![]() |
![]() |
| روی جلد | پشت جلد |
در هر دقیقه حداقل یک مورد نقض حقوق بشر در ایران اتفاق می افتد
درآغاز 27 مین سال فعالیت آزادگی شماره 356 آزادگی را می خوانید
مدیر مسئول و صاحب امتیاز:
منوچهر شفائی
همکاران در این شماره:
ساره استوار
منصور کفیلی
مریم کاظمی
اصغر جهاندیده
طرح روی جلد و پشت جلد:
سپیده حسینی صابر
امور فنی و اینترنتی :
حسین بیداروند – ملیکا نوری وفا
چاپ و پخش:
محمد رضا باقری
یادآوری:
- آزادگی کاملاً مستقل و زیر نظر مدیر مسئول منتشر میشود.
- نشر آثار، سخنرانیها و اطلاعیهها به معنی تائید آنها نبوده و فقط به دلیل اعتقاد و ایمان به آزادی اندیشه و بیان میباشد.
- با اعتقاد به گسترش افکار، استفاده و انتشار آثار چاپ شده در این نشریه بدون هیچ محدودیتی کاملاً آزاد است.
- مسئولیت هر اثری بر عهده نویسنده آن اثر است و آزادگی صرفاً ناشر افکار میباشد.
آزادگی
آدرس:
Azadegy _ M. Shafaei
Postfach 52 42
30052 Hannover – Deutschland
Tel: +49 163 261 12 57
E-Mail: shafaei@azadegy.de
روانشناسی جنگ و سلطه گری ( بخش های اوّل، دوم و سوم)
علی شفیعی
نقش جنگ در توسعه سرمایه داری و فقر روزافزون ملت ها
آیا سلطه گری، بکمک اعمال خشونت و جنگ افروزی، بخشی از طبیعت انسان است؟ اگر جواب این سئوال منفی است، پس چرا و چگونه بخش بزرگی از دولتهای کشورهای باصطلاح «متمدن و پیشرفته» جنگهای بس خانمانسوز را بخود اختصاص داده اند؟
وضعیت سیاسی و اقتصادی، و بیش از همه محیط زیستی امروز جهان، خاصه در میهن ما ایران، خیلی بیشتر و وسیعتر از گذشته های دور و نزدیک، در گرداب مخوفی از جنگ و ویرانگری غرق گشته است. طوریکه در زمان کنونی بحرانهای گوناگون مرگ زا چه در سطح جهان و خواه در درون وطن ما، بشدت فراگیر شده است.
در یک چنین اوضاع و احوالی این سئوال را هر انسان صلح دوست و حقوقمدار ایرانی و غیر ایرانی از خود و دیگران میکند:
چرا جهان، و میهن ما ایران، تبدیل به میدانهای جنگ و ویرانی در پهنه زمان حال و آینده گشته است؟
این نوشته و دیگر نوشته ها که سلسله وار در پی یکدیگر خواهند آمد، تلاشی است برای یافتن جوابی درخور به سئوال طرح شده در بالا، که از دید روانشناسی فردی و اجتماعی، جنگ و سلطه گری، این دو معضل بس بزرگ بشری، که در واقع یکی هستند، بررسی و تبیین گردد.
ما میدانیم که تمامی فعالان سازمانهای انسان دوست، همراه با مدافعان حقوق انسان و طبیعت، شبانه روز تلاش میکنند راهکارها و ابزارهای کارسازی ابتکار کنند، تا مانع از ادامه این وضعیت بشدت نگران کننده برای نسل های کنونی و آینده گردند.
با این وجود از دید نویسنده این سطور، آشنا و آگاه و آماده کردن اذهان و افکار عمومی مردم جهان، بیش از همه خود ما ایرانیان، نسبت به شناسایی عمیق ریشه های ایجاد جنگ، و پیامدهای جنگ زدگی، بسیار با اهمیت هستند.
چرا که آگاه گشتن مردم ایران و جهان، نسبت به رابطه ارگانیک میان خشونت، جنگ و سلطه گری،
بعلاوه نقش جنگها در توسعه سرمایه داری و فقر روزافزون ملتها در پهنه زمان و مکان، جهت مانع گشتن از ادامه جنگ افروزیها، کارساز خواهند بود.
از جهتی دیگر ما میدانیم که تصاویر و تصورات جانبداران جنگ افروزی، بخصوص تبلیغات عیان و پوشیده آنها در رسانه های گروهی و اجتماعی، چنان سیل مخوفی از خشونت آشکار و پنهان را به روانشناسی قربانیان مصرف کننده این تبلیغات القا میکند، که بخش عمده ای از روانشناسی افراد و گروههای سیاسی و اجتماعی را روانشناسی جنگ زدگی در شکل ماندن در مدار بسته خشونت بوسیله جانبداری و پشتیبانی از یکسر جنگ افروزان، و دشمنی و کینه نسبت به سر دیگر آن، زندانی و اسیر کرده است.
در واقع از یک طرف، ما هر روزه شاهد غم و اندوه و شیون و زاری مادرانی هستیم که در اینجا و آنجای جهان، بیشمار بمب ها و موشک ها از هوا و زمین، خانه های آنان را سوزانده و متلاشی میکند، فرزندان خردسال و بزرگسال شان را کشته و یا علیل میکند، و سکنی های آنان را تبدیل به تله ای از خاک مخروبه برای ادامه زندگی شان، باقی میگذارد.
این مادران و پدران در برابر دوربین های خبررسانی این سئول را برای همه وجدان های خفته و بیدار مردم جهان طرح میکنند:
چرا؟ ما چه کار ناروایی با شما کرده ایم که اینگونه زندگی ما را متلاشی و ویران میکنید؟
حال از طرف دیگر و در جواب این سئوال، فرماندهان سیاسی و نظامیِ آمر و مأمور بمب افکنی با سلاحهای جنگی مجهز به آخرین مدل پیشرفته فناوری، که نشانه گیری بسیار دقیق دارند، و بر روی خانه های ساکنان غیر نظامی شهرها، از کودکان و زنان و مردان گرفته تا حیوانات و مزارع و کشتزار های آنان فرو ریخته میشوند تا زندگی آنان را غیر قابل زندگی کردن کنند، به این مادران و پدران داغ دیده، پاسخ ذیل را میدهند:
« ما بایستی بر سر شما بمب های آتش زا فرو بریزیم. چرا که انتخاب دیگری نداریم. » البته دلایل و استدلال ها که فرماندهان سیاسی و نظامی جهت اعمال این جنایات هولناک خویش میآورند و میکنند، بسیار متعدد و متنوع هستند، از جمله اینکه ما جهت،
- « اهداف و مقاصد استراتژیک ( راهبردی ) خودمان » یا،
- « دفاع از منافع حیاتی خود » یا،
- « حفظ و حراست از امنیت ملی خودمان » یا،
- « دفاع از مرزهای وطن مان »، و یا غالبا و بیش از همه،
- « ابتدا دیگری ( دشمن ) جنگ را آغاز کرد. » را ارائه میدهند.
البته تجارب بشری در تمامی طول تاریخ، و در همه جا و همیشه نشان داده و میدهد:
بکار بردن خشونت، از جمله بدترین نوع آن جنگ، بنابر قاعده ای مستمر در طول تاریخ، در همه زمانها و مکانها به این امر ختم شده و میشود که جنگها به ثمره ها و دستاورد های حیاتی جنگ افروزان خیلی بیشتر آسیب و ضرر میرساند، تا آنکه سود و بهره ای عاید آنان کند.
ریشه های روانشناختی جنگ افروزی جهت اعمال سلطه گری:
از دیدگاه روانشناسی فردی و اجتماعی ظاهراً اینطور بنظر میرسد، که نوعی وسوسه و اجبار درونی در بعضی از انسانها وجود دارد، بسیار شبیه به اعتیاد و معتاد بودن، یعنی دارای نوعی دینامیک پوشیده درونی است.
باوجود آنکه هنوز بطور دقیق و روشن نمیتوان این دینامیک پوشیده درونی، که انسانهای زیادی را بسوی جنون جنایتکاری و خود کشی فردی و دسته جمعی هدایت میکند، بصورت کامل و روشن شناسایی کرد.
در مورد روانشناختی جنگ افروزی و سلطه گری، سالها است پژوهشگران رشته های گوناگون روانشناختی و روان درمانگری، بعلاوه فیلسوفان نامدار تلاش میکنند، این دینامیک پوشیده درونی، این هوی و هوس غیر قابل مهار و کنترل، که خود را در شکل مسخ کشتار و ویرانگریهای جنگها شدن، نشان میدهد، بسیار نزدیک شده اند.
این نزدیکی را میتوان در متّفق القول گشتن همه محققین در این امر که ایجاد گرایش به خشونت، جنگ افروزی و سلطه گری ابتدا را در درون خانواده ها، بهنگام رشد تدریجی کودکان صورت میگیرد، شاهد بود.
ریشه های روانشناختی خشونت، جنگ و سلطه گری بهنگام رشد کودکان:
در تحقیقات، مطالعات و نوشته های روانشناختی که تا کنون حاصل گشته اند، میتوان مشاهده کرد که همگی محققین در این امر متّفق القول هستند که منشأ ایجاد خشونت ورزی، جنگ و سلطه گری در دوره های رشد کودکی و در درون خانواده، قابل شناسایی، بررسی و تبیین است.
چرا که در دوران کودکی نمونه های تاریخی از رقابتها و حسادتها، در شکل تلاش برای پیشی گرفتن بر دیگران، آنهم از طریق قهر و خشونت و تخریب، ابتدا در درون خانواده و مابین خواهران و برادران تمرین، آموخته و درونی آنان میشود.
سپس بعدها در سنین بالا تر در دوران بزرگسالی، چه در درون خانواده ها که خود این کودکان تشکیل میدهند، و خواه در درون گروههای سیاسی و اجتماعی، و مابین اقوام و کشورها و ملتهای گوناگون، این آموزه های زور مداری خود را در اشکال جانبداری از جنگ و ترور، و تعرض و تجاوز به حقوق دیگر انسانها فعال گشته و خود را نمایان میکند.
حال در این اثنی اکثریت بزرگی از انسانها بر این امر واقف گشته اند که خمیر مایه فردی و اجتماعی گرایش به خشونت و جنگ و سلطه گری ـ شبیه به تمامی دیگر شیوه های رفتاری ـ از طریق تقلید کودکان از بزرگتر ها، و تمرین آنها به مرور زمان، آموخته و درونی آنان میگردد.
البته این شناسایی و باور به درستی آن، در اثر مطالعات و تحقیقات پرشماری است که در درون زندانها در مورد جانیان و جنّحه کاران که غالباً محکوم به زندانهای طویل والمدت هستند، چون وجود شان در جامعه و میان مردم بشدت خطرناک است، شناسایی و مورد قبول و تأیید عمومی قرار گرفته است.
بر این مبنی که اعمال خشونت و سلطه گری رفتاری آموخته شده و عادت کرده شده به آن است. در حقیقت اینطور میتوان گفت که افراد بزرگسالی که دیگران را آزار و اذیت تنی و روانی میکنند، حتی همسر و فرزندان خویش را بطور مداوم عذاب جسمی و روحی میدهند،
خود در دوران کودکی خویش مورد آزار و اذیت جسمی و روحی قرار گرفته اند، و یا دستکم شاهد آزار و اذیت دیگر انسانها به دست خشونتگران، بوده اند.بزبانی دیگر:
علت و دلیل اصلی خشونت ورزیدن و تمایل داشتن به جنگ، از تجربه کردن خشونت در گذشته مایه میگیرد. برای مثال پرشمار تحقیقات و پژوهشها پیرامون خشونت نشان میدهند:
تنبیه های تنی، مثل کتک زدن و … و یا مجازاتهای روحی و روانی، برای نمونه تحقیر و مسخره کردن دیگران و یا بد دهنی و فحّاشی کردن و …. گرایش به آموختن و بکار بردن خشونت در افراد را تقویت میکند.
یک چنین ساز و کارهای خشونت آمیزی، نه تنها از نزد افراد، بلکه در سطح جامعه، مابین گروههای سیاسی و اجتماعی گوناگون، جوامع بشری، و بیش از همه دولتهای متجاوز و سلطه گر، بخوبی قابل مشاهده هستند.
البته بدترین، و در واقع اوج خشونت و بیرحمی و ویرانگری، خود را در جنگ نشان میدهد. جنگ و سلطه گری دقیقاً از همان روشهای اعمال خشونت فردی و اجتماعی مایه و نشأت میگیرند.
بدین معنی که ایجاد و ادامه هر جنگی، چه میان باندها و گروههای خیابانی جنّحه کار، خواه مابین قبایل گوناگون و یا گروههای سیاسی و عقیدتی، و یا میان دولتهای استبدادی و سلطه گران منطقه ای و جهانی، سبب ایجاد جنگها، خونریزیها و ویرانگریهای بیشتری میشوند.
چرا که بنابر نظر رالف متزنر Ralf Metzner فیلسوف و روانشناس کلینیکی سر شناس آلمانی ـ آمریکایی در کتاب « ریشه های جنگ و سلطه » : « اینگونه بنظر میرسد، که گویا خشونت و سلطه گری، شبیه ویروس واگیری است که بعضی از افراد، گروههای سیاسی و اجتماعی و اقوام و ملتها را مبتلا به خود، و عفونت زده میکند. این ویروس خشونت زای سلطه گری، که بعضی آنرا مم Mem مینامند، در درون خانواده ها، در شکل به تملّک و تصاحب خویش در آوردن دیگر اعضاء خانواده، و آزار و اذیت کردن آنان، برای به کنترل و مهار خویش در آوردن شان، و یا در گروههای سیاسی و اجتماعی، بوسیله اعمال خشونتهای جنایت آمیز، یا در شکل آزار و اذیت شهروندان، از جمله اقلیتها، حاشیه نشینان و طبیعت و حیوانات ذیوجود در آنها، اعمال میگردد.
در اینصورت بنابر نظر کاملاً درست متزنر، ویروس عفونت زای اعمال خشونت، جنگ و سلطه گری در درون فرد و جامعه، بخصوص از طریق رسانه های گروهی تفننی و سرگرمی ساز، مثل فیلم های سینمایی، کارهای « هنری »، موسیقی و آواز و … و اخبار و گزارشات رسمی دولتی و غیر دولتی، بمثابه اعمال قهرمانی، فداکاری، از خود گذشتگی و جانبازی، بشدت ستایش و تجلیل میکنند. طوریکه این اعمال را باشکوه و عظمت، تحت پوشش، « اخلاق انسانی » بنمایش گذارده میشوند.
اینگونه تبلیغات در اشکال گوناگون خویش سبب میگردند که افراد و بخشی از جامعه از جنبه رواشناسی، حساسیت ها و احساس ذاتی انسانی در همدردی و ترحم با درد و رنج و عذاب دیگر انسانها، بعلاوه پیامدهای دهشتناک جنگها و خشونتگری و ویران سازی، آنهم در طول چندین و چند نسل، بمثابه اموری عادی، به هنجار و طبیعی، احساس و تلقی گردند. در حقیقت هدف اصلی اینگونه تبلیغات از جانب جنگ افروزان سلطه گر اینست که غالب انسانها توانایی خویش در همدردی و ترحم با دیگر انسانها را به مرور زمان از دست دهند.
علاوه بر همه اینها، پژوهشهای آمارهای کمی و کیفی جامعه شناسی در همه جوامع جنگ زده نشان میدهند، وقتی در کشوری جنگ و یا تهدید به جنگ وجود دارد، دقیقتر بگوییم، وقتی جنگ افروزی « ارزش و بهای » والایی پیدا میکند، هم کمیت و هم کیفیت جنایات خشونت آمیز در درون جوامع و مابین افراد بشدت رو به افزایش میگذارد.
در نوشته بعدی به نقش روانشناسی حسادت و رقابت میان خواهران و برادران در دوران کودکی و در خانواده ها پرداخته خواهد شد.
( 1 ) Ralf Metzner: Die Wurzeln von Krieg und Herrschaft; Herausgeber: Nachtschatten Verlag Ag; 1. Januar 2012; S. 12
( 2 ) واژه مم Mem چیزی شبیه به ژن است که مبتکر آن Richard Dawkins زیست شناس سرشناس انگلیسی است. او ایجاد مم در مغز انسان را در اثر تکرار تقلید خشونت گری کردن میداند، که در اثر زمان شبیه به انگل در مغز انسانی جای خود را پیدا میکند، و کاملاً شبیه به ویروس بطور مداوم بر خود می افزاید.
این امر سبب میگردد، در مغز افراد مبتلا به آن، اندیشه، تأمل و تفکر و تجربه انسانی از کار انداخته شود.ریچارد داروکینکز معتقد است، قاعداً خشونتگران جنگ افروز در اثر تقلید کورکورانه از خشونتگریهای دیگر خشونتگران، مبتلا به ژن و یا ویروس مم میشوند. باصطلاح اینگونه افراد معتاد به خشونت و جنگ افروزی و سلطه گری هستند.
( بخش دوم )
نقش جنگ در توسعه سرمایه داری و فقر روزافزون ملت ها
در نوشته پیشین ابتدا ریشه های روانشناختی جنگ افروزی جهت اعمال سلطه گری، و سپس روانشناسی درونی گشتن خشونت، جنگ و سلطه گری در اوان کودکی بهنگام رشد کودکان در خانواده ها پرداخته شد.
در نوشته کنونی به روانشناسی ایجاد رقابت و حسادت میان خواهران و برادران در درون خانواده ها پرداخته میشود.
درونی گشتن رقابت، حسادت و پیشی گرفتن خواهر و برادر از یکدیگر در خانواده:
پژوهشگرانی که رشد کودکان در خانواده را از جنبه روانشناختی بررسی و پژوهش کرده اند، همگی معتقدند که ایجاد رقابت، حسادت و پیشی گرفتن از دیگران، منشأ ایجاد دوگانگی و باور به ثنویت در خود و در رابطه با دیگر انسانها.
ابتدا در درون خانواده ها و مابین خواهران و برادران صورت میگیرد.
این دوگانگی ( ثنویت ) زمانی شدت میگیرد که کودک برای بدست آوردن توجه، تأیید و رضایتمندی والدین و دیگر بزرگسالان نسبت بخود در خانواده، احساس کمبود و کاستی کند. طوریکه در دوست داشته شدن و با ارزش و با اهمیت بودن خود، دچار شک و تردید و دودلی گردد.
این امر بخصوص زمانی شدت میگیرد که کودک احساس و ادراک کند که کمتر مورد توجه، و مهر و محبت والدین خویش قرار میگیرد.
از اینجاست که رقابت، حسادت و پیشی گرفتن از دیگر خواهران و برادران، درونی او گشته و به مرور زمان در شکل رقابت و حسادت مخرب افزایش می یابد.
از جنبه روانشناسی این احساس و ادراک نامطلوب که برای کودک بشدت درد آور است، میتواند تا بهنگام بزرگسالی در درون او حفظ شده و به دیگر روابط اجتماعی او، از جمله روابط شخصی و خانواده گی، شغل و حرفه، و دیگر فعالیتهای اجتماعی و سیاسی او انتقال یابد. طوریکه رقابت و حسادت، در شکل تلاش برای بهتر و برتر و سرتر از دیگران گشتن، انگیزه اصلی او در هر کار و فعالیت اجتماعی میگردد.
حال هر زمان اینگونه افراد در هر بخشی از جامعه در مقام رهبری قرار گیرند، دقیقاً عین همین حالات روحی و روانی و انگیزه ها را در سطوح گروههای سیاسی و اجتماعی، جوامع گوناگون بشری، ملتها و کشورها حاکم میگردانند. از جنبه روانشناسی اینگونه افراد کمبود مهر و محبت در دوران کودکی خویش را، تبدیل به زورمداری جهت بدست آوردن قدرت، در شکل گرایش به خشونت، جنگ افروزی و سلطه گری بر دیگران میکنند. چرا که در درون شان انگیزه ایجاد جنگها و دیگر برخوردهای خشونت آمیز وجود دارد.
در اینصورت این نظریه که ریشه ایجاد جنگها در رقابت ها و حسادت ها بر سر دستیابی به منابع زیر زمینی و رو زمینی نادر و کمیاب است، مثل زمین و یا انواع گوناگون انرژی ها، که از یک قرن و نیم گذشته تا اکنون، انگیزه اصلی تمامی جنگ افروزی ها در همه جای جهان گشته است. (بعداً به این دیدگاه به طور مفصل خواهم پرداخت. )حال برگردیم به روانشناسی ایجاد رقابت، حسادت و برتری جستن بر دیگران که گفته شد، در دوران رشد کودکان در خانواده ها بوجود میآید، بیشتر بررسی روانشناختی کنیم.
تحقیقات پرشمار و متعدد نشان میدهند، در خانواده هایی که استبداد و زورگویی بر اندیشه و اعمال اعضا آن حاکم است، میان خواهران و برادران، رقابت و حسادت در شکل اعمال زورگویی و خشونت، خیلی زود تجربه و درونی آنان میگردد. بخصوص وقتی که والدین میان دختر، بمثابه زن، و برادر، بعنوان مرد، تبعیض فاحشی قائل شوند.
در یک چنین خانواده ای تحت پوشش تربیت « مذهبی و یا سنتی » تلاش میکنند، پسر و برادر را، بعنوان مرد، زورگو و مسلط بر خواهر و، دختر و خواهر را بمثابه زن، زور پذیر و زیرسلطه مرد، پرورش دهند.
طوریکه از جنبه روانشناسی این زورمداری از همان اوان کودکی به احساس و ادراک هر دو، زن و مرد، القاSuggestion میشود.
حال این تبعیض قائل گشتن میان زن و مرد، همانند سمّ مهلک روابط انسانی و اجتماعی کارکردی زهرآگین هم برای زنان و هم مردان پیدا میکند. چرا که در درون هر دو آنها، تصویر و تصور دوگانه ای ( ثنویت ) هم از خود خویش و هم از دیگر انسانها، بوجود می آورد.
برای مثال برای زن، چه از دید خودش و خواه دیگر باورمندان به این ثنویت، یک زن خوب و حرف شنو و سر به زیر، زنی است که موظف است از مردها اطاعت بی چون و چرا کند. در مقابل، زنی بد، بی حیا و پررو که میخواهد بمثابه انسان، زنی باشد که آزاد و مستقل باندیشد و عمل کند، بوجود میآید.در مورد مردهای باورمند و گرفتار به ثنویت، حالات روانی و تصویر و تصور دوگانه از خود خویش و زن بمثابه جنس مخالف، بمراتب بدتر و وخیم تر است. چرا که مرد را مکلف میکند، نه تنها نسبت به همه زنان، بلکه نسبت به همسر و فرزند دختر خویش نیز، سلطه گری و اعمال خشونت کند.
تا هر دو آنها را وادار به فرمانبری از خود کند. در غیر اینصورت از دید خود و دیگر مستبدین، او « مرد بی غیرتی » میشود.این دوگانگی و ثنویت درونی، مردان باورمند بخود را فرادست و سلطه گر، یعنی خشونتگر و طالب جنگ میگرداند، و زنان معتقد به خود را فرو دست و زیرسلطه و انسانهایی فاقد اراده جهت مستقل و آزاد زندگی کردن، بار میآورد.
در حقیقت این باور سبب میگردد که هر دو، زن و مرد خویشتن را از دوست داشتن و دوست داشته شدن محروم کنند، دقیقاً شبیه به دوران کودکی خود، که قربانی تبعیض والدین خویش بودند.
از این بدتر، در خانواده ای که خشونت در حد شدیدی نسبت به کودکان اعمال میگردد، زن و مرد هر دو مبتلا به « چند شخصیتی » میشوند. بدینصورت که گاه شخصیتی زورگو و خشونتگر و سلطه جو دارند، و زمانی بشدت ترسو و کارپذیر و زیر سلطه فرماندهان خویش میگرداند.
البته این شخصیت ها در وجود یک فرد، هر کدام جدا و بیگانه نسبت به دیگر شخصیت ها اندیشه و عمل میکنند.
طوریکه اینگونه افراد شخصیت و منشی پیدا میکنند، کاملاً از هم گسیخته و جدای از یکدیگر که آنان را قادر میگرداند، به دستور مافوق خویش در سلسله مراتب نظامهای استبدادی دست به هر جنایت و ویرانگری از جمله شکنجه کردن مخالفین، تجاوز سکسی به قربانیان مخالف رژیم استبدادی، و شرکت فعال در ترور و تروریسم زنند.
تازه مشکل باور و احساس ثنویت، تنها مربوط به رابطه زن و مرد باقی نمی ماند، بلکه به درون جامعه و ملتهای دیگر نیز سرایت میکند. طوریکه در ذهن و احساس باورمندان به ثنویت ایجاد « خودیها و غیر خودیها » روشی مستمر میشود.
تا جایی که بطور روز افزون نیاز به دشمنان گوناگون داخلی و خارجی جهت اعمال زور و خشونت، و جنگ افروزی را طلب میکند.
در حقیقت در شخصیت و روانشناسی انسانی که آلوده به ثنویت میگردد، نه دوستی و وفاداری و نه حقوق انسان جای و ارزشی پیدا میکند و اگر هم گاهی پیدا کرد، دیرپا باقی نخواهد ماند.کارکرد شخصیت مبتلا به ثنویت تبدیل دوستی به دشمنی و خودی به غیر خودی است. چرا که رقابت و حسادت سخت درونی گشته در وجود آنان بطور مداوم برون افکنی میشود. بر این اساس است که در روابط سیاسی نیز تصویر و تصور درونی گشته از « مخالفین و رقبای سیاسی » در درون کشور و « خطر دشمنان متجاوز » در خارج از مرزها تبدیل به دستگاهی برای انتقام گیری، و به ترس و وحشت انداختن رقبا و مخالفین میگردد.اینها همه سبب ایجاد « سایه ای از عقده ها » در روانشناسی میگردد که روانکاو سرشناس سوئیسی، کارل گوستاو یونگ در ابتدای قرن بیستم آنرا در روان انسانها، خاصه کسانیکه شیفته جنگ و سلطه گری هستند، کشف و تبیین کرد.
( بخش سوم )
نقش جنگ در توسعه سرمایه داری و فقر روزافزون ملت ها
« تأثیر عقده ها در جنگ افروزی »
در دو نوشته پیشین ابتدا ریشه های روانشناختی جنگ افروزی جهت اعمال سلطه گری و سپس درونی گشتن رقابت، حسادت و پیشی گرفتن از دیگران، که منجر به ایجاد ثنویت و دوگانگی در روانشناسی انسان میشود یا بزبان بنی صدر، ایجاد « اصل و فکر راهنما بر اساس ثنویت » با خود خویش و دیگران که درونی انسان میگرداند، پرداخته شد.
در آن دو نوشته سعی بر اثبات این امر بود که از جنبه روانشناسی، انگیزه اصلی در ایجاد جنگها و سلطه گری، برون افکنی پیاپی فکر راهنمای ثنویت، چه در درون خود و خواه نسبت به دیگر انسانها، اقوام و ملتها، است. حال فکر راهنمای ثنویت و دوگانگی که در اشکال رقابت ها و حسادت ها برون افکنی میشود، بمرور زمان سبب ایجاد « سایه عقده ها »shadow complex در روانشناسی انسان میگردد.
در نوشته کنونی تلاش اینست که ابتدا واژه « عقده » و چگونگی ایجاد آن در درون انسانها از جنبه روانشناختی مورد شناسایی و تبیین قرار گیرد.بر اساس این فرضیه که عقده ها زمینه ساز اصلی برخوردهای خشونت آمیز و جنگها هستند. با مراجعه به دیدگاههای دو روان تحلیلگر سرشناس، اوّلی آلفرد آدلرAlfred Adler و دوّمی کارل گوستاو یونگCarl Gustav Jung که هر دو در اوایل قرن بیستم ابتدا شاگرد و همکار زیگموند فروید، مبتکر روان تحلیلی، و سپس هر کدام خود مکتب روان تحلیلی خاص خویش را بنیاد گذاردند، چگونگی ایجاد و ساز و کار عقده ها در روان انسان توضیح و تشریح شود.
آلفرد آدلر اولین پزشک و روان تحلیلگری بود که چگونگی ایجاد و تکوین عقده ها در روان انسان را شناسایی و ساز و کار ویرانگر آنرا، به دلیل ناخودآگاه ماندن عقده ها در درون انسانها و جامعه ها، بدقت بررسی و تبیین کرد.
آدلر معتقد بود که در پندار و کردار و گفتار هر انسانی، تن و روان او بصورت یک مجموعه واحد و یگانه، که او نام آنرا « فردیت » individuum انسان گذارد، خود را نمایان میکنند.
او بهنگام مشاهده ارگانهای رشد نیافته در بدن بعضی از انسانها، به این نتیجه رسید که ارگانیسم یا اندامواره تن انسان گرایش طبیعی شدیدی دارد، کمبودها و کاستی های ارگانهای ضعیف بدن را جبران کرده و نسبت به دیگر ارگان ها، تعادل compensate بخشد. او این ساز و کار بس مهم در تن انسان را، در روان او نیز مشاهده کرد، و به این نتیجه رسید:
« هر انسان طبیعی و سالم در سه بخش عمده زندگی خود، یعنی عشق و دوستی، کار و حرفه، و مشارکت در فعالیتهای جمعی و اجتماعی خویش، بطور مداوم در تلاش و کوشش است تا کمبودها و کاستیهای این هر سه بخش را جبران کند. با این ساز و کار انسانها به رشد دلخواه خویش دسترسی پیدا میکنند. » ( ۱ )
بنابر نظر آدلر، انسانها در هر سه بخش عمده زندگی خویش که در بالا آمد، در ابتدا دارای « احساس حقارت و ناتوانی » هستند. در اینصورت هر فرد سالم و طبیعی تلاش میکند، احساس حقارت و ناتوانی خودش را با کار و تلاش بی وقفه جبران کند. تا در روند رشد تن و روان خویش قادر گردد، ناتوانایی های خویش را به توانایی ها مبدل کند.
آدلر مجموعه دستاوردهای تجربی و علمی خویش را در مکتب روان تحلیلی با نام « روانشناسی فردی » individualpsychology، که خود مبتکر آن بود، اشاعه داد.
هسته عقلانی روانشناسی فردی آدلر اینست که انسانها از همان اوان شیرخوارگی و طفولیت تا بهنگام مرگ، تلاش و کوشش میکنند، احساس ناتوانی و حقارت خویش را بجهت دارا بودن کمبودها و کاستیها در زمینه های گوناگون زندگی خویش، با کار و کوشش و فعالیتهای دائمی، جبران و به آنها تعادل بخشند تا در اثر زمان به رشد دلخواسته و آرمانی خویش دسترسی پیدا کنند. حال چنانچه فردی در این کار بس مهم موفق گشت، بنابر نظر آدلر، او در « تلاش برای کسب اعتبار و معتبر شدن »، چه پیش خودش و خواه دیگر انسانها و جامعه، صاحب اعتبار گشته و معتبر میشود.
از دید آدلر، پیروزی در کسب اعتبار، انسان را صاحب روانی سالم و ثابت، و احساس رضایتمندی از خود و زندگی خویش، میگرداند.
حال برعکس اگر فردی در تلاش برای جبران نقص های خود و کسب اعتبار فردی و اجتماعی، به دلایل گوناگون، شکست خورد، مبتلا به احساس حقارت میشود.
آدلر این احساس حقارت را که مزمن و دائمی است، « عقده » complex نامید.
در واقع آدلر در اثر شناخت روانشناسی بیمارانی که مشکلات روانی داشتند و برای مداوا به او مراجعه میکردند، به این نتیجه رسید:
« هر انسانی دارای نیروی محرکه درونی بس قوی و توانمندی است. اگر او این نیرو را در روند رشد و پیشرفت فردی و اجتماعی خویش بکار گیرد، از جنبه روانی، انسانی سالم و توانا، در نتیجه خشنود از زندگی و حیات خویش، میگردد. »
بر این مبنی در مکتب « روانشناسی فردی » آدلر، پایه و اساس سلامت فردی و اجتماعی هر انسانی در دست خود او، و در نوع تعلیم و تربیتی است که نیاز به دیگر افراد جامعه و یاری گرفتن از آنان، بمثابه معلم و الگو، جهت رشد خویش دارد.
آدلر معتقد بود، هر چه انسان از نظر فردی و « فردیت » خود، در سه بخش عمده زندگی اجتماعی خویش، یعنی عشق و دوستی، کار و حرفه، و مشارکت در فعالیتهای جمعی و اجتماعی، بیشتر ارتقا یابد، هم برای دیگر انسانها الگو رشد و ترقی میشود، و هم خود صاحب « احساس اجتماعی » sense of community خوب و رضایتمندی میگردد.
بنابر نظر آدلر احساس خوب اجتماعی، متأسفانه برای غالب انسانها ناخودآگاه است، با وجودیکه بخش بزرگی از شخصیت سالم، فعال و خلاق انسانها را تشکیل میدهد.
حال این سئوال پیش میآید: چرا احساس خوب اجتماعی، ضامن سلامت روانی و اجتماعی و پایه و اساس رشد انسان را میسازد؟
جوابی که آدلر به این سئوال میدهد، اینست:
« احساس خوب اجتماعی به انسان حس و درک تعلق داشتن، همبستگی و یگانگی با دیگر انسانها را میدهد. طوریکه هر انسانی در اثر داشتن احساس خوب اجتماعی، احساس فردی « من » خود را تبدیل به احساس « ما » جمعی و اجتماعی میکنند.
حال داشتن احساس « ما » جمعی سبب میگردد که فرد شناخت جامعی نسبت به این امر پیدا کند که او، بخش و عضوی از یک جامعه کوچک ( مثل خانواده، دوستان، مجامع سیاسی و اجتماعی و … ) و یا بزرگتر ( وطن، منطقه و جهان ) است.
کارکرد این شناخت جامع در فرد، در درون او این انگیزه را بوجود میآورد که در مسیر رفاه و آسایش، صلح و دوستی، و سلامتی و خشنودی اعضاء هر دو جوامع کوچک و بزرگ، بزبانی دیگر، همه انسانها، فعال و خلاق گردد.
دیدگاه آدلر در مورد چگونگی ایجاد، و نقش ویرانگر عقده ها در انسان و جامعه:آدلر در مکتب « روانشناسی فردی »، خویش در کنار توضیح و توصیف روانی هنجار و سالم، که در بالا توصیف شد، انحراف از روان سالم و مبتلا گشتن به انواع گوناگون بیماریهای روانی و اجتماعی را ناشی از ناخودآگاه ماندن عقده ها در درون انسان و ساز و کار ویرانگر آن میداند.
او معتقد است، اگر عقده ها در درون انسان بطور ناخودآگاه باقی بمانند، او آنها را برون افکنی، یعنی تمامی نقص ها و زشتی های شخصیت خویش را به دیگران نسبت میدهد، میکند. طوریکه کارکرد عقده ها در درون و برون انسان اینگونه میگردد:
« چنانچه انسانی بشکل شدید و ممتدی احساس حقارت و ناتوانی را، بخصوص در دوران کودکی و نو جوانی خویش، تجربه کند. و قادر نگردد در رفع آنها بکوشد، یعنی ناتوانیهای خویش را به توانایی ها مبدل کند. دچار انواع گوناگون عقده ها، از جمله عقده کم خود بینی، حقارت و حسادت میگردد. این عقده ها چون ناخودآگاه عمل میکنند، او را وادار میکنند، به احساس حقارت خویش تعادل غیر واقعی، مجازی و صوری بخشد. این ساز و کار موجب انحراف سلامت روانی و اجتماعی او میگردد. »
آدلر جبران و یا تعادل بخشیدن صوری و غیر واقعی را در شکل گرایش انسان به « تفوق جویی »Distinktion نسبت به دیگر انسانها میداند.
تفوق جویی بمثابه « اراده برای کسب قدرت » در اشکال گوناگون آن، از جمله برتری جستن، استیلاء، اولویت و رجحان یافتن بر دیگر انسانها، اقوام و یا ملتها.
در واقع آنچه انگیزه اصلی انسانها در ایجاد برخوردهای خشونت آمیز و جنگها جهت سلطه گری و تفوق طلبی میگردد.
در اینصورت کارکرد عقده ها بطور ناخودآگاه در درون هر انسانی، دقیقاً خلاف احساس خوب اجتماعی، که در بالا از دید آدلر، به آن اشاره شد، عمل میکند. بدین شکل که عقده ها نه تنها ویرانگر احساس تعلق داشتن، همبستگی و یگانگی جستن با دیگر انسانها میگردد، بلکه خود را در اشکال و نمونه های حسادت ورزی، ستیزه جویی و حس کینه و انتقامجویی، نمایان میکنند. در نتیجه دوستی ها را به دشمنی، و صلح و آشتی را به جنگ و ویرانگری میان انسانها، اقوام و ملتها مبدل میکنند.
دیدگاه یونگ در مورد عقده ها و چگونگی کارکرد آن در روان انسان:
روانکاو سرشناس سوئیسی، کارل گوستاو یونگ، در مورد چگونگی ایجاد و عملکرد عقده ها، نظری شبیه به آدلر دارد، ولی کارکرد آنها را طور دیگری توصیف و تشریح میکند. یونگ در مورد عقده اینطور مینویسد:
« عقده ها مجموعه ای نظام یافته از احساسات، افکار، برداشتها و خاطراتی هستند که هر زمان تداعی معانی Assoziation و بخاطر آورده شوند، میتوانند بطور ناخودآگاه در درون و برون انسان بروز کنند. از آنجا که عقده ها معمولاً در درون انسان سرکوب و وارد ناخودآگاه فرد در گذشته شده اند، تنها میتوانند در شکل « هیجانهای تکان دهنده » در خود آگاه انسان نمایان گردند. »
از دید یونگ، عقده ها در ناخودآگاه انسان حفظ، و بر روی هم تلنبار و متراکم شده و منتظر یافتن میدان عمل هستند. تا همانند آتش فشان مواد مذاب و سوزنده خویش را علیه همه چیز و همه کس برون افکنی و بروز دهند. بهمین دلیل عقده ها در روان انسان سبب ایجاد انواع برخوردهای conflict ویرانگر فردی و اجتماعی میشوند.
این میدان عمل را عقده ها بهنگام وقوع انقلابها و جنگها در جوامع گوناگون انسانی بدست میآورند.
( در نوشته بعدی تحت عنوان « سایه عقده ها » در این مورد بیشتر توضیح داده خواهد شد. )
چرا که برخورد ها و نزاع های درونی گشته در شکل عقده ها، بیش از همه در روابط انسانی و اجتماعی برون افکنی میشوند. بدینصورت که در شکل احساسات منفی گوناگون از جمله، ترس و وحشت، خشم و برآشفتگی، شرم و خجالت حرکت ربا، خود را نمایان میکنند.
از دید یونگ « عقده ها بیانگر احساسات بیمار گونه ای هستند که قادرند، بر تمامی خودآگاهی های انسان، مثل دانش، تجارب و فهم او چیره گردند، و پندار و کردار و گفتارهای انسان را تحت سیطره ویرانگر خویش در آورند.
یونگ، در این مورد اینطور مینویسد:
« امروزه همه انسانها میدانند که عقده چیست، و همچنین بعضی از افراد عقده ای هستند. ولی آنچه نمیدانند اینستکه ساختارهای روانشناختی عقده ها در درون انسان، وضعیت خودآگاه صاحب عقده را بشدت مختل و بیمارگونه میگرداند. برای مثال، اگر در زمان کنونی برای فردی تجربه ای پیش آمد، شبیه به تجارب بوجود آمدن عقده ها در گذشته او.
برای مثال در زمان کودکی و نوجوانی اش، یعنی آنزمان که او بخاطر تحقیر شدن، خود را هیچ و پوچ احساس میکرد. در حال حاضر، یعنی همین حالا و همین اینجا، آن تجربه دردآور در روان او تبدیل به واکنشی بشدت التهاب آور میشود.
این واکنش تمامی خودآگاه « من » راه حل جو، متفکر و با تجربه او را فلج کرده و از کار میاندازد.
طوریکه او رفتاری پرخاشگر، غیر عقلانی و ویرانگر از خود بروز میدهد. بدین شکل که او بطور شدیدی خشن، بدون عقل و تأمل، پرخاشگر و نزاع جو میگردد. طوریکه رفتار او، با احساسات شدیداً منفی همراه میگردد. چرا که عقده های او چنان فعال میگردند که او دیگر قادر نیست، وضعیت کنونی را اصلاً درک کند. در نتیجه رفتاری بشدت نا هنجار از خود بروز میدهد.یونگ در پژوهشهای گوناگونی که با بیماران خود انجام داد، عقده هایی را که در ناحودآگاه آنان حفظ و نگاهداشته شده و گاه و بیگاه از خود بروز میدادند را از اینقرار دسته بندی کرد:
« عقده های مادری، که مسبب ایجاد آن در درون، مادر است.
به همین ترتیب، عقده های پدری، عقده های خواهر و برادری، عقده های حسادت برانگیز، عقده های خود ناتوان بینی، و عقده ترس و بیم از آینده. برای مثال عقده حسادت، که نزد تفوق طلبان و قدرت پرستان بشدت رواج دارد، اینگونه خود را نمایان میکند:
شدت حسادت فرد عقده دار نسبت به محسود خویش، یعنی فرد و یا جمعی که مورد حسادت او قرار گرفته، بطور مداوم افزایش می یابد. تا جائیکه تمامی ذهن و احساسات او را فرا میگیرد، و تحت نفوذ و سلطه خود در میآورد. این امر در درون فرد حسود سبب خشم و برآشفتگی، همراه با انزجار و دشمنی بیمارگونه نسبت به محسود خود میگردد.
طوریکه بمرور زمان برای فردی که عقده حسادت دارد، تبدیل به مشکلی عظیم و درد آور میگردد.
در اینصورت همانطور که آمد، این برخورد و دوگانگی ابتدا در خود فرد حسود عقده دار ایجاد میگردد. سپس جهت رها گشتن از این حسادت دردآور، آنرا برون افکنی میکند.
بدین صورت که هر آنچه عیب و زشتی و شایبه خود دارد، به محسود خویش نسبت میدهد. در کنار اینکار تلاش میکند، با اعمال خشونتهای زبانی و یا فیزیکی، به محسود خویش آسیب رساند.
در حقیقت هر تجربه درد آور حقارت انگیزی میتواند به عقده تبدیل گردد و در انسان برآشفتگی، زجر و بیش از همه ترس بوجود آورد.
البته نه تنها در دوران طفولیت و کودکی و نوجوانی، بلکه در تمامی طول زندگی انسان، هر موضوع و یا احساسی که به عقده ها مربوط و آنها را فعال کند، تمامی خودآگاه فرد را به برخوردهای ویرانگر درونی و برونی مبتلا میکند، تا جائیکه بصورت « استراتژیهای برون افکنی » فعال میگردند.
این وضعیت سبب میشود، انسان عقده دار نتواند بطور آزاد و مستقل برای زندگی خویش تصمیم بگیرد و به تصمیمات خویش جامه عمل پوشاند. چرا که پندار و کردار و رفتارهای او برده عقده های او گشته اند. بزبانی دیگر هر آنچه را عقده های او به او امر کنند، او بطور خودآگاه و ناخودآگاه طبق آنها عمل میکند.
چرا که بهنگام فعال گشتن عقده ها، او دیگر قادر نیست، احساسات خویش را بطور آگاهانه درک، و درست و یا نادرست بودن آنها را از هم تمیز دهد. در واقع انسان عقده دار اطمینان نسبت خود و احساسات خویش را از دست میدهد.
یونگ در شکلی کلی عقده را اینگونه توصیف و تبیین میکند:
« حال عقده بمثابه بیان کننده احساسات شدید، بزبان علمی چیست؟
عقده در ابتدا امر تصویری است از یک وضعیت روانی کاملاً مشخص، که بیانگر احساساتی رها گشته از خودآگاهی ( غیر عقلانی، بدون فکر و تأمل و بصیرت ) است.
عقده ها در مجموعه خویش بشدت خود گردان، و به مقدار بسیار کمی تحت خود آگاه انسان قرار دارند. »
ادامه درد
طلوعی دوباره
امیر حسین صالحی فشمی
آیندهی ایران حقیقتی است که در آستانهی ظهور قرار دارد. تصور کنید صبحی را که در آن، شهرها نه با اضطراب، بلکه با امید به کار و زندگی بیدار میشوند.
این تصویری که از ایرانِ فردا در ذهن داریم، یک رویای دور نیست؛ بلکه بازپس گیری حقی است که سالها از مردم دریغ شده است. در این ایران، آبادانی تنها در ساخت و سازهای خلاصه نمیشود، بلکه در آرامش ذهن و امنیت خاطر تک تک شهروندان معنا پیدا می کنه.
شکوفایی سرمایهی انسانی
ایران آزاد، خانه ی دوباره ی فرزندانش خواهد بود.
هزاران متخصص، پزشک، مهندس و هنرمندی که ناچار به مهاجرت شده اند، با کوله باری از تجربه و دانش جهانی به خاک میهن بازخواهند گشت.
ترکیب دانش مدرن آنها با نبوغ بومی، چرخ های صنعت و علم ایران را با سرعتی بی سابقه به حرکت درخواهد آورد.
ایران دیگر در حسرت فرار مغزها نخواهد بود؛ چرا که فضای تنفس و رشد، برای شکوفایی هر استعداد درخشانی فراهم است.
اقتصادی شکوفا و پیشرو
در ایران آباد ثروت ملی دیگر صرف ماجراجوییهای ایدئولوژیک نمیشود. ما بر روی منابع عظیم تمرکز خواهیم کرد؛ از تبدیل شدن به قطب گردشگری خاورمیانه به لطف میراث تاریخی و طبیعت مان، تا پیشرو در حوزه ی انرژیهای پاک و خورشیدی.
در این فضای باز اقتصادی، بخش خصوصی جان میگیرد و ایران، به جای انزوا، به داد و ستد و تکنولوژی در منطقه تبدیل خواهد شد؛ جایی که رفاه و امنیت؛ استاندارد زندگی برای همه ایرانیان است.
خلاقیت در فضای آزاد
فرهنگ و هنر ایران، که در طول سالها در حصار سانسور زندانی شده بود، در فضای آزاد نفس خواهد کشید.
موسیقی، سینما و ادبیات ما نه تنها در داخل، بلکه در صحنههای جهانی می درخشند.
در این ایران، تفاوت دیدگاه ها باعث خلاقیت و پیشرفت خواهد بود. جوانان ما در دانشگاهها و میدان های هنری، بدون ترس از قضاوت و سرکوب، اندیشه های نو را خلق خواهند کرد و ایران دوباره به مهد تمدن و هنر تبدیل میشود.
ایران و صلح جهانی
ایران فردا، لنگرگاه صلح در منطقه خواهد بود. ما به دوران دوستی و تعامل با جهان بازمیگردیم؛ دورانی که ایران به عنوان یک شریک قابل اعتماد و نه یک تهدید، در جامعهی جهانی شناخته میشود.
دیپلماسی ما بر پایه ی منافع ملی و صلح طلبی استوار خواهد بود. گذرنامه ی ایرانی، بار دیگر نماد سربلندی خواهد شد و ایرانیان در سراسر جهان با افتخار به هویت و ملیت خود نگاه خواهند کرد.
ما برای اون روز انتظار خواهیم کشید تا بتونیم طعم شیرینی آزادی و یک زندگی بر پایه حقوق بشر داشته باشیم.
توماس مور، فیلسوفی که در راه عقیده از جان گذشت
هنری و دانا لی توماس ترجمهی احمد شهسا
در سال ۱۳۶۴ کتابی منتشر شد به نام ماجراهای جاودان در فلسفه که در سالهای بعد و بعدتر به چاپهای متعدد رسید و به تیراژ قابلتوجهی دست یافت. این کتاب را یک زن و شوهر آمریکایی به نامهای «هنری توماس» و «دانا لی توماس» نوشته بودند و احمد شهسا آن را به فارسی برگرداند. گذشته از فارسی شیوا، کتاب حاوی چند گزارش فلسفی دربارهی فلاسفهی قدیم و جدید مانند افلاطون، ارسطو، سقراط، کنفوسیوس، دیوژن، ماکیاول و امثال اینان بود. تا اینجای کار فرق چندانی با کتابهای فلسفی دیگر نداشت اما این کتاب، یک تفاوت اساسی با کتابهای همانند داشت. تفاوت در این بود که ماجراهای جاودان در فلسفه مانند دیگر کتابهای فلسفه خشک و بیروح نبود، بلکه حاوی گزارشهای ناب و جاندار دربارهی فلسفه و فلاسفه بود و خواننده از خواندن آن غرق لذت میشد.
در مقدمهی کتاب، دربارهی مؤلفان شرح قابلتوجهی وجود ندارد. تنها در صفحهی اول آن دربارهی هر یک از دو مؤلف، پنجشش سطر نوشته شده و در آن گفته میشود هنری توماس در زمینهی تعلیموتربیت و نویسندگی سابقهای طولانی و درخشان دارد؛ و دانا لی توماس فارغالتحصیل دانشگاه هاروارد است و در جنگ جهانی دوم بهعنوان خبرنگار خدمت کرده است.
در اینجا از میان سی گزارش ناب و جاندار کتاب، گزارشی دربارهی توماس مور، فیلسوف و سیاستمدار انگلیسی، را انتخاب کردهایم.
برگرفته از کتاب ماجراهای جاودان در فلسفه، نوشتهی هنری توماس – دانا لی توماس، ترجمهی احمد شهسا
در سال ۱۴۹۹ مجلس ضیافت ناهاری از طرف شهردار لندن ترتیب داده شده بود. در بین مهمانان دو جوان حضور داشتند که یکدیگر را نمیشناختند. چون در کنار میز نشستند، به زبان لاتین که زبان علم و ادب آن روزگار بود، به صحبت پرداختند و پس از گفتوگوی کوتاهی، یکی از آن روحهای آشنا ذوقزده اظهار داشت: «تو یا مور هستی یا هیچکس.» و دیگری بیدرنگ گفت: «تو هم یا اراسموس هستی یا شیطان.»
این نخستین دیدار دو تن از برجستهترین مردان آن عصر، «شیطان هلندی و قدیس انگلیسی»، از یکدیگر بود که دوستی آنها در تمام مدت عمرشان ادامه یافت.
چند سال بعد، در نامههایی که اراسموس به یکی از دوستانش نوشت، مور را چنین توصیف کرد:
… مردی است با قامتی میانه. سرخی نیمرنگی از زیر سفیدی پوستش به چشم میخورد. موهایی سیاه و تیره دارد. سیمایش بیشتر نشاط و انبساط دارد تا اخم و ترشرویی و همواره خندان است. هیچچیز نیست که برای او موجب شادی نباشد. چشمانش باحال و خندهناک و گفتوگویش ــ خاصه با زنان ــ مشحون از بذلهگویی و شوخطبعی است.
اینهمه در او شگفت نیست زیرا پدرش در لندن وکیلی کامیاب و دوست صمیمی پادشاه بود و خود او با خوشبختی بزرگ شده است. «هرکجا میرفت، هالهای نورانی از شکوه و جلال بر گردش حلقه میزد.» درعینحال، هیچکس جز دخترش نمیدانست که مور در زیر لباسهای پُرزرقوبرق، پیراهنی مویینه میپوشید. این فیلسوف با روحی وارسته و رفتاری مؤدب، صاحب شخصیتی شگرف بود و در سال ۱۴۷۸ در خانوادهای محترم و اصیل دیده به دنیا گشود. پدرش قاضی بود و او را چنان پرورش داد که در بزرگی شغل او را اختیار کند.
میگویند وقتی شیرخواره بود، پرستارش او را از روی رودخانهای عبور میداد و جریان آب بهقدری شدید بود که هر دو ــ پرستار و کودک ــ در خطر غرقشدن بودند. پرستار برای نجات کودک او را به کنار پرچین پرتاب کرد و چون خود نیز به کنار آمد، حیرتزده مشاهده کرد که به کودک آسیبی نرسیده است. پس خندهکنان گفت: «خداوند باید او را برای امری خطیر حفظ کرده باشد.» مور در مدرسه از دیگر شاگردان ممتاز بود. در آن زمان درس لاتین را «به ضرب چوب و فلک در مغز بچهها فرومیکردند» اما مور بدان علاقهمند بود و احتیاجی به این وسایل پیش نیامد.رفتار گیرنده و جاذب و فکر درخشان مور موردتوجه مورتون، اسقف اعظم و وزیر خزانهی انگلستان، قرار گرفت و در قصر خود به او کاری محول داشت که دو سال دوام یافت. در آنجا، در همان حالی که پشت صندلی مورتون ایستاده بود، سراپاگوش بود تا دیدنیها و شنیدنیها را ببیند و بیاموزد. جهان در مقابل دیدگان او منظرهای بسیار دلنشین و زیبا و شادیزا و پرحادثه و گسترده بود که گاهی هم زشت و خیانتآمیز و پر از تضاد میشد.
مور در چهاردهسالگی از خدمت اسقف اعظم کناره گرفت تا داخل آکسفورد شود و این در سال ۱۴۹۲ اتفاق افتاد؛ سالی که کریستف کلمب دنیای جدید را کشف کرد؛ یعنی عصر گشودهشدن افقهای تازه، اکتشافات پیاپی و پیداشدن مغزهای جوینده و متجسس؛ عصر رنسانس که زمان توجه و بیداری مجدد روح انسانی به زیبایی گذشته و به امید آینده بود.
روح رنسانس، مور را در خود گرفت و او را برخلاف رضای پدرش، به کسب دانشهای جدید و مطالعهی فلسفهی یونان و اقتدارات قضایی روم راغب کرد. پدرش میخواست مور در کار قضاوت تبحر یابد، نه اینکه با «مطالعهی سطحی و ناتمام افکار کفرآمیز» اوقات خود را تلف کند.
اما مور با تصمیمی متین و بیسروصدا که معرف روحیه و روش او در منازعه با دو پادشاه بود که بعد اتفاق افتاد، در برگزیدن قوت روحی خویش اصرار ورزید.
این قوت روحی، درحقیقت، یگانه غذایی بود که برای طلاب آکسفورد در آن روز مجاز شناخته شده بود.
مور در مدرسه از دیگر شاگردان ممتاز بود. در آن زمان درس لاتین را «به ضرب چوب و فلک در مغز بچهها فرومیکردند» اما مور بدان علاقهمند بود و احتیاجی به این وسایل پیش نیامد.
زندگی دانشگاهی بهسادگی و خشونت زندگی یک زندانی بود. چهار طلبه در حجرهای با هم زندگی میکردند و به هریک روزانه مبلغ اندکی برای مخارج ضروری، پرداخت میشد. طلاب ساعت پنج صبح از خواب برمیخاستند و تا ساعت ده درس میخواندند. پس از صرف ناهار که اولین غذای روزانه و عبارت بود از یک تکهگوشت گوسالهی پراُستخوان و یک کاسه آبگوشت، تا ساعت ده شب همچنان مشغول درسخواندن بودند و چون «در اتاقهای خود آتش نداشتند»، ناچار بودند نیمساعتی بالاوپایین بپرند تا پاهایشان گرم بشود و به رختخواب بروند.
این نحوهی زندگی برای کسی که زندگی فیلسوفانه اختیار کرد و در راه عقیدهاش شهید شد، ممارست بسیار خوبی بود.
به هر ترتیب، مور تحصیلات خود را به پایان برد و برای مقابله با پیشامدهای زندگی مهیا گردید. با اینکه در اوان کار طریق او صاف و هموار بود، او خود را برای مواجهه با هرگونه مانعی که ممکن بود بر سر راهش قرار گیرد، آماده کرده بود.
مور، زمانی چند تردید داشت که یک شغل و زندگی فعال انتخاب کند یا گوشهای بگیرد و آسوده عمر گذارد. پیش از آنکه قاضی شود، به فکر افتاد در سِلک رهبانان درآید. چهار سال در یک صومعه گذرانید و با دقت تمام آن ترتیبات مخصوصی را که در «سکوت مداوم» اجرا میشد، مشاهده کرد ولی سرانجام عشق او به فعالیت اجتماعی غالب آمد و او را به زندگی دنیوی کشانید.اما از زندگی در صومعه، کشمکش بین روح و جسم را به ارمغان آورد و در همین اوقات بود که در زیر ظاهر آراسته، پیراهن مویینهی وارستگی و درویشی به تن میکرد.
از این تاریخ به بعد، زندگی مور، لااقل از دیدهی جهانیان، شکوهمند و موفقیتآمیز بود ولی خود مور، بهخوبی از پوچی و بیحقیقتی این امور آگاهی داشت.
مور در ۲۷سالگی ازدواج کرد. پنج سال بعد زنش درگذشت و چهار کودک خردسال برای او باقی گذاشت. یک ماه بعد از آن، مور همسر دیگری اختیار کرد تا پرستاری برای کودکان و همدمی برای خویش داشته باشد.کارهای قضایی او چنان با توفیق و کامیابی قرین بود که خارج از تصور خودش بود. همهکس را میستود جز خودش و معتقد بود: «چون شخص به اوج ارتقا رسید، در آستانهی سقوط است.» (فواره چون بلند شود، سرنگون شود.) و در این اظهار، زندگی خودش موردنظرش بود.
مور ارزش واقعی شهرت خود را میشناخت؛ نه از آن احساس غرور بیحد میکرد و نه از آن بدش میآمد. میگفت: «بزرگترین تراژدی زندگی در این است که انسان آرزویش این باشد که در زمرهی قدیسان درآید ولی در خاتمه فقط مردی موفق و صاحبمقام بشود.»
بدین سبب، مور پیروزی و توفیق حقیقی را در افتادگی و خاکساری معنوی یافت و در صعود به بالاترین نقطهی نردبان تعالی و ترقی از پاگذاشتن بر روی انگشتان کسانی که مأیوسانه در پلههای پایین تلاش میکنند، بهشدت پرهیز کرد. مور دفاع قدرتمندان را در مقابل ضعیفان نمیپذیرفت و از گرفتن حقالوکاله از فقیر در مقابل غنی ابا داشت.
اقدام عالی و باشکوه او در رفتارش با دربار نیز کاملاً مشهود است. در آن موقع که هنری هفتم درخواست کرد مبلغی معادل ۹۰هزار لیرهی انگلیسی جهت مخارج عروسی پرنسس مارگارت با پادشاه اسکاتلند تأمین شود، مور عضو مجلس بود و تنها او بود که جرئت کرد با تحمیل این مبلغ گزاف به ملت، مخالفت نماید و موفق شود مقدار آن را به ۴۰هزار لیره تقلیل دهد. پادشاه از این اقدام توهینآمیز مور چنان خشمگین شد که فرمان داد پدر او را در برج لندن زندانی کنند زیرا بهعلت محبوبیتی که مور در میان مردم داشت، هنری هفتم جرئت نکرد به تنبیه آن خطاکار بپردازد. پس از فوت هنری هفتم، هنری هشتم جای او را گرفت و جلوس او بر اریکهی سلطنت روزگار نویی را برای انگلستان نوید میداد. نویسندهای با ذوق در همان زمان نوشت: «آسمان میخندد و زمین پایکوبی و دستافشانی میکند. شادی و نشاط، کشور را در خود گرفته است. پادشاه ما به طلا و احجار کریمه و فلزات گرانبها پشتپا زده و مشتاق عفاف، شکوه و جاودانی است.»
این بود امیدهایی که از پادشاه در دل میپروراندند؛ پادشاهی که تصمیم داشت بدترین نوع حکومت ظلم و استبداد را در تاریخ انگلستان بنیان نهد.
هنری هشتم در اوایل کار خوشایند بود و رفتاری دوستانه داشت. این مرد زردمو و بلندقامت و باریک، پس از چند سال بهصورت دیومردی ریشدار و بادکرده درآمد که دانشمندان را گرد خویش جمع میکرد و میگفت: «زندگی بی وجود فضلا بسیار سخت و ناگوار خواهد بود.»
این بود عقیدهی او در اوایل، ولی بعدها عطشی که به ظلم و ستمگری در وجودش غلبه کرد، بیش از علاقهای بود که نخست به کسب علم و دانش نشان میداد.
روح رنسانس، مور را در خود گرفت و او را برخلاف رضای پدرش، به کسب دانشهای جدید و مطالعهی فلسفهی یونان و اقتدارات قضایی روم راغب کرد. پدرش میخواست مور در کار قضاوت تبحر یابد، نه اینکه با «مطالعهی سطحی و ناتمام افکار کفرآمیز» اوقات خود را تلف کند
یکی از دانشمندانی که هنری هشتم نسبت به او علاقه و احترام خاص داشت، توماس مور بود و دستور داد برای او مقرری سالانه معین شود تا «از وظایف روزانه فراغت بیشتر یابد و بتواند به پادشاه بیشتر خدمت کند». اما مور این پیشنهاد را نپذیرفت و تقاضا کرد این مقرری در حق اراسموس معین شود. در این هنگام اراسموس در خانهی مور روزگار میگذرانید و از خوان فتوت او بهرهمند بود. در اینجا بود که اراسموس کتاب مشهور خود را به نام مدح دیوانگی به رشتهی تحریر کشید. اما درعینحال مور را پند میداد که از دیوانگی دست بردارد و امر پادشاه را برای خدمت به او به سمع قبول بپذیرد. عاقبت، مور بهخاطر کشورش به این درخواست گردن نهاد. انگلستان محتاج مردی بود که قادر باشد هر دو طرف قضیهای را بدون جانبداری از طرفی، بهخوبی ببیند.
این اقدام مور در شورش ماه مه ۱۵۲۱ تأثیری آشکار داشت. در این روز، کارگران اجتماع کردند و علیه بیگانگانی که در لندن زندگی میکردند، دست به تظاهرات زدند.
مور با بهخطرانداختن جان خویش، کوشید شورشیان را آرام کند. نخست شورشیان بهسوی او سنگ و آجر پرتاب کردند و آب جوش به طرفش پاشیدند. ولی مور سرانجام موفق شد آنها را پراکنده کند و به خانههای خود بازگرداند.
چند روز بعد، قریب چهل نفر از شورشیان به فرمان هنری هشتم به دار آویخته شدند و عدهی زیادی تحتتعقیب و محاکمه قرار گرفتند. مور به شفاعت از آنها نزد پادشاه برخاست و گفت: «تمنا میکنم نسبت به آنها نیکی و عطوفت روا داری و بر کسانی که از کردهی خویش نادم و سرافکندهاند، ببخشایی.» پادشاه شفاعت مور را پذیرفت و بر اثر این اقدام موفق شد جمعی از خدمتگزاران صلح را به خدمت خویش بگمارد. اراسموس دراینخصوص به یکی از رفقایش نوشت: «بالاخره پادشاه توانست مور را به دربار خویش بکشاند.»
توماس مور، با عنوان شوالیهی پادشاه و با سوءظن و بیاعتمادی شدید، وارد دربار شد. او به پادشاه قول داد: «حد اعلای وفاداری و وظیفهشناسی را بعد از خداوند، نسبت به او مرعی دارد.» و هنری هشتم در مقابل این قول، از روی ادب و مرحمت جواب داد که وظیفهای که نسبت به خداوند بر عهده دارد هرگز به او اجازه نخواهد داد که به صلاحاندیشی دوستان وفادارش بیاعتنا باشد. اما مور میدانست که این سخنان از حقیقت عاری است. «هرگاه هنری بتواند با تسلیم سر من کاخی در فرانسه بخرد، در این کار تردید نخواهد کرد.» مور در همان وقت روح شیطانی را ورای نقاب مَلکی او، به چشم دل میدید. او به رسوم و عادات معمول و نیرنگهای پادشاه کاملاً واقف بود. مور سالها دربارهی دنیایی که در آن خردمندان و مردم آزاده و اصیل فرمانروا باشند، اندیشیده بود و حاصل تفکرات و رؤیاهای طلایی خود را در داستانی فلسفی به نام اتوپیا (۱۵۱۸) به رشتهی تحریر درآورده بود.
اتوپیا جزیرهای است خیالی که در آنجا هر کاری بهخاطر نفع مردم صورت میگیرد. این داستان، به آن صورت کمال ایدئالی، نهتنها برای انگلستان آن روز بلکه حتی برای دنیای کنونی، افسانهای بیش نیست. مور با طرح داستان بهصورت گفتوگو با ملاحی به نام رافائل هیثلودی رنگ حقیقت بدان میزند و به خوانندگانش خبر میدهد که این ملاح بر حسب تصادف به جزیرهای میرسد، پنج سال در آن زندگی میکند، بعد به انگلستان برمیگردد تا خبر خوش وجود یک کشور کامل را به گوش هموطنانش برساند.
برای اینکه داستان را کاملاً واقعی جلوه دهد، مور بعضی از رسوم معمول در این شهر خیالی را رد و برخی را تأیید میکند. مثلاً یکی از رسومی که به نظر او «بیهوده و احمقانه» آمده، رسمی است که عروس و داماد یکدیگر را لختِ مادرزاد ببینند تا بعد، موجبی برای شکایت از نقایص جسمانی یکدیگر پیش نیاید. سراسر این داستان چنان با عقیده و صمیمیت به نگارش درآمده که جمعی از خوانندگان آن را واقعی میپندارند. شاید هم بیشتر بدین جهت که آرزو دارند وجود چنین کشوری حقیقت داشته باشد زیرا اتوپیا، از جهات بسیاری، تعبیری از خوابهایشان بود. در این شهر خیالی، برحسب اظهار مور، توانگران فقیران را نمیفریبند؛ نفرت و انزجار وجود ندارد؛ ظلم و ستم دیده نمیشود؛ از فقر و غرور بیحد که «امالفسادش» نامیده، اثری نیست: «همهچیز عمومی است» زیرا مالکیت خصوصی با منافع عمومی منافات دارد و تا علاقههای همگانی پیدا نشود، تساوی و عدالت برای همه تحقق نخواهد یافت.
آنچه مور در سر میپروراند، درواقع همان مسلک اشتراکی اوان مسیحیت است؛ یعنی داشتن روحیه و اعتقادی دینی در بهرهورشدن از نعمتهای الهی بهطور تساوی. مور کاتولیک متعصبی بود و چنانکه خواهیم دید، همین تعصب موجب شهادت او شد. اتوپیای او مانند فعالیت او در سراسر حیاتش، بدین امر اختصاص یافته بود که بهشت را در دسترس خاکیان بگذارد. در این تصویر بهشتی که بر روی زمین نقش بسته، بر طبق آنچه در اتوپیا آمده، ۴۴ شهر وجود دارد که همگی با طرحهای همانند، بهمنظور تأمین آسایش کافی برای عموم، بنا شده است؛ وسعت خیابانها یکسان است و ساختمان خانهها نظیر یکدیگر؛ از همهی خانهها یک در به خیابان باز میشود و در دیگر به باغ؛ هرکس بهقدر کفایت توانگر است که نیازمندیهای خود را مرتفع سازد و بدین لحاظ، توهم سرقت به حداقل کاهش یافته است.
خانهها به کسی تعلق ندارد، بلکه از طرف دولت به اجاره واگذار شده است. مستأجران در هر ده سال منازل را عوض میکنند تا از بروز احساس مالکیت انحصاری در اشخاص جلوگیری شود.
در اتوپیا از استثمار، ظلموجور، شکار، قمار و فریب و نیرنگ اثری یافت نمیشود و احتیاجی هم به وکیل دعاوی و حبس و بند نیست. در باب دین رایج در اتوپیا، مور با زبانی مبهم سخن میگوید. انتظار این است که کشیشان «بسیار منزه و مقدس باشند، بدین جهت تعدادشان انگشتشمار خواهد بود». مور در تمام عمر خویش در این امر اصرار میورزید که تعداد کشیشان در انگلستان تا آنجا که ممکن است، «کمتر شود و از بهترین اشخاص» باشند.
تصویری که مور در اتوپیا از حد اعلای پارسایی و پرهیزگاری نشان میدهد، چیزی غیر از تجلی آرزوی قلبی او برای تصفیهی پرستشگاههای کشورش نیست. مور روحانیان حقیقی، آن شبانانی را که از فربهکردن خویش به وسیلهی بلعیدن گوسفندان پرهیز داشتند، صمیمانه ستایش میکرد و از سوی دیگر با بعضی از رهبران دینی، نظیر کاردینال ولزی که مقامی والا در کلیسا کسب کرده بودند، سر جنگ و ستیز داشت و از آنها متنفر بود و معتقد بود این گروه وظایف دینی را با جاهطلبیهای انسانی در هم آمیختهاند. مور نمیتوانست بین خدا و طلا هیچگونه رابطه و نسبتی ببیند. «بگذارید روحانیان ما جیبهایی سبکتر و قلبهایی صافتر داشته باشند.» کارهای قضایی او چنان با توفیق و کامیابی قرین بود که خارج از تصور خودش بود. همهکس را میستود جز خودش و معتقد بود: «چون شخص به اوج ارتقا رسید، در آستانهی سقوط است.»
دیگر مردم در اتوپیا، در قبال کمترین مقدار کار که برای رفع نیازمندیهای ضروری حیات انجام میدهند، حداکثر مزد را دریافت میدارند. همهی مردم، از زن و مرد، بهطور تساوی روزانه شش ساعت کار میکنند و اوقاتفراغت را به مطالعه و ورزش میگذرانند. شش ساعت کار روزانه کافی است، فقط بهشرطی که همه کار کنند و کسی بیکار نباشد و اوقات افراد برای تهیهی لوازم لوکس و تفننی ثروتمندان به هدر نرود. اگر مایحتاج مردم بیش از حد لازم تهیه شود، کسی شغل خود را از دست نخواهد داد، بلکه بهجای آن، ساعات کارشان تقلیل مییابد، تا وقتی که عرضه و تقاضا تعادل پیدا کند.
هیئتی که زمام امور کشور را در اختیار دارد، برگزیدهی مردماناند و فقط بدین سبب بر سر کار آمدهاند که افرادی خردمند و در سیاست و اقتصاد هوشمند و فداکار و صلحجو بودهاند.
اهالی اتوپیا از این لحاظ که به جمع مالْ حرص و ولعی ندارند، به جنگوجدال رغبتی چندان نشان نمیدهند. طلا بهقدری در نظرشان خوار و بیمقدار است که از آن ظروف زغال و آشغال میسازند. پولشان از آهن است، نه از طلا و نقره و این فلز سنگین و کمبها را بدان سبب برگزیدهاند که کسی به اندوختن آن راغب نباشد. مروارید و الماس بازیچهی کودکان است نه زیب و زینت بزرگان. اجمالاً آنکه هدف زندگی مردم اتوپیا آن است که دوستانه و با رعایت تساوی و همکاری کامل و برکنار از کینه و حسادت و حرص و آز، عمر گذرانند.
این رفتار دوستانه تنها در روابط بین خودشان معمول نیست بلکه در مناسبات خود با کشورهای بیگانه نیز همین روش را دارند. مردم اتوپیا هرگز اقدام به جنگ با ملت دیگر نمیکنند. ولی هرگاه ملت دیگری به جنگ با آنها دست بزند، بهجای اعزام جوانان به میدان جنگ که سخت به زندگی علاقهمندند، داوطلبان مزدور اجیر میکنند و جنگ آنها نیز علیه مردم ملت متجاوز نیست، بلکه به مخالفت حکمرانان آنهاست. برای کشتن پادشاه جنگجو، پاداش گزافی میپردازند ولی اگر او را زنده دستگیر کنند، پاداششان بیشتر است. برای اصلاح و تنظیم کشور دشمن، اهالی اتوپیا، رحم و شفقت پیش میگیرند و «میدانند که مردم برخلاف میل خود و به تحریک شاهان و حکمرانان دیوانهشان به جنگ کشیده شدهاند».
در اتوپیا تفاهم کامل حکمفرماست و آزادی عبادات مذهبی و افکار سیاسی برای همه موجود است. هرکس مختار است هرکس را که مایل است و به هر صورتی که میخواهد، عبادت کند. حتی بتپرستان نیز مأذون هستند که آسوده از رنج و فارغ از بیم در میان آنها زندگی کنند: «بگذارید در این دنیا آنها را تحمل کنیم و مجازاتشان را به قضاوت خداوند در آن دنیا واگذاریم.»
بااینهمه، تعداد زیادی از مردم اتوپیا مسیحی هستند و از وقتی که فهمیدهاند عیسی مسیح نیز با مالکیت خصوصیِ مال و ثروت ابراز مخالفت کرده است، بدین مذهب گرویدهاند.
اتوپیای توماس مور، نمونهای است از آنچه امروز سوسیالیسم مسیحی مینامند؛ یعنی یک دموکراسی اجتماعی که بر زندگی مسیح بنا شده باشد. چنانکه برنارد شاو نیز متذکر شده است، این نوع حکومت تاکنون بر سر کار نیامده است: «ما سوسیالیسم بدون مسیحیت و مسیحیت بدون سوسیالیسم داریم ولی در هیچ نقطهای، این دو با هم جمع نشده است.» آنگاه که مور کشور ایدئال خود را ترسیم میکند، درواقع تمثیلهای کتب مقدس را به زبان عصر خویش بیان مینماید. او بر آن است اساس اجتماعی را که در آن «یک دهاتی کودن بیکله، فقط بدین لحاظ که مقدار زیادی طلا و نقره اندوخته، به خردمندان فخر میفروشد»، در هم ریزد.
مور در آنجا که از جمع مال و ثروت سخن میراند، به ایدئالیسم اوایل مسیحیت نظر دارد و از آن چنین انتقاد میکند: «ثروت، عاملی که هرگونه اصالت و نجابت و شکوه و جلال و درستی و عظمت و شأن را در یک جامعهی اشتراکی از میان برده، است.»
خلاصه، کوشش مور در طرحافکندن اتوپیا، درحقیقت بدین منظور بود که مسیحیت را به تعلیمات مسیح نزدیک کند.
مدت کوتاهی پیش از انتشار کتاب اتوپیا، ماکیاول کتاب شهریار را منتشر کرده بود. مردم مور را تحسین و تمجید کردند ولی پادشاه ماکیاول را پسندید و شهریار را به اتوپیا ترجیح داد زیرا برای حکومت جابرانهی او، آن کتاب سودمندتر بود و زمانی نگذشت که انگلستان را سیلاب قتل و جنایت و بیدادگری و حرص و آز فراگرفت. مدت کوتاهی پیش از انتشار کتاب اتوپیا، ماکیاول کتاب شهریار را منتشر کرده بود. مردم مور را تحسین و تمجید کردند ولی پادشاه ماکیاول را پسندید و شهریار را به اتوپیا ترجیح داد زیرا برای حکومت جابرانهی او، آن کتاب سودمندتر بود
با همهی اینها، خوشبختی مور مدتزمانی دوام یافت. هنری هشتم او را به سِمَت صدراعظم منصوب داشت که عالیترین مقام قضایی انگلستان هم بود؛ در ضیافتهای شاهانه افتخار حضور داشت و با رفتاری دوستانه و موقر، درحالیکه برق طنزی از چشمانش میدرخشید، از غذاهای لذیذ میخورد و در جامهای زرین، جرعهای شراب مینوشید. مور همهی این افتخارات را با بیاعتنایی و لاقیدی تلقی میکرد و میدانست دیر یا زود آن مناصب و افتخارات از او گرفته خواهد شد. پس با خونسردی و آرامش خاطر در انتظار چنین روزی نشست. چه تأسفی از اینکه عمر چه موقع و به چه نحو به پایان میرسد؟ «همهی ما محکوم به مرگ هستیم؛ چه امروز و چه فردا، چه بیست سال بعد. این ضربه یقیناً بر سر همه فرود خواهد آمد. پس تا نَفَس باقی است، باید سر بلند کرد و جهان را با گردنی افراخته نگریست.» ازآنگذشته، مور به عهد خود وفادار بود و تصمیم داشت نسبت به پادشاه همچنان شرافتمندانه رفتار کند. هیچ اعتنایی به خوشآمدن پادشاه نداشت و خطاهای او را آشکارا تذکر میداد و شاه با تبسم ریاکارانهای آنها را تصدیق میکرد.
اما کمکم این تبسم از چهرهی پادشاه زایل شد. مشاور مخصوص پادشاه از حد خویش پا فراتر نهاده، صدایش رساتر شده بود؛ همان صدایی که از وجدان هنری هم برمیخاست، بهخصوص هنگامی که او را نصیحت میکرد از طلاق کاترین آراگون منصرف شود. پادشاه سخت مایل بود که خود را از قید زوجیت با کاترین آسوده سازد تا بتواند با آن بلین ازدواج کند. اما پاپ با طلاق کاترین مخالفت میکرد و مور نیز مؤید نظر او بود.
این مخالفت دادستان کل، خشم آن بلین را برانگیخت و هنری را اغوا کرد تا زمینهی سقوط مور را، مردی که بر سر راه عشق او قرار گرفته بود، فراهم آورد. بدینسان حکم پادشاه صادر شد و دادستان کل از مقام خویش معزول گردید.
اما هنوز ضربت نهایی فرود نیامده بود. هنری کاترین را طلاق داد و با آن بلین ازدواج کرد و از مور دعوت کرد تا در مراسم تاجگذاریِ ملکهی جدید شرکت جوید ولی مور آن را نپذیرفت. او از عواقب این امتناع آگاهی داشت و آن را با شوخی جالبی مقایسه میکرد. میگفت: یکی از امپراتوران روم مجازات بعضی از گناهان را مرگ اعلام داشت و فقط گناهکاری را که باکره باشد از این مجازات معاف کرد. عجیب آنکه نخستین مقصر باکره بود و امپراتور در اجرای حکم بر سر دوراهی قرار گرفت. یکی از مشاورانش که مردی ساده بود، پیشنهاد مضحکی کرد و گفت: «اول دستور بدهید به او تجاوز کنند، بعد تکهتکهاش بنمایند.» و نتیجه میگرفت: «اما دربارهی من، ممکن است مرا قطعهقطعه کنند. خدا نگهدار من است ولی هرگز اجازه نخواهم داد به من تجاوز بشود.»
مور حدس میزد که هنری تا انتقام خود را نگیرد، آرام نخواهد نشست. پس خانوادهی خود را در یک جا گرد آورد و آنها را برای قبول آن فرجامِ محتوم آماده کرد: «هرگاه زن و فرزندانم به من جرئت بدهند که بهعلت معقول و موجهی بهسوی مرگ بروم، قوت قلب خواهم یافت و این امر موجب خواهد شد که با شتاب به مرگ رو کنم.»یکی از دوستان نزدیکش به نام دوک نورفولک نصیحت کرد «سر فرود آورد و از گردن شقی بگذرد» زیرا درافتادن با پادشاه خطرناک است: «آرزو دارم به میل و خوشایند پادشاه رفتار کنی.» مور جواب داد: «دیگر فرمایشی دارید؟ ظاهراً زندگی من و تو فاصلهی چندانی از هم ندارد. من امروز میمیرم و نوبت تو فردا میرسد.»
در این میان، خشم آن بلین به آتشی که فیلسوف را در میان گرفته بود، دامن میزد، تا اینکه سرپیچی مور از ادای «سوگند برتری» موجب شد که بیدرنگ به زندانش بیفکنند. در ۱۵۳۴ پادشاه مجلس را واداشت که اعلام دارد رئیس کلیسای انگلستان پادشاه است نه پاپ. همهی انگلستان مجبور بودند این سوگند را که اعتراف به برتری معنوی هنری هشتم و ریاست روحانی او بود، ادا کنند و چون مور بدین کار تن در نداد، او را در برج لندن زندانی و به مرگ محکوم کردند.
در بین راه که مور را بهسوی برج لندن میبردند، به دامادش که بر روی رودخانهی تایمز پارو میزد گفت: «خدا را سپاسگزارم که در مبارزه پیروزم گردانید.» در حقیقت مور بر وسوسهی خویش پیروز شده و زندگی چندروزه را فدای حفظ شخصیت و ثبات عقیدهاش کرده بود.
در همان اوقاتی که مور در انتظار فرارسیدن روز موعود روزشماری میکرد، یکی از دلانگیزترین کتب خود را به نام مناظرهی آسایش و رنج به رشتهی تحریر کشید. موضوع این کتاب تصویر زندهای از روحیهی یک شهید است. همهی ما در این جهان شهید هستیم؛ نظریهای که مور بهکرات آن را در فلسفهی خویش بیان میکند. او قبول دارد که تنبهمرگدادن دردناک است و پیوسته از درد و رنج بیم داشته است اما شاید مرگ طبیعی از شهادت هم دردناکتر و المانگیزتر باشد «زیرا درد و رنجِ سختِ شهادت، بهزودی زایل میشود»، درحالیکه عذاب بیماری ممکن است هفتهها و ماهها طول بکشد.
بهعلاوه، نیل به درجهی شهادت حد اعلای ایمان است و علت شرافتمندانهای برای مرگ به همراه دارد، درحالیکه مرگ عادی یک تراژدی نامعقول و بیتناسب است. آیا باید چنانکه جمعی از دوستانش توصیه میکنند، تسلیم نظر پادشاه بشود و حیات خود را برهاند؟! اما اگر چنین کند، پستترین قسمت وجود خویش را زنده نگه داشته و عالیترین بخش آن را کشته است. بدینسان، او همچون بسیاری از مردم دیگر با تنی زنده و روحی مرده، روزی چند بر عمر خویش خواهد افزود.
او عاقلتر از آن بود که «به زندگی احمقانهی مردی کهنسال و فرسوده» تن در دهد و «در گوشهای نشسته گوشت و سوپ بخورد و وراجی کند و آب دهانش راه بیفتد». بهتر آن است اکنون که 57 سال از عمرش سپری شده است، تومار عمر درنوردد و فیض «مرگ شکوهمند و شهادت در راه ایمان و اعتقاد به مسیح» را درک کند.
مور بههنگام استماع حکم محکومیت خویش، چون عیسی مسیح، با وقاری کامل با قضات سخن گفت:
پولس قدیس شاهد سنگسارکردن سنت استفن بود و اکنون هر دوی آن نیکمردان در بهشت جای دارند… اطمینان دارم و از ته دل دعا میکنم با اینکه شما در این دنیا صاحب رأی بودید و به محکومیت من نظر دادید، در بهشت همه با شادی با یکدیگر روبهرو شویم و به رستگاری جاوید نائل گردیم.قضات رأی هولناکی علیه مور صادر کردند؛ بدین ترتیب که حکم دادند او را به دار بکشند و زندهزنده چهارشقه کنند. ولی پادشاه این حکم را تغییر داد و امر کرد او را گردن بزنند و در ازای رحم و عطوفتی که در حق او روا داشت، فرمان داد «مور از اظهار هرگونه مطلبی بههنگام مرگ ممنوع گردد» زیرا پادشاه تا آخرین دم از فصاحت بیان او بیمناک بود.همچنان که مور به قتلگاه نزدیک میشد، روی برگردانید و به محافظ خود لبخند زد و گفت: «آقای گروهبان، تقاضا دارم مرا سالم تا آن بالا ببرید، برای پایینآمدنم بگذار خود فرود آیم!» و چند لحظه بعد سعی کرد سرکردهی مأموران را که عصبانی به نظر میرسید، آرام کند و گفت: «روحیهی خود را حفظ کن آقا. من ترسی ندارم، پس تو هم بیمی به دل راه مده.»
درحالیکه تبر بر گردنش فرود میآمد، فیلسوف با دنیا وداع کرد و با لحنی پرطنز گفت: «تمنا دارم اجازه بدهید ریشم را از روی تخته بردارم زیرا مطمئناً ریش من مرتکب خیانتی نسبت به پادشاه نشده است.»
زیست حقوند؛ از نهادسازی درون انسان تا تضمین جمهور حقوندان
ایمان فلاح – دبیر مرکز پژوهشهای حقوندی
سخن ویراستار
این متن تلاش نمیکند یک نظریه اخلاقی دیگر به جهان اضافه کند. مسئله اینجا «اخلاق» نیست، بلکه ساختار تولید تصمیم انسانی است. اگر انسان در لحظههای واقعی زندگی نتواند حق را در سطح تصمیم بازتولید کند، هیچ دستگاه مفهومی حتی دقیقترین آن به زیست تبدیل نمیشود. در این چارچوب، «نهاد» نه مفهوم است، نه ارزش، نه ایده؛ بلکه شکل پایدارِ سازمان یافتگی تصمیمِ انسان در نسبت با خود، با دیگران و با هستی است. آنچه در ادامه میآید، تلاش برای صورتبندی این فرآیند است: از درون انسان تا اتصال سپهرها و نهایتاً امکان جمهور حقوندان. در این نوشتار، حق به معنای امری است که بر اساس معیارهای بیانشده در مقاله «ویژگیهای حق» سنجیده میشود. ازاینرو تمرکز این متن نه بر تعریف حق، بلکه بر سازوکارهای تبدیل شناخت حق به زیست حقوند است.
نخست سخن: شکاف فهم و زیست، و انسان در نسبت با هستی
انسانها معمولاً مسئله را در سطح «ندانستن حق» صورتبندی میکنند؛ گویی اگر فهم دقیقتری از حق داشته باشند، خودبهخود زیست آن نیز ممکن میشود. اما مسئله در لایهای عمیقتر قرار دارد: انسان در بسیاری از موارد حق را میفهمد، اما نمیتواند آن را در لحظه تصمیم زنده کند.
این فاصله، یک خطای ساده اخلاقی یا کمبود آگاهی نیست؛ بلکه نشانه یک گسست ساختاری است. گسستی که در آن «فهم حق» وجود دارد، اما «نهاد تصمیمسازِ حقمند» یا شکل نگرفته یا به اندازه کافی پایدار نشده است. به همین دلیل، دانستن حق بهتنهایی تضمینکننده زیست حق نیست.
از اینجا مسئله اصلی تغییر میکند: نه شناختِ حق، بلکه ساخت و پایداری نهادهای زیست حقمند. در همین نقطه، نسبت انسان با هستی نیز معنا پیدا میکند. انسان موجودی جدا از واقعیت نیست، بلکه همواره در یک رابطه فعال و پیوسته با هستی قرار دارد. این رابطه صرفاً شناختی یا ذهنی نیست، بلکه ماهیتی زنده، پویا و بازخوردی دارد.
هستی را نمیتوان بهعنوان یک صحنه خاموش و بیاثر در نظر گرفت؛ بلکه باید آن را بهمثابه یک میدان زنده فهمید که به تصمیمهای انسان پاسخ میدهد. هر انتخاب انسانی در قالب پیامد، تجربه و تغییر شرایط به خود انسان بازمیگردد و همین بازگشت، کیفیت تصمیمهای بعدی را شکل میدهد. بنابراین، رابطه انسان با هستی رابطه نگریستن یا مشاهده منفعل نیست؛ بلکه رابطهای است از جنس تنظیم دائمی. انسان در دل تجربه، دائماً در حال دریافت بازخورد و بازتنظیم تصمیمهای خود است.
تعریف دقیق نهاد: از مفهوم به سازوکار: در این دستگاه فکری، «نهاد» یک مفهوم ذهنی یا یک برچسب توصیفی نیست؛ بلکه یک سازوکار زنده در درون انسان است که کیفیت تصمیم را در طول زمان تثبیت و تنظیم میکند. به همین دلیل، نهاد را باید نه بهعنوان «چیزی که انسان دارد»، بلکه بهعنوان «چیزی که انسان در جریان زندگی میسازد» فهمید.
نهاد زمانی قابل شناسایی است که سه ویژگی همزمان در آن دیده شود:
نخست، تکرارپذیری؛ یعنی در موقعیتهای مشابه، انسان بهصورت تصادفی عمل نمیکند، بلکه یک الگوی نسبتاً پایدار از تصمیم در او تکرار میشود. این تکرار نشان میدهد که تصمیمها از سطح واکنش لحظهای عبور کرده و وارد سطح ساختار شدهاند.
دوم، پایداری؛ یعنی این الگو در برابر فشارهای بیرونی و درونی—مانند ترس، منفعت، تهدید یا جاذبههای رابطهای—بهسادگی فرو نمیریزد. پایداری نشان میدهد که تصمیم صرفاً محصول شرایط نیست، بلکه پشت آن یک سازمانیافتگی درونی قرار دارد.
سوم، اصلاحپذیری؛ یعنی این ساختار بسته و ایستا نیست. نهاد از تجربه و بازخورد هستی تأثیر میپذیرد و بهتدریج خود را بازتنظیم میکند. اگر نهاد اصلاحپذیر نباشد، به تعصب یا الگوی خشک رفتاری تبدیل میشود و از زیست واقعی جدا میافتد.
نهادهای درونی سازنده تصمیم، درون انسان، نهاد تصمیمساز از چند لایه تشکیل میشود که هر کدام نقش متفاوتی در تولید تصمیم دارند. این نهادها مستقل از هم نیستند، بلکه یک شبکه درونی را تشکیل میدهند:
نخست، «نهاد اندیشه راهنما» است؛ یعنی ساختاری که تعیین میکند انسان جهان را چگونه میفهمد و چه چیزی را اساساً مسئله تلقی میکند. این نهاد، عمقترین لایه پیشفرضهای ذهنی را شکل میدهد و جهت کلی ادراک را تعیین میکند.
در کنار آن، نهادهای دیگری نیز فعالاند؛ مانند نهاد تشخیص حق، نهاد تنظیم رابطه با خود و دیگران، و نهاد اراده که مسئول تبدیل فهم و تشخیص به عمل است. این نهادها در کنار هم یک سیستم واحد تصمیمسازی را تشکیل میدهند که کیفیت آن تعیین میکند آیا انسان میتواند در لحظههای واقعی زندگی، تصمیم حقمحور بگیرد یا نه. در این میان، نهاد اندیشه راهنما نقش بنیادی دارد، زیرا تعیین میکند که سایر نهادها بر چه اساسی معنا پیدا کنند و چگونه عمل کنند. البته در ادامه جداگانه به این نهادها خواهیم پرداخت. بنابراین، نهاد را میتوان چنین جمعبندی کرد: یک الگوی پایدار تصمیمگیری که هم در موقعیتهای مشابه تکرار میشود، هم در برابر فشارها مقاومت دارد، و هم بر اساس بازخورد واقعیت بهصورت تدریجی اصلاح میشود. در این معنا، نهاد نه یک «محتوا»، بلکه یک «فرآیند شکلگیری مستمر در عمل» است؛ فرآیندی که فقط در مواجهه واقعی انسان با زندگی ساخته و بازسازی میشود.
ساختار درونی انسان: لحظه تولید تصمیم
در لحظه واقعی زندگی، انسان با چند «بخش جدا» تصمیم نمیگیرد؛ بلکه در یک میدان واحد، تصمیم بهصورت همزمان تولید میشود. اما این میدان از صفر شروع نمیشود؛ قبل از هر تصمیم، ذهن انسان توسط لایههایی شکل گرفته که اغلب دیده نمیشوند.
مهمترین لایه، «اندیشه راهنما» است؛ یعنی مجموعه پیشفرضهایی که تعیین میکند انسان اساساً جهان را چگونه میفهمد، چه چیزی را مهم میبیند و چه چیزی را مسئله تلقی میکند. این اندیشهها اغلب آگاهانه نیستند، بلکه در طول زمان و در دل فرهنگ به شکل الگوهای تثبیتشده درآمدهاند.
این الگوها همان چیزی هستند که میتوان آنها را «طرحواره» نامید؛ یعنی قالبهای آمادهای که ذهن با آنها واقعیت را تفسیر میکند و پیشنهاد می دهد. به همین دلیل، انسان با واقعیت خام روبهرو نمیشود، بلکه با واقعیتی مواجه است که از قبل در این قالبها معنا شده است.
در چنین بستری، تصمیم انسانی در یک لحظه واحد و فشرده شکل میگیرد که سه جریان همزمان در آن حضور دارند:
اول، «فهم موقعیت» است؛ یعنی اینکه انسان چه میبیند و چگونه آن را صورتبندی میکند، اما این دیدن همیشه از درون اندیشه راهنما و طرحوارهها عبور کرده است.
دوم، «تشخیص نسبت حق» است؛ یعنی اینکه چه چیزی باید تنظیم شود و چرا. اما این تشخیص نیز مستقل نیست و تحت تأثیر همان پیشفرضهای فرهنگی و ذهنی شکل میگیرد.
سوم، «فشارهای زیستی و رابطهای» است؛ مثل ترس، منفعت، تعلق، سلطه، کیفیت سلامتی رابطه، بقا و نگاه دیگران که بهصورت مستقیم بر جهت تصمیم اثر میگذارند.
نقطه کلیدی اینجاست: در حالت طبیعی، این سه جریان همراستا نیستند و در لحظه تصمیم با هم تعارض یا اختلاف پیدا میکنند. اگر انسان نتواند این تعارض را در یک نقطه واحد جمع کند، تصمیم دچار فروپاشی میشود؛ یعنی یا تحت فشار قرار میگیرد، یا از فهم جدا میشود، یا از نسبت حق فاصله میگیرد.
و چهارم، «خودانگیختگی تصمیم»، در لحظههای بزنگاه، انسان وارد یک وضعیت متفاوت از تصمیمگیری میشود؛ جایی که فرصت تحلیل کامل سه جریان (فهم، حق، فشار) وجود ندارد. در این وضعیت، تصمیم از طریق یک لایه فشردهتر و سریعتر فعال میشود که میتوان آن را «خودانگیختگی تصمیم» یا شهود عملی نامید. این لایه، جایگزین عقل نیست، بلکه نتیجه انباشت نهادهای قبلی است. یعنی کیفیت تصمیم شهودی، مستقیماً وابسته به کیفیت نهادهایی است که پیشتر ساخته شدهاند. اگر نهادها ضعیف باشند، خودانگیختگی به واکنش تبدیل میشود؛ اگر نهادها پایدار باشند، خودانگیختگی به تصمیم درست در لحظه تبدیل میشود. بنابراین، شهود در این دستگاه فکری یک امر جداگانه یا غیرعقلانی نیست، بلکه شکل فشردهشده نهادهای تصمیمساز در لحظه بحران است.
اما «نهاد» زمانی شکل میگیرد که انسان بتواند این چهار جریان را در یک تصمیم واحد یکپارچه کند؛ بهگونهای که فهم، تشخیص حق و فشارهای زیستی در یک خروجی منسجم جمع شوند، بدون اینکه تصمیم از هم بپاشد. نهاد در این معنا، نه یک مفهوم ذهنی، بلکه توان پایدار انسان برای حل این تعارض در لحظه واقعی زندگی است.
سپهرهای زیست: میدانهای بروز نهاد: انسان در یک سطح واحد زندگی نمیکند؛ بلکه همزمان در چند سپهر درگیر است که هر کدام شکل خاصی از تجربه، رابطه و تصمیم را فعال میکنند: سپهر فردی، خانواده، جامعه، وطن، جهان و طبیعت. اما مسئله اصلی این تقسیمبندی، تفکیک این سپهرها از هم نیست. خطای رایج این است که تصور کنیم انسان در هر سپهر «نقش متفاوتی» دارد؛ در حالی که واقعیت عمیقتر این است که انسان با یک «نظام واحد تصمیم» در همه این سپهرها حضور دارد.
نکته کلیدی اینجاست: نهاد انسان در یک سپهر شکل میگیرد، اما در همه سپهرها عمل میکند.
یعنی نهاد، محدود به موقعیت نیست؛ بلکه کیفیتی از سازمانیافتگی درونی است که خود را در موقعیتهای مختلف بازتولید میکند. به همین دلیل، سپهرها نه جهانهای جدا، بلکه میدانهای مختلف بروز یک ساختار واحد هستند.
اگر این ساختار در سطح فردی ناپایدار باشد، اثر آن فقط در درون فرد باقی نمیماند؛ در تعامل با خانواده آشکار میشود. و اگر در خانواده دچار اختلال باشد، این اختلال در سطح جامعه گسترش مییابد. به همین ترتیب، نهادهای ناپایدار در سطوح پایینتر، در سطوح بالاتر به شکل بحرانهای اجتماعی، فرهنگی و حتی زیستمحیطی بازتولید میشوند.
در این نگاه، سپهرها از هم جدا نیستند؛ بلکه بههمپیوستهاند، زیرا آنچه میان آنها جریان دارد «نهاد تصمیم انسان» است، نه صرفاً رفتار یا نقش اجتماعی. بنابراین، سپهرها را باید نه بهعنوان حوزههای مستقل زندگی، بلکه بهعنوان لایههای مختلف ظهور یک واقعیت واحد فهمید: واقعیتی که در آن کیفیت تصمیم انسان، از فرد تا طبیعت، بهصورت پیوسته منتقل و تکثیر میشود. به همین دلیل، مسئله اصلی در زیست انسانی نه تغییر یک سپهر، بلکه ساخت و تنظیم نهادهایی است که بتوانند در همه سپهرها بهصورت پایدار عمل کنند.
هستی هوشمند: واقعیت بهمثابه نظام بازخورد: وقتی از «هستی هوشمند» سخن گفته میشود، منظور یک موجودیت مستقل یا امر متافیزیکی جدا از انسان نیست. مسئله بر سر نوعی نگاه به خودِ واقعیت است؛ نگاهی که در آن، جهان صرفاً یک بستر خام و بیواکنش تلقی نمیشود. در این چارچوب، واقعیت نسبت به تصمیم انسان خنثی نیست. هر انتخاب انسانی وارد میدان اثر میشود و بیپاسخ نمیماند. این پاسخ نه به شکل آگاهانه یا شخصی، بلکه در قالب سازوکارهای عینی تجربه ظاهر میشود: پیامدها، شکستها، موفقیتها، و همچنین شکلگیری یا فروپاشی روابط.
به این معنا، آنچه از آن بهعنوان «هستی هوشمند» یاد میشود، چیزی جز یک نظام بازخوردی نیست؛ نظامی که از طریق آن، کیفیت تصمیمهای انسان آشکار میشود و امکان اصلاح آنها فراهم میگردد.
بنابراین، هستی هوشمند را میتوان چنین فهمید: مجموعهای از بازخوردهای واقعی که بهطور مستمر نهاد تصمیم انسان را اصلاح و تنظیم میکند. در این نگاه، انسان در خلأ رشد نمیکند و مستقل از جهان شکل نمیگیرد؛ بلکه در یک گفتوگوی دائمی و پیوسته با واقعیت قرار دارد، جایی که هر تصمیم همزمان هم عمل است و هم آغاز یک بازخورد اصلاحی.
نهادهای درونی انسان و حلقه اتصال به جامعه: در این دستگاه فکری، نقطه مرکزی زیستِ حقوند در درون انسان شکل میگیرد؛ جایی که نهادهای مختلف، کیفیت تصمیم و امکان زیست حقوند را میسازند. انسان برای ورود به زیست حقوند صرفاً نیازمند فهم حق نیست، بلکه باید در درون خود مجموعهای از نهادهای فعال و هماهنگ داشته باشد که هر کدام بخشی از فرآیند تصمیم و زیست را بر عهده میگیرند.
“نهاد اندیشه راهنما“، نهادی که جهت کلی معنا، تفسیر جهان و افق حرکت انسان را تعیین میکند. این نهاد تعیین میکند که انسان اساساً چگونه میبیند و چگونه مسئلهمند میشود.
“نهاد وجدانها“، ساختاری که نقش سنجشگر میان حق و ناحق را ایفا میکند و امکان تشخیص اخلاقی و وجودی را در لحظه تصمیم فراهم میسازد.
“نهاد عدالت“، لایهای است که نسبتها را در ارتباط با ویژگی های حق تنظیم میکند؛ یعنی تعیین میکند نیاز حقیقی و امر واقعی انسان کدامند، هر چیز در جای خود چه میزان و چه سهمی دارد و چگونه تعادل در تصمیم حفظ میشود.
“نهاد تنظیم روابط“، قرار دارد که نسبت انسان را با خود، با دیگران و با هستی تنظیم میکند و از فروپاشی یا گسست رابطهای جلوگیری مینماید.
“نهاد تدبیر امر“، مسئول سازماندهی تصمیم در سطح عملی زندگی است؛ یعنی تبدیل فهم و تشخیص به برنامه، جهت و مدیریت زیست روزمره.
“نهاد اراده“، که وظیفه آن تبدیل تشخیص به عمل است؛ جایی که تصمیم از سطح فهم عبور کرده و وارد سطح تحقق میشود.
“نهاد پیمان حقوندی“، قرار دارد که لایه تعهد وجودی انسان به زیستن بر مدار حق را تثبیت میکند؛ یعنی جایی که زیست حقوند از سطح انتخاب لحظهای به سطح تعهد پایدار تبدیل میشود. این نهاد در سپهرهای دیگر امکان تنظیم پیمانهای دیگر را نیز میسر می سازد.
و در نهایت، “نهاد بازاندیشی و نقدحقوند”، نهادی که وظیفه آن ارزیابی، نقد، اصلاح و بازتنظیم مستمر سایر نهادهای درونی در پرتو حق و بازخوردهای هستی است. این نهاد مانع از آن میشود که اندیشه راهنما به جزمیت، وجدان به عادت، عدالت به توجیه، تدبیر به مصلحتگرایی و پیمان به تعصب تبدیل شود.
نکته بنیادین این است که این نهادها جدا از هم عمل نمیکنند، بلکه یک شبکه درونی واحد را تشکیل میدهند که کیفیت تصمیم انسان را در لحظههای واقعی زندگی تعیین میکند. بدون این شبکه، امکان ورود به زیست حقوند وجود ندارد.
حلقه اتصال: از درون به جامعه
در ادامه این منطق، جامعه حقوند نیز صرفاً حاصل جمع افراد نیست، بلکه نتیجه اتصال نهادهای درونی انسانها به یکدیگر است. جامعه زمانی به سطح حقوندی نزدیک میشود که نهادهای مشابه در افراد مختلف بتوانند با یکدیگر وارد رابطه شوند و یک شبکه همافزا بسازند.
به همین دلیل، در سطح اجتماعی:
- وجدانها با وجدانها در تعامل قرار میگیرند
- اندیشهها با اندیشهها وارد گفتوگو میشوند
- و پیمانها با پیمانها شبکه تعهد جمعی، را شکل میدهند.
در این وضعیت، جامعه نه از بیرون کنترل میشود و نه صرفاً از طریق قانون تنظیم میگردد، بلکه از درون شبکه نهادهای انسانی به سمت تعادل و انسجام حرکت میکند.
از فرد تا جمهور حقوندان: منطق اتصال
وقتی نهادهای تصمیمساز در سطح فردی شکل میگیرند، جامعه دیگر صرفاً جمعی از افراد مستقل نیست؛ بلکه به یک شبکه زنده از نهادهای در حال تصمیمسازی تبدیل میشود که دائماً بر یکدیگر اثر میگذارند و یکدیگر را بازتولید یا اصلاح میکنند. در این وضعیت، آنچه جامعه را نگه میدارد نه فقط ساختارهای بیرونی یا قوانین رسمی، بلکه کیفیت نهادهایی است که در درون افراد شکل گرفتهاند و در تعامل با یکدیگر وارد مدار جمعی میشوند.
به همین دلیل، قانون بیرونی بهتدریج نقش ثانویه پیدا میکند، زیرا تنظیم رفتارها بیش از آنکه از بیرون تحمیل شود، از درون و از طریق نهادهای تثبیتشده تصمیم انجام میگیرد.در چنین وضعی، جامعه از حالت کنترل بیرونی به سمت خودتنظیمی و خودانگیختگی حرکت میکند؛ یعنی تصمیمها نه صرفاً بهواسطه اجبار، بلکه بر اساس ساختارهای درونی انسانها شکل میگیرند. اما این وضعیت یک شرط بنیادین دارد: وجود نوعی همخوانی نسبی میان نهادهای شکلگرفته در افراد. این همخوانی به معنای یکسان بودن کامل نیست، بلکه به معنای قابلفهم بودن و قابلتعامل بودن منطق تصمیم در سطح جمعی است. اگر این همخوانی شکل نگیرد، شبکه نهادها بهجای همافزایی وارد وضعیت تعارض دائمی میشود. جایی که تصمیمها یکدیگر را خنثی یا فرسوده میکنند و جامعه به جای انسجام، به میدان اصطکاک و گسست مداوم تبدیل میشود.
تواصی به حق: سازوکار زنده نگه داشتن نهاد
هیچ نهادی صرفاً با شکلگیری اولیهاش پایدار نمیماند؛ نهاد اگر از جریان بازخورد و اصلاح خارج شود، بهتدریج سخت، بسته یا منحرف میشود. به همین دلیل، پایداری نهاد وابسته به یک سازوکار زنده است که آن را در نسبت با حقیقت و واقعیت دائماً بازتنظیم کند. در این دستگاه فکری، «تواصی به حق» همین سازوکار است؛ یعنی فرآیندی که در آن نهادهای تصمیمساز انسانها در مواجهه با حقیقتی که در دیگری آشکار میشود، مورد بازبینی و اصلاح قرار میگیرند. این مواجهه صرفاً انتقال اطلاعات نیست، بلکه نوعی درگیر شدن متقابل با حقیقتی است که در رابطه انسانی آشکار میشود.
نکته حیاتی اینجاست که تواصی به حق اگر به سطح تأیید جمعی یا همصدایی اجتماعی تقلیل پیدا کند، کارکرد خود را از دست میدهد. در آن حالت، به جای اینکه نهادها را زنده نگه دارد، آنها را تثبیت و متوقف میکند؛ یعنی امکان اصلاح واقعی از بین میرود و به جای ساختن بدیل پویا فقط در تکرار یک وضعیت موجود باقی میماند. بنابراین، تواصی به حق نه کنترل بیرونی است، نه تأیید متقابل، و نه همصدایی جمعی؛ بلکه یک فرآیند زنده و پویا از طریق نقد حقوندانه برای اصلاح متقابل نهادهای تصمیم در میان انسانهاست، بهگونهای که هر فرد در مواجهه با دیگری، امکان بازنگری در ساختار درونی تصمیم خود را پیدا میکند.
پایان سخن: از حق تا زیست حقوند: مسئله اصلی انسان، افزودن مفاهیم بیشتر یا ساختن چارچوبهای نظری پیچیدهتر نیست. مسئله در نقطهای بسیار بنیادیتر قرار دارد: اینکه انسان چگونه در لحظه واقعی زندگی، نهاد تصمیمی بسازد که بتواند حق را از سطح «فهم» به سطح «زیست» منتقل کند. در این نگاه، نهاد چیزی ایستا یا ذهنی نیست، بلکه یک سازوکار زنده در دل تجربه است که در چند نسبت همزمان شکل میگیرد و تکامل پیدا میکند: در رابطه انسان با خود ساخته میشود، در مواجهه با هستی و پیامدهای واقعی اصلاح میگردد، در سپهرهای مختلف زندگی آزموده میشود، و در ارتباط با دیگران بهطور مداوم بازتنظیم و تکمیل میشود.
تنها در دل این چرخه پیوسته است که امکان گذار از «فرد منفرد» به «جمهور حقوندان» معنا پیدا میکند؛ یعنی جامعهای که کیفیت تصمیم در آن صرفاً از بیرون کنترل نمیشود، بلکه از درون نهادهای شکلگرفته در انسانها تنظیم میشود.
در نهایت، اگر بخواهیم این دستگاه را در یک معیار ساده و روشن خلاصه کنیم، باید گفت:
هر نظریهای درباره حق، تنها زمانی واقعی است که بتواند کیفیت تصمیم انسان را در لحظه زندگی تغییر دهد.
اگر چنین تغییری رخ ندهد، با یک نظام صرف فکری روبهرو هستیم، نه با یک شیوه زیستن. و مرز میان این دو، دقیقاً در همان لحظهای آشکار میشود که انسان باید در مواجهه با ترس، منفعت، و خودِ واقعیت، انتخاب کند.
نقش زبان مادری در آموزش های اولیه کودکان غیر فارسی زبان
نگار هاشمی بناب
نقش زبان مادری کودکان غیر فارسی زبان را در یادگیریهای اولیه آنها بر حسب تئوری نسبیت زبانی و دوره انطباق زبانی مورد بررسی قرار دهد. ابتدا توضیح مختصری درباره چیستی زبان ارائه میشود.
سپس به بررسی تئوری نسبیت زبانی و دوره انطباق زبانی و نقش آنها در یادگیریهای اولیه کودکان پرداخته میشود و پس از آن تأثیر نقش زبان مادری در آموزشهای اولیه کودکان غیر فارسیزبان در مدارس ایران، مخصوصاً در بین اقلیتهای زبانی مورد مطالعه قرار میگیرد و در نهایت چالشهایی که دانشآموزان اقلیتهای زبانی در مناطق غیر فارسیزبان کشور با آن روبرو هستند مطرح میگردد و سپس راهکارهایی برای مرتفع کردن این چالشها ارائه میدهد. واژههای کلیدی: یادگیریهای اولیه، نسبیت زبانی، دوره انطباق، غیر فارسیزبانان. مقدمه: زبان در ابتداییترین معنای آن یک وسیله ارتباطی به حساب میآید که موجب برقراری ارتباط بین افراد با هر قوم و نژادی میگردد.
در این برداشت میتوان زبان را تا حدودی با وسیله ارتباطی دیگر موجودات و حیوانات یکسان دانست، اما زبان انسانها فقط یک وسیله ارتباطی نیست، بلکه وسیله بیان افکار، اندیشهها، نگرشها و شناخت آنها از جهان خارج نیز است. این نقش زبان، نقش اطلاعی زبان میباشد و نه نقش ارتباطی آن. در این برداشت، این توانایی ذاتی ذهن انسان است و هیچ موجود دیگری توانایی یادگیری و بهکارگیری چنین زبانی را ندارد. هرچند گزارشهای ضد و نقیضی از زبانشناسان و روانشناسان مبنی بر یادگیری زبان به وسیله حیوانات ذکر شده است، اما بر اساس تئوری ذاتی بودن زبان برای انسان که برای اولین بار توسط چامسکی مطرح شد، هیچ موجود دیگری توانایی یادگیری زبان انسان را ندارد.
اهداف: این مقاله بر آن است که به این سؤالات اساسی در مورد نقش زبان در آموزش و یادگیری جواب دهد:
آیا زبان در شکلگیری افکار و اندیشههای ما تأثیر میگذارد؟
آیا ما جهان را از زاویه زبان میبینیم؟
آیا شناخت و دانش ما از جهان پیرامونمان وابسته به زبان است؟
آیا یادگیریهای اولیه ما بر اساس نوع زبان ما متفاوت است؟
نقش زبان مادری در آموزش و یادگیری چیست؟
کودکان اقلیتهای زبانی در ایران چه مشکلی از لحاظ آموزشی در مورد زبان دارند؟
زبان دوم چگونه در یادگیریهای ما ایفای نقش میکند؟
حال با طرح این سؤالات و در راستای پاسخ به آنها وارد بحث اصلی این مقاله میشویم که زبان با تمام پیچیدگیها و دشواریهایش در سراسر دنیا به شکلهای مختلفی نمود پیدا کرده و افراد با قرار گرفتن در معرض این زبانهای مختلف به سهولت آنها را یاد میگیرند و در زندگی روزمره خود از آنها استفاده میکنند.
به عبارت دیگر، افراد به زبانهای مختلفی در گوشه و کنار دنیا با هم ارتباط برقرار میکنند و به روشهای مختلفی افکار و اندیشههایشان را به یکدیگر عرضه مینمایند؛ یعنی از زبان نه تنها به عنوان وسیله ارتباطی بلکه به عنوان وسیله شناخت و انطباق با جهان هستی نیز بهره میگیرند. در پاسخ به سؤال اول که زبان چگونه در شکلگیری افکار و اندیشههای ما و شناخت جهان اطرافمان تأثیرگذار است، باید به تئوری نسبیت زبانی یا تئوری ساپیر–ورف (Language Relativity) برگردیم.
این تئوری برای اولین بار از طرف دو زبانشناس و مردمشناس معروف به نامهای ادوارد ساپیر و بنجامین ورف مطرح شد. بر اساس تئوری مطرح شده، انسانها بر حسب نوع زبانشان جهان را متفاوت از همدیگر میفهمند؛ یعنی جهان را از زاویه زبان خود مینگرند و مفاهیم انتزاعی را به خاطر نوع زبانشان متفاوت درک میکنند و حتی مصداقهای بیرونی را نیز بر حسب واژگان مختلف متفاوت خواهند فهمید. ساپیر در سال ۱۹۲۱ نوشت:
جهان واقعی تا حد زیادی به طور ناهشیار بر اساس عادات زبان مادری مردم بنا شده است. چندین سال بعد ورف هم بیان کرد:
ما طبیعت را آنچنان تجزیه میکنیم که زبان مادریمان معین کرده است. آنچه را که از جهان پدیدههای مادی انتزاع میکنیم بدین سبب یافت نمیشود که آنجا پیش چشم مشاهدهگر قرار دارند؛ برعکس، جهان دائم در تغییر است و باید با ذهن ما، یعنی نظام زبانی موجود در ذهن ما، سامان یابد. در تأیید فرضیه ساپیر–ورف میتوان به دو نوع پدیده زبانی اشاره کرد: تفاوتهای واژگانی میان زبانها و گوناگونی انواع تقابلهای دستوری که در یک زبان نشانهگذاری میشوند.
نمونه پدیده اول اینکه در زبان اسکیمویی واژههای بسیار بیشتری برای برف وجود دارد تا در زبان انگلیسی یا فارسی، حال آنکه در زبان عربی در مورد ماسه واژگان غنیتری وجود دارد.
بر این اساس زبان اسکیمویی و عربی به گویشوران خود امکان تمایز ادراکی مربوط به برف و ماسه را میدهد که انگلیسیزبانها و فارسیزبانها از آن بیبهرهاند.
پدیده دوم، تقابلهای دستوری میان زبانهاست که در کانون توجه ورف قرار داشت و بیانگر این مسئله است که فقدان تقابلهای دستوری در یک زبان به نگرشهای فرهنگی متفاوت افراد در باب زمان مربوط میشود. برای مثال، زبان انگلیسی دارای زمانهای فعلی حال کامل استمراری، گذشته کامل استمراری و آینده کامل استمراری میباشد که در زبان فارسی چنین تقابلهایی وجود ندارد.
بنابراین بیان افعال در این زمانها برای انگلیسیزبانها قابلیت درک و بیان را بهتر و آسانتر مینماید.
مسئله دیگر این است که زبان بر اساس نیاز به انطباق با محیط مادی و فرهنگی شکل میگیرد. بر این اساس اگر زبانی در یک حوزه خاص دارای واژههای فراوانی است، علت آن است که چنین تمایزات دقیقی برای گویشوران آن زبان مهم است.
حتی اگر گویشوران زبانی فاقد واژههای فراوانی در یک حوزه باشند، اگر این تمایزات مهم شوند، قاعدتاً میتوانند تقابلهای مربوط را ایجاد کنند.
لذا نکته در اینجاست که زبان اول، که زبان تطبیق یا انطباق نامیده میشود، در ابتدای دوران زندگی برای تطبیق با محیط فرهنگی هر فرد شکل میگیرد و افراد جهان اطراف خود را از دریچه زبان اول میشناسند و بیان افکار، اندیشهها و خلاقیتهایشان به زبان اول بسیار آسانتر است. برای مثال، افرادی دو زبانه یا چند زبانه هستند که در صورت غالب بودن زبان اولشان، بیان افکار و اندیشههایشان به زبان اول، یعنی زبان مادریشان، بسیار راحتتر میباشد و بعضاً چنین افرادی در برگرداندن عبارات و اصطلاحات زبان مادریشان به زبان دوم یا سوم دچار مشکل میشوند و یا ادعا میکنند که بیان چنین مفهومی به زبان دوم یا سوم میسر نیست و این درست همان انطباقی است که افراد با زبان اولشان با محیط و نگرشهای فرهنگی و قومیای که در آن بزرگ شدهاند پیدا نمودهاند. علاوه بر این، زبان فقط وسیله تفهیم و تفاهم نیست.
همانطور که اشاره شد، زبان دروازه ذهن انسان به محیط اطراف و شالوده ذهنی اوست. طبق نظریه روانشناسان و زبانشناسان، دوازده سال اول زندگی یک شخص از لحاظ فراگیری زبان، دوران تطبیق با محیط محسوب میشود و بعد از آن دوران یادگیری است.
یعنی در دوازده سال اول زندگی، شخص ضمن فراگیری زبان، با زبان فراگرفته شده خود را با محیط اطراف تطبیق میدهد و سیستم فکریاش شکل میگیرد.
زمانی این نظام فکری و تطبیقی تکمیل میشود که سوادآموزی شخص نیز به زبان مادری تکمیل گردد؛ یعنی علاوه بر فراگیری کامل تکلم به زبان مادری، خواندن و نوشتن به زبان مادری را نیز یاد بگیرد. اکنون بر اساس تئوری نسبیت زبانی که در بالا توضیح داده شد، به بررسی زبانآموزی کودکان اقلیتهای زبانی در مناطق مختلف ایران میپردازیم که زبان مادریشان غیر از زبان فارسی میباشد.
آیا دوران تطبیق این کودکان با دوران آموزش و یادگیری آنها یکسان است؟
آیا آموزشهای اولیه آنها به زبان مادریشان صورت میگیرد یا نه؟
متأسفانه این فاجعهای است که برای بیشتر کودکان ایرانی که جزو اقلیتهای قومی و زبانی میباشند اتفاق میافتد.
یعنی سیستم آموزشی ما کودکانی را تربیت میکند که سیستم فکری ـ تطبیقی آنها هنوز به طور کامل شکل نگرفته است و این کودکان هنوز توانایی بیان افکار و اندیشههای خود به زبان مادریشان را ندارند، اما مجبورند به زبان فارسی آن را بیان کنند، در حالی که اصلاً تکلم به زبان فارسی را هنوز یاد نگرفتهاند.
البته این به طور اخص شامل کودکانی است که والدین آنها تکزبانه بوده و در محیط اطرافشان نیز به همان زبان تکلم میشود و حتی در بعضی موارد رسانههای جمعی آن مناطق نیز به همان زبان مادری کودکان برنامه پخش میکنند.
بر این اساس میتوان گفت که آموزشهای اولیه این کودکان باید به زبان مادریشان صورت گیرد و زبان دوم هم در کنار زبان اول به عنوان یک واحد درسی به آنها آموزش داده شود تا توانایی آنها در زبان دوم به حد زبان مادریشان رشد کند یا چیره شود و بتوانند به زبان دوم نیز به روشنفکری و بیان خلاقیت بپردازند. عمدتاً آموزش و یادگیری از طریق زبان اتفاق میافتد و تمام علومی را که کودک انسان میخواهد بیاموزد از طریق زبان به یادگیری آن میپردازد؛ یعنی زبان کودک قبل از ورود به مدرسه باید کامل شده باشد که اصولاً در مورد اکثر کودکان چنین اتفاقی رخ میدهد. اما منظور از زبان در اینجا همان زبان گفتاری است که کودک در خانواده یا محیط اطراف خود آن را فراگرفته و وسیله ارتباطی و انطباق او با محیط اطرافش است.
پس از ورود به مدرسه، کودک شروع به یادگیری خواندن و نوشتن و علوم مختلف با زبان یادگرفته مینماید که در مورد کودکان فارسیزبان در کشور ما صحت دارد، ولی همانطور که اشاره شد، برای کودکانی که زبان اول یا مادریشان فارسی نیست، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
روشن است که باید…آموزش علوم پایه و ادبیات به این کودکان پس از ورود به مدرسه به زبان مادریشان باشد تا دورهی تطبیق و شناخت آنها تا سن دوازده سالگی کامل گردد و همانطور که قبلاً اشاره شد زبان دوم میتواند به عنوان یک یا چند واحد درسی در کنار این آموزشها به شکل اصولی به آنها آموزش داده شود.
راهکار دوم اینکه دورههای پیشدبستانی در این مناطق از چندین سال قبل از ورود کودکان به مدرسه آغاز شوند و کودکان فقط به یادگیری زبان فارسی گفتاری بپردازند نه زبان نوشتاری تا تسلط کامل قبل از ورود به پایه اول ابتدایی در زبان دوم پیدا کرده باشند.
-4 چالشهای آموزش به زبان غیر مادری
از عوارض آموزش دروس در دورهی ابتدایی به زبان غیر مادری کودکان (زبان فارسی) میتوان به موارد ذیل اشاره کرد.
- عدم تکمیل نظام فکری و شخصیتی فرد (به هیچکدام از زبانهای مادری و فارسی) باعث عوارضی چون کاهش خلاقیت و ضعف بیان خواهد شد. در مورد مسئله کاهش خلاقیت میتوان به تحلیل جلال آل احمد در سالیان پیش اشاره کرد که ایشان ضمن انتقاد از سیستم آموزشی تکزبانه ایران، یکی از دلایل رویکرد اخیر اقلیتهای زبانی ایران به فعالیتهای اقتصادی و حتی یدی را گریز ناخودآگاه آنها از ضعفی میداند که در خلاقیتهای ادبی دچارش گشتهاند.
خلاقیت ادبی نیز نقطه آغاز خلاقیتهای فرهنگی و روشنفکری است.در مورد ضعف قدرت بیان که متأسفانه به گونهای غیرمنصفانه موضوع تفریح عدهای از هموطنان نیز شده است، میتوان به تفاوت فاحش قدرت بیان و روابط عمومی اقلیتهای زبانی در هر دو زبان مادری و زبان فارسی اشاره کرد. موارد بسیاری میتوان مشاهده کرد که کودکان اقلیتهای زبانی از مطرح کردن سؤال یا ایده خویش در کلاس یا در جمع به زبان فارسی و حتی در بین مجموعه همزبانان خویش و به زبان مادری خود نیز گریزان هستند. این پدیده را در قشر تحصیلکرده و بزرگسال نیز میتوان مشاهده کرد. کسی که از بیان تفکرات خود میهراسد، در فکر کردن نیز تنبل میشوداز طرف دیگر تحقیر و بیتوجهی به زبان مادری یک کودک میتواند به جدایی عاطفی او از پدر و مادر و خانواده بیانجامد که خود سرآغاز مشکلات روانی، شخصیتی و اجتماعی فراوانی است. حتی این مشکل شدیدتر نیز میشود وقتی که کودکان اقلیتهای زبانی در مجتمعهای آموزشی با کودکان تکزبانه فارسیزبان همکلاس باشند که به دلیل ناتوانی در برقراری ارتباط و بیان افکار خود به زبان دوم دچار حقارت و سرخوردگی مضاعف میشوند.
افت تحصیلی دانشآموزان مناطق غیر فارسزبان حتی به زبان دوم یعنی فارسی نیز طبق اظهارات وزارت آموزش و پرورش مشکلی است که میتوان به آن اشاره کرد.شخصی که از هویت خود بیگانه شد و علاقه خود را نسبت به ملت و منطقه سکونت خود از دست داد، به راحتی و با کوچکترین مشکلی از محل سکونت خود مهاجرت نیز میکند.
بنابراین بر اساس چالشهای مذکور در مورد آموزش و یادگیری کودکان اقلیتهای زبانی، سیستم آموزشی کشور باید به دنبال راهحلهای اساسی در این مورد باشد که میتوان به راهکارهایی در این زمینه که در ادامه میآیند توجه کرد؛ از جمله اینکه آموزش علوم پایه و ادبیات به این کودکان پس از ورود به مدرسه به زبان مادریشان باشد تا دوره تطبیق و شناخت آنها تا سن دوازده سالگی کامل گردد .
نتیجهگیری :
پایان سخن اینکه، زبانها و فرهنگهای متفاوت دستاوردهای بشر در هزاران سال زندگی خود بر روی کره خاکی بوده و در واقع دریچههای متفاوت نگرش آنها به هستی است.
تکتک آنها گنجینههای ارزشمندی هستند که مستحق محافظت و شکوفایی میباشند.
امروزه سازمانهای فرهنگی دنیا سعی در بررسی و محافظت از زبانهای متفاوت دنیا و حتی مواظبت از زبانهای قلیلالمتکلم مینمایند که در حال نابودی هستند. به عنوان مثال یونسکو جهت حفظ و رشد زبانهای موجود دنیا روز ۲۱ فوریه را به عنوان روز زبان مادری اعلام کرده است.
ولی متأسفانه در کشور ما به این مسئله توجه چندانی نمیشود و زبانها و گویشهای اقلیتهای زبانی خاص نادیده گرفته میشوند که در بیشتر موارد رو به نابودی میروند.
این بیتوجهی به بهانه وحدت ملی به موجب نابودی تنوع فرهنگی و زبانی در ایران خواهد شد.
برای وحدت رو به رشد ملتهای دنیا در سایه گسترش تکنولوژیهای ارتباطی لزومی به نابودی زبانهای مادری نیست، بلکه زبان بینالمللی یک زبان ارتباطی است که در کنار زبان مادری باید آموزش داده شود.
5- مراجع
دبیرمقدم، محمد. ۱۳۸۲. ردهشناسی زبانهای ایرانی (جلد اول و دوم). انتشارات سمت. تهران.
[30.05.2026 07:27] Negar Hashemi: درزی، علی. ۱۳۸۸. درآمدی بر زبانشناسی معاصر. تهران. انتشارات سمت.
صفوی، کوروش. ۱۳۸۱. زبان و ذهن. تهران. انتشارات معراج.
گلفام، ارسلان. ۱۳۸۸. روانشناسی زبان. تهران. انتشارات سمت.
مدرسی، یحیی. ۱۳۸۸. درآمدی بر جامعهشناسی زبان. تهران. انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
قاضی مرگ ،جلاد صلواتی
سمانه محمدی
ابوالقاسم صلواتی، متولد ۲۵ تیر ۱۳۴۶ در شهرستان تویسرکان استان همدان، این جلاد ۵۸ ساله، بیش از چهار دهه است که به عنوان یکی از وحشیترین، بدنامترین، خونخوارترین و جنایتکارترین چهرههای قضایی تاریخ معاصر ایران عمل کرده است. او نه قاضی، بلکه جلاد رسمی رژیم، خلخالی دوم، قاضی مرگ، Judge of Death و جلاد شعبه ۱۵ است.
صلواتی ابزاری کثیف، فاسد و خونآشام ولایت فقیه است که برای سرکوب هر صدای اعتراض، هر فریاد آزادی، هر مطالبه انسانی، هر جنبش مدنی و هر شعاری مانند «زن، زندگی، آزادی» به کار گرفته شده. او نماد کامل دستگاه قضایی فاسد، ضدبشری، جنایتکار و خونریز جمهوری اسلامی است؛ دستگاهی که عدالت را به سخره گرفته، کرامت انسانی را لگدمال کرده، قانون را به ابزار سرکوب تبدیل کرده و تنها زبانش طناب دار، سلول انفرادی، شلاق، شکنجه وحشیانه و اعترافات اجباری بوده است.
زندگی اولیه و صعود خونین در ماشین سرکوب
اطلاعات دقیق از کودکی و نوجوانی این جلاد عمداً پنهان نگه داشته شده است. در خانوادهای معمولی تویسرکان بزرگ شد و فاقد مدرک دانشگاهی معتبر حقوق است ،حتی برخی گزارشها تردید جدی دارند که نام واقعی او ابوالقاسم صلواتی باشد. در جنگ ایران و عراق (۱۳۵۹-۱۳۶۷) به عنوان بسیجی فعال بود، مجروح شد و همین دوره آغاز وفاداری مطلق و کورکورانه او به نظام شد. پس از جنگ، در ۱۳۶۶ به پلیس قضایی کردستان پیوست و در ۱۳۷۰ قاضی و معاون دادستان سنندج شد. آنجا دستانش به خون کردها، سنیها و اقلیتهای قومی و مذهبی آلوده گردید و به عنوان قاضی «امنیتمحور» و وفادار مطلق شناخته شد. در ۱۳۷۴ ریاست حراست دادگاههای انقلاب را گرفت و در ۱۳۸۲ با حمایت مستقیم سعید مرتضوی به ریاست شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب اسلامی تهران رسید. از آن زمان تا بهار ۱۴۰۵، بیش از ۲۳ سال بیوقفه در این صندلی مرگ نشسته و همزمان در دادگاههای عمومی، جرایم اقتصادی و پروندههای حساس نیز فعال بوده است.
روش جنایتبار: دادگاههای نمایشی، شکنجه و مرگ
صلواتی متخصص مطلق «دادگاههای فرمایشی» است. جلسات او اغلب چند دقیقهای، آنلاین، گروهی و کاملاً نمایشی هستند: بدون وکیل مستقل، بدون دسترسی متهم به مدارک کامل پرونده، بدون حق دفاع واقعی، بدون شاهد و بدون هیچ استاندارد دادرسی عادلانه. همه چیز بر پایه اعترافات اجباری اخذشده تحت شکنجه وحشیانه استوار است — شلاق، سلول انفرادی طولانیمدت، فشار روانی شدید، تهدید خانواده، ضرب و شتم و حتی تجاوز. او صدها و هزاران معترض، روزنامهنگار، فعال مدنی، دانشجو، اقلیت مذهبی (بهائیان، سنیها، کردها)، فعالان محیط زیست، کارگران، معلمان، دوتابعیتیها و هر صدای آزادیخواهی را با اتهامات کاملاً ساختگی «محاربه»، «اقدام علیه امنیت ملی»، «تبلیغ علیه نظام»، «فساد فیالارض» و «همکاری با دشمن» به اعدام، زندانهای طویلالمدت، تبعید و شلاق محکوم کرده است.
طبق گزارشهای متعدد اطلس زندانهای ایران، هرانا، عفو بینالملل، سازمان حقوق بشر ایران (IHR) و گزارشگر ویژه سازمان ملل، صلواتی تا سال ۱۴۰۴ دستکم ۳۶۴ پرونده، حدود ۳۰ تا ۳۵ حکم اعدام مستقیم و بیش از ۱۵۱۵ سال زندان (در مجموع برای صدها متهم) صادر کرده است. او نه تنها حکم میدهد، بلکه با سرعت و بیرحمی احکام را اجرا میکند تا رژیم بتواند پیام وحشت و ارعاب را به جامعه بفرستد.
بعضی پروندههای خونین و جنایتبار او
اعتراضات ۱۳۸۸ (جنبش سبز): قاضی اصلی دادگاههای نمایشی تلویزیونی که از صداوسیمای رژیم پخش میشد. صدها معترض را محکوم کرد. محمدرضا علیزمانی و آرش رحمانیپور را به اتهام محاربه اعدام کرد. محمدعلی ابطحی، بهزاد نبوی، عبدالله رمضانزاده و دهها نفر دیگر را به زندانهای طولانی فرستاد. این دادگاهها الگوی محاکمه نمایشی او را برای تمام دهههای بعد تثبیت کرد.
اعدامهای عقیدتی و سیاسی: روحالله زم (مدیر آمدنیوز، ۱۳۹۹) را به ۱۷ اتهام محکوم و اعدام کرد. محسن امیراصلانی (مفسر قرآن، ۱۳۹۳) را به اتهام «ارتداد» اعدام کرد. زانیار و لقمان مرادی و شیرین علمهولی (فعالان کرد، ۱۳۹۱) را به اتهام محاربه اعدام کرد. زهرا بهرامی (ایرانی-هلندی، ۱۳۸۹) و احمدرضا جلالی (پزشک ایرانی-سوئدی) را نیز به مرگ محکوم کرد و علناً گفت «حکمش اعدام است و تغییری نمیکند». اعتراضات ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ (زن، زندگی، آزادی): محسن شکاری (اولین اعدامی ۱۴۰۱) و محمد قبادلو را اعدام کرد. فعالان محیط زیست نیلوفر بیانی و همکارانش را با اعترافات اجباری تحت شکنجه محکوم کرد. آتنا فرقدانی را به ۱۲ سال و ۹ ماه زندان فرستاد. اسماعیل عبدی، فعالان معلمان، کارگران، بهائیان و صدها نفر دیگر را نابود کرد.
نقش مستقیم و جنایتبار در قیام دیماه ۱۴۰۴
در اعتراضات سراسری دیماه ۱۴۰۴، صلواتی بار دیگر به اوج جنایت رسید. احکام گروهی آنلاین صادر کرد که مستقیماً منجر به موج وحشیانه ۱۴ اعدام در کمتر از سه هفته شد. پرونده اصلی تهران (پایگاه بسیج شرق تهران / خیابان دماوند، بازداشت ۱۸ دی):
امیرحسین حاتمی (۱۸ ساله، نوجوان معترض)
محمدامین بیگلری (۱۹ ساله، شاگرد آرایشگر، تکفرزند با مادر فوتشده)
شاهین واحدپرست (کولو) (همسر باردار، قبل اعدام به سگهایش خداحافظی کرد)
علی فهیم (۲۳ ساله، کار در کافه و اسنپ، فروش سفال)
ابوالفضل صالحی سیاوشانی و دیگران
اتهامات مسخره و ساختگی: «ورود به اماکن نظامی با قصد سرقت سلاح»، «محاربه»، «آتشزدن پایگاه». حکمها ۱۸ بهمن ۱۴۰۴ توسط خود صلواتی صادر، سریع تأیید و در فروردین ۱۴۰۵ اجرا شد. پیکرها هنوز به خانواده تحویل داده نشده است. همین الگوی جنایتبار در مشهد (مهدی رسولی، محمدرضا میری، ابراهیم دولتآبادی)، قم (صالح محمدی ۱۹ ساله کشتیگیر، مهدی قاسمی، سعید داودی) و اصفهان (عرفان کیانی) تکرار شد.
تحریمهای بینالمللی: اتحادیه اروپا از فروردین ۱۳۹۰ او را تحریم کرد (ممنوعیت سفر و مسدود کردن داراییها). آمریکا در آذر ۱۳۹۸ او را به عنوان «قاضی مرگ» تحریم کرد. کانادا و بریتانیا نیز پیوستند. این تحریمها سند رسمی و بینالمللی جنایت علیه بشریت توسط صلواتی است.
امروز، در بهار ۱۴۰۵، صلواتی همچنان در شعبه ۱۵ نشسته، احکام مرگ جدید صادر میکند و به رژیم قاتل کمک میکند تا صدای نسل جوان، خسته از فقر، سرکوب، فساد و دروغ را با طناب دار خفه کند. او ابزار مستقیم وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران و ولایت فقیه برای ایجاد وحشت در جامعه است.
ابوالقاسم صلواتی، قاضی مرگ، تو و تمام همپالکیهایت برای همیشه لعنتشده خواهید ماند! خون هزاران قربانیات از جنبش سبز تا قیام دیماه ۱۴۰۴ فریاد میزند و فراموش نخواهد شد. این خونها خشک نمیشود، لکه ننگی ابدی بر پیشانی جمهوری اسلامی است و روز انتقام و حسابرسی حتمی و نزدیک است. این رژیم با دستان خونین تو و امثال تو ساخته شده و با خون مردم ایران خواهد افتاد.
نه به قاضی مرگ!
نه به جمهوری اسلامی قاتل!
کارتلهای مالی ولایت فقیه در بنبست فناوری؛
مهرنوش رهام
کارتلهای مالی ولایت فقیه در بنبست فناوری؛ چگونه ضربه یک میلیارد دلاری واشینگتن به شریانهای رمزارزی سپاه، ماشین ترور و سرکوب را فلج کرد؟
شوک سنگین مالی چند ساعت گذشته از سوی خزانهداری ایالات متحده، بار دیگر ساختار مافیایی و پنهان تامین مالی تروریسم دولتی جمهوری اسلامی را در برابر دیدگان جامعه جهانی رسوا کرد. بر اساس گزارشهای رسمی و بیانیههای صادر شده از سوی مقامات ارشد دفاعی و اقتصادی واشینگتن، دستگاههای نظارتی و اطلاعاتی آمریکا موفق شدهاند در یک عملیات سایبری و رهگیری مالی پیچیده، بیش از یک میلیارد دلار از داراییهای رمزارزی مرتبط با شبکههای فرامرزی سپاه پاسداران و ارگانهای سرکوب داخلی حکومت ایران را شناسایی و به طور کامل توقیف کنند. این اقدام ضربتی که مستقیماً کیف پولهای دیجیتال رژیم را هدف قرار داده، نشاندهنده ابعاد جدیدی از استراتژی فشار همهجانبه علیه حکومتی است که برای بقای خود، ثروتهای ملی ایران را به ابزاری برای صدور آشوب، تسلیح شبهنظامیان نیابتی در عراق، سوریه و یمن، و خفه کردن هرگونه صدای آزادیخواهی در داخل مرزها تبدیل کرده است.
وزیر خزانهداری آمریکا صراحتاً اعلام کرد که این داراییهای عظیم دیجیتال حاصل قاچاق نفت، غارت سیستماتیک منابع مردم ایران و دور زدن نظاممند تحریمهای بینالمللی بوده که سپاه پاسداران قصد داشت از آنها برای خرید قطعات پهپاد، تامین بودجه تروریسم فرامرزی و چرخاندن ماشین سرکوب خیابانی استفاده کند. رویکرد بنیادین حقوقبشری به این تحول کلان آشکار میسازد که مسدودسازی این حجم از منابع مالی، مستقیماً توانایی عملیاتی نیروهای سرکوبگر نظیر بسیج و نیروی قدس را در نقض حقوق انسانها تضعیف میکند.
**توقیف یک میلیارد دلار رمزارز تروریستی سپاه توسط واشینگتن، اثبات میکند که رژیم ایران دیگر هیچ مفر امنی در فضای مجازی برای پنهان کردن ثروتهای غارتشده ملت و تامین مالی ماشین جنگی و سرکوب خود ندارد.** با بررسی موشکافانه شریانهای مالی رژیم، عیان میشود که ستادهای اقتصادی زیر نظر مستقیم رهبر جمهوری اسلامی در سالهای گذشته سرمایهگذاریهای عظیمی روی استخراج مخفیانه و مبادلات رمزارزی انجام دادهاند تا بتوانند فرآیند سنتی ردیابی بانکی را دور بزنند. رژیم ولایت فقیه با صرف بودجههای میلیاردی از جیب مردم محروم ایران و با استفاده از برق یارانهای، مزارع بزرگ استخراج رمزارز را راهاندازی کرد تا از این طریق، نقدینگی لازم برای حمایت از شبکههای تروریستی و ترور فعالان مدنی را فراهم آورد. هشدارهای جدی واشینگتن و ضربه سنگین به این کیف پولها نشان داد که رویکردهای نوین نظارتی جامعه جهانی، فضای امنیتی و حاشیه امن تروریسم سایبری تهران را به طور کامل نابود کرده است. قربانیان اصلی این پنهانکاری مالی و اصرار حکومت بر بقای ایدئولوژیک، شهروندان بیگناه، کارگران زحمتکشد، پرستاران و معلمانی هستند که در داخل مرزهای ایران با فقر مطلق، تورم کمرشکن و نبود اولیهترین خدمات رفاهی دستوپنجه نرم میکنند، در حالی که میلیاردها دلار از داراییهای حاصل از فروش منابع کشور در حسابهای دیجیتال سپاه برای اهداف جنگطلبانه انباشته میشود. ضربه تازه خزانهداری آمریکا به این شبکه اختاپوسی، تایید میکند که صلح در خاورمیانه و احقاق حقوق بشر در ایران، ارتباط مستقیمی با خشکاندن منابع مالی رژیم دارد. جمهوری اسلامی که در داخل مرزها با بحران مشروعیت مطلق و خیزشهای مردمی پیدرپی روبروست، تلاش میکند با استفاده از فناوریهای نوین مالی، راههای جدیدی برای بقا و خرید تسلیحات سرکوب بیابد. فرآیند توقیف این رمزارزها فراتر از یک پیروزی فنی، یک گام استراتژیک در راستای پاسخگو کردن حکومتی است که سالهاست موازین بینالمللی و حقوق انسانی را به سخره گرفته است. همکاریهای نزدیک اطلاعاتی میان ایالات متحده و متحدان اروپایی برای ردیابی و ضبط املاک، ویلاها و داراییهای لوکس سران سپاه در خارج از کشور، گویای این واقعیت است که جامعه جهانی سرانجام به این درک رسیده که مماشات با فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران، امنیت کل دنیا را به مخاطره میاندازد.
در این میان، تحلیلگران حوزه سئو و رسانه تاکید دارند که افشای ابعاد این غارتگری دیجیتال و تبیین آن برای افکار عمومی، پایههای تبلیغاتی حکومت را که همواره تحریمها را عامل فقر مردم معرفی میکند، به طور کامل ویران خواهد ساخت؛ چرا که اکنون برای همگان روشن شده است رژیم ثروتهای کلانی را در بازارهای رمزارز پنهان کرده تا صرفاً بقای ساختار استبدادی خود و مزدوران منطقهایاش را تضمین کند. از منظر حقوق بینالملل، استفاده از منابع مالی دیجیتال برای پیشبرد اهداف تروریستی و تامین تسلیحاتی گروههای غیرقانونی، مصداق بارز جنایت سازمانیافته است و رژیم تهران باید به عنوان یک نهاد ناقض صلح جهانی در دادگاههای بینالمللی محاکمه شود. استراتژی قطع دسترسی مالی سپاه به شبکههای ارزی، توان سرکوب دستگاه امنیتی را در مواجهه با اعتراضات مدنی آینده به شدت کاهش میدهد و امیدی تازه برای ملت ایران و سایر ملل رنجدیده منطقه است که سالها زیر سایه تروریسم مذهبی زیستهاند. در پایان، مهار کامل این سیستم مافیایی نیازمند انسداد دائم و همهجانبه تمامی پلتفرمهای دیجیتال و سنتی است که رژیم ایران از آنها برای دور زدن قوانین بهره میگیرد، تا بدین ترتیب راه برای تحقق آزادی، صلح پایدار و حاکمیت دموکراتیک در ایران هموار گردد. روند توسعه تروریسم دولتی رژیم ایران در منطقه به خوبی نشان میدهد که نهادهای مذهبی و بنیادهای مالی تحت نظر رهبر جمهوری اسلامی، بازوهای پنهان پشتیبانی از نیروهای شبهنظامی هستند و با ایجاد شبکههای موازی اقتصادی در خاورمیانه، عملاً اراده سیاسی دولتها را فلج میکنند. هشدارهای اخیر مقامات واشینگتن فراتر از یک موضعگیری دیپلماتیک ساده، منعکسکننده یک ارزیابی دقیق اطلاعاتی است که نشان میدهد رژیم تهران در حال آمادهسازی بسترهای جدید برای یک درگیری فرسایشی طولانیمدت است و در این میان، جان میلیونها شهروند عراقی و منطقهای را به عنوان سپر انسانی در محاسبات نظامی خود قرار داده است. از این رو، مقابله با این تهدید فزاینده، نه تنها یک ضرورت استراتژیک برای حفظ امنیت بینالمللی، بلکه یک وظیفه مبرم حقوقبشری برای نجات ملل منطقه از چنگال فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران است که باید در صدر اولویتهای جامعه جهانی قرار گیرد. تداوم اثرات شوک سنگین مالی چند ساعت گذشته از سوی خزانهداری ایالات متحده، بار دیگر ساختار مافیایی و پنهان تامین مالی تروریسم دولتی جمهوری اسلامی را در برابر دیدگان جامعه جهانی رسوا کرد. بر اساس گزارشهای رسمی و بیانیههای صادر شده از سوی مقامات ارشد دفاعی و اقتصادی واشینگتن، دستگاههای نظارتی و اطلاعاتی آمریکا موفق شدهاند در یک عملیات سایبری و رهگیری مالی پیچیده، بیش از یک میلیارد دلار از داراییهای رمزارزی مرتبط با شبکههای فرامرزی سپاه پاسداران و ارگانهای سرکوب داخلی حکومت ایران را شناسایی و به طور کامل توقیف کنند.
این اقدام ضربتی که مستقیماً کیف پولهای دیجیتال رژیم را هدف قرار داده، نشاندهنده ابعاد جدیدی از استراتژی فشار همهجانبه علیه حکومتی است که برای بقای خود، ثروتهای ملی ایران را به ابزاری برای صدور آشوب، تسلیح شبهنظامیان نیابتی در عراق، سوریه و یمن، و خفه کردن هرگونه صدای آزادیخواهی در داخل مرزها تبدیل کرده است. وزیر خزانهداری آمریکا صراحتاً اعلام کرد که این داراییهای عظیم دیجیتال حاصل قاچاق نفت، غارت سیستماتیک منابع مردم ایران و دور زدن نظاممند تحریمهای بینالمللی بوده که سپاه پاسداران قصد داشت از آنها برای خرید قطعات پهپاد، تامین بودجه تروریسم فرامرزی و چرخاندن ماشین سرکوب خیابانی استفاده کند. رویکرد بنیادین حقوقبشری به این تحول کلان آشکار میسازد که مسدودسازی این حجم از منابع مالی، مستقیماً توانایی عملیاتی نیروهای سرکوبگر نظیر بسیج و نیروی قدس را در نقض حقوق انسانها تضعیف میکند. **توقیف یک میلیارد دلار رمزارز تروریستی سپاه توسط واشینگتن، اثبات میکند که رژیم ایران دیگر هیچ مفر امنی در فضای مجازی برای پنهان کردن ثروتهای غارتشده ملت و تامین مالی ماشین جنگی و سرکوب خود ندارد.** با بررسی موشکافانه شریانهای مالی رژیم، عیان میشود که ستادهای اقتصادی زیر نظر مستقیم رهبر جمهوری اسلامی در سالهای گذشته سرمایهگذاریهای عظیمی روی استخراج مخفیانه و مبادلات رمزارزی انجام دادهاند تا بتوانند فرآیند سنتی ردیابی بانکی را دور بزنند. رژیم ولایت فقیه با صرف بودجههای میلیاردی از جیب مردم محروم ایران و با استفاده از برق یارانهای، مزارع بزرگ استخراج رمزارز را راهاندازی کرد تا از این طریق، نقدینگی لازم برای حمایت از شبکههای تروریستی و ترور فعالان مدنی را فراهم آورد. هشدارهای جدی واشینگتن و ضربه سنگین به این کیف پولها نشان داد که رویکردهای نوین نظارتی جامعه جهانی، فضای امنیتی و حاشیه امن تروریسم سایبری تهران را به طور کامل نابود کرده است.
قربانیان اصلی این پنهانکاری مالی و اصرار حکومت بر بقای ایدئولوژیک، شهروندان بیگناه، کارگران زحمتکشد، پرستاران و معلمانی هستند که در داخل مرزهای ایران با فقر مطلق، تورم کمرشکن و نبود اولیهترین خدمات رفاهی دستوپنجه نرم میکنند، در حالی که میلیاردها دلار از داراییهای حاصل از فروش منابع کشور در حسابهای دیجیتال سپاه برای اهداف جنگطلبانه انباشته میشود. ضربه تازه خزانهداری آمریکا به این شبکه اختاپوسی، تایید میکند که صلح در خاورمیانه و احقاق حقوق بشر در ایران، ارتباط مستقیمی با خشکاندن منابع مالی رژیم دارد.
جمهوری اسلامی که در داخل مرزها با بحران مشروعیت مطلق و خیزشهای مردمی پیدرپی روبروست، تلاش میکند با استفاده از فناوریهای نوین مالی، راههای جدیدی برای بقا و خرید تسلیحات سرکوب بیابد. فرآیند توقیف این رمزارزها فراتر از یک پیروزی فنی، یک گام استراتژیک در راستای پاسخگو کردن حکومتی است که سالهاست موازین بینالمللی و حقوق انسانی را به سهره گرفته است. همکاریهای نزدیک اطلاعاتی میان ایالات متحده و متحدان اروپایی برای ردیابی و ضبط املاک، ویلاها و داراییهای لوکس سران سپاه در خارج از کشور، گویای این واقعیت است که جامعه جهانی سرانجام به این درک رسیده که مماشات با فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران، امنیت کل دنیا را به مخاطره میاندازد. در این میان، تحلیلگران حوزه سئو و رسانه تاکید دارند که افشای ابعاد این غارتگری دیجیتال و تبیین آن برای افکار عمومی، پایههای تبلیغاتی حکومت را که همواره تحریمها را عامل فقر مردم معرفی میکند، به طور کامل ویران خواهد ساخت؛ چرا که اکنون برای همگان روشن شده است رژیم ثروتهای کلانی را در بازارهای رمزارز پنهان کرده تا صرفاً بقای ساختار استبدادی خود و مزدوران منطقهایاش را تضمین کند. از منظر حقوق بینالملل، استفاده از منابع مالی دیجیتال برای پیشبرد اهداف تروریستی و تامین تسلیحاتی گروههای غیرقانونی، مصداق بارز جنایت سازمانیافته است و رژیم تهران باید به عنوان یک نهاد ناقض صلح جهانی در دادگاههای بینالمللی محاکمه شود. استراتژی قطع دسترسی مالی سپاه به شبکههای ارزی، توان سرکوب دستگاه امنیتی را در مواجهه با اعتراضات مدنی آینده به شدت کاهش میدهد و امیدی تازه برای ملت ایران و سایر ملل رنجدیده منطقه است که سالها زیر سایه تروریسم مذهبی زیستهاند. در پایان، مهار کامل این سیستم مافیایی نیازمند انسداد دائم و همهجانبه تمامی پلتفرمهای دیجیتال و سنتی است که رژیم ایران از آنها برای دور زدن قوانین بهره میگیرد، تا بدین ترتیب راه برای تحقق آزادی، صلح پایدار و حاکمیت دموکراتیک در ایران هموار گردد. روند توسعه تروریسم دولتی رژیم ایران در منطقه به خوبی نشان میدهد که نهادهای مذهبی و بنیادهای مالی تحت نظر رهبر جمهوری اسلامی، بازوهای پنهان پشتیبانی از نیروهای شبهنظامی هستند و با ایجاد شبکههای موازی اقتصادی در خاورمیانه، عملاً اراده سیاسی دولتها را فلج میکنند. هشدارهای اخیر مقامات واشینگتن فراتر از یک موضعگیری دیپلماتیک ساده، منعکسکننده یک ارزیابی دقیق اطلاعاتی است که نشان میدهد رژیم تهران در حال آمادهسازی بسترهای جدید برای یک درگیری فرسایشی طولانیمدت است و در این میان، جان میلیونها شهروند عراقی و منطقهای را به عنوان سپر انسانی در محاسبات نظامی خود قرار داده است. از این رو، مقابله با این تهدید فزاینده، نه تنها یک ضرورت استراتژیک برای حفظ امنیت بینالمللی، بلکه یک وظیفه مبرم حقوقبشری برای نجات ملل منطقه از چنگال فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران است که باید در صدر اولویتهای جامعه جهانی قرار گیرد. گسترش پیامدهای شوک سنگین مالی چند ساعت گذشته از سوی خزانهداری ایالات متحده، بار دیگر ساختار مافیایی و پنهان تامین مالی تروریسم دولتی جمهوری اسلامی را در برابر دیدگان جامعه جهانی رسوا کرد. بر اساس گزارشهای رسمی و بیانیههای صادر شده از سوی مقامات ارشد دفاعی و اقتصادی واشینگتن، دستگاههای نظارتی و اطلاعاتی آمریکا موفق شدهاند در یک عملیات سایبری و رهگیری مالی پیچیده، بیش از یک میلیارد دلار از داراییهای رمزارزی مرتبط با شبکههای فرامرزی سپاه پاسداران و ارگانهای سرکوب داخلی حکومت ایران را شناسایی و به طور کامل توقیف کنند.
این اقدام ضربتی که مستقیماً کیف پولهای دیجیتال رژیم را هدف قرار داده، نشاندهنده ابعاد جدیدی از استراتژی فشار همهجانبه علیه حکومتی است که برای بقای خود، ثروتهای ملی ایران را به ابزاری برای صدور آشوب، تسلیح شبهنظامیان نیابتی در عراق، سوریه و یمن، و خفه کردن هرگونه صدای آزادیخواهی در داخل مرزها تبدیل کرده است.
وزیر خزانهداری آمریکا صراحتاً اعلام کرد که این داراییهای عظیم دیجیتال حاصل قاچاق نفت، غارت سیستماتیک منابع مردم ایران و دور زدن نظاممند تحریمهای بینالمللی بوده که سپاه پاسداران قصد داشت از آنها برای خرید قطعات پهپاد، تامین بودجه تروریسم فرامرزی و چرخاندن ماشین سرکوب خیابانی استفاده کند. رویکرد بنیادین حقوقبشری به این تحول کلان آشکار میسازد که مسدودسازی این حجم از منابع مالی، مستقیماً توانایی عملیاتی نیروهای سرکوبگر نظیر بسیج و نیروی قدس را در نقض حقوق انسانها تضعیف میکند. **توقیف یک میلیارد دلار رمزارز تروریستی سپاه توسط واشینگتن، اثبات میکند که رژیم ایران دیگر هیچ مفر امنی در فضای مجازی برای پنهان کردن ثروتهای غارتشده ملت و تامین مالی ماشین جنگی و سرکوب خود ندارد.** با بررسی موشکافانه شریانهای مالی رژیم، عیان میشود که ستادهای اقتصادی زیر نظر مستقیم رهبر جمهوری اسلامی در سالهای گذشته سرمایهگذاریهای عظیمی روی استخراج مخفیانه و مبادلات رمزارزی انجام دادهاند تا بتوانند فرآیند سنتی ردیابی بانکی را دور بزنند. رژیم ولایت فقیه با صرف بودجههای میلیاردی از جیب مردم محروم ایران و با استفاده از برق یارانهای، مزارع بزرگ استخراج رمزارز را راهاندازی کرد تا از این طریق، نقدینگی لازم برای حمایت از شبکههای تروریستی و ترور فعالان مدنی را فراهم آورد. هشدارهای جدی واشینگتن و ضربه سنگین به این کیف پولها نشان داد که رویکردهای نوین نظارتی جامعه جهانی، فضای امنیتی و حاشیه امن تروریسم سایبری تهران را به طور کامل نابود کرده است. قربانیان اصلی این پنهانکاری مالی و اصرار حکومت بر بقای ایدئولوژیک، شهروندان بیگناه، کارگران زحمتکشد، پرستاران و معلمانی هستند که در داخل مرزهای ایران با فقر مطلق، تورم کمرشکن و نبود اولیهترین خدمات رفاهی دستوپنجه نرم میکنند، در حالی که میلیاردها دلار از داراییهای حاصل از فروش منابع کشور در حسابهای دیجیتال سپاه برای اهداف جنگطلبانه انباشته میشود. ضربه تازه خزانهداری آمریکا به این شبکه اختاپوسی، تایید میکند که صلح در خاورمیانه و احقاق حقوق بشر در ایران، ارتباط مستقیمی با خشکاندن منابع مالی رژیم دارد. جمهوری اسلامی که در داخل مرزها با بحران مشروعیت مطلق و خیزشهای مردمی پیدرپی روبروست، تلاش میکند با استفاده از فناوریهای نوین مالی، راههای جدیدی برای بقا و خرید تسلیحات سرکوب بیابد. فرآیند توقیف این رمزارزها فراتر از یک پیروزی فنی، یک گام استراتژیک در راستای پاسخگو کردن حکومتی است که سالهاست موازین بینالمللی و حقوق انسانی را به سخره گرفته است. همکاریهای نزدیک اطلاعاتی میان ایالات متحده و متحدان اروپایی برای ردیابی و ضبط املاک، ویلاها و داراییهای لوکس سران سپاه در خارج از کشور، گویای این واقعیت است که جامعه جهانی سرانجام به این درک رسیده که مماشات با فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران، امنیت کل دنیا را به مخاطره میاندازد.
در این میان، تحلیلگران حوزه سئو و رسانه تاکید دارند که افشای ابعاد این غارتگری دیجیتال و تبیین آن برای افکار عمومی، پایههای تبلیغاتی حکومت را که همواره تحریمها را عامل فقر مردم معرفی میکند، به طور کامل ویران خواهد ساخت؛ چرا که اکنون برای همگان روشن شده است رژیم ثروتهای کلانی را در بازارهای رمزارز پنهان کرده تا صرفاً بقای ساختار استبدادی خود و مزدوران منطقهایاش را تضمین کند. از منظر حقوق بینالملل، استفاده از منابع مالی دیجیتال برای پیشبرد اهداف تروریستی و تامین تسلیحاتی گروههای غیرقانونی، مصداق بارز جنایت سازمانیافته است و رژیم تهران باید به عنوان یک نهاد ناقض صلح جهانی در دادگاههای بینالمللی محاکمه شود. استراتژی قطع دسترسی مالی سپاه به شبکههای ارزی، توان سرکوب دستگاه امنیتی را در مواجهه با اعتراضات مدنی آینده به شدت کاهش میدهد و امیدی تازه برای ملت ایران و سایر ملل رنجدیده منطقه است که سالها زیر سایه تروریسم مذهبی زیستهاند.
در پایان، مهار کامل این سیستم مافیایی نیازمند انسداد دائم و همهجانبه تمامی پلتفرمهای دیجیتال و سنتی است که رژیم ایران از آنها برای دور زدن قوانین بهره میگیرد، تا بدین ترتیب راه برای تحقق آزادی، صلح پایدار و حاکمیت دموکراتیک در ایران هموار گردد.
روند توسعه تروریسم دولتی رژیم ایران در منطقه به خوبی نشان میدهد که نهادهای مذهبی و بنیادهای مالی تحت نظر رهبر جمهوری اسلامی، بازوهای پنهان پشتیبانی از نیروهای شبهنظامی هستند و با ایجاد شبکههای موازی اقتصادی در خاورمیانه، عملاً اراده سیاسی دولتها را فلج میکنند. هشدارهای اخیر مقامات واشینگتن فراتر از یک موضعگیری دیپلماتیک ساده، منعکسکننده یک ارزیابی دقیق اطلاعاتی است که نشان میدهد رژیم تهران در حال آمادهسازی بسترهای جدید برای یک درگیری فرسایشی طولانیمدت است و در این میان، جان میلیونها شهروند عراقی و منطقهای را به عنوان سپر انسانی در محاسبات نظامی خود قرار داده است.
از این رو، مقابله با این تهدید فزاینده، نه تنها یک ضرورت استراتژیک برای حفظ امنیت بینالمللی، بلکه یک وظیفه مبرم حقوقبشری برای نجات ملل منطقه از چنگال فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران است که باید در صدر اولویتهای جامعه جهانی قرار گیرد.
تداوم عمیقتر بحرانهای سایبری و تلاش رژیم برای بازیابی کانالهای مالی مسدود شده، گویای آن است که فناوریهای رمزنگاریشده مدرن گرچه ابزاری چندوجهی هستند، اما اشراف اطلاعاتی جامعه جهانی اکنون بر پیچیدهترین لایههای تاریک این کارتلهای دیجیتال احاطه کامل یافته است. این انسداد گسترده نه تنها توازن مالی نیروی قدس را در کشورهای میزبان گروههای نیابتی برهم میزند، بلکه بحران ارزی و عدم امکان توزیع رانت در ساختارهای فاسد داخلی را به بالاترین سطح ممکن در سالهای اخیر میرساند.
حقیقت غیرقابل انکار این است که فروپاشی اقتصادی این شبکهها، روند مهار فاشیسم مذهبی را شتابی دوچندان بخشیده و صدای اعتراض شهروندان رنجکشیده داخل مرزها را که از غارت سیستماتیک ثروتهای ملی مأیوس شدهاند، بلندتر از همیشه طنینانداز خواهد کرد.
جامعه بینالمللی باید این فرصت تاریخی را غنیمت شمرده و با اعمال فشار حداکثری بر پلتفرمهای تبادل دیجیتال، مفر سایبری رژیم تهران را برای همیشه مسدود سازد تا صلح پایدار، عدالت و حقوق بنیادین بشری در سراسر جغرافیای خاورمیانه تجلی یابد.
مدعیالعموم هم ساکت !؟ فروغی کیست؟
منصور کفیلی
در مملکت حسینقلیخانی ما مداح و واعظ و مجری تلویزیون
هرچه دلشان میخواهد میگویند
و حتی چاقو بر گلوی رئیسجمهور میگذارند. مدعیالعموم هم ساکت
مداح به خودش حق میدهد تیغ به حلقوم رئیس جمهور حواله بدهد و بگوید اگر رئیس جمهور به آنچه ما میگویم عمل نمیکند پدرش را درمیآورم. واعظ حق دارد بگوید ایهاالناس جمع شوید و با تصمیم شورای عالی امنیت ملی قیام کنید تا مانع اجرا شدن تصمیمش شوید.
نماینده مجلس حق خودش میداند مدعی افشای اسناد سری کشور است و آنها را در برنامه زنده تلویزیونی نشان میدهد. کارمند صداوسیما مجاز است هرکس را که خودش میپسندد دعوت کند و آنتن زنده تلویزیون را در اختیارش قرار دهد تا علیه هرکس و هرچه دوست دارد حرف بزند و هر تصمیمی را که نمیپسندد مردود بداند.
روزنامهنگار هم برای اینکه از مجری و کارمند تلویزیون عقب نماند به خودش حق میدهد هرکس را که نمیپسندد به آمریکا و اسرائیلد، قلمشان را در خدمت دشمن و قلم را پادوهای بیگانگان میکند.
حتی در حکومت حسینقلیخانی هم این همه حاکم بر خودمحور وجود ندارد. آیا مدعیالعموم در برابر کسانی که در میان جمعیت میرود و در جایگاه دین و مذهب جامعه هستند، تیغ به حلقوم رئیسجمهور حواله میکند یا آن دیگری که در جایگاه قاضی قرار میگیرد و حکم قطعی این اعدام و آن را صادر میکند، نباید عکسالعمل نشان دهد و از امنیت دفاع کند؟!
فروغی کیست؟ علی فروغی کیست؟
از حمله به سفارت بریتانیا تا سکانداری مهمترین شبکه جامجم
شنبه شب خبر آمد که علی فروغی مدیر شبکه سه صدا و سیما در جاده اصفهان دچار سانحه شده است. فروغی متولد ۱۳۶۷ است و از چند سال پیش به چهرهای جنجالی تبدیل شد؛ جنجالی شدنش هم البته نه به خاطر عملکرد درخشان که برای ریزش هایی بود که از همان ابتدای مدیریتش بر شبکه سه آغاز شد.او در همان ابتدای کار با عادل فردوسیپور درگیر شد و بعد از مدتها درگیری توانست با یک دستور، پربینندهترین برنامه صداوسیما را از کنداکتور شبکه سه حذف کند.
انتصاب او از همان آغاز حاشیهساز شد؛ نسبت فامیلی فروغی با حداد عادل سبب این حاشیهها شده بود؛ او پسر باجناق حدادعادل است؛ به عبارت دیگر، فروغی پسرخاله فریدالدین حدادعادل میشود.
انتقادها به این انتصاب نه بابت نسبت فامیلیاش که بابت سوابق او بود؛ منتقدان میگفتند که او هیچ سابقه مدیریتی مرتبط با اداره پربینندهترین شبکه تلویزیون ندارد. رفتن علی عسگری و روی کار آمدن پیمان جبلی هیچ خللی در کار فروغی ایجاد نکرد؛ نه تنها خللی ایجاد نکرد که پایههای مدیریتی فروغی محکمتر هم شد؛ پیمان جبلی، وحید جلیلی را قائممقام خود کرد که افکار نزدیکی به فروغی دارد و جمع دانشگاه امام صادقیها در صداوسیما، جمع شد.
بد نیست بدانید از جمله حواشی فروغی، حضور فعالش در یک تجمع بود؛ البته تجمع ساده نه! آذر ماه ۱۳۹۰ وقتی دانشجویان بسیجی مقابل سفارت بریتانیا در تهران رفتند، این تجمع به خشونت کشیده شد و حاضران وارد سفارت بریتانیا شدند و خسارتهای زیادی وارد کردند؛ هم خسارت مادی که منجر به پرداخت غرامت از بیتالمال به انگلیسیها شد. فروغی از جمله شرکتکنندگان در این تجمع پر هزینه بود که تصویرش در میان جمعیت منتشر شد.
دلنوشته: چهل روز برای نود هزار کشتهی ایرانی چگونه گذشت؟
سلمان قربانی
چهل روز گذشت.
چهل روز از خاموشی نود هزار نفس.
نود هزار نام که هر کدام جهانی بودند؛ خانهای داشتند، رویایی داشتند، دستی که برای خداحافظی تکان خورد و دیگر برنگشت.
چهل روز است که کوچهها هنوز صدای قدمهایشان را کم دارند.
چهل روز است که عکسها روی دیوارها بیشتر از همیشه حرف میزنند.
چهل روز است که مادران، به جای بوسهی صبحگاهی، قاب سردی را در آغوش میگیرند و پدران، سکوت را جایگزین صدا میکنند.
نود هزار نفر فقط یک عدد نیست.
نود هزار صندلی خالی است دور سفرهها.
نود هزار رؤیای نیمهتمام است در دفترهای بسته.
نود هزار قلب که قرار بود بتپد، عاشق شود، بسازد، بخندد.
چهل روز، در فرهنگ ما، پایان سوگ نیست؛ آغاز یادآوری است.
آغاز آنکه بپذیریم رفتگان، اگرچه تن ندارند، اما در خاطره و در مسئولیت ما زندهاند.
مسئولیت اینکه رنجشان بینام نماند، داستانشان ناگفته نماند، و عددشان بیمعنا نشود.
چهل روز گذشت، اما اندوه، تقویم نمیشناسد.
زمان شاید جلو برود، اما جای خالی، همانجا میماند؛
کنار پنجرهای که هر غروب باز میشود،
کنار تلفنی که دیگر زنگ نمیخورد،
کنار قلبی که هر شب، نامی را زمزمه میکند.
برای نود هزار کشتهی ایرانی،
نه فقط اشک،
که یاد،
نه فقط سوگ،
که همدلی،
و نه فقط سکوت،
که روایت لازم است.
چهل روز گذشت.
اما ما هنوز ایستادهایم،
با نامهایشان بر لب،
با خاطرههایشان در دل،
و با این عهد خاموش که هیچگاه نگذاریم
نود هزار زندگی،
به یک عدد ساده تقلیل یابد.
دیدگاه من
باید کمکم از ادبیاتِ «مرگ بر این» و «مرگ بر آن» فاصله بگیریم.
نه چون خشم نداریم.
نه چون ظلم ندیدهایم.
نه چون درد مردم را فراموش کردهایم.
بلکه چون جامعهای که مدام با زبانِ مرگ حرف میزند، دیر یا زود خودش هم به مرگ دچار میشود.
سالهاست در فضای سیاسی ایران، خیلیها بهجای نقد، شعارِ حذف میدهند.
«مرگ بر فلان گروه»
«مرگ بر فلان جریان»
«مرگ بر سه فاسد> ملا، چپی/شاهی ، مجاهد»
اما سؤال اینجاست:
اگر قرار است ایران آینده، انسانیتر، آزادتر و دموکراتیکتر باشد، آیا میشود آن را با زبانِ حذف ساخت؟
جامعه انسانی متکثر است.
در یک جامعه واقعی، همه مثل هم فکر نمیکنند.
یکی مذهبی است.
یکی سکولار است.
یکی چپ است.
یکی ملیگراست.
یکی اصلاحطلب بوده.
یکی انقلابی است.
یکی پشیمان است.
یکی هنوز گیج و مردد است.
دموکراسی یعنی یاد بگیریم با وجود این تفاوتها، حق حیات، حق امنیت و حق بیانِ همدیگر را به رسمیت بشناسیم.
نه اینکه هر گروهی که با ما فرق دارد، سزاوار مرگ شود.
در بسیاری از کشورهایی که تجربه دموکراسی دارند،
شعارهای دعوتکننده به خشونت و نفرت، مسئلهای جدی محسوب میشوند.
چون فهمیدهاند که خشونت، اول از زبان شروع میشود.
اول یک گروه را «ناپاک»، «خائن»، «نجس»، «غیرخودی» یا «محکوم به مرگ» مینامند.
بعد حذفش آسانتر میشود.
ما اگر با اعدام مخالفیم،
اگر با سرکوب مخالفیم،
اگر با حذف انسان مخالفیم،
باید از همینجا شروع کنیم:
از زبان خودمان. نقد کنیم.
محاکمه سیاسی کنیم.
افشا کنیم.
مسئولیت بخواهیم.
اما شعار مرگ را از فرهنگ سیاسی خودمان بیرون بکشیم.
ایران آینده، اگر قرار است آزاد باشد،
نباید فقط حاکمانش عوض شوند.
زبانش هم باید عوض شود.
از «مرگ بر…»
به «پاسخگویی برای…»
از «حذف کن»
به «محاکمه عادلانه کن»
از «نابود باد»
به «مسئولیت بپذیر»
شاید بلوغ سیاسی دقیقاً از همینجا شروع شود:
از روزی که بفهمیم
مخالفت با یک جریان،
نباید به آرزوی مرگ برای انسانها تبدیل شود.
ابعاد ساختاری فرسایش جسمی و روانی زنان در بازداشتگاهها
عطیه کلاتی فریمان
از منظر جامعهشناسی سیاسی و تحلیلهای حقوق بشری، اعمال فشارهای سیستماتیک بر زندانیان زن، فراتر از یک تنبیه انضباطی ساده یا رویهای گذرا، نشاندهنده یک راهبرد ارعاب هدایتشده، همهجانبه و نهادینهشده برای شکستن عاملیت فردی، کرامت انسانی و پویایی اجتماعی آنان است. در این برهه، حاکمیت با تبدیل فضاهای بازداشت به بازداشتگاه های منجمد امنیتی و جزیرههای فاقد نظارت حقوقی، تلاش میکند هرگونه اراده ایستادگی، تفکر انتقادی و میل به تغییر را در بطن جامعه مدنی مسدود سازد.
این رویکرد تدافعی و خشن، در سه لایه متقاطع، موازی و فرساینده جسمی، روحی و روانشناختی ابعاد مخربتر، عمیقتر و ماندگار تری را نمایان میکند.
در لایه اول، فشارهای کالبدی و جسمی قرار دارند که به صورت مکانیکی، مهندسی شده و دقیق برای فرسایش مفرط توان فیزیکی فرد برنامهریزی میشوند.
محرومیت سیستماتیک و تعمدی از خدمات درمانی تخصصی، عدم دسترسی به پزشک معتمد، نگهداری طولانیمدت در سلولهای انفرادی فاقد نور طبیعی، تهویه مناسب و فضای حرکتی، و بیتوجهی مطلق به نیازهای بیولوژیک، فیزیولوژیک و بهداشتی خاص زنان، ابزارهایی هستند که در زیر سایه خلاءهای نظارتی و مصونیتهای قضایی به مأموران اعطا میشوند.
این انسداد بهداشتی و فیزیکی، هدفش مسخ سلامت جسمانی بازداشتشدگان است تا با درگیر کردن مداوم فرد با دردهای مزمن، ضعف فیزیکی و بیماریهای فرساینده، تمرکز ذهنی، قدرت تحلیل و آستانه مقاومت او را سلب کند و او را به سمتی سوق دهد که بقای فیزیکی خود را بر هرگونه موضعگیری فکری ارجح بداند.
یکی از عریانترین، تکاندهندهترین و مخربترین ابعاد این فرسایش کالبدی، اعمال رویههای تحقیرآمیز سیستماتیک در مراحل مختلف بازداشت، جابه جایی و بازجویی است.
گزارشهای متعدد و مستند نشان میدهند که مجبور کردن بازداشتشدگان به برهنگی کامل و لخت مادرزاد تحت عنوان بازرسیهای بدنی تحقیرآمیز، تفتیشهای مکرر و روشهای شکستن مقاومت روانی، به عنوان یک ابزار فشار رایج و ابزار شکنجه سفید در زندانهای ایران به کار گرفته میشود.
این اقدام که با هدف سلب کامل کرامت انسانی، مخدوش کردن مرزهای حیا، و تعرض به حریم کالبدی زن صورت میگیرد، فراتر از یک اقدام انضباطی یا امنیتی، نوعی نمایش و اعمال قدرت مطلق برای ایجاد شوک روانی شدید و نابود کردن خطوط دفاعی روحی فرد است.
قرار دادن زندانی در چنین وضعیت غریب، آسیبپذیر و بیدفاعی در برابر چشم مأموران، مرزهای خشونت جنسیتی را به لایههای وحشتناکی جابهجا کرده و حس بیپناهی مفرط و عمیقی را در همان بدو ورود به فضاهای امنیتی به فرد تزریق میکند تا هویت او را به عنوان یک انسان صاحب حق به طور کامل تعلیق نماید.
در لایه دوم، شکنجههای روانی و تکنیکهای «شستشوی مغزی» و مهندسی رفتار فعال میشوند که تاروپود هویت فردی و خانوادگی را نشانه میروند. این فرآیند با ایجاد تعلیق فرساینده، بلاتکلیفیهای طولانیمدت، بازجوییهای ممتد، فرسایشی و طویلالمدت در ساعات نامتعارف شبانهروز، و تهدید دائم به آسیب رساندن به اعضای خانواده، همسر و فرزندان پیش میرود.
حاکمیت با اتکا به رسانههای انحصاری، سناریو سازیهای دروغین و تهدید به پخش اعترافات اجباری ناشی از این بازجوییهای موازی، تلاش میکند تا آبرو، اصالت و جایگاه اجتماعی فرد را در ذهن خودش و در افکار عمومی جامعه نابود سازد.
این نمایش عریان زور، احساس رهاشدگی، انزوا و بیپناهی مطلقی را در فرد بازتولید میکند که خروجی فوری آن، از بین رفتن استقلال روحی، گسیختگی کانونهای تمرکز و تسلیم اجباری در برابر خواستهها و سناریوهای بازجویان است.
در لایه سوم و عمیقتر، لایه روانشناختی قرار دارد که بر پایهی پدیدهی «هویتزدایی» و تضعیف ریشهای عزت نفس بنا شده است.
تریبونها، مأموران و بازجویان داخل بازداشتگاهها با تحقیرهای جنسیتی مداوم، توهین به انتخابهای پوششی، سبک زندگی و عقیدتی فرد، و تقدیس مفاهیم سنتی فرادستی و مطیع بودن زن، تلاش میکنند تا زندانی را به این یقین قطعی برسانند که کنشگری، استقلالخواهی و مطالبهگری او چیزی جز یک «انحراف اخلاقی»، گناه بزرگ یا جرمی علیه کلیت نظم خانواده نبوده است.
این فرار رو به جلوی سیستم، با ایجاد حس گناه ساختگی و سوءاستفاده از تروماهای عمیق ناشی از برهنگیهای اجباری و تعرضهای کلامی، گسست روانی کاملی در درون فرد ایجاد میکند که پیامدهای ویرانگر آن حتی پس از آزادی نیز به شکل اضطراب بقا، کابوسهای دائم، پارانویا، افسردگیهای حاد و تروماهای ماندگار و بازگشتناپذیر در روح و روان فرد باقی میماند.
پیامد نهایی این خفقان ترکیبی و پیچیده، تبدیل حریم خصوصی، روانی و جسمی زنان به خط مقدم یک جنگ فرساینده روانی و سیاسی است.
وقتی جامعه با عملکرد این ماشین انقباضی و دستگاه قضایی تدافعی مواجه میشود که حتی در محیط زندان نیز حقوق اولیه، کرامت انسانی و بدیهیترین اصول اخلاقی را جرمانگاری، پایمال و مسخ میکند، دچار یک فرسایش اخلاقی عمیق و خشم فروخورده متراکم میگردد.
این انسداد حقوقی و لجاجت ساختاری، نهتنها قبح رفتارهای خشن، ناعادلانه و غیرانسانی را در مراجع رسمی میشکند، بلکه گسست میان ملت و دولت را به مرحله یک کینه فروخورده و بازگشتناپذیر میرساند؛ وضعیتی بنبستگونه که در آن جامعه با درک نابودی کامل اصلاحات ساختاری، تنها راه حفظ کرامت انسانی، بقای بیولوژیک و رهایی از این بازداشتگاه بزرگ جغرافیایی را در فرار تودهای نخبگان، مهاجرتهای بیرویه و کوچ اجباری نیروهای کارآمد از سرزمین خود جستجو میکند.
پشت پرده ذخایر استراتژیک نفت جهان؛
ژاله وفا
برندگان و بازندگان جنگ انرژی: یکی از خوانندگان محترم دو پرسش را مطرح کردهاند. به پرسش نخست در وضعیتسنجی شماره ۴۶۷ پاسخ دادهام و اکنون به بررسی پرسش دوم میپردازم.
پرسش دوم: آیا میزان ذخایر استراتژیک آمریکا و کشورهای حاشیه خلیج فارس میتواند پاسخگوی نیاز جهانی به نفت باشد؟
پیش از ورود به اصل بحث، ذکر دو نکته ضروری است:
نخست آنکه تابآوری کشورها در برابر کمبود سوختهای فسیلی تنها به میزان ذخایر استراتژیک نفت محدود نمیشود.
این تابآوری به مجموعهای از عوامل اقتصادی، فنی، زیرساختی و سیاسی بستگی دارد؛ از جمله توان اقتصادی و مالی کشور، انعطافپذیری ساختار اقتصادی، میزان بهرهگیری از انرژیهای تجدیدپذیر، تولیدکننده یا واردکننده نفت بودن، میزان وابستگی صنعت، حملونقل، تولید برق و سامانههای گرمایشی به سوختهای فسیلی، ظرفیت پالایشگاهی، توان ذخیرهسازی و توزیع سوخت، دسترسی به منابع جایگزین انرژی، سطح فناوری و بهرهوری انرژی، وضعیت زیرساختهای حملونقل و لجستیک، توان دولت در مدیریت بحران و همچنین موقعیت سیاسی و روابط بینالمللی آن کشور.
با این حال، از آنجا که پرسش خواننده محترم ناظر بر یکی از این عوامل، یعنی ذخایر استراتژیک نفت است، در این نوشتار به همین موضوع میپردازم.
نکته دوم آنکه شرایط سیاسی و نظامی پدیدههایی ثابت و پایدار نیستند و با تغییر این شرایط، آثار و پیامدهای اقتصادی و انرژی نیز میتوانند بهسرعت دگرگون شوند.
اکنون که این وضعیتسنجی را برای انتشار آماده میکنم، پس از توافق اخیر میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا قرار داریم و قرار است طی روزهای آینده ( جمعه 19 ژوتن 2026 برابر با30 خرداد 1405 )تنگه هرمز بار دیگر برای عبور و مرور نفتکشها بازگشایی شود. بدیهی است که چنین تحولاتی میتواند تأثیر قابل توجهی بر جریان صادرات نفت و در نتیجه بر میزان نیاز جهان به استفاده از ذخایر استراتژیک نفتی بگذارد.
با این وجود، برای پاسخ به پرسش مطرحشده و نیز به دلیل اهمیت شناخت وضعیت ذخایر استراتژیک نفت در جهان، به بررسی این موضوع میپردازم. در پایان نیز یادآور خواهم شد که در کنار کشورها و مردمانی که از جنگها، بحرانها و اختلال در بازار انرژی آسیب میبینند، همواره گروههایی نیز وجود دارند که از همین بحرانها و جنگها سودهای کلان به دست میآورند.
ذخایر راهبردی نفت در جهان، یکی از مهمترین شاخصهای آمادگی کشورها در برابر بحرانهای انرژی و بیثباتیهای ژئوپلیتیکی به شمار میروند. اهمیت این ذخایر بهویژه در شرایط بحرانی، مانند اختلال در تنگه هرمز، آشکار میشود؛ زیرا میتوانند مانع بروز شوکهای ناگهانی در قیمت نفت و بازار انرژی شوند.
بر اساس برآوردهای سال ۲۰۲۶، توان کشورها در عرضه سریع نفت از محل ذخایر خود، یکی از عوامل تعیینکننده در کنترل بحران و حفظ تعادل بازار جهانی انرژی است.
این ذخایر به دولتها امکان میدهند تا در شرایطی مانند جنگ، تحریم، بلایای طبیعی یا اختلال در بازارهای جهانی، ثبات عرضه سوخت داخلی را حفظ کنند و از ضربههای ناگهانی اقتصادی بکاهند.
در آغاز باید تأکید کرد که میزان واقعی ذخایر نفتی در اغلب کشورهای جهان، بهجز ایالات متحده آمریکا، در زمره اطلاعات محرمانه قرار دارد. از اینرو، نهادها و مؤسسات بینالمللی معمولاً ناچارند با تکیه بر دادههای غیرمستقیم، برآوردهای فنی و محاسبات تخصصی، حجم این ذخایر را تخمین بزنند.
بنابراین، ارائه ارقام کاملاً قطعی و دقیق درباره ذخایر نفتی بسیاری از کشورها عملاً امکانپذی نیست.
میزان ذخایر نفتی کشورها به ترتیب رتبهبندی:
چین: آمار رسمی شفافی منتشر نمیشود، اما برآورد اداره اطلاعات انرژی آمریکا (EIA) نشان میدهد:
کل ذخایر راهبردی و تجاری اضطراری چین:
حدود ۱.۴ میلیارد بشکه تا پایان سال ۲۰۲۵
بخش دولتی: حدود ۳۶۰ تا ۴۰۰ میلیون بشکه
بخش تجاری تحت کنترل دولت: حدود ۱ میلیارد بشکه
این میزان، بیش از مجموع ۹ انبار بزرگ ذخیره در دیگر کشورهاست.
چین با حدود ۱.۴ میلیارد بشکه ذخایر راهبردی نفت، بزرگترین دارنده ذخایر استراتژیک جهان به شمار میرود؛ رقمی که از مجموع ذخایر بسیاری از قدرتهای بزرگ نفتی نیز فراتر است. برآوردها نشان میدهد پکن در سال ۲۰۲۵ روزانه نزدیک به یک میلیون بشکه به این ذخایر افزوده است.
پس از چین، ایالات متحده، ژاپن و کشورهای عضو OECD قرار دارند که طی دههها برای مقابله با شوکهای احتمالی بازار نفت، ذخایر گستردهای ایجاد کردهاند.
حجم ذخایر راهبردی چین حتی از مجموع ذخایر آمریکا، ژاپن، کشورهای اروپایی عضو OECD، عربستان، کره جنوبی، ایران، امارات و هند نیز بیشتر برآورد میشود. مقیاس ذخایر چین نشاندهنده وابستگی بالای آن به مسیرهای تأمین خارجی، از جمله کریدورهای دریایی حساس استراتژیک مانند تنگه هرمز است.
هرچه ذخایر بزرگتر باشد، کشورها انعطافپذیری بیشتری برای عبور از دورههای نوسان بازار دارند. از اینرو، جنگ کنونی از لحاظ حجم ذخایر نفتی تأثیر نگرانکنندهای بر اقتصاد چین نمیگذارد.
آمریکا: میزان ذخایر اسمی نفتی آمریکا و مصرف آن پس از جنگ
آمریکا دارای «ذخایر استراتژیک نفت» (Strategic Petroleum Reserve یا SPR) است که تحت مدیریت وزارت انرژی آمریکا قرار دارد. اطلاعات زیر بهصورت عمومی منتشر میشود:
مقدار دقیق ذخایر
محل ذخیرهسازی
میزان برداشت یا تزریق هفتگی
ظرفیت مخازن
برنامههای فروش نفت ذخیره
این اطلاعات در وبسایت وزارت انرژی و اداره اطلاعات انرژی آمریکا (EIA) منتشر میشود.
چرا آمار ذخایر نفتی آمریکا شفافتر از بسیاری از کشورهای دیگر است؟
آمریکا برخلاف بسیاری از کشورهای نفتی، بخش قابل توجهی از اطلاعات مربوط به ذخایر استراتژیک نفت خود را بهصورت عمومی منتشر میکند. این شفافیت را میتوان ناشی از چند عامل دانست:
ساختار اقتصاد بازار و حضور گسترده شرکتهای بورسی در بخش انرژی؛
الزامات قانونی مربوط به انتشار دادههای انرژی؛
نیاز بازارهای جهانی به اطلاعات دقیق و قابل اتکا؛
جایگاه محوری دلار و نفت در اقتصاد جهانی.
با این حال، حتی در آمریکا نیز همه اطلاعات در دسترس عموم قرار نمیگیرد.
برای مثال، میزان ذخایر سوخت پایگاههای نظامی، مصرف واقعی سوخت در برخی عملیاتهای محرمانه و همچنین ذخایر تاکتیکی ارتش آمریکا در خارج از کشور همچنان در زمره اطلاعات غیرعلنی قرار دارند.
بر اساس دادههای موجود، ظرفیت اسمی ذخایر استراتژیک نفت آمریکا (SPR) حدود ۷۱۴ میلیون بشکه و موجودی فعلی آن حدود ۴۱۳ میلیون بشکه برآورد میشود.
این میزان، پس از چین، دومین ذخیره بزرگ استراتژیک نفت در جهان به شمار میرود. این ذخایر عمدتاً در غارهای نمکی ایالتهای تگزاس و لوئیزیانا و تحت شرایط امنیتی بسیار بالا نگهداری میشوند.
آمریکا برای کنترل قیمت جهانی نفت و جبران اختلالات احتمالی در عرضه نفت خلیج فارس، بخشی از ذخایر استراتژیک خود را آزاد کرده است. گزارشها از آزادسازی حدود ۱۷۲ میلیون بشکه نفت در چارچوب برنامهای هماهنگ با آژانس بینالمللی انرژی حکایت دارند.
البته باید توجه داشت که این نفت لزوماً برای مصرف مستقیم نظامی آزاد نشده است. بخش عمده آن با هدف کنترل بازار جهانی، جلوگیری از افزایش شدید قیمت سوخت و حفظ ثبات اقتصادی به بازار عرضه شده است.
ژاپن: با وجود منابع محدود انرژی داخلی، با ۲۶۳ میلیون بشکه ذخیره در رتبه سوم قرار دارد. از آنجا که این کشور تقریباً تمامی نفت خام مورد نیاز خود را وارد میکند، حفظ ذخایر اضطراری گسترده برای دههها یکی از اولویتهای راهبردی توکیو بوده است.
کشورهای اروپایی عضو OECD: این کشورها در مجموع با حدود ۱۷۹ میلیون بشکه ذخیره نفت خام، در رتبه بعدی قرار دارند و بخش مهمی از سازوکار امنیت انرژی اروپا را تشکیل میدهند.
کشورهای خاورمیانه و آسیا: شماری از کشورهای خاورمیانه و دیگر کشورهای آسیایی نیز ذخایر استراتژیک قابل توجهی در اختیار دارند که نشاندهنده اهمیت روزافزون امنیت انرژی، چه برای صادرکنندگان و چه برای واردکنندگان نفت، است.
چه کشورهایی ذخایر نفتی خود را محرمانه نگه میدارند؟
بسیاری از کشورهای نفتخیز جهان، آمار واقعی ذخایر نفتی خود را بهطور کامل و شفاف منتشر نمیکنند و یا امکان راستیآزمایی مستقل این ارقام وجود ندارد.
از اینرو، همواره فاصلهای میان آمارهای رسمی و برآوردهای نهادهای تخصصی بینالمللی مشاهده میشود.
عربستان سعودی: آمارهای رسمی منتشر میشود، اما امکان بررسی و راستیآزمایی مستقل آنها محدود است.
ایران: اطلاعات مربوط به میادین نفتی و حجم ذخایر راهبردی در زمره اطلاعات محرمانه قرار دارد.
روسیه: بخشی از دادههای مرتبط با ذخایر و ظرفیتهای انرژی، اطلاعاتی امنیتی تلقی میشوند.
امارات متحده عربی: اطلاعات کلی منتشر میشود، اما جزئیات و دادههای تفصیلی محدود است.
کویت: سطح شفافیت در اعلام ذخایر نفتی محدود است.
عراق: آمارهای منتشرشده گاه متناقض بوده و عمدتاً به منابع دولتی متکی هستند.
ونزوئلا: میان آمارهای رسمی و برآوردهای مستقل، اختلافهای قابل توجهی وجود دارد.
در میان کشورهای عضو اوپک نیز موضوع دقت آمار ذخایر نفتی همواره محل بحث بوده است. بهویژه در دهه ۱۹۸۰ میلادی، برخی کشورها بدون آنکه اکتشافات قابل توجهی انجام داده باشند، میزان ذخایر اعلامی خود را بهطور ناگهانی افزایش دادند؛ زیرا سهمیه تولید اوپک تا حدودی بر پایه حجم ذخایر نفتی تعیین میشد. به همین دلیل، بسیاری از کارشناسان بر این باورند که ارقام واقعی ذخایر نفتی برخی کشورها ممکن است کمتر یا بیشتر از آمارهای رسمی اعلامشده باشد.
بر اساس برآوردهای رسمی و تحلیلهای بازار بینالمللی انرژی در سال ۲۰۲۶،
وضعیت ظرفیت ذخیرهسازی مخازن ساحلی و زیرزمینی و همچنین ظرفیت تولید مازاد (Spare Capacity) کشورهای کلیدی حاشیه خلیج فارس به شرح زیر است:
عربستان سعودی :ظرفیت تولید مازاد: ۲ تا ۳ میلیون بشکه در روز
ویژگیها: عربستان با تکیه بر پایگاههای بزرگ ذخیرهسازی ساحلی در ینبع (دریای سرخ) و رأس تنوره و همچنین بهرهگیری از خط لوله شرق به غرب (Petroline)، از گستردهترین زیرساختهای ذخیرهسازی نفت در جهان برخوردار است.
این کشور علاوه بر مخازن داخلی، از ذخایر شناور و تأسیسات ذخیرهسازی در خارج از مرزهای خود نیز بهره میبرد تا در صورت اختلال در تولید یا صادرات، توانایی حفظ تعادل بازار را داشته باشد.
امارات متحده عربی :ظرفیت تولید مازاد :800هزار تا ۱ میلیون بشکه در روز
ویژگیها: امارات سرمایهگذاری گستردهای در توسعه زیرساختهای ذخیرهسازی نفت انجام داده است. هاب بینالمللی فجیره با ظرفیت ۱۸ میلیون متر مکعب مخازن تجاری و پروژه مخازن زیرزمینی «المنذوس» با ظرفیت ۲۴ میلیون بشکه، از مهمترین این تأسیسات به شمار میروند. هدف امارات از این سرمایهگذاریها، تقویت امنیت عرضه انرژی و تبدیل فجیره به یکی از مهمترین مراکز ذخیرهسازی، صادرات نفت و سوخترسانی دریایی در جهان بوده است.
در جریان تنشهای گسترده منطقهای و رویارویی نظامی میان ایران، اسرائیل و آمریکا، بندر فجیره نیز به دلیل اهمیت راهبردی خود در کانون تحولات قرار گرفت.
ایران :ظرفیت تولید مازاد :ناچیز (کمتر از ۱۰۰ هزار بشکه در روز)
ویژگیها: تمرکز اصلی ایران بر مخازن ساحلی پایانه خارگ و پایانه جدید جاسک قرار دارد. توسعه این زیرساختها با هدف افزایش ظرفیت ذخیرهسازی در خارج از محدوده تنگه هرمز و افزودن حدود ۶ میلیون بشکه به ظرفیت مخازن ساحلی دنبال شده است.
ایران با در اختیار داشتن حدود ۱۵۴ میلیارد بشکه ذخایر قابل برداشت نفت، معادل نزدیک به ۱۰ درصد ذخایر شناختهشده جهان، یکی از بزرگترین دارندگان ذخایر نفتی دنیا محسوب میشود.
با این حال، حجم دقیق ذخایر راهبردی نفت خام این کشور بهطور رسمی اعلام نمیشود و در شمار اطلاعات محرمانه قرار دارد.
کویت :ظرفیت تولید مازاد: حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ هزار بشکه در روز
ویژگیها: کویت بخش عمده ظرفیت ذخیرهسازی نفت خود را در مخازن ساحلی واقع در نزدیکی پالایشگاههای الاحمدی و عبدالله متمرکز کرده است. این تأسیسات علاوه بر تأمین نیازهای داخلی، نقش مهمی در حفظ تعهدات صادراتی میانمدت این کشور ایفا میکنند و به کویت امکان میدهند در شرایط نوسان بازار، انعطافپذیری بیشتری در مدیریت عرضه نفت داشته باشد.
عمان :ظرفیت تولید مازاد: حدود ۵۰ هزار بشکه در روز
ویژگیها: عمان با توسعه هاب ذخیرهسازی ساحلی دُقم، تلاش کرده است جایگاه خود را در تجارت و ذخیرهسازی نفت منطقه تقویت کند. این مرکز عمدتاً بر ذخیرهسازی تجاری و صادراتی نفت در خارج از محدوده خلیج فارس متمرکز است و از این رو در کاهش وابستگی به مسیرهای پرتنش منطقهای اهمیت ویژهای دارد.
کدام کشورها از کاهش ذخایر استراتژیک نفتی جهان بیشترین آسیب را میبینند؟
بیشترین آسیب متوجه کشورهایی است که مصرف بالای نفت دارند، اما از تولید داخلی کافی برخوردار نیستند و بخش عمده نیاز خود را از طریق واردات تأمین میکنند. در این گروه میتوان به ژاپن، کره جنوبی، هند، چین، بسیاری از کشورهای اروپایی، ترکیه، سنگاپور، فیلیپین و تایلند اشاره کرد.
در میان اقتصادهای پیشرفته نیز استرالیا و نیوزیلند از جمله کشورهایی هستند که در برابر اختلالهای طولانیمدت در عرضه نفت آسیبپذیر به شمار میروند. برخی گزارشها نشان میدهد استرالیا از پایینترین سطوح پوشش ذخایر نفتی در میان اعضای آژانس بینالمللی انرژی (IEA) برخوردار است.
در سوی دیگر، کشورهایی که از ذخایر اضطراری محدودی برخوردارند نیز در معرض آسیب بیشتری قرار دارند.
این گروه عمدتاً شامل کشورهایی است که عضو آژانس بینالمللی انرژی نیستند، از توان اقتصادی پایینتری برخوردارند یا واردکننده خالص انرژی محسوب میشوند؛
از جمله بسیاری از کشورهای آفریقایی، کشورهای جزیرهای و برخی کشورهای جنوب آسیا.
در میان اقتصادهای بزرگ واردکننده نفت، هند نیز از نظر ذخایر استراتژیک دولتی وضعیت چندان مطلوبی ندارد.
برآوردها نشان میدهد ذخایر دولتی این کشور تنها پاسخگوی حدود ۵ تا ۹.۵ روز مصرف است، هرچند با احتساب ذخایر شرکتهای نفتی، این میزان به حدود ۷۴ روز میرسد.
دوام تقریبی ذخایر نفتی در یک بحران شدید
چین: با حدود ۱.۴ میلیارد بشکه ذخیره استراتژیک تا پایان سال ۲۰۲۵، بسته به اینکه مبنای محاسبه مصرف کل یا واردات باشد، بین ۸۰ تا ۱۱۵ روز توان پوشش نیازهای خود را دارد.
آمریکا: با حدود ۳۴۹ میلیون بشکه ذخیره در اوایل ژوئن ۲۰۲۶، در صورت اتکا صرف به ذخایر استراتژیک، شاید تنها حدود ۱۷ روز مصرف خود را پوشش دهد. با این حال، به دلیل جایگاه آمریکا بهعنوان یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت جهان، میزان آسیبپذیری آن بسیار کمتر از کشورهای واردکنندهای مانند ژاپن یا کشورهای اروپایی است.
ژاپن: در پایان سال ۲۰۲۵ حدود ۲۵۴ روز ذخیره نفتی، شامل ذخایر ملی و خصوصی، در اختیار داشته است.
با وجود این، وابستگی شدید این کشور به واردات نفت همچنان یکی از نقاط ضعف اصلی آن محسوب میشود.
اتحادیه اروپا: کشورهای عضو اتحادیه اروپا بر اساس مقررات موظفاند حداقل معادل ۹۰ روز واردات خالص یا ۶۱ روز مصرف خود ذخیره نفتی داشته باشند. با این حال، در صورت بروز یک بحران طولانیمدت، اقتصادهای صنعتی مانند آلمان، فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و هلند زودتر از دیگران تحت فشار افزایش قیمت انرژی و کمبود سوخت حملونقل قرار خواهند گرفت.
جمعبندی:
ژاپن و کشورهای اروپایی اگرچه از ذخایر قابل توجهی برخوردارند، اما وابستگی بالای آنها به واردات نفت یک نقطه آسیبپذیر مهم محسوب میشود. چین بزرگترین ذخایر استراتژیک جهان را در اختیار دارد، اما حجم عظیم مصرف انرژی این کشور بخشی از این مزیت را خنثی میکند. آمریکا اگرچه بخشی از ذخایر استراتژیک خود را مصرف کرده است، اما به دلیل تولید گسترده داخلی از حاشیه امنیت بیشتری برخوردار است. در مقابل، کشورهایی مانند هند و استرالیا از نظر ذخایر اضطراری و حاشیه امنیت انرژی، آسیبپذیرتر ارزیابی میشوند.
چه مدت طول میکشد تا ذخایر استراتژیک نفت آمریکا دوباره به میزان قبلی بازگردد؟
اگر آزادسازی نفت از ذخایر استراتژیک آمریکا همان برنامه حدود ۱۷۲ میلیون بشکه در مدت ۱۲۰ روز باشد، نرخ برداشت روزانه حدود ۱.۴ میلیون بشکه خواهد بود. در صورتی که تنگه هرمز در روز جمعه، ۱۹ ژوئن ۲۰۲۶، باز شود و برداشت از ذخایر متوقف گردد، احتمالاً حدود ۱۳۵ تا ۱۴۵ میلیون بشکه از ذخایر استراتژیک نفت آمریکا، یعنی SPR، مصرف یا فروخته شده است.
بر اساس گزارش رسمی وزارت انرژی آمریکا (DOE)، ذخایر استراتژیک نفت این کشور میتواند تا حدود ۴.۴ میلیون بشکه در روز برداشت شود. اما پر کردن دوباره این ذخایر، برخلاف برداشت از آن، به عواملی مانند بودجه دولت، قیمت نفت، قراردادهای خرید، ظرفیت تحویل و توان تزریق نفت به مخازن بستگی دارد.
زمان تقریبی پر شدن دوباره ذخایر استراتژیک نفتی آمریکا
اگر روند خرید نفت با سرعت بسیار کند سالهای اخیر ادامه یابد، برای نمونه حدود ۱ میلیون بشکه در یک تا دو ماه، پر کردن دوباره ۱۴۰ میلیون بشکه میتواند حدود ۷ تا ۱۴ سال طول بکشد.
وزارت انرژی آمریکا در نوامبر ۲۰۲۵ تنها قراردادی برای خرید حدود ۱ میلیون بشکه نفت، با تحویل در فاصله دسامبر تا ژانویه، اعلام کرده بود.
اما اگر دولت آمریکا برنامهای تهاجمیتر در پیش بگیرد و ماهانه حدود ۳ تا ۵ میلیون بشکه نفت خریداری کند، جبران همین میزان برداشتشده، یعنی حدود ۱۴۰ میلیون بشکه، ممکن است حدود ۲.۵ تا ۴ سال زمان ببرد.
در صورتی که هدف، پر کردن کل ذخایر تا ظرفیت طراحیشده حدود ۷۱۴ میلیون بشکه باشد، با فرض موجودی حدود ۳۴۹ میلیون بشکه، کمبود ذخایر حدود ۳۶۵ میلیون بشکه خواهد بود. جبران این میزان، حتی با خرید جدی و منظم، احتمالاً ۶ تا ۱۰ سال زمان میبرد و در صورت ادامه خریدهای آهسته، ممکن است بسیار طولانیتر شود. ظرفیت طراحیشده SPR، طبق اعلام وزارت انرژی آمریکا، حدود ۷۱۴ میلیون بشکه است.
در نتیجه، آمریکا میتواند ذخایر استراتژیک نفت خود را نسبتاً سریع تخلیه کند، زیرا توان برداشت از SPR بیش از ۴ میلیون بشکه در روز است. اما پر کردن دوباره این ذخایر فرایندی بسیار کندتر است و به بودجه، قیمت جهانی نفت، قراردادهای خرید، ظرفیت تزریق و تصمیمات سیاسی دولت بستگی دارد.
و اما در پی تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران، علاوه بر خسارات جانی و نابودی زیرساختهای ایران، کارتلهای نفتی و خانواده ترامپ چگونه سود به جیب زدند؟
گزارشهایی از سوی رسانههایی چون نیویورک تایمز، سیانان، بیبیسی، فایننشال تایمز، بلومبرگ، والاستریت ژورنال، آسوشیتدپرس و فوربس، از وجود الگویی قابل توجه در دولت ترامپ خبر میدهند.
بر اساس این گزارشها، بسیاری از اعلامیههای مهم نظامی و دیپلماتیک در زمان تعطیلی بازارهای مالی منتشر شدهاند؛ در حالی که دقایقی پیش از آن، حجم معاملات در بازار نفت و پلتفرمهای شرطبندی به شکل غیرعادی افزایش یافته بود.
تحلیل این الگوها با استفاده از روشهای آماری متداول، از جمله تحلیل رویداد و شبیهسازی مونتکارلو، نشان میدهد که احتمال تصادفی بودن چنین همزمانیهایی کمتر از یک درصد است. این موضوع، در کنار گزارشهای مربوط به افزایش ۱۴ میلیارد دلاری ثروت دونالد ترامپ طی یک سال، پرسشهایی جدی درباره تعارض منافع در بالاترین سطوح قدرت سیاسی آمریکا ایجاد کرده است.
فوربس در مارس ۲۰۲۶ اعلام کرد دارایی خالص ترامپ از ۵۱ به ۶۵ میلیارد دلار رسیده است. همچنین آسوشیتدپرس گزارش داد که اریک ترامپ و دونالد ترامپ جونیور در میان سهامداران عمده شرکت پهپادسازی «پاوروس» قرار دارند.
ریچارد پینتر، مشاور سابق امور اخلاقی کاخ سفید، این وضعیت را بیسابقه توصیف کرده و گفته است که برای نخستین بار، خانواده یک رئیسجمهور از جنگی که خود او آغاز کرده، بهطور مستقیم سود میبرد.
همزمان، جرد کوشنر، داماد ترامپ، نیز از طریق صندوقی که عمده سرمایه آن از عربستان، امارات و قطر تأمین شده، دارایی چند میلیارد دلاری در اختیار دارد؛ موضوعی که بر نگرانیها درباره ارتباط منافع اقتصادی و تصمیمات سیاسی افزوده است.
ریچارد پینتر، مشاور ارشد سابق امور اخلاقی در دولت جورج بوش، در واکنش به این تحولات اظهار داشت:
«برای نخستین بار در تاریخ ایالات متحده شاهد آن هستیم که اعضای خانواده یک رئیسجمهور از جنگی که خود او بدون مجوز کنگره آغاز کرده، به شکل مستقیم منتفع میشوند.»
سود کارتلهای نفتی از جنگ و بسته شدن تنگه هرمز
بزرگترین پیامد اقتصادی جنگ، تاکنون افزایش شدید قیمت انرژی بوده است. نتیجه این جنگ و وضعیت ناشی از آن، نوسان گسترده در بازارهای انرژی بوده؛ نوسانی که به سود برخی از بزرگترین شرکتهای نفت و گاز جهان تمام شده است.
بزرگترین برندگان این وضعیت، غولهای نفتی اروپایی بودهاند؛ شرکتهایی که واحدهای معاملاتی گسترده دارند و توانستهاند از جهشهای شدید قیمت انرژی، سودهای هنگفتی کسب کنند.
شرکت بیپی: اعلام کرد سودش در سهماهه نخست سال به بیش از دو برابر افزایش یافته و به ۳.۲ میلیارد دلار رسیده است. این شرکت دلیل این رشد را عملکرد «استثنایی» بخش معاملات خود عنوان کرد.
شرکت شِل: نیز فراتر از پیشبینی تحلیلگران ظاهر شد و اعلام کرد سود سهماهه نخست شرکت به ۶.۹۲ میلیارد دلار رسیده است.
شرکت توتالانرژیز: این غول بینالمللی نیز تحت تأثیر نوسانات بازارهای نفت و انرژی، شاهد جهش تقریباً ۳۰ درصدی سود خود بود و در سهماهه نخست سال جاری میلادی، ۵.۴ میلیارد دلار سود کسب کرد.
روانشناسی و روان درمانی انسان دوستیِ،
علی شفیعی
( مقاله ذیل در نشست کانون دفاع از حقوق بشر در ایران، بتاریخ 21 جولای ۲۰۲۶ اجرا، و مورد بحث و تبادل نظر حاضران قرار گرفت. )
روانشناسی و روان درمانی انسان دوستیِ، متأثر از جنبشهای اعتراضی به پایمال شدن حقوق انسان
روانشناسی انسان دوستی Humanistic psychology در دهه پنجاه و شصت قرن بیستم بمثابه نیروی سوّم روان درمانی در آمریکا شکل گرفت. در این شیوه از روانشناسی و روان درمانی، انسان موجودی جامع، کامل، و بی عیب و نقص تلقی میشود و با همین ویژگیها در مرکز پژوهشها و فنون روان درمانی قرار میگیرد.
در واقع برداشت هومانیستی از انسان، نگرشی انتقادی بود به دو دیگر نظریه های تحیقیقی و روان درمانی، چون « رفتار شناسی » Behaviorismus، که انسان را بمثابه « رفتارهای واکنشی مکانیکی » شبیه به حیوانات، و « روان تحلیلی » psychoanlysis، که انسان را در « نیروهای محرکه ناخود گاه سکسی » تقلیل میدادند، پای به عرصه وجود گذاشت.
سرشناس ترین جانبداران بیانگر روانشناسی انسان دوستی عبارتند از:
C.R. Rogers, F. Perls, A. Maslow, Ch. Bühler, V. Satir und R. Cohn.
روانشناسی انساندوستی در حقیقت متأثر از جنبشهای اعتراضی سیاسی و اجتماعی آمریکا در نیمه دوّم قرن بیستم بود. این جنبشها که همگی مردمی، دانشجویی، سراسری و همگانی بودند، اعتراض عمومی بودند به پایمال شدن حقوق انسان، که توسط دولت و بخش کوچکی از جامعه آمریکایی، در سیاستهای داخلی و خارجی آمریکا اجرا میشدند.
جنبشهای اعتراضی چون « جنبش صلح، جنبشهای اعتراضی به تبعیض قائل شدن میان انسانها، از جمله نژاد پرستی، رهایی زنان از وابستگی به سلطه مردسالاری ( emancipation )، بعلاوه آزادی انتخاب همسر و همدم دلخواه خویش ( آزادی سکس )، بدون هرگونه دخالت اجتماعی و سیاسی و مذهبی و … »، بیان میگردید.
ریشه های فلسفی روانشناسی و روان درمانی انساندوستی:
دو نحله فلسفی که تأثیرات عمیقی در پیدایش روانشناسی و روان درمانی انسان دوستی گذاردند، یکی « وجود گرایی » existentialism و دیگری « پدیده شناسی »phenomenology بودند
این هر دو نحله فلسفی تعریف، برداشت، و تصویر و تصوری نو از انسان را ارائه میدادند. برای مثال این هر دو نحله، انسان را صاحب سرشت و ذاتی انباشته از خوبی و پاکی قلمداد میکردند. در عمل برداشت و تعریفی بسیار خوشبینانه از سرشت انسان داشتند که در فلسفه های غربی نو و تازگی میداشت.
در این تعریف، انسان موجودی فرهنگی و اجتماعی تلقی میشود که سازنده و رشد یاب است. چرا که از پایه و اساس موجودی خلاق بحساب میآید که شایسته رشد و ترقی است.
توضیح آنکه تا پیش از آن در غالب نحله های فلسفی و انسان شناسی، انسان یا موجودی شرور، قدرت پرست، زورگو و زورمدار و یا موجودی تشکیل یافته از نیمی شرارت و نیمی پاکی، قلمداد میگردید.
بنابر تعریف انسان دوستی، تمامی تلاش و کوشش انسان در همه طول عمرش در این امر خلاصه میشود که خویشتن خویش را بطور مداوم رشد دهد و بسوی کمال پیش برد. انسان همواره جهد و کوشش خستگی ناپذیری میکند تا به حیات و زندگی خود معنی دهد.
بنابر این تعریف، کار اصلی انسان، تبدیل مادیت به معنویت است و نه برعکس، طوریکه هرگونه معنویت انسانی را به مادیت، آنهم گاه مادیت بسیار خشن و خشونت آمیز، تبدیل کند.
بر اساس پیشرفت روانشناسی انسان دوستی، بخصوص برداشت مثبت او از انسان، از آن پس پرشمار شیوه های روان درمانی بر مبنای روانشناسی انسان دوستی ساخته و پرداخته شدند. یعنی شیوه های روان درمانی که انسان و تواناییهای او را جامع الاطراف میدانند. و وجود خود انسان، و نه دیگر عوامل را در مرکز پژوهشهای روانشناختی و روان درمانی قرار میدهند.
از جمله روان درمانیهایی چون « روان درمانی گفتاری » Talk therapy و یا روان درمانی « طراحی و معماری ( زندگی خویش ) » Gestalt therapy و دیگر درمان درمانیها که بر محور احساسات انسان بنا یافته اند، همه این شیوه های روان درمانی از روانشناسی انسان دوستی مایه و نشأت گرفته اند.
حال بپردازیم به تأثیر جنبشهای اعتراضی عمومی که بر مبنی حمایت از حقوق داتی انسان بودند و هستند.
چگونگی تأثیر جنبشهای اعتراضی سیاسی و اجتماعی همگانی بر روانشناسی انسان دوستی:
همزمان و به موازات رشد روانشناسی انسان دوستی در آمریکای پس از جنگ جهانی دوّم، دولت، سیاست و جامعه آمریکایی چه از جنبه داخلی و خواه خارجیِ بتدریج مردمسالاری بر اساس حقوق انسان، و انسان دوستی را رها کرده و بطور شتاب زده ای بسوی سلطه گری و حقوق کشی، چه در درون و خواه بیرون جامعه آمریکا، بر دیگر کشورها و جوامع بشری، پیش میرفت.
پس از جنگ جهانی دوم، یعنی اساسی ترین حقوق انسان، که آزادی و استقلال اوست را پایمال میکردند و میکنند.
برای مثال در سیاست داخلی از جمله در « عصر مک کارتی » McCarthy که در آن روشنفکران و کارگران فعال سیاسی معترض را با برچسبهایی چون « جاسوس و نفوذی کمونیست ها » بودن، جاسوس و خبرچین به سراغشان میفرستادند و بر اساس همین « جرم » حتی تعدادی از آنها شغل و حرفه خودشان را از دست دادند.
در سیاست خارجی نیز دولت آمریکا در نقش « ابر قدرت »، دچار این خیال واهی گشت که با نظامیگری و ساختن سلاحهای جنگی ویرانگر، بعلاوه ساختن سازمانهای بزرگ امنیتی در سیاست خارجی خود، مانند سازمان سیا CIA، با ادعای ایجاد « صلح و امنیت جهانی » سلطه گری را پیشه خود کرد و هنوز نیز میکند.
برای مثال هشت سال پس از جنگ جهانی دوم، یعنی در سال ۱۹۵۳ میلادی دولت آمریکا در اولین کشوری که کودتا کرد، میهن ما ایران بود. با این کودتا نماینده واقعی مردم، دکتر محمد مصدق را که در فضایی نسبتاْ مردمسارلار انتخاب شده بود، ساقط و بجای آن استبداد خشن و خونریز محمد رضا شاه را جایگزین آن کرد.
طوریکه تا سقوط شاه توسط انقلاب مردم ایران در سال ۱۳۵۷ آمریکا از حاکمیت استبدادی شاه حمایت همه جانبه میکرد.
پس از این کودتای بقول خودشان » موفقیت آمیز « بود که در دیگر کشورهای جهان، از جمله کشورهای آمریکای لاتین علیه منتخبین واقعی مردم آن جوامع کودتا میکردند و استبدادهای بشدت فاسد و خونریز را جایگزین آنان میکردند.
در حقیقت در یک چنین فضایی که بشدت ضد حقوق و شأن و مقام انسان بود، در درون آمریکای سالهای پنجاه و شصت قرن بیستم، روانشناسی انسان دوستی پای گرفت.
بزبانی دیگر روانشناسی انسان دوستی حاصل جنبشهای اعتراضی سراسری مردم آمریکا در نیمه دوّم قرن بیستم بود. جنبشهایی که بشدت حامی و جانبدار ارزشها و باورهای جهان شمول، چون آزادی و استقلال ملتهای جهان که مهمترین حقوق ذاتی انسان است، احترام میگذاردند.
در حقیقت تلاش جهت بدست آوردن حقوق و کرامت انسانی، امری است که مابین نسلهای گوناگونی که در طول تاریخ پی در پی میآیند و میروند، بمثابه تلاشی دائمی جهت بدست آوردن آزادی و استقلال و رشد، و احترام به شأن و مقام انسان، همیشه در انقلابات و جنبشهای گوناگون سیاسی و اجتماعی مردمی و همگانی، در تمامی جهان، خویشتن را نمایان میکرد و میکند.
امر فوق را Kollbrunner در سال ۱۹۹۵ در صفحه ۴۴ کتاب خویش در مورد روانشناسی انسان دوستی اینگونه جمع بندی و فرموله میکند:
« ایجاد و تکامل روانشناسی انسان دوستی را تنها اینطور میتوان درک کرد که همصدایی، همنوایی، وابستگی روانشناسی انسان را با امور اجتماعی و سیاسی، بیش ازهمه، رشد و ارتقاء خود انسان، در پرتو اتفاقات، رخدادهای سیاسی و اجتماعی زمان زیست شان، شناسایی کنیم.»
محتوی روانشناسی و روان درمانی انسان دوستی چیست؟
در روانشناسی انسان دوستی مسئله مربوط میشود به حقوق ذاتی انسان در اشکال گوناگون آن، از جمله برابری زن و مرد، عدم تبعیض قائل شدن میان انسانها از نژاد پرستی گرفته تا ستیز و دشمنی با اقوام و ملتها و مذاهب و فرهنگهای گوناگون، و یا خصومت علیه هم جنس گرایی.
علاوه بر اینها، مقوله هایی چون صلح و امنیت ملتها و اقوام و فرهنگها نبایستی بازیچه دست منافع دولتهای سلطه گر و استبدادهای رنگارنگ گردند. زندگی شخصی و خصوصی و رفتارهایی که بیانگر آزادی و استقلال هر انسانی هستند، هیچ مربوط به کار دولتها نیستند، و دولتها اجازه ندارد در آنان دخالت بیجا کنند.
ریشه های عقلانی روانشناسی انسان دوستی کدامها هستند؟
اصل و اساس روانشناسی انسان دوستی بر پایه باور و احترام به حقوندی انسان ساخته و پرداخته شده است. بر پایه و شالوه این باور، هر انسانی توانایی و انگیزه رشد را بطور ذاتی یا مادرزادی در درون خویش دارد.
انسان قادر است حیات و زندگی خویش را بسوی معنی و معنویت هدایت کند و میکند. این توانایی ها و انگیزه ها بصورت کامل و جامع درونی هر انسانی هستند.
بهمین دلیل انسان قادر است خود زندگی و سرنوشت خویش را سازماندهی و مرحله به مرحله به رشد و تعالی راهبر گرداند. برای آنکه بتوانیم انسان را بطور جامع درک کنیم، بی معنی است که یکایک وجوه گوناگون شخصیت او را جدای از یکدیگر شناسایی کنیم. و بدانها تقدم و یا تأخر مطلق دهیم، بلکه مجموعه همه تواناییهای انسان تنیده در یکدیگر هستند. کار مهم هر انسان سالم و پیشرو درک و فهم این توانایی ها و عمل جهت پروش آنها است.
برای مثال در روان درمانگری، چنانچه فردی علائم روان پریشی را از خود نشان داد، این اغتشاش روانی را بایستی از این منظر مورد توجه قرار داد که فرد روان پریش از یک و یا چندین تواناییهای خویش غافل گشته است.
بهمین دلیل او دیگر قادر نیست آن توانایی را در زندگی روزمره خویش سازماندهی و بکار گیرد.
بنابر این قاعده روانشناسی انسان دوستی، کار اصلی روان درمانگر اینست که ناتوانی او را در آن زمینه ها ابتدا به خود او یاد آوری کند. سپس به او پیشنهاد و توصیه کند که این تواناییها را بکار گیرد و آنها را تقویت کند.
فردی که گرفتار بیماری روانی و یا هر نوع از روان پریشی است، بایستی ابتدا نسبت به کاستی ها و کمبودهای خویش آگاه گردد، سپس با تمرین مداوم در رفع آن کاستی ها تلاش و کوشش کند.
بزبانی دیگر، روان پریش بایستی نقاط ضعف تواناییهای خویش را به نقاط قوت تبدیل کند. تا بار دیگر قادر گردد، مجموعه تواناییها، انگیزه ها و امکانات خویش را در راه رشد و سلامت جسم، و احساس و فکر خویش، بکار گیرد.
منابع و مأخذ ها: ( ۱ )
Kollbrunner, Jürg, 1995. Das Buch der Humanistischen Psychologie. 3. Auflage. Frankfurt a.M.: Dietmar Klotz.
وضعیت کارگران ایران پس از جنگ
مهرسا عباسی
وضعیت کارگران ایران پس از جنگ؛ بیکاری گسترده و فروپاشی معیشت:
سه تا چهار ماه از جنگ ایران با اسرائیل و آمریکا گذشته است؛ اما برای کارگران ایران، پیامدهای آن هنوز هر روز تازه میشود.
موج تعدیل نیرو، اخراجهای گسترده، تعطیلی واحدهای تولیدی و قطع درآمد، کارگران را در موقعیتی قرار داده که بقا جای زندگی را گرفته است.
این بحران، نه آیندهای دور، بلکه اکنونِ طبقهٔ کارگر ایران است.
جنگ کوتاه، ویرانی بلندمدت:
اگرچه جنگ تنها چند هفته به طول انجامید، اما اقتصاد ایران هنوز در شوک آن باقی مانده است.
اختلال در تولید، کاهش سرمایهگذاری، افزایش ناگهانی هزینهها و ناامنی اقتصادی، نخستین و سنگینترین ضربه را به نیروی کار وارد کرد.
کارگر، همیشه اولین قربانی بحران است و اینبار نیز چنین شد.
تعدیل نیرو؛ ابزار همیشگی بحران:
در ماههای پس از جنگ، بسیاری از کارفرمایان با توجیه «شرایط اضطراری»، دست به تعدیل نیرو زدند. قراردادهای موقت و پیمانکاری، کارگران را بدون هیچ پشتوانهای اخراجپذیر کرده است.
اخراج، نه پایان یک شغل، بلکه آغاز سقوط یک خانواده به فقر است.
بیکاری و بیدرآمدی:
کارگر بیکار، تنها شغل خود را از دست نمیدهد؛ او حق مسکن، درمان، آموزش فرزندان و امنیت روانی را نیز از دست میدهد. بیمهٔ بیکاری ناکارآمد، پوشش محدود و بروکراسی سنگین، عملاً بسیاری از بیکاران را از حداقل حمایت اجتماعی محروم کرده است.
فشار بر کارگران غیررسمی:
کارگران روزمزد، پروژهای و غیررسمی بیش از همه آسیب دیدهاند. این گروه، نه قرارداد دارد، نه بیمه، نه صدایی برای مطالبه. با توقف پروژهها و کاهش فعالیتها، این کارگران یکشبه به جمع بیکاران بینامونشان اضافه شدند.
پیامدهای اجتماعی بحران کارگری:
بیکاری پیامدی فراتر ازاقتصاد دارد:
- گسترش فقر و ناامنی غذایی
- افزایش ترک تحصیل کودکان کارگری
- فروپاشی خانوادهها و فشار روانی شدید
- گسترش کار غیررسمی و پرخطر
اینها نشانههای یک بحران اجتماعی عمیقاند که نادیده گرفتن آن، هزینهای سنگین برای جامعه خواهد داشت.
قانون، حمایت غایب:
در حالیکه حق کار، امنیت شغلی و تأمین معیشت باید از بدیهیترین حقوق شهروندان باشد، کارگران ایران در عمل بدون سپر قانونی رها شدهاند. نبود نظارت مؤثر، ضعف حمایتهای اجتماعی و اولویت منافع اقتصادی بر کرامت انسانی، بحران را تشدید کرده است.
جمعبندی:
وضعیت کارگران ایران پس از جنگ، تصویری عریان از بیعدالتی ساختاری است. تا زمانی که کارگر بهعنوان انسانِ صاحب حق دیده نشود و نه هزینهٔ قابل حذف، بیکاری، فقر و ناامنی شغلی همچنان بازتولید خواهد شد.
بحران کارگری، امروز یک هشدار جدی برای فردای جامعه است.
سانسور، دشمن آزادی اندیشه و مانع حاکمیت مردم
جهانگیر گلزار
آزادی اندیشه، آزادی بیان و آزادی مطبوعات از بنیادیترین حقوق انسان و از ارکان هر جامعه آزاد و مردمسالار هستند. هیچ جامعهای بدون گردش آزاد اطلاعات، امکان رشد فکری، اصلاح مستمر و نظارت بر قدرت را نخواهد داشت.
در مقابل، سانسور همواره ابزار اصلی نظامهای استبدادی برای کنترل افکار عمومی، محدود کردن آگاهی شهروندان و حفظ انحصار قدرت بوده است.
تجربه تاریخی ایران جهان نشان میدهد هر جا آزادی بیان محدود شده، فساد، تبعیض، خودکامگی و نقض حقوق شهروندان گسترش یافته است. از این رو دفاع از آزادی مطبوعات تنها دفاع از یک صنف یا حرفه نیست، بلکه دفاع از حق جامعه برای دانستن و حق شهروندان برای مشارکت آگاهانه در سرنوشت خویش است.
سانسور و استبداد، دو روی یک سکه
سانسور محصول مستقیم ذهنیت استبدادی است. استبداد نمیتواند در فضای شفاف، آزاد و آگاه دوام بیاورد. به همین دلیل نخستین هدف هر حکومت خودکامه محدود کردن جریان آزاد اطلاعات و خاموش کردن صداهای مستقل است.
در تاریخ معاصر ایران نیز سانسور همواره یکی از ابزارهای اصلی سلطه سیاسی بوده است. یکی از مطالبات مهم انقلاب ۱۳۵۷ پایان دادن به سانسور و استقرار آزادی بیان بود.
اما پس از استقرار جمهوری اسلامی، به تدریج با موفقت خمینی و مدیریت حزب جمهوری اسلامی همان ابزارهایی که مردم علیه آن قیام کرده بودند، در شکلی گستردهتر بازتولید شد.
در ماههای نخست پس از انقلاب، تا خرداد ۱۳۶۰، فضای سیاسی و رسانهای ایران تا اندازهای باز بود. گروهها و جریانهای مختلف سیاسی نشریات خود را منتشر میکردند و از طریق مطبوعات با جامعه ارتباط مستقیم داشتند. توقیف روزنامه «میزان» در سال ۱۳۵۹ با اعتراض شدید ابوالحسن بنیصدر، رئیسجمهور وقت، روبهرو شد و در پی این اعتراض، آن نشریه بار دیگر امکان انتشار یافت. بنیصدر همچنین در برابر درخواست آیتالله خمینی برای بستن هشت روزنامه و نه سازمان سیاسی ایستاد و حاضر نشد چنین دستوری را اجرا کند.
در دفاع از حق اطلاع یافتن از آنچه در کشور می گذرد بنی صدر به مدت 10 ماه و 20 روز تا اردیبهشت 1360 روزانه به مردم گزارش می داد و در روزنامه انقلاب اسلامی انتشار می یافت .
( این گزارشات بصور کتاب در سایت آقای بنی صدر موجود است) .
اما کودتای خرداد ۱۳۶۰ علیه او، نقطه عطفی در سرکوب آزادیهای سیاسی و رسانهای بود و از آن پس، سانسور سازمانیافته در جمهوری اسلامی شکل تثبیتشدهتری به خود گرفت.
پس از خرداد ۱۳۶۰، روند محدودسازی آزادی مطبوعات به یکی از ارکان پایدار ساختار سیاسی جمهوری اسلامی تبدیل شد.
در دهههای بعد، هرگاه رسانهها کوشیدند از چارچوبهای رسمی فراتر رفته و به نقد قدرت، افشای فساد یا بازتاب مطالبات جامعه بپردازند، با فشارهای سیاسی، امنیتی و قضایی روبهرو شدند.
حتی در دورههایی که فضای سیاسی نسبتاً بازتر به نظر میرسید، از جمله دوران ریاستجمهوری محمد خاتمی، توقیف گسترده و همزمان دهها روزنامه و نشریه نشان داد که آزادی مطبوعات همچنان با محدودیتهای ساختاری مواجه است.
در این میان، برخورد با رسانهها تنها به تصمیم نهادهای قضایی و امنیتی محدود نماند، بلکه مواضع و هشدارهای رهبر جمهوری اسلامی نیز بارها زمینهساز موجهای جدید محدودیت و توقیف مطبوعات شد. به تدریج مفاهیمی کلی و قابل تفسیر مانند «تشویش اذهان عمومی»، «نشر اکاذیب»، «توهین به مقدسات» و «اقدام علیه امنیت ملی» به ابزارهایی برای محدود کردن رسانههای مستقل و مهار جریان آزاد اطلاعات تبدیل شدند.
از توقیف روزنامهها و سرکوب رسانههای مستقل در سالهای نخست انقلاب تا بستن فلهای مطبوعات در دهههای بعد، همواره یک اصل ثابت باقی مانده است: قدرت سیاسی نقد و نظارت مستقل را برنمیتابد.
مطبوعات؛ چشم بیدار جامعه
در جوامع آزاد، رسانهها نقش «ناظر قدرت» را بر عهده دارند. وظیفه مطبوعات دفاع از حقیقت، شفافسازی عملکرد حکومت، افشای فساد و بازتاب مطالبات جامعه است.
اما در ساختارهای استبدادی، رسانهها به جای نظارت بر قدرت، به ابزار توجیه و بازتولید قدرت تبدیل میشوند. در چنین شرایطی روزنامهنگاران برای ادامه فعالیت ناچار به خودسانسوری میشوند و بسیاری از موضوعات مهم اجتماعی، اقتصادی و سیاسی از دسترس افکار عمومی خارج میگردد.
نتیجه این روند، کاهش اعتماد عمومی، گسترش شایعات، افزایش فساد و تضعیف سرمایه اجتماعی است. هر اندازه امکان دسترسی مردم به اطلاعات محدودتر شود، فاصله میان حکومت و جامعه بیشتر خواهد شد.
آزادی بیان؛ حق بنیادین شهروندان
آزادی بیان تنها حق روزنامهنگاران، نویسندگان یا فعالان سیاسی نیست. این حق متعلق به همه شهروندان است. هر انسان حق دارد آزادانه بیندیشد، نظر خود را بیان کند، اطلاعات دریافت کند و اطلاعات را منتشر سازد.
اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی نیز بر همین اصل تأکید دارند. آزادی بیان شرط لازم برای تحقق سایر حقوق شهروندی است؛ زیرا بدون امکان بیان آزاد، دفاع از عدالت، حقوق بشر، برابری و حاکمیت مردم نیز ناممکن میشود.
البته آزادی بیان با مسئولیت اجتماعی همراه است. آزادی به معنای دروغپراکنی، نفرتپراکنی یا تحریک به خشونت نیست. اما وجود سوءاستفادههای احتمالی نمیتواند بهانهای برای تعطیلی رسانهها و محدود کردن گردش آزاد اطلاعات باشد.
جامعه آزاد بدون آزادی مطبوعات ممکن نیست
هیچ دموکراسی پایداری بدون رسانههای آزاد و مستقل شکل نمیگیرد. مطبوعات آزاد یکی از مهمترین ابزارهای نظارت جامعه بر قدرت سیاسی هستند. هرگاه رسانهها از ترس سانسور، توقیف یا مجازات نتوانند حقیقت را بیان کنند، جامعه امکان اصلاح مسالمتآمیز خود را از دست میدهد.
جامعهای آزاد است که در آن:
- رسانهها مستقل از قدرت سیاسی فعالیت کنند؛
- نقد حکومت جرم تلقی نشود؛
- اینترنت و شبکههای اجتماعی آزاد باشند؛
- شهروندان بتوانند بدون ترس از سرکوب دیدگاههای خود را بیان کنند؛
- هیچ فرد، نهاد یا مقام سیاسی فراتر از نقد و پرسشگری قرار نگیرد.
آزادی اندیشه، آزادی بیان و آزادی مطبوعات نه امتیاز حکومت به مردم، بلکه حقوق ذاتی و غیرقابل سلب شهروندان هستند. سانسور هرچند ممکن است در کوتاهمدت به حفظ قدرت کمک کند، اما در بلندمدت اعتماد عمومی را از میان میبرد و جامعه را از امکان اصلاح، توسعه و پیشرفت محروم میسازد.
دفاع از آزادی مطبوعات در حقیقت دفاع از حق مردم برای دانستن، اندیشیدن و مشارکت در تعیین سرنوشت خویش است.
جامعهای که آزادی بیان را پاس بدارد، امکان نقد، اصلاح و پیشرفت را حفظ میکند؛ اما جامعهای که به سانسور تن دهد، راه را برای گسترش استبداد و نقض حقوق شهروندی هموار خواهد ساخت
دنیای مردانۀ زور و امپریالیسم بخش اول
فرح نوتاش
نامش جمهوری و برای 4 سال است، ولی در اصل نوع جدید پادشاهی است. چون برخی از سران ممالک، قوانین کشور را با چنان طرفندی به نفع خود تغییر می دهند که مادام العمرماندگار می شوند. و حتا سعی در این است که این ریاست ها و رهبری ها، از پدرها به پسرها نیز منتقل شود!
بر حرص و آز دسته ای از مردان نهایتی نیست.
تاریخ انسان، با تصویر، تندیس و نوشته، تجاوز و خشونت برخی از مردان را به مردان دیگر، زنان، کودکان، حیوانات، طبیعت و اجتماعات ثبت کرده است. قلدری و سلطه گری برخی از مردان از فروپاشی نظام مادرسالاری، اولین نظام بی طبقه اشتراکی- کمون اول، تا به امروز، پا به پای پیشرفت سلاح ها، بیشتر و بیشترشده و مدنیت نتوانسته مانع رشدش شود.
با ساقط کردن نظام بی طبقه مادر سالاری، مردانی که از زور و قلدری بیشتری بر خوردار بودند با غارت غنایم و انباشت آن برای خود، در استثمار بقیۀ بی چیز، ویا غارت شده برآمدند و طبقات ستمگر و ستمدیده ایجاد شدند. آن دسته از مردان تا به امروز، با خوی مهاجم در حفظ فاصله های طبقاتی کوشیده اند. نئو لیبرالیسم آخرین سیستم سیاسی اقتصادی مردان غارتگر است که فاصله های طبقاتی را بیش از پیش کرده اند و توانسته اند، آن را تقریبا به اکثر ممالک جهان تحمیل کنند.
از نظام های قبیله ای و سپس برده داری تا به امروز امپریالیستی، مردان قلدر زور مدار و غارتگر، از مردان دیگر به عنوان برده، کارگر اجیر، سربازان اجباری در انواع نیروهای مسلح، برای حفظ منافع خود به هر نحوی که خواسته اند سوء استفاده کرده اند. بکار گیری حیله و فریب برای نفوذ، و تبدیل مردان به سربازان نیابتی به نفع برنامه های غارتگرانه خود، اهرم دیگر سلطه بوده وهست.
سلطۀ مردانه، با اعمال زور، تطمیع، یا با حیله و تزویر، در اشکال مذهبی، ناسیونالیستی و یا نژاد پرستانه، و گاهی ترکیبی از همه آن ها ، و گاهی به عنوان آزادی خواهی در شکل انقلابات رنگی همچنان ادامه دارد. زورگویی، قلدری و خود خواهی از خصیصه های ذاتی مردان ولی، در اندازه های مختلف است. برخی از زنان نیز دارای چنین ویژگی هایی هستند، اگر چه عرصه بروز آن کمتر موجود است.
خشونت، خود خواهی و سلطه جویی غریزی در پسران، در مدارس ابتدایی کاملا قابل رویت است.
ضرب و شتم و تجاوز به پسران کوچکتر از همان دوران ابتدایی شروع می شود. لشکر کشی و دسته و باند سازی در غالب بازی، از دوران دبستان شروع می شود و رشد می کند و با طیف های متفاوت، بی مهار تا پایان عمر با آنان می ماند.
از طرفی دیگر، برخی از مردان برای دستیابی به قدرت، جذب هرم زور می شوند و هر قدر فرصت طلب تر و چاپلوس تر باشند، به راس هرم نزدیک تر می شوند. چاپلوسی بستر شناخته شده پرورش دیکتاتورها است. این بستر در ایران بشدت فعال بوده و هست. ایجاد شبکه و سازمان خبر چین یا امنیت، برای حفظ حرم زور جایگاه ویژه ای دارد.
اعمال زور و سلطه در مردان، همواره با هدف دستیابی به اشکال متفاوت قدرت است. استعمار گران برای ادامه سلطه و زور، شبکه وسیع فکری، مثل سی آی ای ایجاد می کنند. آزادی های دموکراتیک در دنیای مردانه دروغ بزرگ و فریبی بیش نیست.
نگاهی به دموکراسی در آمریکا بیاندازیم. آمریکا بی توجه به تظاهرات میلیون ها انسان در سراسر جهان، با بهانه ای خود ساخته ای در 2003 به عراق تجاوز کرد. بدون کمترین کیفری کشوری را ویران کرد، بیش از نیم ملیون نفر از مردم عراق را کشت و ملتی را به خاک سیاه نشاند و منابع آن را غارت کرد. ولی وقتی آمار و ارقام جنایت هایش در سایت ویکیلیکس درج شد، با وقاهت تمام و شاکی از افشای جنایاتش، به عنوان جاسوسی در امور مملکتی آمریکا ،در تعقیب جولیان آسانژ بنیان گذار سایت ویکی لیکس برآمد. تجاوز را حق مسلم خود و افشای آن را جرم می داند!
آمریکا برای جنایت عظیم اش در عراق نه غرامتی پرداخته و نه مجازات شده است . ولی خواهان استرداد جولیان آسانژ و مجازات او برای افشاء جنایت هایش است! این نمونه بارز دیکتاتوری مردانه امپریالیستی با نام مسخره احترام به حقوق بشر و دموکراسی است!
شاید برخی فکر کنند که در آمریکا، زن ها نیز در کار سیاست مشغولند و پدرسالارانه نیست.
سیستم مرد سالارنه در جهان ، هزاره ها است که جاری است. و آن زن ها در سیستم مرد سالارانه آمریکا که قرن هاست دائر شده ، مجبور به ایفای نقشی هستند که به آن ها محول می شود.
حتا آراء مردم در آمریکا، تحت آراء کالج ها است. یعنی هسته مرکزی مرد سالار توسط کالج ها هر
جور که بخواهد اعمال نفوذ کرده و نظرش را بر مردم تحمیل می کند. سیستم انتخاباتی آمریکا ،
همچون سیستم انتخاباتی رژیم ملا در ایران که همه چیز تحت اعمال نفوذ شورای نگهبان است، کلا فریبی بیش نیست. نمایشی است که فقط برای حفظ ظاهر اجرا می شود. مردم در آمریکا، همچون مردم در ایران، بطور کلی از حقی برخوردار نیستند. و در این سیستم مردسالاری اقلیت بسیار کمتر از 1%، برنامه همانطوریکه میل آنان است پیش می رود. زنان در این سیستم های مردسالار،انسان های تحقیر شده درجه دو، و مجریانی بیش نیستند.
امپریالیسم، ادامه ورشد طبیعی ایجاد طبقات توسط مردها، بعد از فروپاشاندن نظام مادرسالاری توسط مردان، به نفع زورمدارترین اقلیت های مرد است.
در انتخابات 45 مین رئیس جمهوری آمریکا در 2017، خانم هیلاری کلینتون 4 میلیون رای بیشتر از ترامپ کسب کرد. ولی سیستم کالج های اقلیت، ترامپ فاشیست را برای کارهای کثیف خود مناسب تر می دانست و او را رئیس جمهور کرد. در زمان اوباما ، 8 سال قبل از آن نیز همینطور بود. در واقع جامعه مردسالار امپریالیستی جهان، در راس آن آمریکا، دارای قوانین زور مداری جنگل است. حقوق بشر ودستگاه های عریض و طویل در تمام زمینه ها، نمایشی از مدنیت است و کمترین نمادی از انسانیت در بطن آنان یافت نمی شود.
لنین در کتاب امپریالیسم بالاترین مرحلۀ سرمایه داری از ایجاد انحصارات و صدور سرمایه به عنوان شاخص های این مرحله نام می برد. تحقیقات لنین ویژگی های مرحله امپر یالیستی را عمیقا بررسی کرده و استثمار بسیار شدیدتر را با صدور سرمایه بجای صدور کالا نشان داده است.
و امروز سوال ما این است که پشت این صدور سرمایه آیا کسی جز مردان و مغز متفکر اجیر شده توسط آنان بوده و هست؟
شاید برخی، زنانی چون مارگارت تاچر و انگلا مرکل را، بخش فعال امپریالیسم بدانند !
ولی این زنان وارد سیستمی شده اند که توسط مردان پایه ریزی شده و موجود بوده وآنان در همان حد مجاز فعال بوده اند و نه بیشتر. و هر زن یا مردی که خواهان کار در این سیستم غارتگرانه باشد جز حرف شنوی کار دیگری نمی تواند بکند. چنانکه انگلا مرکل در رابطه با اوکراین، هر آنچه را که آمریکای استعمار گر اروپا، در مورد کمک رسانی به فاشیست های اوکراین به او دیکته می کرد،
بی سرو صدا انجام می داد. و حتا قوانین بین المللی احترام به توافق نامه های صلح را نادیده می گرفت. ولی وقتی می توانست خارج از دستورات ارباب استعماری عمل کند، دست به عملی تحسین بر انگیز و مادرانه و انسانی زد ، که از همانجا، مردم او را مادر خطاب کردند.
در جایی که دولت مردان امپریالیستی دیوار و سیم خاردار و کمپین های گوانتانامویی برای سد راه پناهجویان می ساختند و می سازند، انگلا مرکل با قبول بیش از 2 میلیون آواره جنگی در یک نوبت، نفس بسیاری را در سینه ها حبس کرد. او با این حرکت پناه بی پناهان شد. این حرکت انگلا مرکل نمونه ای از ماهیت ذاتی زنان در حمایت از کل جامعه است. شاید برخی، دلایلی غیر از انسان دوستی مطرح کنند. خوب پس چرا با همان دلایل، مردان پناهنده ها را نمی پذیرند، و می گذارند تا در سرما پشت مرز ها یخ بزنند؟
مثالی دیگر؛ جف بزوز ثروتمندترین مرد جهان که با همسرش سالها پیش آمازون را تاسیس کردند. وقتی از هم جدا شدند، چیزی کمتر از یک پنجم ثروت، به همسر او، اسکات مکنزی رسید. ولی این زن نیمی از دارایی خود را به امور خیره بخشید.
زنان طبقه زحمتکش و قشر متوسط هم سرشار از ایثاراند. برای مثال : در زلزله ارمنستان کودکی با مکیدن انگشت مادرش بعد از 4 روز، از زیر آوار زنده نجات یافت. این ایثار و فداکاری در اندازه های متفاوت در زنان بطور طبیعی وجود دارد. تعلیم وتربیت نیز سبب رشد آن شده و می شود.
سلطه و مالکیت از اهرم های ارضای خود خواهی در مردان است و این سلطه خود خواهانه در مردان، نیز بطور طبیعی در اندازه های متفاوت در وجود همه مردان موجود است، و قوانین صادره در جوامع مرد سالارانه آن را تشدید کرده است. و باعث شده جامعه انسانی تا به امروز به همین شکلی نفرت انگیز، با طبقات استثمارگر و استثمار شونده، معماری و حفظ شود . این شکل از طرف جوامع غربی پذیرفته شده و رهبری آمریکا در بسط و توسعه این کراهت به عنوان یک اصل پذیرفته شده است و در دانشکده های علوم سیاسی اروپا، اطاعت از رهبری آمریکا تدریس می شود.
طبق آمار چند سال پیش یونسکو، 69 % کار جهان را زنان انجام داده اند ولی 1% از اموال دنیا به نام زنان است! در تحقیق مختصری که چند سال پیش در مدارس ابتدایی بخش مرکزی شهر تهران انجام دادم، نتیجه حیرت انگیز بود. حقوق تمام خانم معلم ها را به غیر از یک خانم معلم، شوهرانشان دریافت می کردند! و اگر خانه ای هم خریداری می شد، به نام مردان خانواده خریداری می شد!
بی دلیل نیست که آمار جدید ایران، زنان مسن، را فقیر ترین مردمان ایران اعلان کرده است. و در هر خانه ای که زنی خواهان حقوق خود باشد، آن خانه تبدل به جهنم می شود! این شرایط خانواده های متوسط به پایین است! وسائل زندگی و ارتباطات هر روز مدرن تر می شوند. ولی خشونت، تجاوز و سلطه مردان هنوز بر همان پاشنه نفرت انگیز اولیه می چرخد.
بخش 2
ویژگی های متفاوت و متضاد طبقاتی، با ایجاد طبقات متفاوات در جوامع شکل گرفته اند. جالب این که به مجرد تغییر پایگاه طبقاتی، افراد ویژگی های طبقه جدید را از خود نشان می دهند. اردوغان زولبیا فروش در کودکی، به مجرد دست یابی به قدرت، با توسل به هر حیله ،از اریکه قدرت منفصل نمی شود! و چنان با چنگ و دندان از پایگاه خود با فاصله های طبقاتی حفاظت می کند که گویی ملک شخصی خودش است.
نگاه به غارتگران سپاه پاسداران بیاندازیم. همان بچه های جنوب شهر تهران، شوش، مولوی، میدان خراسان، با وصل شدن به اریکه قدرت، پایگاه طبقاتی خود را فراموش کرده و برای خدمت به 1% غارتگر، در رانتخواری و انباشت سرمایه، گوی سبقت از همه ربودند.
حتا زمانی که مردان متفکر طبقه زحمتکشان با انقلاب، حکومت مردم بر مردم سوسیالیستی را، در روسیه ایجاد کردند، امپریالیستهای آمریکا با همراهی امپریالیست های انگلیس و دیگر ممالک ، سرنگونی آن را در راس برنامه های خود قرار داده اند. و با نیابتی کردن هیتلر، جنگ جهانی دوم را برای نابودی اتحاد جماهیر شوروی را پایه ریزی کردند. امپریالیست های قلدر پدرسالار ، قادر به تحمل حاکمیت برابری خواه نبوده و نیستند. و با برنامه های نفوذ به درون نیروهای نیروهای چپ، به فلج کردن آن ها از درون می پردازند و مانع اتحاد آنان می شوند. بعد از جنگ جهانی دوم، کشورهای آمریکا و بریتانیای کبیر، شدیدا برای برنامه نفوذ به درون نیروهای چپ جهان، سرمایه گذاری کرده و می کنند. انگلیس پرورش انواع تروتسکیست ها را عهده دار بوده و هست. و آمریکا از تزهای ضد روسی مائو در تمام برنامه های نفوذی خود بهره گرفته است. و با تزهای سوپر انقلابی، مائویست ها و نظریه پردازانی را، روانه دنیای چپ کرده است. اینان با سم پاشی علیه اتحاد جماهیر شوروی،در جهان قبل از فرو پاشی شوروی، زمانی که جهان دو قطبی بود، به جذب نیروهای جوان چپ، به فلج کردن نیروهای جوان چپ، در جهان پرداختند تا به امروز .
در مبارزه با حضور ارتش اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان، که با دعوت حزب حاکم افغانستان صورت گرفته بود،همچنانکه با دعوت بشار اسد بعد از 2011 روسیه به سوریه نیرو فرستاد، آمریکا، چین، ملایان ایران، و مائوئیست های افغانستان با راهنمایی حزب توفان ایران، همه در یک جبهه علیه شوروی می جنگیدند.
ولی امروز کسی با طالبان جنگ ندارد. لابد همه آنان طالبان را برای افغانستان مناسب تر و بر حق می دانند! حزب مائوئیست توفان در مقابل اتحاد جماهیر شوروی مثل تمام مائوئیستها موضع خصمانه داشت. و هنوز کلمه “سوسیال امپریالیست” را در مقالاتش بکار می برد. و امروز از اتحاد ملایان با روسیه وچین برای ایجاد جهان دو قطبی مشعوف است. و حال آنکه جهان آن موقع دو قطبی بود و حزب طوفان و همفکرانش در انهدام آن قطب دیگر در افغانستان در کنار چین مائوئیستی و آمریکا بودند!
آمریکای پدرسالار خواهان سلطه بر جهان، به عنوان یک کشور است. و چون هسته مرکزی این زور و قلدری، سفید پوست و چشم آبی است، در نتیجه برتری در تمام وجوه به نفع خود و نژاد و قبیله خود را در نظر گرفته و اجرا می کنند.
در فیلم های علمی تخیلی آمریکایی، همین گروه اقلیت را، با نیروهای مافوق تصورعجیب ( خدایی-خیالی ) ، در پادشاهی کهکشان لایتناهی نشان می دهند! بر این حرص اقلیت مردانه نهایتی نیست.
چرا آنان از سوسیالیسم هراس دارند؟ چون کمونیست ها، علیه همه چیز برای اقلیت هستند . و همه چیز را برای همه می خواهد، چون معتقد به عدم استثمار انسان از انسان ، و برابری زن و مرد، هستند. چون فرقی بین نژاد های متفاوت قائل نیستد. چون معتقد به خدمات رایگان مساوی برای همه
هستند. یاد آوری یک نمونه : در اتحاد جماهیر شوروی ، خدمات پزشکی رایگان برای همه بطور مساوی ارائه می شد.
در برخی از کشور های اروپا بیمه همگانی، بعد از جنگ جهانی دوم شروع به راه اندازی شد.
در آمریکا ، اوباما در حدود سال 2014 ، سیستم بیمه نیمه همگانی را با مخالفت بسیاری در حزب جمهوریخواهان شروع کرد. ولی وقتی، ترامپ رئیس جمهور شد ، اولین کاری که تصمیم به انجام آن گرفت انهدام سیستم بیمه اوباما بود!
بعد از سرنگونی “کمون پاریس” (اولین نظام سوسیالیستی ) 26 مارس – 28 ماه مه 1871،
مارکس در کتاب جنگ داخلی در فرانسه، بر لزوم “دیکتاتوری پرولتاریا” برای حفظ انقلابات سوسیالیستی تاکید کرد. دیکتاتوری پرولتاریا، عبارت است از کوبیدن مسلحانه ماشین تسلیحاتی و سیستم نظام سرمایه داری قبل، و حفظ مسلحانه نظام انقلابی، تحت تصمیم نمایندگان حامی زحمتکشان در مجلس، و هیات رهبری و دولت حامی کارگران. تجدید نظر در اصول سوسیالیسم، رویزیونیسم یا تجدید نظر طلبی خوانده می شود.مردان در دو دستۀ بزرگ خلاصه می شوند. مردانی که با انجام عمل خطا، خود را موظف به پوزش خواهی می دانند. و مردانی که عذر خواهی برایشان سخت، ننگ و کسر شآن است . و مثل فیل، پا گذاشتن روی هر چیز را برای مقاصد خود روا می دانند. مردانی که توانسته اند خود را ارتقاء داده و به ویژگی های انسانی برابری خواهی سوسیالیستی دست یابند، می دانند که باید در مقابل خطای خود پوزش بطلبند. و می دانند که باید در مقابل خطاهای خود، انتقاد از خود بکنند.
ولی در مردان حریص، خود خواه سرمایه دار اقلیت، و یا غیر سرمایه دار در صفوف مبارزین، با رسوبات کریه خود برتر بینی پدرسالارانه، پوزش در مقابل خطا و انتقاد از خود مطلقا دیده نمی شود. و آنان با اعمال نخراشیده همواره به ادامه کراهت در جامعه مشغولند.
کمونیسم تربیت نوین افراد جامعه، به عنوان انسان طراز نوین را خواهان است. لنین یک انسان طراز نوین است. انسانی که منافع جمع را به منافع شخصی خود ترجیح داد.
ادامه دارد
نگاهی به قوانین تبعیض آمیز زنان در ایران اسلامی
الهام خاکپور
در این قوانین نا برابر مرد حاکم بر زن می باشد و زنان با تلاششان میتوانند به برابری زن و مرد دست یابند.
زنان خواهان تغییر تمامی قوانینی است که به خاطر جنسیت زنان آنان را مورد تبعیض قرار داده اند.
مهمترین قوانینی که به آن اعتراض دارم عبارت اند از
قوانین مربوط به ازدواج، طلاق، سرپرستی فرزندان، سن مسئولیت کیفری، ارث، دیه، تابعیت ،شهادت و قوانین حامی قتلهای ناموسی.
1 . ازدواج
سن ازدواج:
ماده 1041قانون مدنی : عقد نکاح دختر قبل از رسیدن به سن 13 سال تمام شمسی و پسر قبل از رسیدن به سن 15 سال تمام شمسی منوط است به اذن ولی به شرط رعایت مصلحت با تشخیص دادگاه صالح.
اجازه ازدواج برای دختران و زنان
ماده 1043 قانون مدنی: نکاح دختر باکره اگر چه به سن بلوغ رسیده باشد موقوف به اجازه پدر یا جد پدری او است و هرگاه پدر یا جد پدری بدون علت موجه از دادن اجازه مضایقه کند اجازه او ساقط و در این صورت دختر می تواند با معرفی کامل مردی که می خواهد با او ازدواج نماید و شرایط نکاح و مهری که بین آنها قرار داده شده پس از اخذ اجازه دادگاه مدنی خاص به دفتر ازدواج مراجعه و نسبت به ثبت ازدواج اقدام نماید.
ماده1044قانون مدنی: در صورتی که پدر یا جد پدری در محل حاضر نباشند و استیذان از آنها نیز عادتاً غیر ممکن بوده و دختر نیز احتیاج به ازدواح داشته باشد، وی می تواند اقدام به ازدواج نماید.
تبصره: ثبت این ازدواج در دفتر خانه منوط به احراز موارد فوق در دادگاه مدنی خاص می باشد.
ماده 1060 قانون مدني: ازدواج زن ايراني با تبعه خارجه درمواردي هم كه مانع قانوني ندارد موكول به اجازه خصوص از طرف دولت است.
مهریه:
ماده1082: به مجرّد عقد زن مالک مهر می شود و می تواند هر نوع تصرّفی که بخواهد در آن بنماید
ریاست خانواده:
ماده 1105 قانون مدنی: در روابط زوجین ریاست خانواده از خصایص شوهر است.
نفقه:
ماده 1106: در عقد دائم نفقه زن به عقده شوهر است
تمکین:
ماده 1108: هرگاه زن بدون مانع مشروع از ادای وظایف زوجیت( رابطه جنسی) امتناع کند مستخق نفقه نخواهد بود.
اقامتگاه
ماده1005قانون مدنی: اقامتگاه زن شوهر دار همان اقامتگاه شوهر است معذلک زنی که شوهر او اقامتگاه معمولی ندارد و همچنین زنی که با رضایت شوهر خود و یا با اجازه محکمه مسکن علیحده اختیار کرده می تواند اقامتگاه شخصی علیحده نیز داشته باشد.»ماده 1114: زن باید در منزلی که شوهر تعیین می کند سکنی نماید(اقامت کند) مگر آکه امکان تعیین منزل به زن داده شده باشد.
اشتغال
ماده 1117 قانون مدنی: شوهر می تواند زن خود را از حرفه یا صنعتی که منافی مصالح خانوادگی یا حیثیات خود یا زن باشد منع کند.
ماده 1114 قانون مدنی:زن باید در منزلی که شوهر تعیین می کند سکنی نماید مگر آنکه اختیار تعیین منزل به زن داده شده باشد.
اجازه خروج از کشور:
بند 3 ماده 18 قانون گذرنامه: موافقت کتبی شوهر در مورد مسافرت…. تا پایان اعتبار گذرنامه معتبر است ماده 12 آیین نامه قانون گذر نامه شوهر در صورت پشیمانی از اجازه خروج همسرش باید کتباً درخواستش را همراه با مدارک مربوط به ازدواج به مسؤلان مربوطه تسلیم کند.
انحلال عقد ازدواج
الف- فسخ نکاح
ماده 1122قانونی مدنی: عیوب زیر در مرد که مانع از ایفای مظیفه زناشویی باشد موجب حق فسخ برای زن خواهد بود:
1- خصاء(اختگی)
2- عنن(ناتوانی جنسی)
3- مقطوع بودن آلت تناسلی
ماده 1123قانونی مدنی: عیوب ذیل در زن موجب فسخ برای مرد خواهد بود:
1- قرن( وجود استخوان در واژن که مانع رابطه جنسی شود)
2- جذام
3- برص(بیماری پیسی)
4- افصا( یکی بودن مجرای اداری و واژن)
5- زمین گیری
6- نابینایی از هر دو چشم
2 . طلاق
طلاق مرد:
ماده 1133 قانون مدنی:مرد می تواند با رعایت شرایط مقررات(پرداخت مهریه و اجرت المثل) در این قانون با مراجعه به دادگاه تقاضای طلاق همسرش را بنماید.
لازم به ذکر است مرد می تواند با پرداخت مهریه هر موقع دلش خواست بدون نیاز به اثبات تقصیر زن در دادگاه او را طلاق دهد.
طلاق زن :
ماده 1129 قانون مدنی: در صورت استنکاف شوهر از دادن نفقه زن می تواند برای طلاق به حاکم رجوع کند و حاکم شوهر را اجبار به طلاق می نماید همچنین است در صورت عجز شوهر از دادن نفقه.
ماده 1130قانون مدنی: در صورتی که دوام زوجیت موجب عسر و هرج زوجه باشد، وی می تواند به حاکم مراجعه و تقاضای طلاق کند، چنانچه عسر و هرج مذکور در محکمه ثابت شود، دادگاه می تواند زوج را اجبار به طلاق نماید و در صورتی که اجبار میسر نباشد زوجه به اذن حاکم شرع طلاق داده می شود.
تبصره: عسر و هرج موضوع این ماده عبارت است از به وجود آمدن وضعیتی که ادامه زندگی را برای زوجه با مشقت همراه ساخته و تحمل آن مشکل باشد و موارد ذیل در صورت احراز توسط دادگاه صالح از مصادیق عسر و هرج محسوب میگردد.
1- ترک زندگی حانوادگی توسط زوج حداقل به مدت 6 ماه متوالی یا 9 ماه متناوب در مدت یکسال بدون عذر موجه.
2- اعتیاد زوج به یکی از انواع مواد مخدر و یا ابتلا وی به مشروبات الکلی که به اساس زندگی خانوادگی خلل وارد آورده و امتناع یا عدم امکان الزام وی به ترک آن در مدتی که به تشخیص پزشک برای ترک اعتیاد لازم بوده است.
در صورتی که زوج به تعهد خود عمل ننماید و یا پس از ترک مجددا به مصرف موارد مذکور روی آورد بنا به در خواست زوجه، طلاق انجام خواهد شد.
3- محکومیت قطعی زوج به حبس پنج سال یا بیشتر.
4- ضرب و شتم یا هر گونه سورفتار مستمر زوج که عرفا با توجه به وضعیت زوجه قابل تحمل نباشد.
5- ابتلا زوج به بیماری های صعب العلاج روانی یا ساری یا هر عارضه صعب العلاج دیگری که زندگی مشترک را مختل نماید.
لازم به ذکر است زن باید تمامی موارد بالا را در دادگاه با مدرک یا شهود به اثبات برساند.
3 . سرپرستی و حضانت فرزندان
ولایت:
ماده 1180 قانون مدنی: طفل صغیر،تحت ولایت قهری (سرپرستی) پدر و جد پدری خود می باشد و همچنین طفل غیررشید یا مجنون در صورتی که عدم رشد یا جنون او متصل به صفر باشد.
ماده1181قانون مدنی : هر یک از پدر و جدپدری، نسبت به اولاد خود ولایت دارند.
ماده1183قانون مدنی: در کلیه امور مربوط به اموال و حقوق مالی مولی علیه، ولی ، نماینده قانونی او می باشد.
ماده 16 قانون ثبت احوال مصوب 1355: اعلام و امضاء دفتر ثبت كل وقايع (براي صدور شناسنامه) به ترتيب به عهده اشخاص زير خواهد بود:1- پدر 2) جد پدري 3) مادر در صورت غيبت پدر و…
حضانت:
ماده 1169قانون مدنی: برای حضانت و نگهداری طفلی که ابوین او جدا از یکدیگر زندگی می کنند، مادر تا سن هفت سالگی اولویت دارد و پس از آن با پدر است.
تبصره: بعد از هفت سالگی در صورت حدوث اختلاف حضانت طفل با رعایت مصلخت کودک به تشخیص دادگاه می باشد.
ماده 1170قانون مدنی: اگر مادر در مدتی که حضانت طفل با اوست مبتلا به جنون شود یا به دیگری شوهر کند حق حضانت با پدر خواهد بود.
قیمومیت:
ماده 1218قانون مدنی: برای اشخاص زیر قیم تعیین می شود. برای صغار(کودکان نابالع) که ولی خاص(پدر و جد پدری) ندارند.
ماده 1233 قانون مدنی:زن نمی تواند بدون رضایت شوهر خود سمت قیمویت را قبول کند.
4 . چندهمسری
ماده1048 قانون مدنی : جمع بین دو خواهر ممنوع است اگر چه به عقد منقطع باشد.
ماده 1049 قانون مدنی: هیچ کس نمی تواند دختر برادر زن یا دختر خنواهر زن خود را بگیرد مگر با اجازه زن خود.
ماده 900 قانون مدنی: فرض( سهم) دو وارث ربع ترکه( یک چهارم ترکه) است:
زوجه یا زوجه ها در صورت فوت شوهر بدون اولاد.
ماده 901 قانون مدنی: ثمن(یک هشتم)، فریضه زوجه یا زوجه هاست در صورت فوت شوهربا داشتن اولاد.
5 . سن مسئولیت کیفری
تبصره1 ماده 1210 قانون مدنی: سن بلوغ در پسر پانزده سال تمام قمری(14 سال و 6 ماه شمسی) و در دختر 9 سال تمام قمری(8 سال و 9 ماه شمسی) ا
ماده 49 قانون مجازات اسلامی:اطفال در صورت ارتکاب جرم مبری از مسئولیت کیفری هستند و تربیت آنان با نظر دادگاه به عهده سرپرست اطفال و عندالقتضا کانون اصلاح و تربیت اطفال می باشد.
تبصره یک: منظور از طفل کسی است که به حد بلوغ شرعی نرسیده باشد.
6 . تابعیت
بند 2 ماده 976 قانون مدنی: اشخاص ذیل تبعه ایران محسوب می شوند: کسانی مه پدر آنها ایرانی است اعم از اینکه در ایران یا در خارجه باشند….5- کسانی که در ایران از پدری که تبعه خارج است بوجود آمده و بلافاصله پس از رسیدن به 18 سال تمام لااقل یکسال دیگر در ایران اقامت کرده باشند والا قبول شدن آنها به تابعیت ایران بر طبق مقرر خواهد بود که مطابق قانون برای تحصیل تابعیت ایران مقرر است. 6- هر زن تبعه خارجی که شوهر ایرانی اختیار کند…
ماده 986قانون مدنی : زن غیر ایرانی که در نتیجه ازدواج ایرانی می شود می تواند بعد از طلاق یا فوت شوهر ایرانی به تابعیت اول خود رجوع نماید مشروط بر اینکه وزارت امور خارجه را کتبا مطلع کند، ولی هر زن شوهر مرده که از شوهر سابق خود اولاد دارد نمی تواند مادام که اولا او به سن 18 سال تمام نرسیده باشد از این حق استفاده کند و در هر حال زنی که مطابق این ماده تبعه خارج می شود حق داشتن اموال غیر منقوله را نخواهد داشت مگر در حدودی که این حق به اتباع خارجه داده شده باشد…
تبصره 2 ماده 987: زنهای ایرانی که بر اثر ازدواج تابعیت خارجی را تحصیل می کنند حق داشتن اموال غیر منقول را در صورتی که موجب سلطه اقتصادی خارجی گردد ندارند.
7 . دیه
ماده 294 قانون مجازات اسلامي:ديه مالي است كه به سبب جنايت بر نفس يا عضو به مجني عليه يا به ولي يا به اولياء دم او داده مي شود.
ماده 300قانون مجازات اسلامي:ديه قتل زن مسلمان خواه عمدي خواه غير عمدي نصف ديه مرد مسلمان است.
ماده 301قانون مجازات اسلامي:ديه زن و مرد يكسان است تا وقتي كه ديه به ثلث ديه كامل برسد در آن صورت ديه زن نصف ديه مرد است.
بند 6ماده 487قانون مجازات اسلامي: ديه جنين كه روح در آن پيدا شده است اگر پسر باشد ديه كامل و اگر دختر باشد نصف ديه كامل و اگر مشتبه باشد سه ربع ديه كامل خواهد بود.
8 .ارث
ماده 899 قانون مدنی: فرض(سهم) سه وراث نصف ترکه است.
شوهر در صورت نبودن اولاد برای متوفی اگرچه از شوهر دیگر باشد
ماده 900 قانون مدنی: فرض( سهم) دو وارث ربع ترکه( یک چهارم ترکه) است:
1- شوهر در صورت فوت زن با داشتن اولاد
2- زوجه یا زوجه ها در صورت فوت شوهر بدون اولاد.
ماده 907 قانون مدنی: اگر متوفی ابوین نداشته و یک یا چند نفر اولاد داشته باشد ترکه به طیق ذیل تقسیم می شود:… اگر اولاد متعدد باشد و بعضی از آنها دختر و بعضی از آنها پسر، پسر دو برابر دختر می برد.
ماده 906قانون مدنی: …. اگر پدر و مادر میت هر دو زنده باشند مادر یک ثلث و پدر دو ثلث می برد.
ماده 949قانون مدنی: در صورت نبودن هیچ وارث دیگر بغیر از زوج یا زوجه، شوهر تمام ترکه زن متوفات خود را می برد لیکن زن فقط نصیب خود را و بقیه ترکه شوهر در حکم مال اشخاص بلاوارث و تابع ماده 866 خواهد بود.
ماده 946: زوج (شوهر) از تمام زوجه ارث می برد لیکن زوجه (زن) از اموال ذیل:
1-از اموال منقول از هر قبیل که باشد.
2-از ابنیه و اشجار
ماده 947قانون مدنی:زوجه از قیمت ابنیه و اشجار ارث می برد و نه از عین آنها و طریقه تقویم آن است که ابنیه و اشجاربا فرض استحقاق بقا در زمین بدون اجرت تقویم می گردد.
- قوانینی که از قتل های ناموسی حمایت می کند
ماده 220 قانون مجازات اسلامي: پدر يا جد پدري كه فرزند خود را بكشد قصاص نمي شود و به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و تعزير محكوم خواهد شد.
ماده 630 قانون مجازات اسلامی: هرگاه مردی همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد می تواند در همان حال آنان را به قتل برساند و در صورتی که زن مکره باشد ( به اجبار تن به عمل جنسی داده باشد) فقط مرد را می تواند به قتل برساند. حکم ضرب و جرح نیز در این موارد مانند قتل است.
9 . .شهادت (گواهی دادن)
ماده 495 قانون مجازات اسلامی: دیه مربوط به بینایی در صورت اختلاف بین متخلف و کسی که تخلفی بر او روا شده است، با گواه دو کارشناس مرد یا یک کارشناس زن به این که بینایی از بین رفته و دیگر بر نمی گردد…. ثابت می شود.
ماده 230 قانون آیین دادرسی دادگاه عمومی و انقلاب در امور مدنی مصوب 1370، در دعاوی مدنی ( حقوقی) تعداد و جنسیت گواه، همچنین ترکیب شاهدان با سوگند به ترتیب ذیل است:
الف) اصل طلاق و اقسام آن و رجوع در طلاق و نیز دعاوی غیر مالی از قبیل مسلمان بودن، بلوغ، جرح تعدیل، عفو از قصاص، وکالت، وصیت یا گواهی: با حضور دو مرد قابل اثبات است. در واقع زنان در این امور نمی توانند شهادت دهند.
ب) دعاوی مالی یا آنچه که مقصود از آن مال است از قبیل دین، ثمن مبیع( خرید و فروش)، معاملات وقف، اجاره، وصیت به نفع مدعی، عصب، جنایات خطایی و شبه عمد که موجب دیه است با گواهی: دو مرد، یا یک مرد و دو زن قابل اثبات است.
ج) دعاوی که اطلاع از آن ها معمولا در اختیار زنان است از قبیل ولادت، رضاع، بکارت و عیوب درونی زنان با گواهی: چهار زن، یا دو مرد، یا یک مرد و دو زن قابل اثبات است.
د) اصل ازدواج با گواهی: دو مرد و یا یک مرد و دو زن قابل اثبات است.
ماده 74 قانون مجازات اسلامی: زنا چه موجب حد جلد باشد و چه موجب حد رجم با شهادت 4مرد عادل يا سه مرد عادل و2 زن عادل ثابت ميشود.
ماده 76قانون مجازات اسلامی : شهادت زنان به تنهايي يا به انضمام شهادت يك مرد عادل زنا را ثابت نمي كند بلكه در مورد شهود مذكور حد قذف طبق احكام قذف جاري مي شود (حد قذف يعني 80 ضربه شلاق در مرد زناني كه به تنهايي يا –به جاي سه مرد –تنها با يك مرد به دادگاه بيايند و در مورد زنا شهادت بدهند صادر مي شود) .
ماده قانون مجازات اسلامی119:شهادت زنان به تنهايي يا به ضميمه مرد لواط را ثابت نمي كند .
ماده 128:راه هاي ثبوت مساحقه (همجنس گرایی زنان) در دادگاه همان راه هاي ثبوت لواط است (يعني با شهادت 4 مرد)
ماده 137قانون مجازات اسلامی:قوادي با شهادت دو مرد عادل ثابت مي شود.
10 – دیگر قوانین تبعیض آمیز
سنگسار:
ماده83 قانون مدنی: حد زنا در موارد زیر رجم(سنگسار) است.
زنای مرد محصن( متاهل) و زنای زن محصنه( متاهل) با مرد بالغ.
پوشش اجباری:
تبصره 638 قانون مجازات اسلامی:زنانی که بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند به حبس از ده روز تا دو ماه و یا از پنجاه هزار تا پانصد هزار ریال جزای نقدی محکوم خواهند شد.
شرط رییس جمهور بودن در ایران:
اصل 115 قانون اساسی: رییس جمهور از میان رجال مذهبی و سیاسی که واجد شرایط باشند انتخاب گردد…..
اموزش و اجبار اجتماعی
مهری ایمانی
آموزش و اجبار اجتماعی؛ بررسی حقوقی بر اساس قانون اساسی ایران و کنوانسیون حقوق کودک
حق آموزش از بنیادیترین حقوق انسانی است که هم در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و هم در کنوانسیون حقوق کودک به رسمیت شناخته شده است. با این حال، زمانی که آموزش تحت تأثیر فشارهای غیرمستقیم اجتماعی یا اجبارهای ساختاری قرار گیرد، این حق میتواند از ماهیت اصلی خود فاصله بگیرد. این نوشتار به بررسی مرز میان آموزش، اختیار فردی و اجبار اجتماعی از منظر حقوقی میپردازد.
حق آموزش در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران
بر اساس اصل ۳۰ قانون اساسی، دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و گسترش آموزش عالی را نیز تسهیل کند. این اصل نشان میدهد که آموزش یک حق عمومی است، نه امتیاز مشروط به رفتارهای غیرآموزشی.
همچنین در اصل ۳ بر رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه تأکید شده است؛ امری که مستقیماً به عدالت آموزشی مرتبط است.
در اصل ۱۹ و ۲۰ نیز بر برابری حقوقی همه افراد و برخورداری یکسان از حمایت قانون تأکید شده است، که شامل دانشآموزان نیز میشود.
اصل آزادی و منع اجبار غیرقانونی
در نظام حقوق اساسی، هرگونه اجبار باید دارای مبنای قانونی روشن باشد. زمانی که مشارکت در فعالیتهای غیرآموزشی یا اجتماعی بهطور مستقیم یا غیرمستقیم بر وضعیت آموزشی دانشآموز اثر بگذارد، این موضوع میتواند با اصل آزادی انتخاب و حق آموزش در تعارض قرار گیرد.آموزش باید مبتنی بر «ارزیابی آموزشی» باشد، نه رفتارهای بیرونی یا مشارکت در برنامههای غیرمرتبط.
کنوانسیون حقوق کودک و حق آموزش
بر اساس ماده ۲۸ کنوانسیون حقوق کودک (CRC)، دولتها حق کودک برای آموزش را به رسمیت میشناسند و باید آن را به صورت برابر و در دسترس تضمین کنند.
همچنین در ماده ۲۹ تأکید شده است که آموزش باید در جهت رشد شخصیت، استعدادها و تواناییهای ذهنی و جسمی کودک باشد.
هیچیک از مواد این کنوانسیون آموزش را به مشارکت در فعالیتهای غیرآموزشی یا اجتماعی مشروط نمیکند. اصل بنیادین، «مصلحت عالی کودک» و «آموزش آزاد از اجبار» است.
مفهوم اجبار اجتماعی در آموزش
اجبار اجتماعی به معنای فشار مستقیم قانونی نیست، بلکه به مجموعهای از عوامل غیررسمی اشاره دارد که میتواند تصمیم و رفتار دانشآموز را تحت تأثیر قرار دهد؛ مانند:
- امتیازدهی غیررسمی
- فشار مدرسه یا محیط آموزشی
- انتظار جمعی برای مشارکت در فعالیتهای خاص
- ترس از پیامدهای غیرمستقیم بر وضعیت تحصیلی
در صورتی که این عوامل بر ارزیابی آموزشی اثر بگذارند، میتوانند با اصول عدالت آموزشی در تضاد قرار گیرند.
پیامدهای حقوقی و آموزشی
هرگونه پیوند میان آموزش رسمی و فشارهای اجتماعی میتواند پیامدهای زیر را داشته باشد:
- تضعیف اصل برابری آموزشی
- کاهش اعتماد به نظام آموزشی
- ایجاد تبعیض غیررسمی میان دانشآموزان
- نقض اصل آموزش مبتنی بر شایستگی
این موارد، در بلندمدت با اهداف آموزش عمومی در تعارض قرار میگیرند.
جمعبندی بر اساس قانون اساسی ایران و کنوانسیون حقوق کودک، آموزش باید یک حق برابر، آزاد و غیرمشروط باشد. هرگونه اجبار مستقیم یا غیرمستقیم که آموزش را به رفتارهای اجتماعی یا غیرآموزشی گره بزند، میتواند با اصول عدالت آموزشی و حقوق کودک در تعارض قرار گیرد. حفظ استقلال آموزش از فشارهای اجتماعی، شرط اساسی تحقق آموزش عادلانه است.
نام: «شکنجه روحی؛ زخمی که دیده نمیشود
عصمت رحمتی فریمانی
همه زخمها روی بدن باقی نمیمانند. برخی زخمها نه خون دارند، نه کبودی و نه نشانهای که بتوان آنها را به دیگران نشان داد. اما همین زخمهای نامرئی گاهی عمیقتر و ماندگارتر از هر آسیب جسمی هستند. شکنجه روحی از همین جنس است؛ رنجی خاموش که در ذهن و روان انسان ریشه میدواند و میتواند سالها پس از پایان یک حادثه یا دوره سخت، همچنان با فرد باقی بماند.
در جامعه امروز ایران، بسیاری از مردم به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم با فشارهای روحی و روانی گستردهای روبهرو هستند؛ فشارهایی که شاید دیده نشوند، اما آثار آنها در زندگی روزمره، روابط اجتماعی و سلامت روان جامعه قابل مشاهده است.
شکنجه روحی همیشه در یک بازداشتگاه یا پشت درهای بسته اتفاق نمیافتد. گاهی در قالب ترس دائمی از آینده، نگرانی مداوم از مشکلات اقتصادی، احساس ناامنی، فشارهای اجتماعی و اضطرابهای پایانناپذیر خود را نشان میدهد. انسانی که هر روز با نگرانی از فردا زندگی میکند، بهتدریج بخشی از آرامش درونی خود را از دست میدهد. این فرسایش آرام، شاید از بیرون دیده نشود، اما در درون انسان زخمی عمیق بر جای میگذارد.
از منظر سیاسی، جامعهای که برای مدت طولانی تحت فشارهای مختلف قرار گیرد، ممکن است با نوعی فرسودگی روانی جمعی روبهرو شود. زمانی که مردم احساس کنند توانایی تأثیرگذاری بر شرایط زندگی خود را ندارند یا آینده برای آنها مبهم و غیرقابل پیشبینی است، ناامیدی و اضطراب گسترش پیدا میکند. این وضعیت تنها یک مسئله فردی نیست؛ بلکه به پدیدهای اجتماعی تبدیل میشود که میتواند بر اعتماد عمومی، مشارکت اجتماعی و امید به آینده تأثیر بگذارد.
یکی از تلخترین ابعاد شکنجه روحی، عادی شدن آن است. بسیاری از مردم آنقدر با اضطراب، نگرانی و فشار زندگی کردهاند که دیگر آن را بخشی طبیعی از زندگی میدانند.
ترس از گرانی، ترس از بیکاری، نگرانی درباره آینده فرزندان، دغدغه درمان، مسکن و امنیت اقتصادی، برای بسیاری از خانوادهها به مسئلهای روزمره تبدیل شده است.
اما عادی شدن درد، به معنای کم شدن آن نیست؛ بلکه نشان میدهد جامعه تا چه اندازه ناچار شده است با فشارهای مداوم کنار بیاید.
نسل جوان یکی از اصلیترین قربانیان این فرسودگی روانی است. جوانانی که باید دوران امید، برنامهریزی و ساختن آینده را تجربه کنند، اغلب با نگرانیهای عمیقی روبهرو هستند. بسیاری از آنها درباره شغل، مسکن، ازدواج و آینده خود احساس اطمینان ندارند. این بلاتکلیفی طولانیمدت میتواند احساس ناتوانی، اضطراب و ناامیدی را افزایش دهد. زمانی که انسان نتواند آیندهای روشن برای خود تصور کند، بخشی از انگیزه و انرژی زندگی را از دست میدهد.
شکنجه روحی همچنین بر روابط انسانی تأثیر میگذارد. فشارهای مداوم اقتصادی و اجتماعی میتوانند صبر، آرامش و توان روانی افراد را کاهش دهند. در چنین شرایطی، اختلافات خانوادگی افزایش مییابد، روابط اجتماعی آسیب میبیند و احساس تنهایی گسترش پیدا میکند. جامعهای که از درون خسته باشد، بهتدریج بخشی از سرمایه انسانی و عاطفی خود را نیز از دست خواهد داد.
یکی دیگر از جنبههای مهم این موضوع، سکوت است. بسیاری از افرادی که تحت فشارهای روحی قرار دارند، درباره دردهای خود صحبت نمیکنند. آنها لبخند میزنند، کار میکنند و زندگی روزمره خود را ادامه میدهند، اما در درونشان انبوهی از نگرانی، خستگی و اندوه انباشته شده است. این سکوت گاهی از خود درد نیز سنگینتر میشود، زیرا انسان احساس میکند هیچکس عمق رنج او را نمیبیند.
در ایران امروز، بخش قابل توجهی از فشارهای روانی جامعه با مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی گره خورده است. مشکلاتی که شاید در ظاهر تنها به معیشت یا شرایط زندگی مربوط باشند، در عمل بر سلامت روان میلیونها نفر تأثیر میگذارند.
انسان تنها با نان زندگی نمیکند؛ او به امید، امنیت، آرامش و احساس کنترل بر زندگی خود نیز نیاز دارد. زمانی که این عناصر تضعیف شوند، زخمهای روحی عمیقتر خواهند شد.
شکنجه روحی، زخمی است که در بسیاری از موارد دیده نمیشود، اما آثار آن در رفتار، نگاه و زندگی انسانها باقی میماند.
جامعهای که برای سالها زیر فشارهای مختلف زندگی کند، ممکن است از نظر ظاهری به مسیر خود ادامه دهد، اما در درون خود زخمی عمیق حمل کند. شاید مهمترین نیاز امروز بسیاری از مردم، نه امکاناتی بزرگ و دستنیافتنی، بلکه فرصتی برای نفس کشیدن، احساس امنیت و بازگشت آرامش به زندگی باشد. زیرا هیچ زخمی، حتی اگر دیده نشود، برای همیشه خاموش و بیاثر باقی نمیماند.
انواع شکنجه برای اعتراف گیری و سرکوب آزادیخواهان
مهرداد درخشانی
تشنگی ساختاری: آب، عدالت و سیاستِ توزیع در ایرانِ امروز
مریم کاظمی
- I. صحنهای از خوزستان: تابستان ۱۴۰۰، در حالی که مردم اهواز شعار «تشنهام، تشنهام» سر میدادند، کارون — یکی از پرآبترین رودخانههای فلات ایران — کمتر از پنج کیلومتر آنسوتر، در سکوت جریان داشت. این پارادوکس را نباید سوءتفاهم نامید؛ این، خودِ گزارهٔ سیاسی است: در ایران، بحران آب پدیدهای اقلیمی نیست؛ معماریای حقوقی و سیاسی است. این مقاله مدعی است که آنچه در خوزستان، اصفهان، سیستان و فلات مرکزی شاهدیم نه «کمآبی» به معنای کمبود فیزیکی منابع، بلکه پدیدهای است که آن را «تشنگی ساختاری» (structural thirst) مینامیم: وضعیتی که در آن انسانها نه بهدلیل نبودِ آب، که بهدلیل نظام تخصیصی که آنها را از حقوقشان جدا میکند، تشنهاند. تفکیک این دو — کمآبی و تشنگی ساختاری — نقطهٔ آغاز هر تحلیلِ جدی از وضعیت ایران است.
- II. حق آب: از اعلامیه تا واقعیت در ۲۸ ژوئیه ۲۰۱۰، مجمع عمومی سازمان ملل با قطعنامهٔ ۲۹۲/۶۴ آب آشامیدنیِ سالم و بهداشتِ پایه را بهعنوان حقوق بشر بنیادین به رسمیت شناخت ، حقی که برخورداری از آن پیششرطِ تحقق همهٔ حقوق دیگر است. کمیتهٔ حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی سازمان ملل پیشتر در«تفسیر عمومی شمارهٔ ۱۵» (۲۰۰۲) چهار معیارِ سنجش این حق را تعیین کرده بود:
کفایت (۵۰ تا ۱۰۰ لیتر در روز برای هر فرد)، ایمنی (سلامت میکروبی و شیمیایی)، دسترسی (حداکثر ۱۰۰۰متر فاصله و۳۰ دقیقه زمانِ تأمین)، و مقرونبهصرفه بودن (هزینهٔ آب نباید از ۳ درصد درآمد خانوار فراتر رود). در ژوئیهٔ ۲۰۲۵، دیوان بینالمللی دادگستری گامی فراتر برداشت و اعلام کرد محیطزیستِ پاک، سالم و پایدار، پیششرطی است برای برخورداری از بسیاری از حقوق بشر، از جمله حق حیات، حق سلامت و حق دسترسی به آب، غذا و مسکن. این یعنی آب از یک منبع اقتصادی به یک تعهدِ حقوقیِ بینالمللی ارتقا یافته است.
اما حقِ کاغذی، تا زمانی که در نهادهای داخلی بهرسمیت شناخته نشود، حقِ بدون مرجع است. ایران به میثاق بینالمللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پیوسته، اما در عمل، آب نه بهمثابهٔ حق، بلکه بهمثابهٔ منبع راهبردی دولت — قابلانتقال، قابلسدسازی، قابلصادرات — اداره میشود. این تفاوتِ هستیشناختی، ریشهٔ همهٔ بحرانهای بعدی است.
III. چارچوب نظری: عدالتِ آبی در سه لایه، برای فهم «تشنگی ساختاری»، چارچوبی سهلایه پیشنهاد میکنم که سه نظریهپرداز را به هم میبافد:
لایهٔ اول — آمارتیا سن: حقِ مطالبه (entitlement). سن در تحلیل قحطیهای قرن بیستم نشان داد که قحطی عمدتاً نه بهخاطر نبودِ غذا، بلکه بهخاطر فروپاشی نظامِ مطالبهٔ غذا رخ میدهد. در بنگال ۱۹۴۳، در حالی که تولید برنج کاهش چندانی نداشت، میلیونها نفر گرسنه ماندند، چون قدرتِ خریدشان فروپاشید. این تحلیل را میتوان بیکموکاست به آب منتقل کرد: خوزستان آب دارد؛ آنچه ندارد، سازوکار نهادینهٔ مطالبهٔ آب است.
حقابهٔ تاریخی کشاورزان عربزبان، حقابهٔ زیستمحیطی تالاب هورالعظیم، حقابهٔ نمادین رودخانههای قشقایینشین در فلات مرکزی — همه فرسوده شدهاند، نه چون آب نیست، بلکه چون مرجعی برای مطالبهشان نیست.
لایهٔ دوم — برونو لاتور: شبکهٔ کنشگران. لاتور به ما میآموزد که در هر بحران زیستمحیطی، عاملان غیرانسانی (سد، لوله، رودخانه، سفرهٔ زیرزمینی) بهاندازهٔ انسانها سیاسیاند.
سدِ گتوند که روی گنبد نمکی ساخته شد و آب کارون را به آبِ شور تبدیل کرد، صرفاً یک «خطای فنی» نیست؛ یک کنشگرِ سیاسی است که حقابه را در سطحِ شیمیاییِ آب لغو کرده. لولهٔ انتقال آب از سرشاخههای کارون به اصفهان و یزد یک «پروژهٔ عمرانی» نیست؛ یک بازترسیمِ ژئوپلیتیک داخلی است.
لایهٔ سوم — نانسی فریزر: سهبُعدیبودنِ عدالت. فریزر میگوید عدالت سهبُعد دارد: بازتوزیع (چه کسی چه میگیرد؟)،
بهرسمیتشناسی (دانش و هویتِ چه کسی معتبر شمرده میشود؟)،
و نمایندگی (چه کسی بر سرِ میزِ تصمیم نشسته است؟).
در پروندهٔ آب ایران، هر سه بُعد همزمان نقض شدهاند: آب از پاییندست به بالادست منتقل میشود (نقضِ بازتوزیع)، دانش بومیِ کشاورزانِ عربزبان و قناتسازانِ یزدی و دامدارانِ قشقایی نادیده گرفته میشود (نقضِ بهرسمیتشناسی)، و جوامعِ محلی هیچ کرسیای در شورای عالی آب ندارند (نقضِ نمایندگی). ترکیب این سه لایه به ما اجازه میدهد بگوییم: بحران آب در ایران، بحرانِ دموکراسیِ آب است.
- IV. آنچه دادهها میگویند: ارقام، چارچوب نظری را تأیید میکنند. بازدهی آبیاری در ایران ۳۳ درصد است — ۲۰ درصد پایینتر از هند، نزدیک به نیمِ لیبی. هدررفت سالانهٔ آب در بخش کشاورزی ۶۷ میلیارد مترمکعب است؛ رقمی برابر با ۴۵ برابرِ کلِ مصرفِ صنایع کشور. تبخیر سطحی آب در ایران سه برابرِ میانگین جهانی است. در تیرماه ۱۴۰۰، وزارت نیرو اعلام کرد نیمی از جمعیت روستایی ایران به آب سالم دسترسی ندارند. این یعنی چه؟ یعنی بحران، نه ناشی از کمبود، که ناشی از معماریِ هدررفت است. دولت ایرانی الگوی کشتی را تحمیل میکند که با اقلیمِ خشک ناسازگار است (کشت برنج در اصفهان، کشت هندوانه در خراسان جنوبی)، صنایع آببَر را در مناطقِ خشک مستقر میکند (فولاد در اصفهان، پتروشیمی در مناطق کمآب)، و آب را از حوضهٔ کارون به فلات مرکزی منتقل میکند. هر یک از این تصمیمات، انتخابی سیاسی است که در پوشش «ضرورت توسعه» مخفی شده.
پیامد انسانی این انتخابها در خوزستان بهوضوح دیده میشود: مهاجرت اجباری روستاییان به حاشیهٔ اهواز، گسترش حاشیهنشینی (اهواز اکنون ۲۰ محلهٔ حاشیهنشین دارد و سومین شهرِ حاشیهنشینِ کشور است)، رشد اعتیاد، خشکشدنِ تالاب هورالعظیم و طوفانهای ریزگرد که خود از پیامدهای حفاری وزارت نفتاند. حلقه کامل میشود: نفت از خوزستان بیرون میرود، آب از خوزستان بیرون میرود، و مردمش بهسمتِ حاشیهنشینی رانده میشوند.
- V. ابعادِ پنهان: زنان، کوچنشینان، اقوام
عدالتِ آبی، در ایران، یک بُعدِ جنسیتی و قومی دارد که در گزارشهای رسمی پنهان میماند. گزارش ۲۰۲۵ دفتر کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل تأکید میکند که با کاهش منابع آب، زنان و دختران بیشترین بار را متحمل میشوند: پیادهرویِ طولانیتر برای تأمین آب، در معرضِ خشونت و آزار قرار گرفتن، و محرومیت از تحصیل. در روستاهای خوزستان و سیستان، این واقعیتِ روزانه است.
برای جوامع کوچنشین — قشقاییها، بختیاریها، شاهسونها — آب صرفاً یک منبع نیست؛ بنیانِ شیوهٔ زیست است. مسیرهای ییلاق و قشلاق بر اساسِ چشمهها و رودخانهها ترسیم شدهاند. وقتی سدی بالادست ساخته میشود، نهفقط آب، که جغرافیای فرهنگیِ یک تمدن قطع میشود. این آن چیزی است که فریزر «بیعدالتیِ بهرسمیتنشناختن» مینامد: حذفِ نه فقط منبع، که شناختِ هستیشناختیِ گروه.
دانشِ بومیِ این جوامع — قناتسازی در یزد، آبیاریِ نوبتی در فلات مرکزی، مدیریتِ چشمههای فصلی در زاگرس — یکی از پیشرفتهترین نظامهای مدیریت آب در مناطق خشک جهان است. این دانش، که با هزاران سال آزمون و خطا تکامل یافته، اکنون در سایهٔ معماریِ تکنوکراتیکِ سدسازی به موزه تبعید شده است.
عدالتِ آبی، در نهایت، چیزی جز این نیست:
آنکه آب از سرزمینش میرود، باید بر سرِ میزِ تصمیم بنشیند.
این، نه آرمانگرایی، که حداقلِ تعریفِ یک جمهوریِ شایسته است.
و تا آن روز، کارون جاری خواهد بود — در سکوت — و مردمِ کنارش، تشنه.
هنر من، برای آگاهی بخش دهم
سپیده حسینی صابر
مینویسم برای پرستو اینبار
تو فقط آواز نخواندی؛ تو روایت زنی بودی که در سرزمینی پر از دیوار، هنوزجرأت رؤیا دیدن دارد. چه تلخ است که در کشوری، صدای زن جرم باشد؛ که موهای رها شده در باد، لباس زیبای یک زن، و چند نت موسیقی، ترس در دل صاحبان قدرت بیندازد. چه تلخ است که کنسرتی خیالی، از واقعیت این سرزمین واقعیتر باشد؛ سرزمینی که در آن بسیاری از آرزوها فقط در خیال اجازه زندگی دارند.
اما شلاق، هرگز نتوانسته صدایی را خاموش کند. زخم، هرگز نتوانسته رؤیایی را از بین ببرد. تاریخ بارها نشان داده است که آنچه میماند، صدای انسانهایی است که از ترس عبور کردند، نه صدای کسانی که ترس را قانون کردند.
امروز شاید نام تو در کنار حکم و مجازات نوشته شود، اما فردا نامت در کنار شجاعت و ایستادگی خوانده خواهد شد. تو یادآوری کردی که زن بودن جرم نیست، زیبایی جرم نیست، آواز جرم نیست و آزادی، هرچقدر هم که به بند کشیده شود، باز راهی برای نفس کشیدن پیدا میکند.
برای تو، برای تمام زنانی که حق سادهٔ بودن را مطالبه میکنند، برای تمام صداهایی که اجازه خواندن ندارند، آرزو میکنم روزی برسد که هیچ زنی به خاطر صدایش، پوششش، هنر و حضورش مورد مجازات قرار نگیرد.
و آن روز، آوازها دیگر در کنسرتهای خیالی خوانده نخواهند شد؛ زیر آسمان آزاد این سرزمین طنین خواهند انداخت.
با احترام و همدلی برای این دختر زیباو شجاع پرستو احمدی
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از خون جوانان وطن، هنوز لاله میدمد…
سرزمینی که هر وجب خاکش با رؤیاهای نسلی جوان آمیخته است؛ نسلی که خواست زندگی کند، بخندد، آزاد نفس بکشد و آیندهای روشنتر بسازد
اما چه بسیار جوانانی که سهمشان از زندگی، گلوله بود و زندان و طناب دار.
چه بسیار چشمهایی که برای فردا میدرخشیدند و پیش از طلوع خورشید خاموش شدند.
نامهایشان شاید از تیتر خبرها پاک شود، اما از حافظهی مردم هرگز.
این روزها، میان هیاهوی جنگ و صدای انفجارها، انگار درد انسان فراموش شده است.
در آنسوی هر آمار و هر خبر، قلبی میتپید، مادری دعا میکرد، پدری امید داشت و جوانی آرزوهایش را در آغوش میکشید.
میگویند لاله از خون شهیدان میروید.
پس ایران باید دشتی از لاله باشد؛
از لالههای سرخی که از خون جوانانش سر برآوردهاند،
از خون آنان که خواستند زندگی کنند اما مرگ به استقبالشان آمد.
تاریخ خواهد نوشت
که نسلی بود که زیر سایهی ترس ایستاد،
زیر سایهی جنگ ایستاد،
زیر سایهی اعدام و سرکوب ایستاد،
اما رؤیای آزادی را از یاد نبرد.
شاید روزی برسد که دیگر هیچ مادری لباس سیاه بر تن نکند،
هیچ پدری چشمانتظار آخرین ملاقات نباشد،
و هیچ جوانی به جرم رؤیا داشتن، جانش را از دست ندهد.
تا آن روز،
لالهها شاهد خواهند بود؛
شاهد خونهای ناحقی که بر خاک ایران ریخت،
و شاهد مردمی که با همهی زخمهایشان،
هنوز ایران را دوست دارند.
قلم در خون
قلم در خون میزنم،
از خونِ دل…
از همان سرخیِ خاموشی که سالها در سینه مانده و کسی صدایش را نشنیده است.
هر واژهای که مینویسم،
تکهای از من است که روی کاغذ جا میماند.
انگار میان سطرها دفن میشوم
و کسی نمیداند این نوشتهها
فقط جمله نیستند،
ردِ نفسهاییاند که با حسرت کشیده شدهاند.
قلم در خون میزنم،
چون اشک دیگر توان گفتن ندارد.
چون بعضی دردها آنقدر عمیقاند
که جوهر از بیانشان عاجز میشود.
باید از جان خرج کرد،
باید از قلب نوشت،
تا شاید سنگینی این بغضِ کهنه
اندکی سبک شود.
گاهی فکر میکنم
آدمها نوشتهها را میخوانند،
اما زخمهای پشت واژهها را نه.
لبخندها را میبینند،
اما شبهایی را که برای ساختن همان لبخند گریستهایم، هرگز.
و من هنوز مینویسم…
با دستی خسته،
با دلی پر از خاطره،
با امیدی کمسو که شاید روزی
کسی میان این سطرهای خونین
دردِ ناگفتهام را بخواند
و بفهمد که بعضی نوشتهها،
فقط نوشته نیستند؛
فریادهاییاند که
قلم در خون سروده است.






