، بازداشت، و کنترل جمعیت نقش مکمل بازی کنند.
علت 3: مصونیت از مجازات و ضعف نظارت مستقل
وقتی تخلف، خشونت یا تیراندازی غیرقانونی بهندرت به پیگرد مؤثر میانجامد، هزینه ارتکاب خشونت پایین میماند. گزارشهای حقوقبشری و اسناد کشوری به استمرار سرکوب، بازداشتهای خودسرانه و نقض حقوق بنیادین اشاره دارند؛ این تداوم بدون «پاسخگویی واقعی» معمولاً پایدار نمیماند.
علت 4: انگیزههای سازمانی و معیشتی نیروهای میدانی
بخش مهمی از رفتار نیروهای میدانی با عوامل سازمانی شکل میگیرد: ساختار فرماندهی، پاداش/تنبیه، فشار برای نتیجهگیری سریع، و روایت رسمی که معترضان را «آشوبگر» معرفی میکند. در چنین شرایطی «خشونت ابزاری» به گزینهای برای نشان دادن وفاداری یا حفظ موقعیت تبدیل میشود. شواهد مربوط به تشدید هماهنگِ استفاده از زور مرگبار در موج ۲۰۲۶ با سازوکارهای سازمانی قابل توضیح است.
علت 5: استفاده از ترس قضایی (اعدام و احکام سنگین) بهعنوان مکمل زور خیابانی وقتی حکومت همزمان با سرکوب خیابانی، تهدید قضایی شدید (از جمله اعدام) را فعال میکند، هدف «بازدارندگی از مشارکت» و «شکستن شبکههای اجتماعی اعتراض» است. گزارشهای عفو بینالملل درباره موج تهدید به اعدام در ارتباط با اعتراضات این الگو را تقویت میکند.
4) پیامدها: چرخه خشونت و رادیکالشدن بیاعتمادی: سرکوب شدید معمولاً سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی را فرسایش میدهد و شکاف دولت–ملت را عمیقتر میکند. هزینههای بلندمدت برای امنیت عمومی: وقتی پلیس بهعنوان ابزار سیاست دیده شود، همکاری شهروندان با نهادهای انتظامی کاهش مییابد. افزایش هزینههای بینالمللی: گزارشها و سازوکارهای سازمان ملل (مانند تمدید مأموریتها) نشان میدهد موضوع سرکوب به پروندهای بینالمللی تبدیل شده است.
5) راهکارها (عملی و مرحلهای، بدون خشونت)
5-1) راهکارهای داخلی (سطح حکمرانی و قانون)
استانداردسازی استفاده از زور مطابق اصول بینالمللی (تناسب، ضرورت، پاسخگویی) و ممنوعیت شلیک به نقاط مرگبار در کنترل جمعیت. نظارت مستقل و قابل راستیآزمایی: کمیتههای حقیقتیاب داخلیِ مستقل، دسترسی به پروندهها، و انتشار عمومی یافتهها.
شفافیت در زنجیره فرماندهی: ثبت دستورها، گزارش عملیات و امکان پیگیری مسئولیت فرماندهی. حمایت از آزادی رسانه و وکلا برای کاهش «ناپیدایی» خشونت و بالا رفتن هزینه نقض حقوق. (فشار بر روزنامهنگاران و بازداشتها نشانه نیاز به این اصلاح است.)
5-2) راهکارهای نهادی–عملی در پلیس
آموزش کنترل جمعیت با رویکرد کاهش آسیب (de-escalation)، مذاکره و جداسازی عوامل خشونتزا. ثبت و مستندسازی میدانی (دوربینهای بدنه/ثبت عملیات) + سازوکار جلوگیری از دستکاری دادهها. حمایتهای روانی و ضدخشونت برای نیروهای میدانی (کاهش رفتارهای واکنشی و انتقامی در شرایط تنش).
5-3) راهکارهای بینالمللی و جامعه مدنی
تقویت سازوکارهای سازمان ملل (حمایت از مأموریت حقیقتیاب و گزارشگری ویژه) و همکاری برای مستندسازی.
تحریمهای هدفمند حقوقبشری علیه افراد/نهادهایی که در نقضهای جدی نقش دارند (بهجای تحریمهای کورِ آسیبزننده به مردم). حمایت از مستندسازی امن و کمک حقوقی برای قربانیان (شبکه وکلا، پروندهسازی استاندارد، حفاظت از دادهها).روشهای کنشگری بدون خشونت: افزایش هزینه سیاسی سرکوب از مسیر اطلاعرسانی دقیق، اتحاد صنفی، و مطالبهگری حقوقی.
6) نتیجهگیری: سرکوب بیرحمانه در ایران بیش از آنکه ناشی از «رفتار فردی مأموران» باشد، ریشه در ساختارهای تصمیمگیری امنیتی، چندلایگی نیروهای سرکوب، مصونیت از مجازات، و استفاده همزمان از ابزار خیابانی و قضایی برای ایجاد ترس دارد. بنابراین، راهحل پایدار نیز باید «ساختاری» باشد: شفافیت، پاسخگویی، اصلاح قواعد استفاده از زور، نظارت مستقل و تقویت سازوکارهای بینالمللی مستندسازی.
منابع (منتخب) دفتر کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد (OHCHR) «گزارش خلاصه هیئت حقیقتیاب مستقل بینالمللی درباره جمهوری اسلامی ایران» (۲۰۲۵).
– بررسی نقضهای جدی حقوق بشر در ارتباط با اعتراضات و الگوهای استفاده از زور.
سازمان ملل متحد – شورای حقوق بشر (A/HRC/55/67) «گزارش درباره وضعیت حقوق بشر در ایران و رویدادهای مرتبط با اعتراضات ۲۰۲۲» (۲۰۲۴).
– شامل ارجاع به آمار تلفات و تحلیل وقایع از جمله ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۲ در زاهدان. ریلیفوب (ReliefWeb) – سازمان ملل متحد
«گزارش مأموریت حقیقتیاب مستقل درباره ایران» (۲۰۲۴).
– مستندسازی موارد کشتار، بازداشتهای گسترده و رفتارهای غیرانسانی.
دیدهبان حقوق بشر (Human Rights Watch)
«ایران: تشدید بحران حقوق بشر و چرخه جدید خونریزی در اعتراضات» (ژانویه و فوریه ۲۰۲۶).
– گزارش درباره استفاده مرگبار از سلاح گرم، بازداشتهای خودسرانه و سرکوب گسترده.
سازمان عفو بینالملل (Amnesty International)
«ایران: سرکوب خشونتآمیز اعتراضات و تهدید به مجازات اعدام» (۲۰۲۵–۲۰۲۶).
– مستندسازی کشتار معترضان، فشار بر خانوادهها، و احکام اعدام مرتبط با اعتراضات.
گزارشگران بدون مرز (Reporters Without Borders – RSF)
«افزایش بازداشت روزنامهنگاران در جریان سرکوب اعتراضات ایران» (۲۰۲۶).
– تحلیل فشار بر رسانهها و محدودسازی آزادی بیان.
وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا (U.S. Department of State)
«گزارش سالانه وضعیت حقوق بشر در ایران» (۲۰۲۴).
– بررسی موارد نقض حقوق بشر، بازداشتهای خودسرانه و محدودیتهای سیاسی.
مرکز اسناد حقوق بشر ایران (Iran Human Rights Documentation Center – IHRDC)
«الگوهای استفاده از زور و پاسخگویی نهادهای امنیتی در ایران» (گزارشهای تحلیلی چندساله).
– تحلیل ساختارهای امنیتی و چالشهای پاسخگویی.
شبکه فعالان حقوق بشر در ایران (HRANA)
«گزارشهای آماری از بازداشتها و تلفات در اعتراضات ۲۰۲۵–۲۰۲۶».
– جمعآوری دادههای میدانی درباره کشتهشدگان و بازداشتشدگان.
مؤسسه مطالعات جهانی و منطقهای هامبورگ (GIGA Hamburg)
«تحلیل سیاسی اعتراضات و ساختار سرکوب در ایران».
– بررسی ریشههای ساختاری و پیامدهای سیاسی سرکوب.
زندگی مجازی آیدا عقیلی؛ زنی که به آزادی ایران امید داشت
مریم کاظمی
شامگاه ۱۸دی۱۴۰۴، «آیدا عقیلی» مثل بسیاری از شهروندان ایران به خیابان رفت برای فریاد زدن حقوقی که سالها از او سلب شده بود. او اما هرگز برنگشت. نیروهای سرکوب جمهوری اسلامی با گلوله جنگی که به سرش شلیک کردند و نقطه پایان بر مسیر آرزوهای زنی گذاشتند که موقع فوت کردن شمع آخرین تولدش آرزوهای دور و درازی داشت؛ دختری که شیفته ایران بود آنقدر که چند روز پیش از کشتهشدن تصویری از خودش به اشتراک گذاشت در حالی که نقشی از ایران را به آغوش کشیده بود.
این گزارش ادای دینی است به آیدا عقیلی و خانواده دادخواهش که میگویند: «به قهرمانی که پرورش دادیم افتخار میکنیم.»
خاطرات کودکی برای آیدا عقیلی جایگاهی ویژه داشتند. در صفحهای که محصولاتش را در آن معرفی میکرد و میفروخت دهها ویدیو و نوشته درباره دوران کودکیاش میشود دید.
او بارها برای مخاطبانش نوشته که همیشه دلتنگ «بازیهای کودکی و خانه مادربزرگش» است.
دلش برای «غذاهای مامان» وقتی از مدرسه برمیگشت، دراز کشیدن کنار بخاری در حین انجام تکالیف و سفرهای خانوادگی و دستهجمعی تنگ شده است.
در ویدیویی که از روزهای کودکی خود به اشتراک گذاشته در تخت کوچکش خوابیده. پدر و مادرش او را که خردسال است، میبوسند و برایش لالایی میخوانند و او با شیطنتی شیرین با دست چشمانش را میبندد و تظاهر میکند که به خواب رفته است.
آیدا مانند بسیاری از همنسلانش چند بعدی بود. هنرمند بود و شمع میساخت. شیفته رقص در دل طبیعت بود و البته سرشار از شور زندگی و عشق به ایران.
آنقدر سفر و طبیعت را دوست داشت که روزهای تعطیل آخر هفته و نوروز خانواده را مجاب کند بزنند به جاده و صبحانه را هفت صبح وسط جنگلهای گرگان بخورند.
او شیفته هنر بود. علاوه بر ساختن شمع، همراه با خواهرش عکاسی میکرد. مادر آیدا به وضوح از داشتن دخترانی چون آیدا و میترا به خود میبالید. مادر آیدا زیر یکی از پستهای او که تصویری از یک گالری عکاسی است، نوشته: «همیشه آرزو داشتم فرزندانی صالح و سالم داشته باشم. خدا رو شاکرم که شما دوتا را به من داد. هر روز موفقتر باشید نور چشمان من.»
«میترا»، تنها خواهر آیدا ناگفته پیداست که این روزها چه اندوهی به دوش میکشد. آندو نه تنها دو خواهر همخون، که دو رفیق و دوست و بهترین همدم یکدیگر بودند. ویدیوهایی به اشتراک گذاشته از تولدها، سفرها و رقصهایشان و خواهرش را «دستی که همیشه آماده گرفتن است» توصیف کرده است.
آیدا یوگا را آموخته بود، در مسابقات دارت حکم قهرمانی گرفته بود و بیلیارد را خوب بازی میکرد. میگفت: «چوبی که در دست داری امتداد فکر توست باید زاویه را درک کنی، حرکت را بسنجی و با یک ضربه حساب شده تعادل را به هم بزنی.»
اما زندگی بازیهای دشوارتری از بیلیارد دارد. او به اینکه زن بودن در ایران دشوار است واقف بود اما هرگز در چارچوبهای برساخته برای «زن خوب فرمانبر پارسا» که در سالهای زندگیاش تبلیغ میشد جا نگرفت. میگفت: «زن بودن یعنی جنگیدن در سکوت، یعنی شکست خوردن و دوباره از نو ساختن. زن قوی، کسی که درد نمیکشد نیست کسی است که در دل دردها میدرخشد و پیش میرود.»
وقتی ماموران سرکوب جمهوری اسلامی به سر آیدا شلیک کردند اینترنت قطع شده بود. وقتی که برنگشت خانواده همهجا را گشتند و سر آخر مثل همه داغدران این روزهای تهران رسیدند به سالنهای پر از پیکر کهریزک. سالنهایی که ویدیوهای منتشر شده از آنها زنان را نشان نمیدهد اما روایتها از محل نگهداری پیکرهای زنان هم به همان اندازه که درباره مردان دیدهایم هولناک است.
خانواده آیدا سرانجام پس از چند روز پیکر زنی که همیشه با عطر شمع و گل عجین بود، در کهریزک یافتند. بیجان و سرد و خونآلود.
یک منبع آگاه به ایران میگوید: «عموی آیدا، علی عقیلی از کشتهشدگان جنگ ایران و عراق است. در بهشت زهرا وقتی فهمیدند که او از خانوادههای کشتهشدگان جنگ است گفتند ۸صبح بیایید برای خاکسپاری اما تا ۸شب او را تحویل ندادند و فقط خانواده را رنج دادند.»
آیدا متولد تابستان بود. امسال وقت خاموش کردن شمع تولدی که در روزهای پرتنش حمله نظامی اسراییل به ایران خاموش کرد، نوشت: «۳۴سال از لحظهای که چشم به دنیا باز کردم گذشته. دنیایی که نه همیشه امن بود، نه همیشه مهربان. در این سالها خندیدم، گریه کردم، جنگیدم، شکستم، اما دوباره ایستادم.»
او عشقش به ایران را بیمحابا فریاد میزد. خودش را «فرزند این خاک» میدانست. خاکی که به گفته او «زخمش روی جانم مانده، خاکی که آزادی را هنوز در آغوش نگرفته، و من در این سالها، هر روز، با بغض وطن چشم باز کردم.انگار هزار سالهام از بس که درد دیدم، بغض فروخوردم، و منتظر صبحی بودم که هنوز نیامده.»
و در پایان نوشته بود: «تولدم مبارک.برای خودم که هنوز با تمام زخمها زندهام،که هنوز باور دارم آزادی میرسدو هنوز بلدم دوست داشته باشم، حتی وقتی دنیا با من نجنگد. به امید آزادی ایرانم.»
صدف سرائی
تحولات اخیر در حقوق زنان ایران تاثیر قابل توجهی بر جامعه و فرهنگ این کشور داشتهاند و نقش جنبشهای اجتماعی در این تغییرات غیرقابل انکار است.
زنان در سالهای اخیر با تلاشهای مستمر برای دستیابی به حقوق برابر توانستهاند محدودیتهای قانونی و اجتماعی را به چالش بکشند و حضور خود را در حوزههای آموزشی، شغلی و فرهنگی افزایش دهند؛ این جنبشها با استفاده از شبکههای اجتماعی و فعالیتهای مدنی توانستهاند آگاهی عمومی را نسبت به تبعیضها و محدودیتها بالا ببرند.
تغییرات در قوانین مرتبط با حق تحصیل، حق کار و حق پوشش، هرچند محدود، نشانهای از فشار اجتماعی و خواست عمومی برای برابری جنسیتی است؛ زنان با اعتراضها و فعالیتهای مستمر خود توانستهاند برخی سیاستها و مقررات را اصلاح کنند و جایگاه خود را در محیطهای کاری و دانشگاهی بهبود بخشند.
این تحولات همچنین بر سبک زندگی و نگرش جامعه تاثیر گذاشتهاند و باعث شده است که نقش زنان در تصمیمگیریهای خانوادگی و اجتماعی پررنگتر شود؛ با وجود مقاومتهای سنتی و فشارهای اجتماعی، زنان با ابتکارات و فعالیتهای خلاقانه توانستهاند حضور خود را در حوزههای مختلف تثبیت کنند. جنبشهای اجتماعی و فعالیتهای مدنی نه تنها تغییرات قانونی را به همراه داشتهاند بلکه فضایی برای گفتوگو و تبادل نظر درباره برابری جنسیتی ایجاد کردهاند؛ این فضا به زنان امکان میدهد که خواستهها و نیازهای خود را به شکل سازمانیافته و مؤثر بیان کنند و جامعه را به سمت پذیرش نقش فعالتر زنان هدایت کنند.
با وجود تمام چالشها، تحولات اخیر نشاندهنده تغییرات بنیادین در نگرشهای اجتماعی و سیاسی نسبت به حقوق زنان است؛ این تغییرات علاوه بر تقویت هویت و استقلال زنان، بر توسعه فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی کشور نیز تاثیر مثبت دارد و نشان میدهد که فشار اجتماعی و فعالیت مدنی میتواند مسیر اصلاح قوانین و بهبود شرایط زندگی را هموار کند.
در مجموع، حقوق زنان و نقش جنبشهای اجتماعی در ایران همواره با چالشهای متعدد مواجه بوده است اما تلاشهای مستمر و همبستگی اجتماعی توانسته است گامهای مهمی در جهت برابری و عدالت اجتماعی بردارد؛ این روند همچنان ادامه دارد و نیازمند حمایت، آگاهی عمومی و فعالیتهای مدنی پایدار است تا تاثیرات مثبت آن در جامعه تثبیت شود و فرصتهای برابر برای زنان فراهم گردد.
سپیده حسینی صابر
چهل روز
چهلم…
عدد نیست.
زخم است؛
زخمی که چهل روز است روی دلِ یک سرزمین مانده
و هنوز تازه است.
چهلم، قرارِ دلهاییست
که نیامده بودند برای رفتن،
ایستاده بودند برای زندگی.
امروز،
نامها آرام روی لبها میچرخند
مثل دانههای تسبیحی که هر کدامشان
یک مادر را خم کرده،
یک خانه را ساکت کرده،
و یک خیابان را دلتنگ.
چهلم یعنی
کسی هنوز پشتِ در اتاقی
منتظر صدای قدمهاییست
که دیگر برنمیگردد.
یعنی سفرهای هنوز برای یک نفر کم است
و نگاهها هنوز ناخودآگاه
به همان جای خالی برمیگردد.
در چهلمِ آنها
نه فقط خاک،
که دلِ ما هم تازهبهتازه دفن میشود.
و من،
دور از آن خیابانها،
دور از آن صداها،
اما درست وسطِ این داغ ایستادهام.
مهاجرت
فاصله را زیاد میکند،
اما اندوه را نه.
چهلمِ کشتهشدگانِ اعتراضات اخیر
برای من
یک تاریخ در تقویم نیست؛
یک لرزش ناگهانیست در قلب،
وقتی به یاد میآورم
آدمها فقط برای خواستنِ زندگی
چطور جان دادند.
امروز
برای آنها شمع روشن نمیکنم؛
من دل روشن میکنم
به این که نامشان
از حافظهی این سرزمین
پاک نخواهد شد
مهاجر
ایران در این روزها…
و من، یک مهاجر.
ایران در این روزها شبیه مادریست که صدایش از پشت دیوارهای دور میآید؛
نه آنقدر نزدیک که بتوانم دستش را بگیرم،
نه آنقدر دور که بتوانم فراموشش کنم.
من از دلِ آدمهایی آمدهام که هنوز اسمم را با همان لحن قدیمی صدا میزنند،
از خانهای که بوی چای عصرش هنوز در حافظهام مانده،
از ترسی که همیشه گوشهی دلم نشسته:
نکند یک روز خبر بد، زودتر از صدای مادرم برسد.
ایران این روزها برای من فقط یک کشور نیست؛
یک اضطرابِ همیشگیست،
یک صفحهی باز در گوشی،
یک مکثِ طولانی قبل از باز کردن خبرها.
و من…
اینجا، در غربت، میان خیابانهای منظم و آدمهای آرام،
دلم بینظمِ ایران را میخواهد.
دلم شلوغیِ صداها، خندهها، حتی دلگیریها را میخواهد.
مهاجرت یعنی
بدنت یکجاست،
اما دلِت هر روز هزار بار برمیگردد.
من مهاجرم…
اما هنوز هر اتفاقی که آنطرف میافتد،
اینطرف، توی قلب من درد میگیرد


