![]() |
![]() |
| روی جلد | پشت جلد |
در هر دقیقه حداقل یک مورد نقض حقوق بشر در ایران اتفاق می افتد
درآغاز 27 مین سال فعالیت آزادگی شماره 357 آزادگی را می خوانید
مدیر مسئول و صاحب امتیاز:
منوچهر شفائی
همکاران در این شماره:
ساره استوار
منصور کفیلی
مریم کاظمی
اصغر جهاندیده
طرح روی جلد و پشت جلد:
سپیده حسینی صابر
امور فنی و اینترنتی :
حسین بیداروند – ملیکا نوری وفا
چاپ و پخش:
محمد رضا باقری
یادآوری:
- آزادگی کاملاً مستقل و زیر نظر مدیر مسئول منتشر میشود.
- نشر آثار، سخنرانیها و اطلاعیهها به معنی تائید آنها نبوده و فقط به دلیل اعتقاد و ایمان به آزادی اندیشه و بیان میباشد.
- با اعتقاد به گسترش افکار، استفاده و انتشار آثار چاپ شده در این نشریه بدون هیچ محدودیتی کاملاً آزاد است.
- مسئولیت هر اثری بر عهده نویسنده آن اثر است و آزادگی صرفاً ناشر افکار میباشد.
آزادگی
آدرس:
Azadegy _ M. Shafaei
Postfach 52 42
30052 Hannover – Deutschland
Tel: +49 163 261 12 57
E-Mail: shafaei@azadegy.de
روانشناسی جنگ و سلطه گری ( بخش چهارم و پنجم)
علی شفیعی
نقش جنگ در توسعه سرمایه داری و فقر روزافزون ملت ها
« تأثیر سایه عقده ها در جنگ افروزی و سلطه گری »
در نوشته پیشین از دید آدلر و یونگ، چگونگی ایجاد و عملکرد عقده ها در درون انسان بررسی و تبیین گردید. از دید آدلر مبرهن گشت، چنانچه انسانی در رفع نقص ها و احساس حقارت خویش نکوشد، یعنی ناتوانیهای خویش را به توانایی ها مبدل نکند، دچار انواع گوناگون عقده ها، از جمله عقده کم خود بینی، حسادت و… میگردد.
آدلر معتقد است، عقده ها ناخودآگاه عمل میکنند، بدینصورت که انسان عقده دار را وادار میکنند، به احساس حقارت خویش تعادل غیر واقعی، مجازی و یا صوری بخشد. این تعادل در گرایش به تفوق جویی و سلطه بر دیگران، خود را نمایان میکند. در واقع زمینه روانشناختی برتری جوئی، استیلاء، حاکم گشتن و …. بر دیگر انسانها، اقوام و یا ملتها ناشی از عقده دار بودن افراد و جمع هایی است که هدف شان از جنگ افروزی، تفوق، سلطه گری و حاکم گشتن بر دیگران است.
از دید یونگ، عقده ها در ناخودآگاه انسان حفظ و بر روی هم تلنبار و متراکم میشوند. او تراکم و تلنبار شدن عقده ها در روان انسان را « سایه عقده ها » مینامد و معتقد است که سایه عقده ها بصورت ناخودآگاه در روان انسان در انتظار یافتن فرصت و یا میدان عمل است تا همانند آتش فشان مواد مذاب، سوزنده و ویرانگر خویش را علیه رقبا و « دشمنان » برون افکنی کند. بهمین دلیل غالباً بهنگام وقوع انقلابها و جنگها، این میدان عمل برای عقده مندان بوجود می آید.
در نوشته کنونی به بررسی، شناسایی و تبیین واژه سایه عقده ها که مبتکر آن کارل گوستاو یونگ است، پرداخته میشود.
سایه عقده ها چیست؟ کارل گوستاو یونگ، اولین روان تحلیلگری بود که سایه عقده ها را در روان انسان کشف، شناسایی و تبیین کرد. او معتقد بود، در اثر تجربه کردن ناگواریها، شکست ها و تحقیر شدن های بشدت درد آور و ممتد، در روان انسان سایه عقده ها بوجود میآید.
سایه عقده ها بمرور زمان در ناخودآگاه بر روی هم تلنبار و متراکم، و سخت و ضخیم میگردند. طوریکه رهایی از آنها کاری بس دشوار، و تنها در اثر آگاه گشن نسبت به وجود آنها در درون خود، امکان پذیر است.
یونگ واژه سایه را بمثابه استعاره ای برای تاریکی و سیاهی، خلاف آنچه شفاف و روشن، و قابل دیدن و ادراک است، بکار میبرد. از دید او، سایه عقده ها نه تنها برای خود عقده مند، ناخودآگاه عمل میکند، بلکه برای دیگر انسانها نیز وجود این عقده های سرکوب شده در درون بعضی از انسانها، معلوم و روشن نیست.
با مثالی مطلب فوق را روشن کنم:
برای مثال شما دوستی دارید قدیمی، بسیار نزدیک و صمیمی که به او عمیقاً اعتماد دارید. ولی یک زمان متوجه میشوید که او دارد با شما دشمنی و ضدیت میکند و در صدد است، به شما آسیب رساند.
از جنبه روانشناسی دوست شما در اثر داشتن عقده حسادت که بصورت سایه، یعنی پوشیده و نا معلوم در درونش وجود دارد، به یکباره نسبت به شما حسادت و کینه و دشمنی میورزد.
رقابت و دشمنی ناگهانی دوست شما علیه شما، ناشی از سایه عقده هایی است که او در درون خود، بشکل پنهان از احساس و ادراک هم خود او، و هم شما، وجود دارد و حالا فعال شده و دارد عمل میکند.
در حقیقت سایه عقده ها در درون انسانها طوری عمل میکند که نه خود عقده مند و نه قربانیان عقده های آسیب رسان او، اطلاع درستی از وجود آنها ندارند. ولی بهنگام بروز سایه عقده ها، زمینه ای برای او بوجود آمده ـ مثلاً شما به مقام، شهرت و یا ثروتی دست یافته اید، که آنها را قبلاً نداشتید. حال که پیدا کرده اید، دوست شما چون خود آنها را ندارد، تاب تحمّل دیدن آنها پیش شما را ندارد. ـ در این حالت سایه عقده ها در درون او فعال گشته و او را به رقابت و دشمنی با شما برانگیخته است. یونگ سایه عقده را « مجموعه ای از افکار، احساسات، تصاویر و تصوراتی در روان انسان میداند که ساز و کار آنها کاملاً در تضاد و ضدیت با آرمانهای اخلاقی جهان شمول universelle Moral نزد انسان عمل میکنند. » ( ۱ )
برای مثال حسادت ورزیدن، دروغگویی، دزدی، آدم کشی، و تجاوز به جان و مال و ناموس همنوعان خویش، یعنی اعمالی که در جنگها و پس از وقوع انقلابها جهت بازسازی استبداد، تحت نام فریبنده « انقلابی گری »، صورت میگیرند. این اعمال همگی پندارها و کردار هایی هستند که وجود و عملکرد سایه عقده ها در درون انسانها را نمایان میکنند. اینگونه اعمال تماماً در ضدیت کامل با اخلاق جهان شمول انسان در همه زمانها و مکانها بوده و هستند.
از دید یونگ، از آنجا که سایه عقده ها ناخودآگاه و پنهان در تاریکی روان انسان نهفته و عمل میکند، نوعی « دشمن درونی » انسان محسوب میشوند. دشمنی که انسانها بایستی نسبت به وجود آنها در درون خود، و دیگران آگاه گردند.
یونگ در مورد سایه عقده ها در روان انسان، اینطور مینویسد:
« سایه عقده ها مشکل بزرگ اخلاقی برای ما انسانها هستند. مشکلی که تمامی شخصیت فردی و اجتماعی ما را به چالش می کشند، و برای درون خود ما نیز، بیش از همه کشمش و ستیز با خودمان را ( در شکل عذاب وجدان ) بوجود میآورند …. بهمین خاطر هر زمان سایه عقده ها در بیرون از ما، در جامعه و علیه دیگر انسانها، فعال گردند، جنبه های سیاه شخصیت ما را بطور واقعی در جلو دید خود ما و دیگران قرار میدهند. » ( ۲ )
یونگ معتقد است، دو نوع سایه عقده ها وجود دارند:
اوّلی، سایه عقده های فردی و شخصی است و دوّمی، سایه عقده های جمعیcollective که او آنها را « نمونه های تاریخی » Archetypen مینامد. عقده های جمعی و یا نمونه های تاریخی، در اثر و بر اساس تجارب تاریخی هر ملتی، در جوامع گوناگون بشری، وجود دارند.
بزبان ساده و با استفاده از واژه ای که مبتکر آن بنی صدر است، میتوان سایه عقده های جمعی را « فکر راهنمای جمعی جبّار » که کم و بیش در جوامع گوناگون بشری وجود دارند، نام گذاری کرد.
بنابر نظر یونگ، سایه عقده ها، چه فردی و خواه جمعی، در همه فرهنگهای موجود بشری منتسب به اعمال خبیث و شرارت آمیز انسانها است، که خود را تمایلات خشونتگری، جنگ افروزی و سلطه گری بر دیگران، نمایان میکند. اینگونه اعمال شرور نیازی شدید به « دشمن » و دشمن تراشی ها دارند.
حال در اینجا این سئوال مهم پیش میآید، که از دید روان تحلیلی یونگ:
« دشمن » چیست و کیست؟
یونگ معتقد است، هر زمان تمامی رفتارهای خبیث، شرور و آسیب رسانی که انسانها خود دارند و در سایه عقده های آنها پنهان شده اند، ـ علاوه براین، هر فردی کاملاً واقف است که همگی این رفتارها، زشت و قبیح، و ضد ارزشهای جهان شمول انسان هستند، ـ آنها را به بیرون از خود، به دیگر انسانها، اقوام، ملتها و فرهنگها برون افکنی و نسبت میدهد. برای این برون افکنی همانگونه که در بالا آمد، بر قربانیان برون افکنی خویش نام « دشمن و یا دشمنان » را میگذارند.
در حقیقت اینطور میتوان گفت که هرگونه دشمن تراشی، بیانگر صریح و شفاف فعال گشتن سایه عقده ها در درون انسان است.
این نقل قول بسیار مشهور در روانشناسی و روان تحلیلی از یونگ است. او می نویسد:
« همه آن رفتارهایی که نزد دیگر انسانها، ما را آشفته و ناراحت میکنند، میتوانند به ما کمک کنند، تا از طریق آنها، ما خودمان را بهتر بشناسیم. » ( ۳ ) در واقع تمامی زشتی ها، بد سرشتی ها و خباثت ها که انسانها خود، بصورت سایه عقده ها در درون خویش دارند، را به « دشمنان » خود نسبت میدهند. تا با اینکار هر گونه تجاوز و جنگ افروزی و سلطه گری خود را تحت پوشش « دفاع از خود » توجیه کنند.
از اینجاست که فاسد ترین و خبیث ترین اعمال انسانی، که ناشی از فعال گشتن سایه عقده ها در روان افراد و جمع های مبتلا به بیماری روانی ـ اجتماعی دشمن تراشی هستند، در شکل « فکر راهنمای جمعی جبّار » (اژه از بنی صدر است. )، میدان عمل، و تاخت و تاز بدست میآورد.
حال جهت رها گشتن از شرّ سایه عقده ها در درون خویش، بر اساس شیوه روان درمانی یونگ، فرد و جمع بیمار بایستی با این « دشمن درونی » خود صلح و آشتی کند. بدین معنی که ریشه های اینگونه دشمنی ها را در روان خویش بیابد، تا قادر گردد، از دشمنی کردن با این و آن فرد و جامعه و فرهنگ دست بردارد.
از دید یونگ، چنانچه افراد و جمعها قادر نگشتند، این بخش پنهان در روان خویش را یافته و با او آشتی کنند، « روان آنها ضعیف المزاج، و مستعد بروز ناگهانی افکار و اندیشه های خشونت آمیز، و گاه خشم و عصبانیت غیر قابل کنترل، بعلاوه ترس و التهاب های شدید، خواهد گشت. » ( ۴ )
عقده مندان تلاش میکنند، دیگران را مقصر کمبودها و عقده های سرکوب گشته خود دانسته، مدام در پی یافتن دشمنان قدیم و جدید باشند. طوریکه جهان درونی آنان پر است از دشمنان خبیث و شروری که بایستی از پای درآورده شوند. با اینکار تمامی نیروهای محرکه فردی و اجتماعی خویش را صرف از پای در آوردن این دشمنان، و یا دستکم چیره و غالب گشتن بر آنها، میکنند.
امر فوق را به روشنی تمام میتوان در نزاع های شخصی و گروهی، بیش از همه در جنگ افروزی ها و سلطه گری ها، مشاهده کرد.
امر مهم اینکه افراد و جمع های عقده مند، جنگ و نزاع با « دشمنان خطرناک » خویش را همیشه بوسیله دین ها، عقاید، مرام ها و ایدئولوژی هایی که خود آنها را بر اساس تضاد، و کینه توزی و دشمنی ترسیم و توصیف کرده و میکنند، توجیه می کنند.
رالف متزنر، نویسنده کتاب « جنگ و سلطه گری » در مورد سایه عقده ها در شکل جمعی و اجتماعی آن، مثال از برداشت انسانها از « شیطان » میزند. شیطان در ادیان گوناگون از دیر زمان تا کنون بمثابه « موجودی خبیث و شرور که انسانها را فریب میدهد »، تلقی میشود.
حال قبل از شناسایی نظر متزنر، لازم است وجود « شیطان » در ذهن و روان انسانها از منظر روانشناختی بطور کوتاه، توضیح داده شود.
از دید روانشناختی در میان پیروان ادیان دو نوع برداشت از « شیطان » وجود دارد:
برداشت اوّل، شیطان را حاصل افکار و اعمال خود انسان میداند. برای مثال، برداشت یونگ از « دشمن درونی » انسان که در « سایه عقده های » او نهفته است، همین معنی را دارد.
برداشت دوّم، از وجود « شیطان » ابزاری برای « برون افکنی » و نسبت دادن آن به دیگران، سوء استفاده میشود. بدینصورت که شیطان را برون فکنی کرده و به « دشمنان » بمثابه موجوداتی خبیث و شرور نسبت میدهند. اینکار از دیر زمان تا هم اکنون نزد همه کسانیکه دین را از خود بیگاه و ابزار زور و خشونت خویش میگردانند، رایج است.
حال ضرورت دارد، معنای علمی و واقعی « شیطان » از دید دین اسلام و قرآن، بطور کوتاه و خلاصه شناسایی شود.
در « دانشنامه آزاد فارسی » شیطان اینگونه تعریف شده است:
« در اسلام، شیطان نام کلی همۀ موجوداتی است که انسان را به نافرمانی از خداوند ( که حق مطلق است ) می خوانند.
شیطان لفظی عربی به معنای دور شده است. ابلیس اسم خاص و معرّب از دیابولوس یونانی است…. لفظ شیطان بارها به صورت مفرد و جمع و معرفه و نکره و مضاف در قرآن به کار رفته، و گاه نیز شیطان به جای ابلیس به کار رفته است.
ابلیس آفریده ای است از آفریدگان خدا، دارای اراده و شعور، که بشر را دعوت به شر نموده و او را به سوی گناه سوق می دهد….. قرآن ( داشتن ) هر قدرت و تسلّطی را از ابلیس نفی نموده و فعالیت های او را تنها در کسانی مؤثر میداند که به میل خود از او پیروی کنند و ولایت او را پذیرا شوند (حجر، ۴۲).
پس او ( شیطان ) فاقد تسلّط قهری و اجباری نسبت به انسان است و کار او، در حدّ دعوت و وسوسه است ( اسراء، ۶۵) و به همین دلیل، شیطان از فریب و اغوای پاکان و مخلَصین، ناتوان است (ص، ۸۳). در ادب فارسی و عربی داستان های بسیاری از اغواگری شیطان ذکر شده است. در ادبیات عرب اشعاری نیز به او نسبت داده اند… »
رالف متزنر در کتاب « جنگ و سلطه گری »، برداشت دوّم از شیطان، یعنی ابزار برون افکنی را ناشی از فعال گشتن سایه عقده ها در درون انسانها دانسته و اینطور مینویسد:
«… اینطور میتوان گفت که شیطان در دین مسیحیت، یک نماد تصویری و تصوری از دشمن را دارد.
آنطور که از منظر وجدان و آگاهی توده های مردمی، شیطان تا حدودی استقلال، خودگردانی و قدرت بر انسانها بدست آورده است. زیرا قرنها است که ملیونها انسان مسیحی به وجود او اعتقاد دارند.
رهبران گروههای بنیادگرای جنگ افروز، که خود فاقد هرگونه اخلاق و وجدان انسانی هستند، به توده های مردمی ( طرفدار خود ) تصاویری از سایه عقده ها را که حاوی نفرت از خود و دیگری، و مملو از احساس شرم، ناتوانی و حقارت است، را القا میکنند.
همگی این حالات روانی ریشه در ضعف مفرط دوران کودکی جانبداران این بنیادگرایان دارند. به همین دلیل استکه این رهبران قادرند، عقده های سرکوب شده در درون حامیان خویش را بیدار و فعال کنند.
هر زمان ثنویت عقده شرم ـ نفرت و خود ناتوان بینی در روان انسانها فعال گردید، معنایش اینستکه عقده ها از خود فرد جدا، و به بیرون از او، به دیگران، برون افکنی میشون:
اینگونه است که رهبری، حزب ( خودیها )، خلق و یا ملت بایستی « خیر مطلق »، و دشمن از پیش ساخته شده، گوساله سامری گناهکاری که « بد مطلق » و « خبیث و شرور » است، تلقی گردد.
افراد و جمعهای پرستنده گوساله سامری گناهکار ( میتوانند یهودیها و یا مسلمانان، زنان یا سیاهپوستان ) باشند. تا با همان شیوه های قدیم و جدید، تحقیر و خوار و سرکوب شوند.
یعنی دقیقاً شبیه به دوران کودکی خود جنگ افروزان سلطه گر، زبون و خوار و کتک خورده، و یا اگر خود را بطور شدیدی با نقش گوساله گناهکار و یا زیر سلطه تحقیر شده ای هم هویت کنند، در وضعیتهای گوناگون بخود نقش قربانی را میدهند…..
ما زمانی میتوانیم درک و فهم درست و دقیق از وجوه فریبنده و گمراه کنند تبلیغات جنگ افروزی ( پروپاگاندا جنگ ) در شکل درونی خویش کردن تصویر و تصوری از دشمنان از قبل ساخته شده، بدست آوریم که درک کنیم، « سایه عقده ها » و « دشمنان »، در واقع وجود خارجی ندارند. میتوان گفت که اینها وجودی شبیه به واقعیتهای مجازی و متوهم virtuell دارند. ولی در این جهان این قدرت را دارند که بر روی رفتار و پندار ما اثر گذارند، طوریکه به اعتقادات و برداشتهای ما شکل دلخواه خویش را دهند….» ( ۵ )
حال ما بخاطر میآوریم، وقتی خمینی بعنوان رهبر انقلاب به ایران بازگشت، چون از همان ابتدا در صدد بازسازی استبداد بود، از زبان او آمریکا « شیطان بزرگ » است، جاری شد.
البته بعدها معلوم گردید که او و دیگر مستبدین حامی او، روابط پنهانی با سران راستگرای « شیطان بزرگ » در امریکا داشتند. خمینی و یاران او چون میخواستند، نفرت از « شیطان بزرگ » یعنی آمریکا را مایه خشونتگری و جنگ افروزی خود کنند، تا هم اکنون میهن ما ایران را « در حلقه ها آتش » سلطه گران جهانی نگاه داشته، و هست و نیست ملت ایران را صرف نمایش جنگ با « استکبار جهانی » کرده و میکنند.
در نوشته بعدی به روانشناسی پیامد های روانشناختی ساختن « شیطان بزرگ » دست ساخت خمینی و جانبداران او، پرداخته خواهد شد.
منابع و مأخذها:
( ۱ )
- G. Jung (1950). Aion: Beiträge zur Symbolik des Selbst. GW-Band 9/2
( ۲ )
2025 C. G. Jung-Gesellschaft Köln e.V.
( ۳ ) همانجا در GW 8, § 200
( ۴ ) همانجا در GW 8, § 215
( ۵ )
Ralf Metzner: Die Wurzeln von Krieg und Herrschaft; Herausgeber: Nachtschatten Verlag Ag; 1. Januar 2012; S. 87 ff
روانشناسی جنگ و سلطه گری ( بخش پنجم )
نقش جنگ در توسعه سرمایه داری و فقر روزافزون ملت ها
چرا خمینی در علن آمریکا را « شیطان بزرگ » خواند. ولی در خفا با او دیپلماسی محرمانه برقرار کرد؟
در نوشته پیشین از دید یونگ، « سایه عقده ها » که در ناخودآگاه انسان حفظ و تلنبار، و در انتظار یافتن فرصت و میدان عمل است تا برون افکنی شود. یعنی تمامی کمبودها، کاستیها و شرارت های خویش را به « دشمنانی » که خود میسازد، نسبت دهد، تبیین گردید.
در آن نوشته آمد که این میدان عمل، غالباً بهنگام وقوع انقلابها و یا جنگها حاصل عقده مندان میگردد. در بخشی از آن نوشته نظر رالف متزنر در مورد برداشت انسانها از « شیطان » آمد و به این امر اشاره شد که در تمام طول تاریخ همه کسانیکه دین را از خود بیگانه و ابزار زور و خشونت میکنند، از شیطان بمثابه ابزاری برای برون افکنی های خویش در شکل نسبت دادن صفات شیطان به « دشمنان » خود، سوء استفاده میکنند.
در پایان نوشته نیز یادآوری شد که پس از پیروزی انقلاب، روح الله خمینی برای بازسازی استبداد خویش تحت لوای « ولایت مطلقه فقیه »، آمریکا را « شیطان بزرگ » خواند. ولی بعدها معلوم شد که او و دیگر مستبدین حامی او که در « حزب جمهوری اسلامی » گرد آمده بودند، با سران سیاسی راستگرای آمریکا، آنزمان دستگاه ریگان، این « شیطان بزرگ »، روابط پنهانی برقرار کرده بودند.
در واقع خمینی میخواست، نفرت از آمریکا بمثابه « شیطان بزرگ » را، مایه دشمن تراشیهای خود جهت بازسازی استبداد و بقا آن کند. با این هدف که زیر پوشش مبارزه با آمریکا، « دشمنان داخلی و خارجی » خود را وابسته به این شیطان قلمداد کند تا قادر گردد سرکوب و حذف رقبای سیاسی خویش را توجیه و مشروع جلوه دهد.
خمینی با این فریب بزرگ، میهن ما ایران را تا هم اکنون، میدان عقده گشایی های مستبدین جانشین خود جهت توجیه خشونتگری، جنگ افروزی و سلطه گریهای خود کرد.
در حقیقت خمینی و جانشینان او کاربرد دشمن تراشی جهت بقای استبداد خویش را در نمایش عوامفریبانه مقابله با « استکبار جهانی » کردند و هست و نیست ملت ایران را قربانی این فریب بزرگ خود کردند و میکنند.
در نوشته کنونی به چند و چون روانشناختی دشمن تراشی پرداخته خواهد شد. با این هدف که این معظل بزرگ روانی ـ اجتماعی که بکار فریب برای توجیه خشونتگری، جنگ افروزی و سلطه گری میآید، روشن و مبرهن گردد. علاوه بر آن این امر شرح و توضیح داده شود که چگونه خمینی با « شیطان بزرگ » خواندن آمریکا، قادر گشت دشمن تراشیهای روز افزون خویش در درون و برون مرزهای ایران را منجر به استقرار حاکمیت فردی خود کند؟
چند ویژگی بارز و قابل توجه در مورد حاکمیت فردی:
ملت ایران نزدیک به صد و پنجاه سال است که با مبارزات پی در پی و پیوسته خویش درصدد است از شرّ فجایع خانمانسوز حاکمیت فردی بر وطن خویش، رها گردد. چرا که چه نوع شاهی و خواه شیخی حاکمیت فردی، دارای ویژگیهای ذیل است:
- خلاف دولت مردمسالار که حقوق مدار است، حاکمیت فردی شکلی از حکومت دیکتاتوری فردی است که در ضدیت کامل با حقوق انسان عمل میکند.
- طوریکه حاکمیت فردی هرگونه مشارکت مستقیم و غیر مستقیم مردم در رهبری جامعه خویش را بطور کامل نفی و تمامی قوای کشوری و لشکری ملت را در اختیار و تحت فرمان استبداد خودکامه یک فرد، با عناوینی چون « شاه »، « امام » و یا « رهبر » قرار میدهد.
- این فرد مستبد، فوق هر گونه قانون است. چرا که در حاکمیت فردی قانون هیچگونه منشأ مردمی ندارد، بلکه اراده فرد حاکم قانون محسوب میشود. چون او به تنهایی و خودسرانه فرمان صادر میکند و عمله های استبداد او، به فرامین او جامه عمل می پوشانند و اجرا میکنند. در واقع در حاکمیت فردی، منشأ قانون نه جمهور مردم، بلکه اراده شاه و یا شیخ است.
- بهمین دلیل از دیر زمان تا کنون فرد حکمران دیکتاتور را « مصدر بیم و امید » مینامند. بنابر این قاعده، هر که از فرامین او اطاعت مطلق کرد، صاحب امید و جاه و مقام و منزلت میشود. و هر که با اراده فرد حاکم مخالفت کرد، دچار بیم و عذاب، و غالباً مرگ خواهد گشت.
- بر این اساس است که در حاکمیت فردی مقامات بلند پایه کشوری و لشکری نیازی به لیاقت و توانایی و تخصص در کار خویش ندارند، بلکه بر پایه نزدیکی و فرمانبری بی چون و چرا از « منویات » شاه و شیخ تعیین میگردند.
- در حاکمیت فردی، شهروندان حق هیچگونه اظهار نظر و مشارکت در امور سیاسی و اجتماعی وطن خویش را ندارند. چرا که تفکیک قوا بمعنای آزاد و مستقل بودن هر سه قوه قضائیه، مجریه و قانونگذار وجود ندارد. معمولاً در حاکمیت های فردی مدرن قرن بیستم، این هر سه قوه در شکل و نه محتوی وجود دارند. ولی بیشتر نقش نمایشی و عوامفریبی را ایفا میکنند. چون تحت مهار کامل فرد حاکم مستبد قرار دارند و عمل میکنند.
- در حاکمیت فردی دیکتاتور خودکامه ای که در رأس کشور قرار دارد، دارای قوای نظامی بشدت خشن و بیرحم، قاضیان کاملاً مطیع، همراه با چماقداران سازمان داده شده ای، تحت فرمان فرد دیکتاتور هستند که وظیفه اصلی همگی آنها سازماندهی قهر و خشونت علیه مخالفین سیاسی، و در واقع تمامی ملت است.
- چون حاکمیت فردی بطور کامل مغایر با نظام مردمسالار و دولت حقوقمدار است. بنابراین نه انتخابات آزاد، و نه مطبوعات و رسانه های گروهی رها از سانسور وجود دارند. این بنیادهای سیاسی و اجتماعی همگی دستوری، و از بالا اداره، کنترل و مهار میشوند.
حال این سئوال بس مهم پیش میآید:اینهمه قدر قدرت فردی که شخص شاه، امام، و یا رهبر دارند را از کجا و چگونه بدست می آورند؟
جواب سئوال فوق بخصوص در تاریخ صد ساله میهن ما ایران، بسیار ساده و پیش پا افتاده است. جواب اینستکه:
در بیش از صد سال گذشته در میهن ما ایران، این قدر قدرت فردی را شاه و شیخ هر دو، از طریق کودتا های سیاسی ـ نظامی، با پیامدهایی چون سرکوب بیرحمانه همه مخالفین، جنایات سیاسی متواتر و متداوم، جنگ افروزی ها و سلطه گری بر شهروندان ایرانی بدست آورده اند.
حال چون این رفتارهای جنایت آمیز و ویرانگر نیاز به دشمن دارند. بدون دشمن تراشی، نه خشونتگری و سرکوب، نه جنگ افروزی و سلطه گری، امکان پذیر هستند. در عمل کارکرد اصلی دشمن تراشی، توجیه تراشیدن برای تمامی این فجایع انسانی و اجتماعی است.
روانشناسی دشمن تراشی: از جنبه روانشناسی دشمن تراشی در ابتدا امر، در درون افراد و گروههای سیاسی و اجتماعی شکل میگیرد. چرا که داشتن دشمن منافع روانی ـ اجتماعی متعددی را حاصل باورمندان به وجود دشمن میکند؟
در تحقیقات و مطالعات گوناگون روانشناختی که در مورد دشمن تراشی ( به زبان انگلیسیenemy image research و آلمانی Feindbildforschung ) تا کنون صورت گرفته اند، اهم موضوعات طرح شده از قرار ذیل هستند:
چرا و چگونه در پندار و روان انسانها دشمن تراشی صورت میگیرد؟
ساده ترین شکل از دشمن تراشی در روان انسانها اینگونه است که باورمندان به وجود دشمن، به دیگر انسانها، غریبه ها، اقوام، ملتها، ادیان و عقاید « غیره خودی »، نسبت شرارت، بدی، بدخواهی، و مضّر و خطرناک بودن را میدهند.
از جنبه روانشناسی دیدن این صفات منفی در دیگران، در ابتدا امر یک نفع روانی بسیار مهم برای دشمن تراشان دارد. و آن اینکه آنها خود را برخلاف دشمن یا دشمنان خود ساخته، آدمهای خوب، شایسته، خوش طینت، و صالح و نیکوکار می بیند و میدانند، و تبلیغ هم میکنند.
در حقیقت جهان درونی فرد دشمن تراش بر اساس ثنویت و دوگانگی Duality شکل یافته است. این ثنویت دارای دو وجه، یکی خوب مطلق و دیگر ی بد مطلق ساخته شده است.
امر مهم اینکه دشمن تراش همیشه خود را خوب مطلق میداند. بنابراین خود را موظف به دشمنی کردن، و دشمن را نابود کردن میداند.
این جهان درونی دوگانه، جهانی است خیالی و موهوم که برای سازنده خود منافع روانی ـ اجتماعی متعددی را در بر دارد. ( بعداً به این منافع بیشتر پرداخته خواهد شد. ) قاعدتا در جوامع گوناگون بشری ساختن تصویر و تصور از دشمن و یا دشمنان، بیشتر در زمینه سیاسی، و غالباً از طریق سیاستمداران دولت مستبد و سلطه گر بقصد کسب قدرت ساخته و تبلیغ میشود. این سیاستمداران سلطه گر بسیار عوام فریب و سازنده و مبلغ انواع افکار و نظرات توطئه گری می باشند.
از جنبه روانشناسی دشمن تراشی، قبول و باور به توطئه و فتنه گری سبب میگردد که در روان فرد و یا گروه باورمند به وجود دشمن، یک حالت تدافعی defense بوجود آید. این حالت معمولاً با ترس و نگرانی موهومی همراه است که در روان قربانی خویش، بطور مداوم حالت آگاه و آماده باش را تحمیل میکند.
مرای ادلمن Merry Edelmann سیاست شناس آمریکایی در مطالعات و پژوهش خویش تحت نام « ساز و کار نمادین بنیادهای دولتی » ثابت میکند: « افکار، نظرات، و مواضع سیاسی دشمن تراش بر اساس مشاهدات عینی و یا دلایل آزمون شده بوجود نمی آیند، بلکه بیشتر بر اساس پیش قضاوتیهای غلط از قبل ساخته و پرداخته شده بوجود می آیند. این پیش قضاوتی های غلط در درون افراد و گروهای سیاسی سبب میگردند که به هر کدام از رخدادهای سیاسی و اجتماعی متفاوت، معنی و تفسیر دلخواه خویش را بدهند. » ( ۱ ) در حقیقت دشمن تراشی همیشه بر اساس ساختن پیش قضاوتیهای نادرستی که هیچ پایه و اساس واقعی و آزمون شده ندارند، در اذهان باورمندان به دشمن، ساخته میشوند. ولی از آنجا که برای فرد و گروه دشمن تراش، همانگونه که در بالا آمد، منافع روانی ـ اجتماعی فراوانی دارد، دشمن تراشان با اصرار تمام آنها را حفظ و مدام تبلیغ میکنند. حال ببینیم، منافع روانی ـ اجتماعی دشمن تراشی برای سازندگان آن چیست؟
منافع روانی ـ اجتماعی دشمن تراشی ها:
دشمن تراشان چون حال و حوصله و یا توان درک نظم جهان پیچیده و سخت فهم را ندارد، برای خود جهانی خیالی درست میکنند که بسیار ساده از دو پایگاه « شرّ مطلق » و « خیر مطلق » تشکیل یافته است.
نفع روانی بسیار با اهمیت این تقسیم بندی در اینست که دشمن تراشان خودشان را جایگاه خیر مطلق قرار میدهند. از طریق این ذهنیت غلط، آنها نه تنها احساس خیر مطلق و « حق مطلق » بودن را میکنند، بلکه خویشتن را قوی و صاحب اقتدار نیز گمان میبرند.
با اینکار هدف از زندگی خویش را در ستیز مداوم با دشمن « خطرناک » خود ساخته، و دشمن ستیزی بی فرجام قرار میدهند. این ساز و کار روانی ـ اجتماعی سبب میگردد که دشمن تراشان اعتماد بنفس خویش بطور مصنوعی و غیر واقعی بالا برند. از جنبه روانشناختی آنان مبتلا به بیماری نارسیسم ( خود شیفتگی ) فردی و جمعی هستند.
حاصل این پندار در درون سبب میگردد که دشمن تراشان از جنبه روانی ترسها، ناراحتی ها و ناگواریهای زندگی خویش را با این احساس دروغین که قوی و صاحب اقتدار هستند، بدست فراموشی می سپارند.
در واقع آنان برای تمامی ناکامی ها، شکست ها و عقده های مزمن خود ناتوان بینی دوران کودکی و جوانی خویش، میدان بزرگ و وسیعی جهت برون افکنی پیدا میکنند. برون افکنی بدین معنی که آنان برای همه این ناخوشایندی های زندگی خویش، دیگران را مقصر میدانند. و بدینوسیله ناتوانایی ها و خطاهای خویش را به گردن دشمن و یا دشمنان می اندازند تا رفع جبران کنند.
این نفع روانی در فعل و انفعال روانشناختی که دارد، سبب میگردد که دشمن تراشان تمامی خشم و نفرت و پرخاشگری های کینه توز فردی و گروهی خویش را، اولاً بطور « عقلانی » توجیه میکنند. ثانیاً دشمن را به محل عقده گشایی خشونتهای ویرانگر خویش تبدیل میکنند.
علاوه بر اینها دشمن تراشان در کنار نظم جهانی خیالی که برای خویش درست میکنند، گروهی از همفکران خویش را نیز تشکل میدهند تا بوسیله ساختن تصویر و تصوری از دشمن مشترک، برای خود هویت سیاسی و اجتماعی دست و پا کنند. در این تشکل که دشمن نقش محوری اندیشه و عمل آنان را میسازد، عده ای از « خودیها » را بسیج میکنند تا در در درون شان علیه « غیر خودیها » انگیزه دشمنی و ستیز با آنان را بوجود آورند. در روند روز افزون دشمن تراشی، از راه خوار و ذلیل، و بی ارزش و غیر انسان خواندن دشمن و یا دشمنان، احساس برتر و سرتر بودن را در درون « خودیهای » خویش تقویت میکنند. با این روش بشدت ویرانگر، دشمن تراشان از جنبه روانی تمامی کمبودها، کاستیها و ناتوانائیهای خویش را بدست فراموشی می سپارند و خویشتن را قوی و مقتدر در کشتن و نابود کردن دشمن، احساس میکنند.
یکی دیگر و شاید بدترین ویژگی دشمن تراشی، ساختن فضا ها و محیط های اجتماعی است که دشمن تراشان جهت برون افکنی و سرازیر کردن پرخاشگری ها و خشونتها که در درون خویش دارند، سوء استفاده میکنند. آنان در انواع گوناگون محیط های اجتماعی کوچک و بزرگ دشمنی ها را سرایت میدهند و آن محیط ها را مسموم به سمّ ساختن انواع دشمنی ها، و خشم و کینه و انتقام جویی تبدیل میکنند.
در نوشته بعدی به روانشناسی « شیطان بزرگ » خواندن آمریکا از زبان خمینی و پیامدهای بس ویرانگر آن تا هم اکنون، پرداخته خواهد شد.
منابع و مأخذ ها: ( ۱ )
Murray Edelmann: Politik als Ritual. Die symbolische Funktion staatlicher Institutionen und politischen Handelns, Frankfurt am Main/New York 1990, S. 94.
مناطق حفاظت شده ایران- منطقه حفاظت شده موته
علیرضا جهان بین
از منظر زیستمحیطی، مناطق با ارزشی که زیر نظر سازمان حفاظت محیط زیست، مدیریت و حفاظت میشوند، مناطقی چهارگانهای هستند که تحت عناوین (پارکهای ملی، آثار طبیعی ملی، پناهگاههای حیات وحش، مناطق حفاظتشده) شناخته میشوند.
پارک ملی: سازمان حفاظت محیط زیست پارک ملی را اینگونه تعریف میکند: «مناطق طبیعی به نسبت وسیع و دارای ویژگیهای خاص و اهمیت ملی به لحاظ زمین شناسی، بوم شناسی، جغرافیای زیستی و چشم انداز، با هدفهای حفظ وضعیت زیستی و طبیعی، بهبود جمعیت گونههای جانوری و رویشگاههای گیاهی و همچنین بهره برداری تفرجی به عنوان پارک ملی انتخاب میشوند. پارکهای ملی محلهای مناسبی برای فعالیتهای آموزشی، پژوهشی و گردشگری در طبیعت بهشمار میآیند. به منظور حفاظت بنیادی از تنوع زیستی، ذخایر ژنتیکی، یکپارچگی اکولوژیک و چشم اندازها، فعالیتهای مرتبط با بهرهبرداریهای مصرفی و مسکونی در این مناطق مجاز نیست.
بههمین دلیل، برای پارکهای ملی پشتوانه قانونی حفاظتی مستحکمتری نسبت به سایر مناطق حفاظت شده پیشبینی شدهاست.» لازم به ذکر است که در ایران، ۲۶ منطقه بعنوان پارک ملی تحت حفاظت سازمان محیط زیست هستند. پناهگاه حیات وحش: پناهگاههای حیات وحش، مهم ترین زیستگاههای جانوری کشور را تشکیل میدهند، و در واقع مناطقی هستند که گونههای جانوری به ویژه جانوران وحشی که از اهمیت بالای زیستمحیطی و ملی برخوردارند، در آن زیست میکنند.
این مناطق، همچنین محیطهای مناسبی را به منظور فعالیتهای آموزشی و پژوهشی به ویژه در ارتباط با جانوران وحشی به وجود آورده اند. لازم به ذکر است، بهرهبرداری مصرفی و سازگار و همچنین فعالیتهای گردشکری کنترل شده در پناهگاههای حیات وحش مجاز است. که جهت آشنایی بیشتر میتوان از شبهجزیره میانکاله، بعنوان یک پناهگاه حیات وحش نام برد.
اثر طبیعی ملی: آثار طبیعی ملی ایران به مجموعههای نادر و کم نظیر گیاهی و جانوری گفته میشود که از نگاه مقررات سازمان محیط زیست ایران، غیرقابل جایگزین باشند.
از این رو، این گونهها از لحاظ علمی، تاریخی یا طبیعی دارای ارزش حفاظتی بوده و به عنوان اثر طبیعی ملی، با تعیین محدوده از آنها حراست و حفاظت به عمل میآید. لازم به ذکر است که در حدود ۲۰ اثر طبیعی ملی همچون کوه دماوند، کوه سبلان، غار علیصدر و غیره در ایران وجود دارد. منطقه حفاظت شده: سازمان حفاظت محیط زیست «منطقه حفاظت شده» را به شرح زیر تعریف نموده است: «اراضی به نسبت وسیع با ارزش حفاظتی زیاد که با هدف حفظ و احیای رویشگاههای گیاهی و زیستگاههای جانوری انتخاب میشوند.
مناطق حفاظت شده، محیطهای مناسبی برای اجرای برنامههای آموزشی و پژوهشهای زیستمحیطی بهشمار میآیند.انجام فعالیتهای گردشگری و بهرهبرداری مصرفی و اقتصادی متناسب با نواحی هر منطقه و بر اساس طرح جامع مدیریت مناطق، مجاز است.» در ایران ۹۳ منطقه حفاظت شده همچون ارسباران، جنگلهای حرا، رودخانه کرج، شیمبار و سد کارون و غیره تحت نظارت سازمان محیط زیست هستند. پارک ملی و پناهگاه حیات وحش موته با مساحتی در حدود ۲۰۰٬۰۰۰ هکتار، در شمال غرب استان اصفهان و در حد فاصل استان مرکزی و استان اصفهان، و بین شهرهای گلپایگان، میمه و دلیجان واقع شده است. این منطقه یکی از اولین مناطق شکار ممنوع ایران و دارای اقلیم نیمهخشک تا خشک بوده و دشتهای وسیع همراه با تپهماهور و ارتفاعات پراکنده، مساحت آن را در بر گرفته است.
این منطقه پس از تشکیل کانون شکار ایران در سال ۱۳۴۳، با محدودهای با وسعت ۳۴۳,۹۴۰ هکتار شامل دشتها، ارتفاعات و مراتع، واقع در حوزه استحفاظی استانهای اصفهان و مرکزی به عنوان منطقه حفاظت شده موته، و در سال ۱۳۴۶ با تشکیل سازمان شکاربانی و نظارت بر صید، به تصویب شورای عالی شکاربانی و نظارت بر صید آن زمان رسید. در سالهای پس از انقلاب، سازمان حفاظت محیط زیست تغییراتی در حد و حدود منطقه ایجاد و در تاریخ 21/6/1361 با مساحت حدود ۲۰۴,۳۵۰ هکتار به منطقه حفاظت شده تبدیل و سرانجام بر اساس مصوبه شماره ۱۳۰ شورای عالی محیط زیست مورخ 7/12/1369 با همین وسعت به پناهگاه حیات وحش ارتقا سطح یافت. لازم به ذکر است، در هر پناهگاه حیات وحش، به منظور احیای وضعیت طبیعی این مناطق 25 درصد از مساحت آن توسط سازمان حفاظت محیط زیست به عنوان محدوده امن تعیین و اعلام میگردد. در این محدودهها ورود و چرای دام اهلی ممنوع است، ضمناً ورود اشخاص و ایجاد هرگونه تأسیسات بدون اخذ مجوز رسمی از سازمان حفاظت محیط زیست ممنوع خواهد بود. با توجه با توافقنامهها و نقطه نظرات کارشناسی، با رعایت مسائل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، مناطقی را در محلهای معروف به شور رباط ترک، شور آب باریک و سی کلفتی بدین منظور در نظر گرفته که جمعاً در حدود 37000 هکتار از کل اراضی پناهگاه بوده و قابل توسعه و افزایش تا سطح حدود 44000 هکتار میباشد. این پارک دارای دشت های وسیعی است و از زیستگاههای امن و منحصر به فرد آهوهای ایرانی میباشد. پناهگاه حیات وحش موته از لحاظ آب و هوایی منطقهای است نیمه خشک که دارای تابستانهای نسبتاً گرم و زمستانی سرد است.
بیش از 250 منبع آبی اعم از چاه قدیمی، قنات و چشمه دائمی در موته وجود دارد که بیش از 150واحد از این منابع را چشمههایی از قبیل چشمه سنجده، دستار، بید، دربند، شور، آب باریک، چشمهنیا، قلعهسیاه، ریز آب، جاجرمی، قیقوجه، گزرتو، گلبیدک، رزبیده، دمه، سیکلفتی، مروارید و … . تشکیل میدهد.
پناهگاه حیات وحش موته دارای دو بخش مختلف جلگهای و هموار و همچنین مناطق کوهستانی است. بخش هموار و جلگهای، زیستگاه آهو و مناطق کوهستانی زیستگاه قوچ، میش، کل و بز میباشد. این منطقه دارای 25 گونه از پستانداران شامل پلنگ، گربه شنی، آهو، کل و بز، گربه پالاس، پامسواکی بزرگ، مستر خاکستری، روباه معمولی، سنجاب درختی، جربیل بزرگ، پایکا، تشی، گرگ، موش خانگی، هامستر دم دراز، قوچ و میش، شغال، کفتار، سمور، خرگوش، جربیل بلوچی، جرد ایرانی، جرد لیبی، جرد ناخن زرد و دوپای کوچک می باشد، که آهوی ایرانی از شاخصترین حیوانات حیات وحش موته میباشد.
همچنین این منطقه دارای 88 گونه از پرندگان مهاجر و بومی، شامل عقاب دشتی (خاکی)، عقاب مارخور، سنقر سفید، عقاب طلایی، سارگپه معمولی، هدهد، شبگرد معمولی، مگسگیر خالدار (راهراه)، غراب، کلاغ سیاه، کلاغ ابلق، دم سرخ سیاه، چکچک دشتی، دم سرخ معمولی، دال، دال سیاه، بالابان، کبک، سارگپه پابلند، کرکس کوچک، شاهین، دلیجه، لیل، تیهو، درنا، هوبره، یلوه آبی، یلوه خالدار، سلیم طوقی کوچک، آبچلیک پاسرخ، آبچلیک تک زی، پاشلک بزرگ، کوکر شکم سیاه، کبوتر چاهی، یاکریم، کوکو، سینهسرخ ایرانی، جغد کوچک گلو خرمایی، سبزقبا، ماهیخورک کوچک، چکاوک شاخدار، چکاوک کوچک، چکاوک پنجه کوتاه، چکاوک آسمانی، چکاوک کاکلی، پرستو، چلچله بیابانی، چلچله کوهی، دمجنبانک ابلق، دمجنبانک شکم زرد، سنگ چشم خاکستری کوچک، سنگ چشم کله سرخ، دم سرخ، سسک جنبان، سسک درختی کوچک، سسک بیابانی، طرقه بنفش، چکچک، چکچک بیابانی، چکچک پشت سفید، چکچک گوش سیاه، چکچک ابلق، چکچک سرسیاه، چکچک دم سرخ، کمر کلی بزرگ، کمر کلی کوچک، زرده پر کوهی، زرده پر تالابی، زرده پر لیمویی، زرده پر سرسیاه، سهره صورتی، گنجشک خانگی، گنجشک کوهی، سار، پری شاخ، زاغی، زاغ نوک سرخ، حواصیل خاکستری، اگرت کوچک، اگرت بزرگ، غاز خاکستری و چکچک ابلق جنوبی میباشد. خزندگان این پناهگاه شامل 25 گونهاند که شامل مار جعفری، ارمیاس ایرانی، لاکپشت مهمیزدار غربی، مارمولک ها، جکوی دم زبر، مار بوآی شنی، لاکپشت برکهای خزری، آگامای چابک، بزمجه بیابانی خزری، مزالینای دمدراز بیابانی، آگامای پولک درشت صخره ای، آگامای وزغی خاکستری، اسکینگ علفزار، مار پلنگی، تیرمار بیابانی، تیرک مار، چلیپر، طلحه مار، یله مار، شاخدار ایرانی، گرزه مار، آگامای قفقازی، اسکینگ قرمز نشان، شترمار شیرازی و جکوی دم کند، می باشد.
همچنین در پناهگاه حیات وحش موته، فقط یک گونه دوزیست به نام وزغ سبز عربی مشاهده شده است.از طرفی این منطقه دارای آبزیانی همچون ماهی زرده پر و خیاطه نیز می باشد. پوشش گیاهی پارک ملی موته شامل ۴۷۸ گونه گیاهی شناخته شده میباشد که ۲۷۰ گونه از آنها گیاهان دارویی میباشد.
این گیاهان دارویی شامل آویشن، خاکشیر تلخ، کاکوتی، کرفس کوهی، زرشک، گل اورانه، ریواس، تمشک و… میباشد که متأسفانه به علت عدم بارندگی در سالهای اخیر، بوتههای منطقه ضعیف شده و بخشهای زیادی از آنها خشک میباشند. غالب گونههای گیاهی این پارک، درمنه است که در ارتفاعات و دشتهای منطقه میروید و در بخشهای دیگر این منطقه، با توجه به شوری خاک، گیاه شور پسند نیز دیده میشود. گونههای کوه سری که غالباً شامل گون و کلاه میرحسن میباشند در پوشش گیاهی موته دیده میشوند.
از درختان و درختچههاي اين منطقه میتوان بادامك، بنه، تنگرس، قيچ، گز و انجير را نام برد و از بوتههای شاخص ميتوان به درمنه، جاز، انواع گونها، فرفيون، كلاه ميرحسن و ريش بز اشاره كرد. این منطقه حفاظت شده، همانند دیگر مناطق دیگر ایران با خطرات بسیاری مواجه هستند که خسارات جبرانناپذیری را به پناهگاه حیات وحش موته وارد کردهاند. خروج گونههای حفاظت شده به خصوص آهو از منطقه و کوچ بسمت مناطق فریدن، گلپایگان و خمین بعلت خشکسالی، زنده گیری، شكار غيرمجاز و قاچاق پرندگان این منطقه به کشورهای حوزه خلیج فارس، تعليف غيرمجاز دامها و واگذاری قسمتی از عرصههای طبيعی منطقه و تبديل آن به اراضی كشاورزی از طريق هيئت واگذاری زمين و تحميل آنها به منطقه، حفاری و گنج یابی توسط افراد سودجو، وجود جادههای اصلی بين شهری (جاده گلپايگان و جاده اصفهان ـ تهران) و جادههای روستايی در منطقه كه موجب تردد وسايل نقليه شده است، موجب تهدید گونههای تحت حفاظت و زیستگاههای جانوری این منطقه و تشدید کننده تخریب این منطقه با ارزش زیست محیطی شده است. در این منطقه حفاظت شده، روستاهای لوشاب، حسن رباط، موته، شهر لای بید قرار دارند که برای هرگونه اقدام در این مناطق باید مجوز از محیط زیست دریافت شود.
اما دهیاری روستای حسن رباط بر اساس تفاهم نامهای که با یک نماینده مجلس انجام دادهاند اقدام به واگذاری ۲۵۰ هکتار زمین این منطقه حفاظت شده به برخی از افراد کرده است، این در حالی است که این اقدام مطابق با مجوزی میباشد که به گفته مسئولان این منطقه مربوط به واگذاری ۴۱۶ هکتار در سال ۵۹ از سازمان امور اراضی بوده، که تنها مدرک موجود در این زمینه بوده وهیچ کروکی و حدودی ندارد. عبور جاده آسفالت از میان پناهگاه موته، این زیستگاه ارزشمند را به دو قسمت تقسیم و ارتباط اکولوژیک مابین دو سمت جاده را تا حد زیادی قطع نموده است. این جاده تا بیش از ۳۰ سال پیش، یک مسیر خاکی و ناهموار برای دسترسی بومیان منطقه بود که با موافقت مدیران وقت سازمان محیط زیست به یک جاده ترانزیتی و آسفالته تبدیل گردید. برخورد با خودروهای عبوری، همواره موجب مرگ و میر حیات وحش موته به خصوص آهوان پر شمار این منطقه میشود.
ضمن اینکه وجود جاده، دسترسی متخلفین به قلب منطقه، به ویژه زیستگاههای آهو را آسان، و کنترل و حفاظت را برای محیط بانان با مشکلات زیادی مواجه نموده است. و اما تهدید دیگر این منطقه، احداث معدن میمه میباشد.
معدن تراورتن میمه در منطقه موته و در محدوده پناهگاه محافظتشده حیات وحش موته قرار دارد. فعالان محیط زیست اصفهان و مردم محلی به عملیات اکتشاف و راهاندازی معدن تراورتن توسط حوزه علمیه اصفهان معترض بوده و راهاندازی معدن را بهانهای برای تخریب منطقه حفاظتشده برای کسب منافع اقتصادی ارزیابی میکنند.
روز سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷ عملیات اکتشاف معدن تراورتن میمه با موافقت استاندار و بدون اخذ موافقت محیط زیست به حوزه علمیه اصفهان واگذار و باعث تجمع مردم در مقابل بخشداری میمه شد.
برداشت از معدن سنگ میمه، بعلت انفجارهایی که همراه دارد، مکانی نا امن را برای حیات وحش ایجاد کرده و موجب فرار حیوانات به مناطق دیگر شده است.
بر شانههای زخمی شب، خشمِ آفتاب
عطیه کلاتی فریمان
بر شانههای زخمی شب، خشمِ آفتاب
فریاد شد دهان به دهان، خسته از سراب
آنان که با سپیدهی فردا جوان شدند
پرپر شدند و راهیِ باغِ خزان شدند
هجده بهار و نوزده سالِ پر از امید
در خاک خفت و جز کفنِ گلرخی ندید
مغزِ قلم، دهانِ غزل، سینه غرقِ خون
از اینهمه جوانیِ در خاک و واژگون
دنیا نگاه کرد و جهان دست روی دست
آنجا که قلبِ پاکِ جاویدنامان شکست
ما دیدهایم مقتلِ هر جانِ پاک را
خونینترین روایتِ این لوح و خاک را
ای هجدهسالهی کفنآلودِ غرقِ خون
سروِ بلندِ من که شدی دستخوشِ جنون
آه از جوانیات که چنین زود سر برید
دنیا شباهتی به مزارت دگر ندید
نوزده بهارِ سبز که بر باد رفته است
شوقِ مدامِ یک دلِ شاد رفته است
بر سنگفرشِ تیره و سردِ خیابانها
پرپر شدند در صفِ طوفان، جوانها
مغزِ انوشِ تو که همهاش نور و فکره بود
سهمِ گلوله شد، جگرِ خاک را ربود
بر روی آسفالت که نمادِ سقوط شد
فریادِ آخرینِ تو غرقِ سکوت شد
تاریخِ لالِ ما چه بگوید از این ستم؟
دنیا چهسان کند به عزای شما چم؟
هرگز فراموشت نخواهیم کرد ما
با خونِ پاکِ تو همهدم همعهد، بیریا
علم رابطه؛ درآمدی بر بنیان های یک علم نوین
ایمان فلاح – دبیر مرکز پژوهشهای حقوندی
سخن ویراستار
در تاریخ اندیشه انسانی، هر دورهای با یک پرسش بنیادین شناخته شده است. انسان زمانی پرسید جهان از چه ساخته شده است و علوم طبیعی را بنا کرد. زمانی دیگر پرسید انسان چگونه میاندیشد و علوم انسانی شکل گرفتند. سپس پرسید چگونه میتوان جامعه را سامان داد و علوم اجتماعی و سیاسی پدید آمدند.
اما شاید پرسش بنیادین عصر پیش رو این باشد:
چه چیزی کیفیت جهان انسانی را میسازد؟
پاسخ این مقاله یک مفهوم بنیادین است: رابطه.
انسان پیش از آنکه فرد باشد، در رابطه ظهور میکند. هویت، زبان، فرهنگ، خانواده، جامعه، اقتصاد و تمدن، همگی در بستر روابط شکل میگیرند. هیچ انسان، جامعه یا تمدنی را نمیتوان بدون شناخت روابطی که آن را ساختهاند، بهدرستی فهمید.
با وجود این، رابطه تاکنون بیشتر بهعنوان موضوعی فرعی در علوم مختلف مطالعه شده است. روانشناسی رابطه انسان با خود و دیگران را بررسی کرده، جامعهشناسی روابط اجتماعی را مطالعه کرده، حقوق به تنظیم روابط میان افراد و نهادها پرداخته و اقتصاد روابط مبادله را تحلیل کرده است؛ اما کمتر دانشی رابطه را بهعنوان یک واقعیت بنیادین و مستقل مورد مطالعه قرار داده است.
«علم رابطه» پیشنهادی است برای پر کردن این خلأ مفهومی. این علم از این فرض بنیادین آغاز میکند که رابطه صرفاً میانجی میان پدیدهها نیست؛ بلکه خود یکی از بنیادیترین واقعیتهای هستی انسانی است. اگر کیفیت خانواده، جامعه، سازمان، سیاست و تمدن، وابسته به کیفیت روابط است، شناخت و سنجش رابطه دیگر یک موضوع حاشیهای نیست؛ بلکه ضرورتی برای فهم آینده انسان است.
چکیده
علم رابطه، چارچوبی پیشنهادی برای مطالعه نظاممند رابطه بهعنوان واقعیتی پویا، اثرگذار و تمدنساز است. این رویکرد بر این فرض استوار است که رابطه، صرفاً تعامل میان موجودات نیست، بلکه کیفیتی از حضور و تأثیر متقابل است که آثار آن فراتر از لحظه کنش استمرار مییابد. در این چارچوب، رابطه انسانی دارای ویژگی خاصی به نام «تواصی» است؛ یعنی هر رابطه، آگاهانه یا ناآگاهانه، انسانها را به کیفیتی از زیستن دعوت میکند.
جهت این تواصی، کیفیت رابطه را تعیین میکند. تواصی بر مدار حق، رابطهای رشددهنده، کرامتآفرین و تمدنساز ایجاد میکند و تواصی بر مدار ناحق، زمینه فرسایش، سلطه و خشونت را فراهم میآورد. علم رابطه برای سنجش کیفیت روابط، زنجیرهای مفهومی پیشنهاد میکند:
رابطه ßتواصی ß کیفیت ßحق ßعدالت
در این نگاه، حق معیار سنجش کیفیت رابطه و عدالت میزان تحقق حق در رابطه است.
مقدمه : از انسانمحوری به رابطهمحوری
بخش بزرگی از تاریخ اندیشه مدرن بر محور فرد شکل گرفته است. انسان بهعنوان موجودی مستقل مطالعه شده و بسیاری از نظریهها، جامعه را حاصل جمع افراد دانستهاند. اما تجربه تاریخی بشر نشان میدهد که انسان هرگز در خلأ وجود ندارد.
انسان در رابطه متولد میشود، در رابطه رشد میکند، در رابطه معنا مییابد و حتی آثار وجودی او پس از پایان زندگی، در شبکه روابط باقی میماند. هیچ کودکی بدون رابطه رشد نمیکند. هیچ فرهنگی بدون رابطه میان نسلها شکل نمیگیرد. هیچ تمدنی بدون انباشت روابط انسانی ساخته نمیشود.
از سوی دیگر، بسیاری از بحرانهای جهان امروز را میتوان به بحران کیفیت رابطه بازگرداند. خشونت، پیش از آنکه یک رفتار باشد، کیفیتی از رابطه است. بیاعتمادی، پیش از آنکه یک احساس باشد، نتیجه کیفیتی از روابط اجتماعی است. فساد، پیش از آنکه یک تخلف باشد، محصول روابطی است که در آن حق و عدالت تضعیف شدهاند. حتی جرم را نیز نمیتوان فقط در فرد جستوجو کرد. فرد ممکن است عامل مستقیم جرم باشد، اما روابط، فرهنگها و ساختارهایی که امکان شکلگیری جرم را فراهم کردهاند، بخش مهمی از واقعیت آن هستند. به همین دلیل، حذف یک فرد همیشه به معنای پایان یک رابطه مولد خشونت نیست.
اگر کیفیت رابطهای که خشونت را تولید کرده است تغییر نکند، همان کیفیت میتواند در قالبهای تازه بازتولید شود. از این منظر، پرسش اساسی این نیست: «چه کسی خطا کرد؟» بلکه: «چه کیفیتی از رابطه، امکان این خطا را ایجاد کرد؟» علم رابطه از این نقطه آغاز میشود.
تعریف رابطه
برای ساختن یک علم، نخست باید موضوع آن بهدقت تعریف شود. رابطه در نگاه نخست ممکن است به معنای ارتباط، تماس یا تعامل باشد؛ اما در علم رابطه، مفهوم آن عمیقتر است. ارتباط میتواند انتقال پیام باشد، اما رابطه تولید کیفیت میکند. تعامل میتواند یک کنش متقابل باشد، اما رابطه دارای تاریخ، حافظه و اثر است. بنابراین:
رابطه، کیفیت پویای حضور و تأثیر متقابل باشندگان در بستر هستی است که آثار آن فراتر از کنشهای لحظهای استمرار مییابد.
این تعریف چند ویژگی اساسی دارد:
نخست، رابطه بدون حضور معنا ندارد. رابطه میان غایبان شکل نمیگیرد؛ بلکه نیازمند حضور و مواجهه است.
دوم، رابطه پویاست. رابطه یک وضعیت ثابت نیست؛ بلکه دائماً در حال تغییر و تحول است.
سوم، رابطه اثرگذار است. هر رابطه چیزی تولید میکند و کیفیتی در جهان ایجاد مینماید.
چهارم، رابطه استمرار دارد. حتی اگر شکل ظاهری یک رابطه پایان یابد، آثار آن میتوانند در انسانها، فرهنگ و روابط آینده باقی بمانند.
بنابراین، رابطه را میتوان یکی از واحدهای بنیادی تحلیل جهان انسانی دانست.
رابطه؛ موجودی زنده، کرامتمند و صاحبحق
یکی از بنیادیترین تفاوتهای علم رابطه در چارچوب گفتمان حقوندی با نظریههای رایج، تلقی آن از خودِ رابطه است. در بسیاری از رویکردهای فلسفی، روانشناختی و جامعهشناختی، رابطه صرفاً پیوند یا تعاملی میان دو یا چند موجود تلقی میشود؛ پدیدهای که وجودی مستقل از افراد ندارد و با پایان یافتن تعامل یا حذف یکی از طرفین، پایان مییابد. اما گفتمان حقوندی، رابطه را دارای هویتی مستقل میداند.
در این نگاه، هرگاه دو یا چند باشنده وارد رابطه میشوند، تنها مجموعهای از کنشهای متقابل شکل نمیگیرد؛ بلکه موجودی نو پدید میآید که از جمع ساده اجزای خود فراتر است. این موجود نو، همان «رابطه» است. رابطه، موجودی است که تولد دارد، تاریخ دارد، حافظه دارد، کیفیت دارد، رشد میکند، بیمار میشود، درمان میشود، دگرگون میشود و آثار خود را در شبکه روابط دیگر باقی میگذارد. از این منظر، رابطه را نمیتوان صرفاً ابزار یا قرارداد میان انسانها دانست؛ زیرا رابطه، خود به یکی از واقعیتهای جهان انسانی تبدیل شده است.همانگونه که خانواده صرفاً جمع افراد یک خانه نیست، بلکه واقعیتی فراتر از افراد است، رابطه نیز چیزی بیش از مجموع رفتارهای باشندگان آن است.
حق حیات رابطه
اگر رابطه موجودی مستقل است، تنها انسانها موضوع حق نیستند؛ خود رابطه نیز دارای حق است. حق حیات رابطه به این معناست که رابطه باید امکان رشد، تداوم، اصلاح و شکوفایی داشته باشد و نباید آگاهانه به کیفیتی رانده شود که به نابودی یا ابتذال آن بینجامد. در گفتمان حقوندی، پاسداشت رابطه صرفاً برای حفظ افراد نیست؛ بلکه برای حفظ موجودی است که خود حامل آثار انسانی، فرهنگی و تمدنی است.
کرامت رابطه
همانگونه که انسان دارای کرامت است، رابطه نیز دارای کرامت است. کرامت رابطه بدین معناست که رابطه نباید به ابزاری برای سلطه، تحقیر، استثمار یا بهرهکشی تبدیل شود. رابطهای که کرامت آن نقض میشود، بهتدریج توان خود را برای تحقق حق باشندگان از دست میدهد. ازاینرو، حفظ کرامت رابطه، شرط حفظ کرامت انسان نیز هست؛ زیرا انسان در بستر روابط خود زندگی میکند.
بیماری و سلامت رابطه
اگر رابطه موجودی زنده باشد، میتواند بیمار یا سالم باشد. همانگونه که بدن انسان ممکن است دچار بیماری شود، رابطه نیز ممکن است گرفتار دروغ، سلطه، خشونت، بیاعتمادی، تحقیر یا بیعدالتی شود. بیماری رابطه، پیش از آنکه در رفتار افراد دیده شود، در کیفیت خود رابطه رخ میدهد. ازاینرو، درمان بسیاری از بحرانهای انسانی تنها با اصلاح رفتار افراد ممکن نیست؛ بلکه نیازمند درمان رابطه است. در این نگاه، مشاوره، میانجیگری، آموزش و گفتوگو، صرفاً درمان افراد نیست؛ بلکه تلاشی برای درمان موجود زندهای به نام «رابطه» است.
تواصی؛ جهتدهنده حیات رابطه انسانی
اگر رابطه، کیفیت پویای حضور و تأثیر متقابل باشندگان است، پرسش بنیادین این است که چه چیزی مسیر و جهت این رابطه را تعیین میکند؟ در روابط انسانی، یک ویژگی بنیادین وجود دارد که رابطه را از بسیاری از روابط طبیعی متمایز میکند: تواصی. تواصی به معنای دعوت، سفارش و جهتدهی متقابل است. انسانها در هر رابطه، تنها بر یکدیگر اثر نمیگذارند؛ بلکه یکدیگر را به کیفیتی از زیستن دعوت میکنند.
هر سخن، رفتار، انتخاب و حتی سکوت انسان، پیامی درباره چگونگی بودن در جهان به دیگری منتقل میکند. در یک رابطه، انسانها فقط با هم زندگی نمیکنند؛ بلکه در حال ساختن کیفیتی از زندگی برای یکدیگر هستند. از این منظر، هیچ رابطه انسانی کاملاً خنثی نیست. رابطهای که در آن احترام، آزادی، آگاهی و مسئولیت تقویت میشود، انسانها را به سوی شکوفایی دعوت میکند. رابطهای که در آن تحقیر، ترس، سلطه و فریب حاکم است، انسانها را به سوی فرسایش دعوت میکند.
بنابراین: رابطه، بستر حیات است و تواصی، جهت حیات رابطه. این اصل، یکی از پایههای اساسی علم رابطه است؛ زیرا نشان میدهد که کیفیت رابطه تنها از میزان ارتباط یا استمرار آن حاصل نمیشود، بلکه از جهتی که رابطه ایجاد میکند، شکل میگیرد.
حق؛ معیارِ جهت تواصی
اگر هر رابطهای انسانها را به کیفیتی از زیستن دعوت میکند، پرسش مهم این است: کدام کیفیت، مطلوب و شایسته است؟ علم رابطه برای پاسخ به این پرسش، مفهوم «حق» را بهعنوان معیار بنیادین پیشنهاد میکند.
حق در این دستگاه، صرفاً یک مفهوم حقوقی یا قراردادی نیست؛ بلکه معیاری برای سنجش کیفیت رابطه است. رابطهای که امکان حضور، رشد، آزادی، کرامت و شکوفایی باشندگان را افزایش میدهد، به حق نزدیکتر است. در مقابل، رابطهای که ظرفیت انسانها را محدود میکند، آنان را ابزار یکدیگر میسازد یا امکان رشد را از بین میبرد، از حق فاصله میگیرد.
بر این اساس، حق بیرون از رابطه قرار ندارد؛ بلکه معیار سنجش کیفیت درونی رابطه است. میتوان گفت: حق، میزان فاصله یا نزدیکی رابطه با امکان شکوفایی باشندگان را آشکار میکند.
رسالت علم رابطه
علم رابطه صرفاً قصد توصیف روابط را ندارد. شناخت اینکه انسانها چگونه با یکدیگر مرتبط هستند، نخستین مرحله است؛ اما رسالت اصلی آن، فهم این موضوع است که چگونه میتوان کیفیت روابط را ارتقا داد. رسالت علم رابطه در چهار محور اصلی قابل بیان است:
۱. کشف قوانین حاکم بر روابط
همانگونه که علوم طبیعی در پی کشف قوانین حاکم بر پدیدههای طبیعی هستند، علم رابطه نیز میکوشد الگوهای بنیادین شکلگیری، تحول و استمرار روابط را شناسایی کند.
۲. سنجش کیفیت روابط
همه روابط ارزش یکسان ندارند. برخی روابط، زندگی و خلاقیت تولید میکنند و برخی روابط، خشونت و فرسایش. علم رابطه میکوشد معیارهایی برای تشخیص این تفاوت ارائه دهد.
۳. اصلاح روابط آسیبزا
بسیاری از تلاشهای اصلاحی در جهان، بر تغییر افراد متمرکز بودهاند؛ اما علم رابطه توجه را به کیفیت روابطی معطوف میکند که افراد در آن شکل میگیرند. گاهی برای تغییر یک نتیجه، باید رابطه مولد آن نتیجه را تغییر داد.
۴. طراحی روابط تمدنساز
آینده تمدن، تنها با فناوری یا اقتصاد ساخته نمیشود؛ بلکه با کیفیت روابطی ساخته میشود که انسانها در آن زندگی میکنند.
اصول حیاتی علم رابطه
اصل اول: بنیادین بودن رابطه
رابطه یکی از بنیادیترین واقعیتهای هستی انسانی است. هیچ انسان، فرهنگ یا تمدنی خارج از شبکه روابط قابل فهم نیست. انسان نه یک موجود منفرد، بلکه موجودی رابطهمند است. هویت او در رابطه شکل میگیرد، معنا در رابطه پدیدار میشود و آثار او از طریق رابطه استمرار مییابد.
اصل دوم: استقلال رابطه
بر پایه گفتمان حقوندی، رابطه هرچند با حضور باشندگان آغاز میشود، اما پس از شکلگیری، دارای هویتی مستقل از آنان است. به همین دلیل، ممکن است انسانها از یک رابطه خارج شوند، اما آثار آن رابطه همچنان در حافظه، فرهنگ، شخصیت انسانها و روابط آینده باقی بماند.
اصل سوم: پایداری رابطه
رابطه هرگز صرفاً با پایان یک کنش از میان نمیرود؛ بلکه کیفیت آن میتواند در اشکال جدید ادامه یابد. یک رابطه محبتآمیز میتواند نسلها اثر بگذارد. یک رابطه خشونتآمیز نیز میتواند الگوهای خود را بازتولید کند. از همین رو، مقابله با پیامدهای منفی یک رابطه، تنها با حذف افراد کافی نیست؛ بلکه نیازمند دگرگونی کیفیت رابطه است. در حوزه جرم نیز این اصل اهمیت ویژه دارد. اگر تنها عامل جرم حذف شود، اما روابط، باورها و ساختارهایی که جرم را ممکن کردهاند باقی بمانند، زمینه بازتولید آن وجود خواهد داشت.
اصل چهارم: کیفیت رابطه
وجود رابطه بهتنهایی معیار ارزش نیست. هر رابطه دارای کیفیتی است و این کیفیت، آثار آن را تعیین میکند. رابطه میتواند:
- رشددهنده یا محدودکننده باشد.
- آزادکننده یا سلطهگر باشد.
- کرامتآفرین یا تحقیرکننده باشد.
- صلحساز یا خشونتزا باشد.
بنابراین، موضوع اصلی علم رابطه، مطالعه کیفیت روابط است.
اصل پنجم: اصل تواصی
هر رابطه انسانی، انسانها را به کیفیتی از زیستن دعوت میکند. تواصی در رابطه میتواند بر مدار حق یا ناحق شکل گیرد.
تواصی به حق، رابطه را به سوی رشد، کرامت و عدالت هدایت میکند. تواصی به ناحق، رابطه را به سوی سلطه، تخریب و خشونت سوق میدهد. بنابراین، کیفیت رابطه وابسته به جهت تواصی آن است.
اصل ششم: حق بهعنوان معیار کیفیت رابطه
بدون معیار، سنجش کیفیت ممکن نیست. علم رابطه، حق را معیار بنیادین ارزیابی رابطه میداند. رابطهای که حق باشندگان را به رسمیت میشناسد، ظرفیت بیشتری برای رشد دارد. رابطهای که حق را نقض میکند، حتی اگر پایدار یا قدرتمند باشد، کیفیت مطلوبی ندارد.
اصل هفتم: عدالت بهعنوان میزان تحقق حق
عدالت، نتیجه عملی حق در رابطه است. عدالت یعنی اینکه تا چه اندازه امکان حضور و رشد حقوندانه باشندگان در یک رابطه فراهم شده است. بنابراین عدالت فقط در قانون یا نهادهای اجتماعی نیست؛ بلکه از کوچکترین روابط انسانی آغاز میشود. خانواده عادلانه، سازمان عادلانه و جامعه عادلانه، همگی بر کیفیت روابط عادلانه بنا میشوند.
اصل هشتم: همآفرینی رابطه
رابطه فقط محل تأثیرگذاری نیست؛ محل آفرینش متقابل است. انسانها در روابط خود، نه تنها یکدیگر را تغییر میدهند، بلکه جهانی مشترک میآفرینند. فرهنگ، حاصل همآفرینی انسانهاست. تمدن، حاصل همآفرینی نسلهاست. آینده نیز حاصل کیفیت روابطی است که امروز میسازیم.
اصل نهم: استمرار تمدن
تمدن را میتوان استمرار تاریخی کیفیت روابط دانست. هر نسل، تنها دانش و ابزار نسل گذشته را به ارث نمیبرد؛ بلکه کیفیت روابط آن را نیز دریافت میکند. اعتماد یا بیاعتمادی، عدالت یا بیعدالتی، همکاری یا خشونت، همگی میتوانند در طول تاریخ منتقل شوند. ما فقط وارث گذشته نیستیم؛ ما وارث کیفیت روابط گذشته هستیم. و همزمان، سازندگان کیفیت روابط آیندهایم.
اصل دهم: ظرفیت کرامتآفرینی رابطه
رابطه دارای ارزش است، زیرا میتواند بستر تحقق کرامت باشد. اما این بدان معنا نیست که هر رابطهای مطلوب یا شایسته حفظ است. رابطهای که به نقض حق، تحقیر یا نابودی ظرفیتهای انسانی منجر میشود، نیازمند اصلاح و دگرگونی است.
دستگاه سنجش کیفیت رابطه: از رابطه تا عدالت
اگر علم رابطه بخواهد از یک چارچوب فلسفی فراتر رود و به دانشی کاربردی تبدیل شود، نیازمند یک نظام سنجش است. هر علمی برای شناخت موضوع خود، نیازمند معیار است. همانگونه که پزشکی برای سنجش سلامت بدن شاخصهایی دارد و علوم مهندسی برای ارزیابی عملکرد سیستمها معیارهایی تعریف میکنند، علم رابطه نیز نیازمند معیاری برای شناخت سلامت و کیفیت روابط است. پرسش بنیادین این است: چه چیزی یک رابطه را باکیفیت میکند؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان تنها در دوام رابطه، شدت احساسات، قدرت پیوند یا رضایت کوتاهمدت جستوجو کرد. زیرا:
- یک رابطه میتواند سالها ادامه یابد اما بر ترس و سلطه بنا شده باشد.
- یک رابطه میتواند از نظر عاطفی شدید باشد اما به نابودی کرامت طرفین منجر شود.
- یک ساختار اجتماعی میتواند پایدار باشد اما بر بیعدالتی استوار شده باشد.
بنابراین، معیار کیفیت رابطه باید عمیقتر از ظاهر آن باشد. علم رابطه این مسیر را پیشنهاد میکند:
حضور ß رابطه ßتواصی ßکیفیت ßحق ßعدالت
مرحله اول: حضور باشندگان
هر رابطه با حضور آغاز میشود. حضور تنها به معنای وجود فیزیکی نیست؛ بلکه به معنای حضور آگاهانه، مسئولانه و واقعی در برابر دیگری است. بسیاری از روابط از جایی آسیب میبینند که انسانها در کنار یکدیگر هستند، اما واقعاً در رابطه حضور ندارند. حضور، نخستین شرط امکان رابطه است.
پرسشهای این مرحله:
- چه کسانی در این رابطه حضور دارند؟
- آیا هر یک از باشندگان، دیگری را بهعنوان یک موجود دارای ارزش مستقل به رسمیت میشناسد؟
- آیا حضور افراد در رابطه واقعی است یا صرفاً ابزاری؟
مرحله دوم: شکلگیری رابطه
پس از حضور، رابطه شکل میگیرد. اما هر رابطهای یکسان نیست. رابطه میتواند بر اساس اعتماد و احترام و همکاری و شناخت باشد یا براساس ترس و اجبار و منفعت طلبی و سلطه شکل بگیرد. در این مرحله، علم رابطه میپرسد:
چه نوع پیوندی میان باشندگان ایجاد شده است؟
مرحله سوم: تواصی؛ جهت رابطه
در هر رابطه انسانی، یک جریان جهتدهنده وجود دارد. انسانها در رابطه، دائماً بر یکدیگر اثر میگذارند و یکدیگر را به سوی کیفیتی از زندگی دعوت میکنند. این دعوت ممکن است آشکار یا پنهان باشد. یک معلم میتواند دانشآموز را به سوی پرسشگری و رشد دعوت کند. یک والد میتواند کودک را به سوی اعتمادبهنفس هدایت کند. اما یک رابطه سلطهگر نیز میتواند فرد را به ترس، وابستگی یا انفعال دعوت کند. بنابراین پرسش اصلی:
این رابطه، انسانها را به چه چیزی تبدیل میکند؟
مرحله چهارم: کیفیت تولیدشده در رابطه
هر رابطه محصولی دارد. این محصول همیشه مادی نیست. گاهی محصول رابطه اعتماد، امید، حل اختلافات، آرامش و خلاقیت است و گاهی ترس، تضاد، خشونت، بی اعتمادی و فرسودگی است. کیفیت رابطه را باید از اثری که تولید میکند شناخت. رابطهای که انسانها را کوچکتر، وابستهتر و محدودتر میکند، حتی اگر پایدار باشد، کیفیت مطلوبی ندارد. رابطهای که ظرفیت انسانها را افزایش میدهد، به کیفیت بالاتری نزدیک میشود.
مرحله پنجم: حق؛ معیار نهایی سنجش
پس از شناخت کیفیت رابطه، باید پرسید: آیا این کیفیت با حق سازگار است؟ حق در علم رابطه، معیار نهایی سنجش است.
رابطهای حقمدار است که در آن:
- انسانها ابزار یکدیگر نمیشوند.
- کرامت افراد حفظ میشود.
- امکان رشد و انتخاب وجود دارد.
- تفاوتها بهانه حذف و تحقیر نمیشوند.
- قدرت به جای سلطه، در خدمت مسئولیت قرار میگیرد.
حق، معیار تشخیص رابطه رشددهنده از رابطه تخریبگر است.
مرحله ششم: عدالت؛ میزان تحقق حق
عدالت، نتیجه عملی حق در رابطه است. عدالت در این چارچوب فقط یک مفهوم اجتماعی یا سیاسی نیست؛ بلکه کیفیتی است که در کوچکترین روابط انسانی نیز قابل مشاهده است. پرسش عدالت این است: تا چه اندازه حق هر باشندۀ رابطه در آن رابطه تحقق یافته است؟
از این منظر:
- خانواده عادلانه، خانوادهای نیست که فقط باقی مانده است؛ بلکه خانوادهای است که در آن حق رشد اعضا تحقق پیدا میکند.
- سازمان عادلانه، سازمانی نیست که فقط بهرهوری دارد؛ بلکه سازمانی است که در آن انسانها کرامت خود را حفظ میکنند.
- جامعه عادلانه، جامعهای نیست که فقط قانون دارد؛ بلکه جامعهای است که روابط آن امکان تحقق حق را فراهم میکند.
مدل نهایی سنجش کیفیت رابطه
میتوان دستگاه سنجش کیفیت رابطه را چنین خلاصه کرد:
حضور
↓
آیا باشندگان واقعاً در رابطه حضور دارند؟
رابطه
↓
چه کیفیتی از پیوند میان آنها شکل گرفته است؟
تواصی
↓
این رابطه انسانها را به چه کیفیتی از زیستن دعوت میکند؟
کیفیت
↓
چه اثری در انسانها و جهان تولید میکند؟
حق
↓
آیا این کیفیت با کرامت و امکان رشد سازگار است؟
عدالت
↓
چه میزان از حق در این رابطه تحقق یافته است؟
این مدل نشان میدهد که عدالت، نقطه آغاز نیست؛ بلکه نتیجه یک مسیر است. برای رسیدن به عدالت، باید کیفیت روابط را شناخت و اصلاح کرد.
کاربردهای علم رابطه
۱. خانواده
خانواده نخستین آزمایشگاه علم رابطه است. کودک پیش از آنکه جهان را بشناسد، کیفیت رابطه را تجربه میکند. اعتماد، امنیت، احترام و احساس ارزشمندی، پیش از آموزش رسمی در رابطه خانوادگی شکل میگیرند. از این منظر، سلامت خانواده تنها به حفظ ساختار ظاهری آن وابسته نیست؛ بلکه به کیفیت روابط درونی آن وابسته است.
۲. آموزش
آموزش فقط انتقال اطلاعات نیست. رابطه معلم و شاگرد، رابطهای تولیدکننده کیفیت است. دانش در رابطهای مبتنی بر اعتماد و احترام شکوفا میشود. نظام آموزشی آینده باید علاوه بر انتقال دانش، توانایی ساخت روابط رشددهنده را نیز آموزش دهد.
۳. سازمان و کار
سازمانها معمولاً با ساختار، فرآیند و اهداف سنجیده میشوند؛ اما کیفیت واقعی یک سازمان در روابط میان انسانهای آن آشکار میشود. اعتماد سازمانی، همکاری، مسئولیتپذیری و خلاقیت، همگی کیفیتهایی رابطهای هستند.
۴. جامعه و سیاست
هیچ جامعهای تنها با قوانین اداره نمیشود. رابطه میان شهروندان، رابطه میان مردم و نهادها و رابطه میان گروههای اجتماعی، کیفیت تمدن را تعیین میکند. بحران اعتماد اجتماعی، پیش از آنکه بحران قانون باشد، بحران رابطه است.
۵. تمدن
تمدن، بزرگترین محصول روابط انسانی است. هر تمدن مجموعهای از فناوریها نیست؛ بلکه مجموعهای از کیفیتهای رابطهای است که در طول زمان تثبیت شدهاند. تمدنی که روابط آن بر سلطه بنا شود، حتی با قدرت فراوان، شکننده است.
تمدنی که روابط آن بر حق، عدالت و کرامت بنا شود، ظرفیت استمرار بیشتری دارد.
چرا علم رابطه میتواند یکی از حوزههای بنیادین آینده باشد؟
تاریخ علم، تاریخ تغییر زاویه نگاه انسان به جهان است. گاهی یک تحول علمی زمانی رخ داده که انسان موضوعی را که پیشتر بدیهی میپنداشته، از زاویهای تازه مشاهده کرده است. فیزیک جدید نشان داد که جهان صرفاً مجموعهای از اشیای مستقل نیست، بلکه شبکهای از برهمکنشهاست. زیستشناسی جدید نشان داد که حیات را نمیتوان فقط با مطالعه اجزای جداگانه فهمید، بلکه باید روابط میان اجزا را نیز شناخت.
علوم اجتماعی نیز آشکار کردند که انسان را نمیتوان خارج از بستر جامعه و فرهنگ مطالعه کرد. اکنون میتوان این پرسش را مطرح کرد: آیا گام بعدی شناخت بشر، فهم «رابطه» بهعنوان یک واقعیت بنیادین نیست؟ علم رابطه بر این فرض استوار است که بسیاری از مسائل پیچیده انسانی، زمانی قابل فهمتر میشوند که به جای تمرکز صرف بر افراد یا ساختارها، کیفیت روابط میان آنها مورد مطالعه قرار گیرد.
گذار از عصر فرد به عصر رابطه
بخش بزرگی از بحرانهای معاصر ناشی از نگاهی است که انسان را موجودی منفرد تصور میکند. در این نگاه، برای حل مسائل اجتماعی کافی است افراد تغییر کنند یا قوانین جدید وضع شوند. اما تجربه نشان میدهد که تغییر پایدار، بدون تغییر کیفیت روابط دشوار است. فرد در رابطه شکل میگیرد. رفتار در رابطه معنا پیدا میکند. فرهنگ در رابطه منتقل میشود. و تمدن در رابطه استمرار مییابد. بنابراین، آینده علوم انسانی نیازمند گذار از «فردمحوری مطلق» به سوی «رابطهمحوری مسئولانه» است. این به معنای حذف فرد نیست؛ بلکه به معنای فهم عمیقتر فرد در شبکه روابط است. انسان نه قربانی کامل روابط است و نه موجودی جدا از آنها؛ بلکه هم محصول رابطه و هم آفریننده رابطه است.
علم رابطه و مسئله آزادی انسان
یکی از پرسشهای مهم این است: اگر انسان محصول روابط است، آیا آزادی او محدود نمیشود؟ پاسخ علم رابطه این است که انسان در رابطه شکل میگیرد، اما در همان رابطه امکان تغییر نیز دارد. انسان میتواند کیفیت رابطهای را که از گذشته به ارث برده است، تغییر دهد. او میتواند رابطهای مبتنی بر خشونت را به رابطهای مبتنی بر گفتوگو تبدیل کند. میتواند چرخههای تاریخی بیاعتمادی را متوقف کند. میتواند کیفیت تازهای از رابطه را آغاز کند. بنابراین، شناخت رابطه نه نفی آزادی، بلکه شرط آزادی آگاهانهتر است.
کسی که کیفیت روابط خود را نمیشناسد، ممکن است ناخواسته بازتولیدکننده الگوهایی باشد که خود انتخاب نکرده است. اما کسی که رابطه را میشناسد، امکان انتخاب کیفیت تازهای از زیستن را پیدا میکند.
علم رابطه و گفتمان حقوندی
در چارچوب گفتمان حقوندی، انسان موجودی دارای حق است و زندگی مطلوب، زیستی است که در آن حق در روابط انسانی جریان پیدا میکند. علم رابطه میتواند عرصهای باشد که این مفهوم را از سطح نظری به سطح تجربه روزمره منتقل کند.
زیرا حق، زمانی تحقق پیدا میکند که وارد رابطه شود. حق خارج از رابطه، مفهومی انتزاعی باقی میماند.
این در رابطه است که:
- احترام یا تحقیر آشکار میشود.
- آزادی یا سلطه تجربه میشود.
- استقلال یا وابستگی تمرین می شود.
- عدالت یا بیعدالتی شکل میگیرد.
- کرامت یا نقض کرامت رخ میدهد.
از این منظر، زیست حقوند پیش از آنکه مجموعهای از قوانین باشد، کیفیتی از رابطه است. انسان حقوند کسی نیست که فقط درباره حق سخن میگوید؛ بلکه کسی است که روابط خود را بر مدار حق تنظیم میکند.
افق پژوهشی علم رابطه
اگر علم رابطه بهعنوان یک حوزه پژوهشی توسعه یابد، میتواند پرسشهای گستردهای را دنبال کند:
- قوانین تحول رابطه چیست؟
- چگونه روابط سالم از روابط تخریبگر قابل تشخیص هستند؟
- بیماری های روابط کدامند و چگونه می تواند آنها را مورد مداوا قرار داد؟
- چه عواملی باعث انتقال کیفیت روابط میان نسلها میشوند؟
- چگونه میتوان روابط سازمانی، اجتماعی و تمدنی را ارتقا داد؟
- چه شاخصهایی برای سنجش کیفیت رابطه میتوان طراحی کرد؟
- چگونه میتوان از علم رابطه در حل تعارضها و پیشگیری از خشونت استفاده کرد؟
این پرسشها نشان میدهند که علم رابطه صرفاً یک نظریه فلسفی نیست؛ بلکه میتواند زمینهای میانرشتهای برای پژوهشهای آینده باشد.
نتیجهگیری
علم رابطه از یک مشاهده ساده آغاز میشود: انسان همیشه در رابطه ی زنده زندگی میکند. اما این مشاهده ساده، پیامدهای عمیقی دارد. اگر رابطه بنیاد شکلگیری انسان، جامعه و تمدن است، کیفیت رابطه باید به یکی از مهمترین موضوعات شناخت بشر تبدیل شود.
در این چارچوب:
رابطه، بستر حضور است. تواصی، جهت حرکت رابطه است. کیفیت، اثر آشکارشده رابطه است. حق، معیار سنجش کیفیت است. عدالت، میزان تحقق حق در رابطه است. و تمدن، استمرار تاریخی کیفیت روابط است. بنابراین، ساختن آینده بهتر تنها با تغییر ابزارها، قوانین یا ساختارها ممکن نیست؛ بلکه نیازمند دگرگونی کیفیت روابطی است که انسانها در آن زندگی میکنند.
پایان سخن
شاید بزرگترین مسئله انسان امروز کمبود دانش، قدرت یا ابزار نباشد؛ بلکه ناتوانی در ساختن روابطی باشد که امکان شکوفایی انسان را فراهم کنند. بشر توانسته است جهان بیرون را تا اندازه زیادی تغییر دهد، اما هنوز در ساختن کیفیت روابط خود با دیگری، با جامعه، با طبیعت و با حقیقت با پرسشهای بنیادین روبهرو است.
علم رابطه دعوتی است برای بازگشت به یک حقیقت ساده اما عمیق: جهان انسانی، جهان روابط است. هر رابطهای چیزی میآفریند. هر رابطهای کیفیتی تولید میکند. هر رابطهای آیندهای را شکل میدهد.
پس مسئولیت انسان تنها در انتخاب رفتارهای فردی نیست؛ بلکه در انتخاب کیفیت روابطی است که از طریق آنها جهان خود را میسازد. اگر تواصی ما به حق و در گفتمان حقوندی باشد، رابطه میتواند مسیر رشد، عدالت و کرامت شود. و اگر رابطه بر مدار ناحق و در گفتمان ناحقوندی شکل گیرد، همان رابطه میتواند سرچشمه بازتولید رنج و تخریب باشد. آینده انسان، بیش از هر چیز، به کیفیت روابطی وابسته است که امروز میآفریند. از این رو، شاید پرسش بنیادین عصر آینده این نباشد که:
«انسان چه چیزی ساخته است؟» بلکه: «انسان چه کیفیتی از رابطه را در جهان ساخته است؟» و پاسخ به این پرسش، میتواند یکی از مهمترین مسیرهای شناخت و ساختن آینده باشد.
سرمایه ملی ایران؛ خرج لبنان و فلسطین
امیر حسین صالحی فشمی
در چهار دهه گذشته، یکی از دردناک ترین و در عین حال پنهان ترین واقعیتهای زندگی ایرانیان این بوده است: میلیاردها دلار از ثروت ملی کشور، که باید صرف نان، دارو، مدرسه، بیمارستان و آینده جوانان ایران می شد، به خارج از مرزها و به ویژه به لبنان و فلسطین سرازیر شده است. این سیاست که با نام حمایت از محور مقاومت توجیه میشود، در عمل به معنای قربانی کردن معیشت و کرامت مردم ایران به نفع گروههای نیابتی در منطقه بوده است.
طبق گزارشهای رسمی ، ایران سالانه صدها میلیون تا بیش از یک میلیارد دلار به حزبالله لبنان کمک مالی و تسلیحاتی میکند. تنها در سال ۲۰۲۵، با وجود تحریم های شدید و وضعیت بحرانی اقتصاد داخلی، ایران حدود ۱ میلیارد دلار به حزبالله منتقل کرده است.
در مورد گروههای فلسطینی نیز وضعیت مشابه است. ایران از دهه ۱۹۹۰ تاکنون حامی اصلی مالی و نظامی حماس و جهاد اسلامی بوده و در سال های اخیر این حمایت به حدود ۱۰۰ تا ۳۵۰ میلیون دلار در سال رسیده است. این ارقام فقط کمک های نقدی و مستقیم را شامل میشود و ارزش تسلیحات، آموزش نظامی و پشتیبانی لجستیکی را در بر نمیگیرد.
اگر این مبالغ را در طول چهار دهه جمع کنیم، رقمی سرگیجه آور به دست میآید: دهها میلیارد دلار. پولی که از فروش نفت، مالیات مردم و منابع طبیعی ایران به دست آمده و به جای سرمایه گذاری در داخل کشور، صرف موشک، تونل، حقوق مبارزان و بازسازی خانههای ویران شده در بیروت و غزه شده است.
آنچه مردم ایران از دست دادهاند:
بیمارستان هایی که کمبود دارو و تجهیزات دارند
مدارسی که سقف شان چکه میکند و کلاس هایشان شلوغ است
جوانانی که با مدرک دانشگاهی بیکار می مانند یا مجبور به مهاجرت میشوند. خانواده هایی که زیر فشار تورم ۴۰ درصدی و سقوط ارزش پول ملی، حتی از خرید گوشت و میوه عاجز هستند
زیرساخت های فرسوده آب، برق و گاز که هر تابستان و زمستان بحران ساز میشوند
هر دلاری که به حزبالله یا حماس داده شده، میتوانست صرف ساخت یک مدرسه، خرید دارو برای بیماران سرطانی، ایجاد شغل برای جوانان یا بهبود سیستم حمل ونقل عمومی شود. این انتخاب سیاسی، مستقیماً حق بنیادین مردم ایران برای داشتن زندگی شایسته را نقض کرده است.
مقامات جمهوری اسلامی این هزینه ها را با شعارهایی مانند دفاع از مستضعفان جهان و مبارزه با اسرائیل و آمریکا توجیه می کنند. اما واقعیت این است که مردم لبنان و فلسطین نیز خود قربانی این سیاست شدهاند. حزبالله با تسلط بر لبنان، اقتصاد و سیاست این کشور را فلج کرده و حماس با حکومت خود در غزه، مردم فلسطین را در چرخه بی پایان جنگ و فقر نگه داشته است.
ایرانیان نیز هیچ گاه در تصمیم گیری درباره این هزینهها مشارکت نداشتهاند. هیچ رفراندومی برگزار نشده، هیچ بودجه شفافی به مجلس ارائه نشده و هیچ حسابرسی مستقلی انجام نگرفته است. این سیاست از جیب مردم ایران و بدون رضایت آنها اجرا شده است.
از منظر حقوق بشر، این سیاست مصداق بارز سوء استفاده از منابع عمومی و نقض حق توسعه است. اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق بینالمللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، دولتها را موظف میکند منابع ملی را در اولویت برای تأمین نیازهای اساسی شهروندان خود به کار گیرند. وقتی دولتی منابع حیاتی را به خارج منتقل میکند در حالی که شهروندانش از حداقلهای زندگی محروم اند، مرتکب نقض سیستماتیک حقوق بشر شده است.
نتیجه گیری: سرمایه ملی ایران متعلق به مردم ایران است، نه به گروههای مسلح در لبنان و فلسطین. هر ریالی که به جای ساختن آینده جوانان ایرانی، صرف جنگهای نیابتی میشود، خیانت به اعتماد عمومی و نقض کرامت انسانی شهروندان این سرزمین است.
قیمت نان شب، ناامیدی از فردای کار
فرهاد ثابتان
در بهار ۱۴۰۵، هر خانوار تهرانیای که برای خرید مایحتاج هفتگی به بازار میرود، با قیمتهایی روبهرو میشود که بیش از دو برابر سال پیش است. روغن، برنج، مرغ، نان. قیمت این کالاهای اساسی که بخش اصلیِ بودجهی خانوار را تشکیل میدهد دچار جهشی بیسابقه شده، در حالی که دستمزدها کموبیش راکد مانده و ریال نزدیک به نیمی از ارزش خود را در برابر دلار از دست داده است. برای میلیونها خانوار ایرانی، این تجربهای است روزمره: مواجهشدن با این واقعیت که درآمد ناچیزشان برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی کافی نیست.
آمارهای رسمی بر آنچه خانوادهها با گوشت و پوستِ خود لمس میکنند، صحه میگذارند. گزارش «چشمانداز فقر و اقتصاد کلان» بانک جهانی در آوریل ۲۰۲۶، تورم مواد غذایی در ایران در فوریهی ۲۰۲۶ را نسبت به سال قبل ۹۹ درصد برآورد کرد: تقریباً دو برابر نرخ کلی تورم. این گزارش چنین افزایش بیسابقهای را پیامد کاهش ۴۴ درصدی ارزش پول ملی و تحریمها و اختلالهای ناشی از درگیری کنونی دانست. صندوق بینالمللی پول نیز پیشبینی میکند که تولید واقعی اقتصاد ایران در سال ۲۰۲۶ به میزان ۶٫۱ درصد کاهش یابد که نشانهی روشنی است از بحران رکود تورمی در ایران: قیمتها بهشدت افزایش مییابد، در حالی که تولید در اقتصاد کاهش مییابد.همزمان با تورم بالا، بیکاری چشمگیر، سقوط ارزش پول و اختلالات ناشی از جنگ، کمبود انرژی و آب و بیاعتمادی شدید عمومی وضعیت کنونی ایران را از نوعی بحران اقتصادی فراتر میبرد و به زنگ خطری برای نابسامانی اجتماعی تبدیل میکند.
تجربهی تاریخی نشان میدهد که هرگاه تورم (بهویژه تورم پایدار در قیمت کالاهای ضروری) و بیکاری همزمان رخ میدهد، پیامد آن نه فقط دشواریِ معیشتی بلکه رکود تورمی است: اقتصادی که در آن قیمتها افزایشی تصاعدی دارد، در حالیکه فرصتهای شغلی از میان میرود و تولید کاهش مییابد. چنین ترکیبی یکی از خطرناکترین وضعیتهای سیاسی برای حکومت هر کشوری است. درک این فرایند و اینکه تا چه اندازه میتواند به وضعیت اجتماعی ایران آسیب برساند، برای ترسیم مسیر آیندهی کشور ضروری است.
چگونه تورم به نابسامانی اجتماعی تبدیل میشود: تورم در حالت عادی آسیبهای فراوانی دارد؛ اما تورم بالا و مزمن، بهویژه وقتی قیمت مواد غذایی، سوخت، اجاره و دارو را بالا میبرد، ماهیتی متفاوت پیدا میکند: رنج اقتصادی به خشم سیاسی تبدیل میشود.
این فرایند از کاهش قدرت خرید آغاز میشود. وقتی قیمتها سریعتر از دستمزدها و مستمریها افزایش مییابد، خانوارها سقوط مستقیم و مداوم سطح زندگی خود را تجربه میکنند. اما این فرسایش به شکل یکسانی توزیع نمیشود. خانوارهای ثروتمندتر و افرادی که از ارتباطات سیاسی برخوردارند، میتوانند پسانداز خود را به دلار، طلا، مسکن یا داراییهای خارجی تبدیل کنند و مانع از کاهش امکانات مالیِ خود شوند. اما اکثریت بزرگی از مردم عادی ــ آموزگاران، پرستاران، کارگران، کارمندان دولت، بازنشستگان و کسانی که به حقوق ثابت یا مستمری وابستهاند ــ چنین امکانی ندارند. در واقع، تورم مثل نوعی مالیاتِ تنازلی عمل میکند و بارِ خود را بر دوش آسیبپذیرترین افراد میاندازد؛ به عبارت دیگر، کسانی که درآمد کمتری دارند مالیات بیشتری میپردازند. این مالیاتِ پنهانی برای طبقهی متوسط و فقیر نوعی تجربهی ملموس بیعدالتی و ناامنی اجتماعی است زیرا صاحبان مال و مکنت از آن مصوناند.
در صورت ثباتِ قیمتها، نابرابری را میتوان تا حدی پنهان کرد. اما وقتی قیمتها بهطور مستمر افزایش مییابد، دیگر نمیتوان فاصلهی میان محافظتشدگان و بیپناهان را انکار کرد. مردم میبینند که چه کسی هنوز میتواند غذای خوب بخورد و چه کسی نان شب ندارد. میبینند که کدام کسبوکارها رونق میگیرد و کدام فرو میپاشد. میبینند که درآمد مسئولان کشور بر اثر فروپاشی ارزش پول ملی آسیب ندیده، در حالی که مردم عادی به علت افزایش قیمت ارز فقیر شدهاند. تورم فقط فقر نمیآفریند، بلکه باعث مقایسه میشود؛ و مقایسه، در محیطی سیاسی و ملتهب، خشم میآفریند.
تأثیر افزایش قیمت مواد غذایی به اقتصاد محدود نمیشود و پیامد سیاسی و اجتماعیِ خاصی دارد. پژوهشهای تطبیقی در بیش از ۱۲۰ کشور طی چهار دهه پیوسته نشان داده است که افزایش مستمر قیمت مواد غذایی ــ نه صرفاً نوسان قیمت بلکه افزایش مداوم هزینهی کالاهای اساسی ــ با افزایش ناآرامی اجتماعی و بیثباتی سیاسی همراه است؛ بهویژه در کشورهایی با درآمد پایین، جایی که خانوارها سهم بزرگی از درآمد خود را صرف غذا میکنند.[4] قیمت سوخت نیز تأثیر مشابهی دارد: پژوهش صندوق بینالمللی پول دربارهی ۱۰۱ کشور درحالتوسعه نشان داده است که افزایش قیمت سوخت احتمال اعتراض سیاسی را بهطور معناداری افزایش میدهد و در صورت وجود نابرابری، فساد و نهادهای ناکارآمد، این تأثیر تشدید میشود.[5]
تورم علاوه بر ابعاد سیاسی و اجتماعی، بُعد روانشناختی هم دارد. وقتی تورم شتاب میگیرد، پول معنای خود بهعنوان پشتوانهی اعتماد و مأمنی برای «حفظ ارزش» را از دست میدهد. کارگری که حقوق میگیرد، میبیند که با آن حقوق دیگر نمیتواند همان چیزهایی را بخرد که ماه قبل میخرید. بازنشسته میبیند که پسانداز یک عمر کار و پرداخت حق بیمه ناگهان و بیسروصدا نابود شده است. زوج جوانی که برای ازدواج یا خرید خانه برنامهریزی کرده بودند، میبینند که پسانداز و آیندهشان از دست میرود. تورم، برخورداری از زندگی متعارف را به هدفی دستنیافتنی تبدیل میکند. طبقهی متوسط، که از نظر سیاسی شاید حساسترین گروه اجتماعی است، میبیند که سطح زندگیاش پایین آمده و حس میکند که فریب خورده و ناکام مانده است. این حس شاید از تجربهی خودِ فقر دردناکتر است، چون شهروندان احساس میکنند که از قراردادی ضمنی پیروی کردهاند که حکومت آن را نقض کرده است.
هرگاه تورم (بهویژه تورم پایدار در قیمت کالاهای ضروری) و بیکاری همزمان رخ میدهد، پیامد آن نه فقط دشواریِ معیشتی بلکه رکود تورمی است: اقتصادی که در آن قیمتها افزایشی تصاعدی دارد، در حالیکه فرصتهای شغلی از میان میرود و تولید کاهش مییابد.
افزون بر این، تورم شدید میتواند به سازوکاری برای هماهنگی اعتراض تبدیل شود. در وضعیت عادی فقر تجربهای فردی است: هر خانوار معمولاً فقر و سختی زندگی را به تنهایی تحمل میکند و اغلب نمیداند که دیگران نیز احساس مشابهی دارند. اما وقتی میلیونها خانواده همزمان بحران واحدی را تجربه میکنند، وقتی قیمت نان و برق و آب و غذا به رنجی مشترک بدل میشود که در بازار و اتوبوس و تاکسی، در محل کار، در مسجد و در جمعهای خانوادگی موضوع بحث و گفتگو است، رنج خصوصی به نارضایتی عمومی تبدیل میشود. پژوهشها نشان میدهد که انگیزهی اعتراض علاوه بر نارضایی، آگاهی از نارضایی عمومی است. تورم دقیقاً چنین زبان مشترکی را به وجود میآورد، زبانی که از طبقه، ایدئولوژی، منطقه و نسل فراتر میرود.[6]
درسهایی از تاریخ رابطهی میان تورم و ناآرامیهای اجتماعی-سیاسی صرفاً پدیدهای نظری نیست بلکه الگویی است که در تاریخ مدرن بارها تکرار شده. انقلاب فرانسه احتمالاً نخستین و شاید آموزندهترین نمونه است. علل این انقلاب ساختاری بود: اندیشههای روشنگری، فروپاشی مالی دولت، امتیازهای اشراف و ناکارآمدیهای نهادی. اما این قیمت نان بود که بحران را به خیابان آورد. پس از برداشت فاجعهبار محصول در سال ۱۷۸۸، کمبود غله قیمت نان را به حدی رساند که سهم بزرگی از دستمزد خانوادههای کارگر را میبلعید. خشم مردم تنها معلول گرسنگی نبود؛ آنها از بیاعتنایی دربار و تاجران غله هم به شدت خشمگین بودند. تاریخنگارانِ این دوره نشان دادهاند که چگونه فشار قیمتِ غذا بحران نهادهای اجتماعی و سیاسی را به خیزشی مردمی تبدیل کرد.[7] شورش نان لزوماً علت انقلابِ نبود اما سازوکاری بود که بحران طبقهی فرادست را به بحران تودهها بدل کرد.
از جمهوری وایمار، اما، درس دیگری میآموزیم: سایهی شوم تورم بر اعتماد سیاسی. ابرتورم سالهای ۱۹۲۲–۱۹۲۳ مستقیماً هیتلر را به قدرت نرساند؛ او تقریبا یک دههی بعد، پس از رکود بزرگِ سالهای ۱۹۳۰ – ۱۹۳۳ روی کار آمد. ابرتورم آلمان پساندازهای طبقهی متوسط را نابود کرد، اعتماد به نهادهای دموکراتیک را از میان برد و فضایی پر از تحقیر، درماندگی و حسّی را ایجاد کرد که در روانشناسی به «ترومای خیانت» شهرت دارد. چنین عواملی زمینه را برای خیزش جنبشهای اقتدارگرا فراهم میکنند. جرالد فلدمن، استاد تاریخ در دانشگاه برکلی، نشان داده است که در ابرتورم آلمان حقوقبگیران، بازنشستگان و پساندازکنندگان خُرد ــ یعنی دقیقاً همان گروههایی که بیش از همه به ثبات وابستهاند ــ بهشدت آسیب دیدند. ابرتورم به شکل مکانیکی فاشیسم را پدید نیاورد اما شرایط فرهنگی و روانیای را فراهم کرد که افراطگرایی را قابل قبول جلوه میداد.
بهار عربی نمونهای نزدیکتر به زمان ماست. خیزشهای سالهای ۲۰۱۰–۲۰۱۱ بیش از هر چیز از سرکوب اقتدارگرایانه، فساد و بسته بودن افق سیاسی سرچشمه میگرفت. اما ناامنی غذایی و افزایش قیمتها نیز در نارضایی عمومی نقش داشت؛ بهویژه در مصر، که یارانهی نان مدتها محور قرارداد اجتماعی دولت با فقرا بود. وقتی این قرارداد فرسوده شد، وقتی دولت دیگر نتوانست غذای ارزان را تأمین کند، توافقی ضمنی، که مشروعیت اقتدارگرایانه بر آن استوار بود، تضعیف شد.
تجربهی ونزوئلا هم نشان داد که اگر تورم به ابرتورم تبدیل شود و دولت از مقابله با آن عاجز بماند چه اتفاقی رخ میدهد. فروپاشی پول ملی و کمبود غذا و دارو به انقلاب فوری منجر نشد بلکه به نوعی فروپاشی اجتماعی طولانی انجامید: مهاجرت گسترده، وخامت سلامت عمومی، گسترش خردهاقتصادهای غیررسمی و از دست رفتن اعتماد به توانایی دولت برای تأمین پایههای امنیت در جامعه. درسی که از ونزوئلا میآموزیم این نیست که تورم خودبهخود رژیمها را نابود میکند. حکومتهای اقتدارگرا میتوانند سالها بهرغم ناکارآمدی شدید اقتصادی دوام بیاورند. آنچه میآموزیم این است که تورم مزمن ماهیت زندگی سیاسی را تغییر میدهد، امکان زندگی عادی را از بین میبرد، و بقای روزمره را به نوعی تسلیم سیاسی بدل میسازد.
بحرانهای مضاعف ایران تورم در ایران در بحرانی جای گرفته که همزمان اقتصادی، تولیدی و سیاسی است. و این سه بُعد یکدیگر را چنان تقویت میکنند که وضعیت را بهطرزی نامعمول شکننده کرده است.
بُعد اقتصادی چشمگیر است. ریال به پایینترین سطوح تاریخی سقوط کرده است. رویترز در اواخر آوریل ۲۰۲۶ گزارش داد که نرخ ارز به حدود ۱۸میلیون ریال برای هر دلار آمریکا رسیده است، رقمی که یک دهه قبل باورنکردنی بود. از آنجا که ایران به واردات غذا، دارو، فراوردههای صنعتی و ماشینآلات وابستگی زیادی دارد، کاهش ارزش پول ملی مستقیماً به هزینهی زندگی منتقل میشود. تحریمها نیز با محدود کردن دسترسی به ذخایر ارزیِ لازم برای تثبیت پول ملی، مشکل را تشدید میکند. نتیجه، چرخهی مخربی است که خود را تقویت و بازسازی میکند: ریالِ ضعیفتر یعنی واردات گرانتر؛ وارداتِ گرانتر یعنی تورم بیشتر؛ و تورم بیشتر یعنی کاهش بیشتر اعتماد به ریال.
پژوهش صندوق بینالمللی پول دربارهی ۱۰۱ کشور درحالتوسعه نشان داده است که افزایش قیمت سوخت احتمال اعتراض سیاسی را بهطور معناداری افزایش میدهد و در صورت وجود نابرابری، فساد و نهادهای ناکارآمد، این تأثیر تشدید میشود.
مسئلهی تولید بُعد دیگری به این چرخه میافزاید. ایران همزمان با کمبود آب روبهروست که تولید کشاورزی را کاهش داده؛ با قطعی گاز و برق مواجه است که تولید صنعتی را مختل کرده، و با کمبود واردات روبهروست که برخی کالاهای مصرفی را گاهبهگاه نایاب کرده است. بانک جهانی برآورد میکند که کشاورزی در سال ۲۰۲۵–۲۰۲۶ به میزان ۴٫۷ درصد و صنعت به میزان ۵٫۴ درصد کوچک شده، در حالی که سرمایهگذاری ثابتِ ناخالص نزدیک به ۱۲ درصد کاهش یافته است. نتیجهی این وضعیت را شهروندان در قالب کمبود برخی کالاها، قطع برق، صفهای طولانی و نگرانی از کمبودهای بعدی تجربه میکنند.
بُعد سیاسی بیش از هر چیز با بیاعتمادی مشخص میشود. ایران پیشتر نیز بحرانهای اقتصادی، از جمله دورههایی از تورم بالا، را از سر گذرانده است. آنچه وضعیتِ کنونی را متفاوت میکند بیاعتبار شدن شدید نظام است. پس از چرخههای متعدد اعتراض، جامعه به حکومت و توضیحات مسئولان عمیقاً بدبین است و پیوسته این پرسش را مطرح میکند که چه کسی هزینهی بحران را میپردازد و چه کسی از آن مصون میماند. دولت برنامهای را برای توزیع کالابرگ اعلام کرده است که بر اساس ارزیابی بانک جهانی فقط بخشی از فشار قیمتها را جبران خواهد کرد و افزایش جمعیت زیر خط فقر سیر صعودی خواهد داشت.
ترکیب سه بُعد شکنندگیِ اقتصاد کلان، کمبود تولید و بیاعتمادی سیاسی به این معنی است که ایران صرفاً تورم مزمن را تجربه نمیکند بلکه با آسیب مضاعفی روبهروست که هر جزء آن مدیریت اجزای دیگر را دشوارتر و از نظر سیاسی خطرناکتر میکند.
نیمهی دیگر بحران: بیکاری و رکود تورمی: تورم بهتنهایی پدیدهای نگرانکننده است. اما ایران همزمان با فروپاشی اشتغال نیز مواجه است. وقتی قیمتها افزایش مییابد و همزمان با آن فرصتهای شغلی از میان میرود، وقتی خانوارها هم با هزینههای بالاتر مواجهاند و هم با درآمد کمتر یا حتی بیدرآمدی دست و پنجه نرم میکنند، رکود تورمی پدید میآید: چنین وضعیتی نهتنها از نظر معیشتی بلکه از نظر سیاسی نیز بهشدت بیثبات است زیرا راههای معمولِ مقابله با بحران یا تابآوری از بین میرود. خانوارها نمیتوانند صرفاً سفرهی خود را کوچکتر کنند زیرا تورم خودْ پیشاپیش این سفره را کوچک کرده است. کارگران نمیتوانند صرفاً شغل تازهای بیابند زیرا بازار کار دچار انقباض است. دولت نیز نمیتواند بهآسانی با محرکهای اقتصادی به یاری اشتغال بشتابد، بیآنکه تورم را تشدید کند؛ همانگونه که نمیتواند با تورم مبارزه کند، بیآنکه خطر تعمیق بیکاری را افزایش دهد.
ابعاد بحران اشتغال در ایران تکاندهنده است. غلامحسین محمدی، معاون وزیر کار ایران، اذعان کرده است که جنگ مستقیماً بیش از یک میلیون شغل را از میان برده و دو میلیون نفر را بهطور مستقیم یا غیرمستقیم بیکار کرده است. رسانهی اقتصادی «اکو ایران» گزارش داده که بیش از ۲۳ هزار کارخانه و واحد کسبوکار در حملات هوایی آسیب دیده یا نابود شده است. هادی کحالزاده، تحلیلگر اقتصادی در مؤسسهی کوئینسی، هشدار داده است که اکنون بین ده تا دوازده میلیون شغل – نزدیک به نیمی از کل نیروی کار ایران – در معرض خطر قرار دارد. حتی با فرضی محافظهکارانه، اگر تنها سی درصد از این مشاغل از میان برود، معنای آن سه تا چهار میلیون بیکار تازه خواهد بود، یعنی بزرگترین انقباض بازار کار در تاریخ معاصر ایران.
سقوط بازار کار در ایران تصادفی نیست. حملات هوایی برخی از مهمترین زیرساختهای صنعتی را هدف گرفت، از جمله کارخانههای فولاد، تأسیسات پتروشیمی، پالایشگاهها، بنادر و شبکههای حملونقل. در این میان، تخریب پالایشگاه عسلویه و میدان گازی پارس جنوبی اهمیت ویژهای دارد زیرا هزاران کارگر بخش انرژی ناچار به مرخصی بدون حقوق شدند. اختلال در تولید فولاد به دیگر بخشهای تولیدی نیز سرایت کرد زیرا فولاد از کالاهای حیاتی برای ساختوساز، ماشینآلات و کالاهای مصرفی است. کارخانههای داروسازی، لبنیات و نساجی نیز فعالیت خود را متوقف کردند، نه لزوماً به این دلیل که مستقیماً هدف حمله قرار گرفته بودند بلکه به این دلیل که زنجیرههای تأمین مواد اولیه گسسته شد و بر اثر قطع وارداتِ مواد اولیه تقاضا در این بازارها بهشدت کاهش یافت. کارگرانِ بخش هوانوردی، تدارکات، تجارت الکترونیک و اقتصاد دیجیتال نیز بهشدت آسیب دیدند زیرا قطع طولانی اینترنت، ارتباط کسبوکارها با مشتریان داخلی و خارجی را از بین برد.
دادههای مربوط به پلتفرمهای کاریابی، بُعد انسانی این بحران را به روشنی نشان میدهد. بهار معمولاً فصل اوج استخدام در ایران است؛ معمولاً در هر ماه از بهار حدود ۶۵ هزار فرصت شغلی آگهی میشود. اما در بهار ۲۰۲۶، تعداد فرصتهای شغلیِ موجود ۸۰ درصد کاهش یافت: به بیان دیگر، از هر پنج شغلی که در بهار گذشته وجود داشت، چهار شغل اکنون ناپدید شده است. پلتفرم کاریابی «جابویژن» آماری کمسابقه را ثبت کرده است: کارجویان تنها در یک روز ۳۱۸ هزار رزومه ارسال کردند، رقمی که پنجاه درصد بالاتر از رکورد تاریخی پیشین این پلتفرم بود. فاصلهی میان کارجویان و فرصتهای کاری موجود، هرگز تا این اندازه زیاد نبوده است. در اقتصادهای سالم معمولاً نظام بیمهی اجتماعی میتواند برای مدتی آسیب بیکاری را کاهش دهد. اما نظام بیمهی اجتماعی ایران تواناییِ جذب این حجم بیکاری را ندارد و برای معضلی در این ابعاد طراحی نشده است. درخواست بیمهی بیکاری در دو ماه پس از اوج درگیریها به حدود ۱۴۷ هزار مورد رسید؛ یعنی نزدیک به سه برابر دورهی مشابه در سال پیش. حدود یکسوم این درخواستها از طرف زنان است. اما بیمهی بیکاری در ایران تنها بخش محدودی از نیروی کار را پوشش میدهد و توان جبران بیکاریِ کارگران غیررسمی، صاحبان کسبو کارهای خصوصی، و کارگران و کارمندان شرکتهای کوچکتر را ندارد — یعنی دقیقاً همان گروههایی که بیش از بقیه آسیب دیدهاند. برآوردهای دولت نشان میدهد که تأمین یارانهی غذایی و مزایای بیکاری برای یک سال، نزدیک به پنج کوادریلیون ریال (رقم یک با 15 صفر در مقابل آن) هزینه دارد؛ رقمی معادل ۴۵ تا ۵۰ درصد از کل بودجهی عمومی کشور، آن هم در شرایطی که بودجه با کسری بزرگی مواجه بوده است.دولت با کمبود مالی شدیدی روبهروست، قادر به جبران خسارت بیکاران نیست و ناتوانی در این کار خطر تعمیق بحران اجتماعی را افزایش میدهد.
پژوهشها نشان میدهد که انگیزهی اعتراض علاوه بر نارضایی، آگاهی از نارضایی عمومی است. تورم دقیقاً چنین زبان مشترکی را به وجود میآورد، زبانی که از طبقه، ایدئولوژی، منطقه و نسل فراتر میرود.
دینامیسم رکود تورمی (Stagflation) این وضعیت را از بحران معمولیِ بیکاری یا تورمی کاملاً متفاوت میسازد. در رکود عادی، کاهش تقاضا سرانجام قیمتها را کاهش میدهد. در یک دورهی تورمی معمولی، سیاستهای پولیِ انقباضی میتواند از سرعت افزایش قیمتها کم کند. اما این راهکارها دردی از رکود تورمی درمان نمیکند. تورم ایران نه از تقاضای بیش از حد بلکه از تخریب عرضه، سقوط ارزش پول ملی و اختلال در واردات ناشی میشود ــ عواملی که با انقباض پولی قابل حل نیست. بیکاری نیز نه حاصل کُندی چرخهی اقتصاد بلکه پیامد تخریب فیزیکی ظرفیت تولیدی است، ظرفیتی که فارغ از نوع سیاستگذاری، بهسرعت قابل بازسازی نیست. روزنامهی «اطلاعات» این وضعیت را «حاد و پیچیده» توصیف کرده و خواستار «برنامههای ویژه برای اقتصاد دوران جنگ» شده است. اتاق بازرگانی تهران نیز حفظ اشتغال را مهمترین اولویت اقتصادی کشور دانسته است.
اهمیت سیاسیِ رکود تورمی از جمع سادهی دو مؤلفهی آن فراتر میرود. تورم بهتنهایی احساس خشم علیه هزینهی زندگی را برمیانگیزد. بیکاری بهتنهایی نگرانی از آینده را تشدید میکند. اما این دو در کنار هم به احساس ناامنیِ فراگیر در اقتصاد میانجامند: شهروندانی که شغل خود را از دست دادهاند و توان پرداخت قیمتهای فزاینده را ندارند؛ شهروندانی که هنوز شغل خود را حفظ کردهاند اما شاهد فرسایش دستمزدهایشان هستند؛ و جوانان جویای کاری که امکانات شغلیشان از بین رفته است. این ترکیب، یعنی سختیِ اکنون در کنار آیندهای مسدود، همان وضعیت روانیای است که پژوهشهای تاریخی آن را با افزایش حرکت سیاسی مرتبط دانستهاند. مردم صرفاً به خاطر فقر اعتراض نمیکنند بلکه زمانی به اعتراض روی میآورند که احساس کنند زندگیشان رو به افول است و دشواریِ معیشت بهناحق و نابرابر توزیع شده است.
چشمانداز آینده: انقلاب لزوماً و صرفاً نتیجهی اجتنابناپذیر بحرانهای اقتصادی نیست. بسیاری از دولتهای اقتدارگرا توانستهاند با ترکیبی از سرکوب، جیرهبندی، یارانههای گزینشی، توسل به احساسات ملیگرایانه و کنترل اطلاعات، دورههای طولانی تورم شدید را پشت سر بگذارند. امروزه یکی از پرسشهای مهم در مباحث اقتصادی این است که در این شرایط چه شکلهایی از اختلال اجتماعی محتملتر میشود و تا چه حد میتواند تشدید شود. محتملترین مسیر کوتاهمدت، تشدید چرخهای از ناآرامیهای محلی است. چنین تورم شدیدی میتواند به اعتراضاتی بینجامد که پیش از آنکه سیاسی باشد اقتصادی است: بازنشستگانی که میخواهند درآمد ثابتشان با قیمتها تعدیل شود؛ آموزگارانی که اعتصاب میکنند چون حقوقشان کفاف اجارهخانه را نمیدهد؛ رانندگان کامیونی که حاضر نیستند با کرایهای کمتر از هزینهی سوخت کار کنند؛ کشاورزانی که به توزیع آب اعتراض دارند؛ و کارگران کارخانههایی که حقوقشان بیارزش شده و خواهان افزایش دستمزدند. این اعتراضها ممکن است دورهای و پراکنده بماند. اما حتی اگر مستقیماً نظام را تهدید نکند، از نظر اجتماعی و سیاسی بیاهمیت نیست زیرا اعتراض را به بخشی عادی از زندگی روزمره تبدیل میکند و شهروندان از آمادگی دیگران برای کنش جمعی آگاه میشوند. پدیدهی مهمتر این است که اعتراضهایِ اقتصادیِ پراکنده ممکن است بهتدریج به یکدیگر بپیوندد. تورم در میان نارضاییهای سیاسی ویژگی کمنظیری دارد، به این معنی که از شکافهای اجتماعی عبور میکند. بازنشستهای در اصفهان که پساندازش نابود شده، آموزگاری در تهران که حقوقش کفاف اجارهبها را نمیدهد، تاجری در تبریز که نمیتواند موجودی انبارش را جایگزین کند، و مهندس جوانی در شیراز که توان ازدواج ندارد، همگی نسخههای متفاوتی از بحران واحدی را تجربه میکنند. تورم به آنان واژگانی مشترک برای بیان نارضایی میدهد، واژگانی که از ایدئولوژی، قومیت، منطقه و طبقه عبور میکند. اگر این گروهها رنج خود را نه بدبیاری فردی بلکه وضعیتی مشترک تشخیص دهند، همبستگی اجتماعی تقویت میشود.
پدیدهی دیگر را میتوان سناریوی فرسودگی نامید. حتی اگر اعتراض سازمانیافته پراکنده و سرکوبشده بماند، تورم پایدار بافت جامعه را بهگونهای تغییر میدهد که در بلندمدت هزینهی سیاسی دارد. مهاجرت، بهویژه در میان تحصیلکردگان و نیروی کار ماهر، شتاب میگیرد. سرمایهگذاری، نیروی محرکهی رشد اقتصادی، فروکش میکند. جوانان تشکیل خانواده را به تعویق میاندازند یا از آن صرفنظر میکنند. اعتماد اجتماعی فرسوده میشود. هیچیک از این پیامدها فوراً بحران سیاسی ایجاد نمیکند؛ اما هر کدام، پایههای اجتماعی و اقتصادیای را تضعیف میکند که هر حکومتی در نهایت بر آن تکیه دارد.
از هر پنج شغلی که در بهار گذشته وجود داشت، چهار شغل اکنون ناپدید شده است. تجربهی سالهای اخیر در ایران نشان میدهد که چگونه نارضایتیهای اقتصادی میتواند با نارضایتیهای گستردهتر سیاسی درهم تنیده شود. اعتراضات سراسریِ دی ۹۶ نمونهای از واکنش به افت سطح زندگی، بیکاری، تورم، فساد، و سرخوردگی از وعدههای بهبود اقتصادی بود. تحلیل سازمان دیدهبان حقوق بشر این بود که وخامت شرایط اقتصادی و درک عمومی از فساد ساختاری از انگیزههای اصلی این اعتراضها بوده است. نمونهی دیگر، و تا حدی وخیمتر، اعتراضات آبان ۹۸ بود. دولت ناگهان قیمت بنزین را افزایش داد و این کار جرقهی اعتراضات سراسری را روشن کرد، اعتراضاتی که بهسرعت از مسئلهی قیمت سوخت فراتر رفت و به خشم عمومی از دشواریهای اقتصادی، نابرابری و محرومیت های سیاسی مبدل شد. رویترز و دیدهبان حقوق بشر بحران ناشی از افزایش قیمت سوخت و وخامت شرایط اقتصادی را از محرکهای اصلی آن ناآرامیها برشمردهاند.
ایران نمونههای دیگری را هم تجربه کرده است اما آنچه در روزهای 1۸ و 1۹ دیماه رخ داد بیسابقه بود؛ رویدادی که به واکنشی شدید از سوی حکومت ایران انجامید و در نهایت به کشتار گستردهی شهروندان ایران منتهی شد. منابع گوناگون شمار قربانیان را از چند هزار تا دهها هزار تخمین زدهاند، برآوردهایی که به علت محدودیتهای شدید علیه اینترنت و خبررسانی از داخل ایران قابل ارزیابی دقیق نیست. با این حال، مجموعه شرایطی که در وهلهی اول به شکلگیری این خیزش انجامید، بیشباهت به روندهای پیشین نبود. عفو بینالملل این اعتراضات را، که با سقوط شدید ارزش پول ملی ایران آغاز شد، با تورم فزاینده، سوءمدیریت دولت در ارائهی خدمات ضروری و وخامت روزافزون شرایط زندگی همراه دانست. نیویورک تایمز هم با اشاره به نمونههای تاریخی چالشهای اقتصادی از سال ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۱، گزارش داد که تظاهرات با سقوط آزاد ارز و وخامت اقتصادی آغاز شد و بهسرعت به اعتراضی گستردهتر علیه اقتدار سیاسی تبدیل شد. از این رو، این رویداد را نه میتوان صرفاً اعتراضی اقتصادی دانست و نه شورشی کاملاً سیاسی و جدا از شرایط مادی زندگی؛ بلکه باید آن را بزنگاهی تاریخی به شمار آورد که در آن فروپاشی ارزش پول ملی، تورم، بیکاری و کمبود کالاهای ضروری با نارضایتیهای دیرپای ناشی از سرکوب، فساد و فقدان پاسخگویی سیاسی در هم آمیخت. بحرانی که نیازمند همکاری جهانی است بحران اقتصادی ایران دیگر فقط مایهی نگرانیِ ایران نیست. فروپاشی همزمانِ قدرت خرید، بیکاری گسترده، سقوط ارزش پولِ ملی و ویرانی زیرساختها پیامدهایی داشته که از مرزهای کشور فراتر میرود و ثبات منطقه، بازارهای انرژی، معضلات اجتماعی و نظم گستردهتر بینالمللی را تحت تأثیر قرار میدهد. ابعاد این معضلات مستلزم میزانی از همکاری و هماهنگی میان کشورهای درگیر و تأثیرپذیر است که تاکنون ایجاد نشده است. اختلاف نظرهای سیاسی، فلج اراده و ناتوانی از تصمیمگیری، و گرایشِ بازیگران اصلی به اقداماتِ یکجانبه دستیابی به پاسخهای هماهنگ را بهشدت دشوار کرده است؛ و همین فقدان هماهنگی، خود به عاملی تشدیدکننده در این بحرانِ فراگیر تبدیل شده است. در شرایط کنونی، انفعال و تفرقه نیز هزینههای خاص خود را دارد؛ هزینههایی که بهاحتمال زیاد، در گذر زمان، از هزینهی سیاسیِ هماهنگی بهمراتب فراتر خواهد رفت. بنابراین، بازیگران در صحنهی بینالمللی با مجموعهای از گزینههای ناخوشایند مواجهاند که ایجاد توازنی مطلوب را دشوار میکند.
گزینهی نخست، مربوط به بُعد انسانیِ فشار اقتصادی است. تحریمها و محدودیتهای تجاری، همان عواملی که تورم مواد غذایی و دارو را در ایران تشدید میکند، مستقیماً در کاهش ارزش پول ملی و اختلال در واردات سهم داشته است. این موضوع چندان محل مناقشه نیست؛ بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و برنامهی توسعهی سازمان ملل آن را مستند کردهاند. اگر معافیتهای بشردوستانه صرفاً در سطح وعده باقی بماند و در عمل کارآمد نباشند، سنگینترین بار همچنان بر دوش خانوارهای عادی ایرانی خواهد افتاد، همان مردمی که دولتهای غربی بارها گفتهاند خواهان افزایش رفاه آناناند. هزینهی شکاف میان نیتِ اعلامشده و واقعیتِ اجرایی عبارت است از سوءتغذیه، بیماریهای درماننشده و فقر عمیقتر در میان آسیبپذیرترین اقشار ایرانیان. اجرای سختگیرانه و واقعیِ معافیتهای بشردوستانه برای غذا، دارو و کالاهای ضروری مستلزم کنار گذاشتن اهداف مهم سیاستی نیست. بلکه مستلزم پر کردن شکاف میان آن چیزی است که روی کاغذ مجاز شمرده میشود و آن چیزی که برای زندگی به دست مردم میرسد. پرسش این نیست که آیا برای سیاستگذاران این تمایز از نظر اخلاقی اهمیت دارد یا نه؛ روشن است که اهمیت دارد. پرسش این است که آیا ارادهی سیاسی لازم برای عمل بر اساس اولویتهای اجتماعی و اقتصادی آن وجود دارد یا خیر.
بُعد دومِ گزینهها به انتخاب نوع تعامل مالی و فنیِ بینالمللی مربوط میشود. بحران تورم و بیکاری در ایران به حدی رسیده که سیاستهای داخلی قادر به حل آن نیست. تخصص و تجربهی لازم برای مهار ابرتورم، بازسازی اعتبار پول ملی و ترمیم بازار درهمشکستهی کار بهسادگی و فوری به دست نمیآید. صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی و نهادهای توسعهی منطقهای از چنین تخصص و مهارتی برخوردارند. اینکه آیا این نهادها در موقعیتی قرار خواهند گرفت که بتوانند این مهارتها را به کار گیرند یا نه به تصمیمهای سیاسیای بستگی دارد که هنوز گرفته نشده است. اگر این تصمیمها همچنان معوق بماند، هزینهاش نه فقط کندتر شدن روند بازیابی اقتصادی بلکه تثبیت شرایطی خواهد بود که بنا بر شواهد تاریخی بارها باعث ناآرامی اجتماعی، شکنندگی دولت و بحران انسانی شده است. گزارش کنونی بانک جهانی دربارهی چشمانداز فقر در ایران و ارزیابیهای برنامهی توسعهی سازمان ملل از پیامدهای اقتصادی، لزوم چنین تعاملی را نشان میدهد. آنچه غایب است، چارچوب سیاسیای است که امکان چنین تعاملی را فراهم کند.
بُعد سومِ گزینهها به پیامدهای منطقهای و جهانیِ این بحران پیوند میخورد. فروپاشی بلندمدتِ اقتصاد ایران در مرزهای این کشور متوقف نخواهد ماند. تداوم مسیر کنونی برای همسایگان منطقهای، شرکای تجاری و جامعهی بینالمللی پیامدهای گستردهای خواهد داشت. اول پناهجویی و جابهجایی جمعیت است که ابتدا بر کشورهای همسایهی ایران، و سپس بر کشورهای اروپایی و دیگر کشورهای جهان تأثیر خواهد گذاشت. دوم اختلال در زیرساختهای انرژی و زنجیرههای تأمین منطقهای است که بازارهای جهانی کالا را تحت تأثیر قرار میدهد. سوم افزایش خطر واکنش حکومتی است که برای مدیریت فشار شدید اقتصادی، بهجای اصلاحات اقتصادی در داخل، به تقابل خارجی روی میآورد. بحرانهای اقتصادی اغلب پیش از تغییر سیاسی داخلی به رفتار تهاجمیِ خارجی میانجامد. تاریخ دولتهای تحت فشار حاد اقتصادی نشان میدهد که رابطهی میان فروپاشی داخلی و رفتار خارجی نه کاملاً قابل پیشبینی است و نه لزوماً در مرزهای ملی محصور میماند. بنابراین، اگر همسایگان منطقهای و قدرتهای بزرگ جهانی بحران اقتصادی ایران را صرفاً مسئلهای دوجانبه میان حکومت ایران و مخالفانش تلقی کنند، توزیع واقعی خطر پیامدها را بهدرستی درک نکردهاند.
بُعد چهارم رویکرد نظام سیاسی در خود ایران است. گزینههای پیشِ رو در این بُعد شاید از دیگر ابعاد مهمتر باشد. کارنامهی تاریخیِ دولتهایی که با بحرانهای رکود تورمیِ مشابه روبهرو شدهاند، میتواند، نه در قالب نسخه یا دستورالعملی از بالا به پائین بلکه بهعنوان مجموعهای از نتایج عملی، تجربی، و کارکردی، آموزنده باشد. حکومتی که اغلب واکنشی جز سرکوب نشان نمیدهد – سرکوبِ ناآرامیهای کارگری، جرمانگاریِ اعتراضهای اقتصادی، تشدید کنترل اطلاعات، عدم پاسخگویی به بحران اصلیِ قدرت خرید، و ایجاد محدودیت در خصوصیترین جنبههای زندگی مانند آزادی فکر و بیان و باور و پوشش – قادر به حل بحرانهای اقتصادی نیست. این واکنش فقط بحرانها را طولانیتر و عمیقتر میکند، آن هم با هزینهای فزاینده برای سیاست و زندگی انسانها. حکومتهایی که از بحرانهای مشابه جان به در بردهاند، سه مسیر را دنبال کردهاند: اول، اصلاحات بنیادین اقتصادی از راه تثبیت ارز، عادیسازی تجارت داخلی و بینالمللی، و تعدیل در سیاستهای مالی و پولی؛ دوم، تعامل و توافق با گروههای اجتماعی ناراضی و تعهد به تأمین سهم شهروندان در روند بازسازی اقتصادی؛ و سوم، ترکیبی از رویکردهای اول و دوم. اما هیچیک از این سه مسیر بدون درجهای از تعامل بینالمللی قابل اجرا نیست، و هیچیک نیز از نظر سیاسی بیهزینه نیست. اما جایگزین آن ــ تلاش برای مهار قهرآمیز جمعیتی که با تورم هفتاددرصدی، بیکاری گسترده و تخریب فیزیکی زیرساختهای اقتصادی روبهروست ــ نمونهی تاریخی موفقی ندارد. گزینهی پیشِ رو انتخاب بین حفظ وضعیت کنونی و اصلاحاتی دشوار و پرهزینه نیست. وضع موجود عمیقاً ناپایدار و پرهزینه است، و ماهبهماه دشوارتر میشود.
آنچه این چهار گزینه را به هم پیوند میدهد، منطقی است که در همهی آنها بهچشم میخورد: هزینههای هماهنگی و تعامل، هرچند بالا باشد، از هزینههای تداوم پراکندگی و انفعال کمتر است. بحران ایران از حدی که بتوان آن را همچون مسئلهای اقتصادی و محدود مدیریت کرد فراتر رفته است. این بحران اکنون به معضلی انسانی، اقتصادی، بینالمللی و امنیتی تبدیل شده است. مسیر رویارویی با این بحران را حکومت ایران به تنهایی نمیتواند تعیین کند؛ این امر بستگی دارد به اینکه آیا طرفهای اصلی درگیر ــ رهبران ایران، دولتهای غربی، قدرتهای منطقهای، و نهادهای بینالمللی ــ میتوانند به زمینهای مشترک دست یابند و بر اساس منافع مشترک عمل کنند یا نه. چنین منافعی وجود دارد. پرسش محوری در ماههای پیشِ رو این است که آیا ارادهی سیاسی برای عمل بر اساس آن فراهم خواهد شد، و با چه سرعتی.
داوری بازار: در ایران امروز، قیمت یک کیلو مرغ، یک کیسه برنج یا یک بطری روغن خوراکی صرفاً نوعی دادهی اقتصادی نیست. این قیمتها هر روز حکمی صادر میکنند دربارهی اینکه آیا دولت توان حکمرانی دارد یا نه. وقتی این قیمتها طی یک سال دو برابر شده، در حالی که دستمزدها راکد مانده و ارزش پول ملی سقوط کرده است، دیگر لازم نیست که شهروندان تحلیلهای اقتصادی را بخوانند تا بفهمند که مملکت رو به قهقرا میرود. مردم هر بار که چیزی میخرند، این واقعیت را به خوبی حس میکنند.
تورم بالا، بهویژه در قیمت کالاهای ضروری روزمره، الزاماً به انقلاب نمیانجامد. اما تاریخ نشان داده است که چنین تورمی پایههای اجتماعیِ نظم سیاسی را فرسایش میدهد: اعتماد، امکان پیشبینی، و امید به اینکه فردا شاید بهتر از امروز باشد. امروز ایرانیان در یکی از سختترین دورههای تاریخ معاصر این کشور، فرسایش اعتماد و امید را تجربه میکنند.
در ایران امروز، افزایش هزینهی کالاهای اساسی و گسترش بیکاری صرفاً نوعی فشار اقتصادی نیست بلکه نشانهی شکافی است میان فشارهای تحمیلی به خانوارها و تواناییِ نهادهای سیاسی برای پاسخگویی مؤثر به آن. اینکه این بحران به بیثباتی اجتماعیِ بلندمدت بینجامد یا بهتدریج مهار شود، به عوامل مختلفی بستگی دارد که مهم ترین شان سیاستهای آیندهی حکومت ایران، دولتهای غربی و نهادهای بین المللی است. آنچه اکنون بهوضوح دیده میشود، وضعیتِ بحرانی نابسامانی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است، وضعیتی که بیاعتنایی به آن پیامدهایی فراتر از قیمت نان خواهد داشت.
زیست حقوند؛ نهادسازی در سپهر فردی
ایمان فلاح – دبیر مرکز پژوهشهای حقوندی
سخن ویراستار
در بخش نخست این نوشتار، «زیست حقوند» به مثابه فرایند تبدیل شناخت حق به شیوهای از زندگی معرفی شد. پرسش بنیادین اما این است که انسان چگونه میتواند حقوند بماند؟
چه سازوکاری موجب میشود شناخت حق به رفتاری پایدار و به سبک زندگی تبدیل شود؟
این بخش در جستجوی پاسخ به همین پرسش است. فرض بنیادین این نوشتار آن است که حقوندی صرفاً یک فضیلت اخلاقی یا مجموعهای از رفتارهای مطلوب نیست، بلکه محصولِ کیفیت نهادهای درونی انسان، کیفیتِ روابط میان این نهادها، کیفیتِ نهادهای رابطهای و تضمین حقوق بنیادین آنهاست.
برای فهم این موضوع، از بدن انسان به عنوان نمونهای زنده و قابل مشاهده بهره میگیریم. بدن نه صرفاً یک مجموعه اندام، بلکه شبکهای از نهادهای تخصصی، سامانههای ارتباطی، پیامرسانهای شیمیایی و سازوکارهای پاکسازی و تنظیم است که در هماهنگی با یکدیگر زیست را ممکن میسازند. پژوهشهای زیستشناسی معاصر نشان میدهند که عملکرد بدن نه نتیجه فعالیت مستقل اندامها، بلکه حاصل ارتباط مستمر و هماهنگ میان آنهاست؛ فرایندی که از آن با عنوان «ارتباط میان اندامها» یاد میشود. در این نگاه، سلامت، زمانی پدید میآید که نهادها، روابط و سازوکارهای تنظیمکننده بتوانند کلیت موجود زنده را در تعادل نگه دارند و امکان خلقِ حقوند برای نوع انسان پدید بیاورند.
۱. انسان؛ یک جمهوری نهادی: انسان در ظاهر یک موجود واحد است، اما در واقع از مجموعهای از نهادهای گوناگون تشکیل شده است.
در بدن، نهادهایی همچون دستگاه عصبی، دستگاه حرکتی، دستگاه گوارش، سیستم ایمنی، سیستم گردش خون، دستگاه درونریز و سامانههای ذخیره انرژی هر یک مأموریتی مستقل بر عهده دارند. هیچیک از این نهادها قادر نیستند وظیفه نهاد دیگر را بر عهده بگیرند.
چشم نمیتواند وظیفه قلب را انجام دهد. قلب نمیتواند جایگزین مغز شود. مغز نمیتواند نقش معده را ایفا کند. سلامت بدن از برتری یک نهاد بر سایر نهادها حاصل نمیشود، بلکه از همکاری تخصصهای متفاوت در خدمت کلیت موجود زنده پدید میآید. به همین دلیل میتوان بدن را نوعی جمهوری نهادی دانست؛ ساختاری متشکل از نهادهای مستقل که بقای آنها به همکاری متقابل وابسته است.
اما انسان تنها از نهادهای زیستی تشکیل نشده است. در سپهر روانی و اجتماعی نیز نهادهایی مانند اندیشه، وجدان، حافظه، احساس، اراده، تخیل و هویت حضور دارند که هر یک کارکردی ویژه دارند و در کنار یکدیگر شخصیت انسان را شکل میدهند.
۲. نهادها به تنهایی کافی نیستند
اگر نهادها تنها عنصر تعیینکننده بودند، صرفِ وجود اعضا و اندامها برای سلامت کافی بود. اما واقعیت چنین نیست. آنچه بدن را زنده و کارآمد و خلاق نگه میدارد، شبکه روابط میان نهادهاست: سیستم عصبی اطلاعات را منتقل میکند. سیستم گردش خون منابع و انرژی را جابهجا میکند. هورمونها پیامهای تنظیمی را به سراسر بدن میرسانند. سیستم ایمنی مرز میان خودی و غیرخودی را تشخیص میدهد.
در این میان، دستگاه عصبی خودمختار نیز نقش مهمی در تنظیم روابط درونی بدن دارد. شاخه سمپاتیک بدن را برای کنش، مقابله با خطر و بسیج انرژی آماده میکند و شاخه پاراسمپاتیک شرایط آرامش، ترمیم، هضم، بازسازی و ذخیره انرژی را فراهم میآورد. سلامت پایدار زمانی حاصل میشود که میان این دو سامانه تعادل برقرار باشد؛ همانگونه که یک جامعه هم به توان اقدام و هم به توان بازسازی و آرامش نیاز دارد.
غدد هیپوفیز و صنوبری نیز از مهمترین نهادهای تنظیمکننده این شبکهاند.
هیپوفیز با ترشح هورمونهای گوناگون، فعالیت بسیاری از غدد و فرایندهای حیاتی بدن را هماهنگ میکند و به نوعی نقش یک مرکز تنظیمکننده را بر عهده دارد. غده صنوبری نیز با ترشح ملاتونین در تنظیم چرخه خواب و بیداری مشارکت میکند و از این طریق بر کیفیت استراحت، بازسازی بدن و عملکرد شناختی اثر میگذارد.
سیستم گلیمفاتیک نیز در هنگام خواب، مواد زائد و فرآوردههای سمی انباشتهشده در مغز را پاکسازی میکند و امکان بازسازی و حفظ کارکرد شناختی را فراهم میآورد. همانگونه که یک جامعه برای سلامت خود نیازمند گردش آزاد اطلاعات و رفع آلودگیهای ارتباطی است، مغز نیز برای حفظ سلامت خود به پاکسازی مستمر نیاز دارد.
زیستشناسی جدید نشان میدهد که حفظ تعادل بدن وابسته به ارتباط مداوم اندامها، تبادل دائمی اطلاعات میان آنها و پاکسازی مستمر اختلالات و مواد زائد است. بنابراین نهادها بدون روابط نمیتوانند عمل کنند و روابط نیز بدون سازوکارهای تنظیم و پالایش پایدار نمیمانند.
۳. نهادهای رابطه: در نگاه حقوندی، رابطه صرفاً یک پیوند میان دو نهاد نیست روابط خود واجد ساختار، کارکرد و حقوقاند. همانگونه که قلب یک نهاد است، گردش اطلاعات نیز یک نهاد رابطهای است. همانگونه که مغز یک نهاد است، اعتماد نیز یک نهاد رابطهای است.
در سپهر فردی، گفتوگو، حافظه، اعتماد، صداقت، شفافیت، نقد، همدلی و مسئولیتپذیری را میتوان از مهمترین نهادهای رابطه دانست.
اما دامنه نهادهای رابطه از این نیز گستردهتر است. بسیاری از کیفیتهایی که معمولاً آنها را احساس، فضیلت یا حالت روانی میدانیم، در عمل نقش نهادهای رابطهای را ایفا میکنند؛ زیرا میان بخشهای مختلف وجود انسان یا میان انسان و جهان پیرامون او پیوند برقرار میسازند. از این منظر، شادی نهاد رابطه انسان با زندگی است. دوستی نهاد رابطه انسان با دیگری است. زیبایی نهاد رابطه انسان با جهان و ادراک هماهنگی است. دانایی نهاد رابطه انسان با حقیقت و واقعیت است. دارایی نهاد رابطه انسان با منابع و امکانات است.
برازندگی نهاد رابطه انسان با شأن، کرامت، هویت و تصویر خویش است. سلامتی نهاد رابطه هماهنگ میان همه نهادهای بدن و روان است. این نهادهای رابطهای نه صرفاً احساسات گذرا، بلکه سازوکارهایی هستند که امکان همکاری، رشد و شکوفایی استعدادهای انسان، خلق، معنا و تداوم زندگی را فراهم میکنند.
۴. زیستشناسیِ نهادهای رابطه: اگر نهادهای رابطه در زندگی انسان اهمیت بنیادین دارند، در بدن نیز ردپای زیستی آنها قابل مشاهده است. شادی با شبکهای از پیامرسانهای عصبی و هورمونی مانند دوپامین، سروتونین، اندورفینها و اکسیتوسین ارتباط دارد. دوستی، اعتماد و پیوند اجتماعی بهویژه با اکسیتوسین، وازوپرسین، سروتونین و فعالیت متعادل سیستم پاداش مغز مرتبطاند. دانایی و یادگیری با استیلکولین، دوپامین، نورآدرنالین و فرایندهای شکلگیری حافظه ارتباط دارند. احساس زیبایی و تجربه هماهنگی نیز با فعالیت شبکههای پاداش مغز، دوپامین و اندورفینها همراه است. سلامتی پایدار با تعادل هورمونی، عملکرد مناسب سیستم ایمنی، تنظیم کورتیزول، خواب کافی و کارکرد صحیح سیستم گلیمفاتیک پیوند دارد.
تعادل میان سیستم سمپاتیک و پاراسمپاتیک نیز در این میان اهمیت بنیادین دارد؛ زیرا بسیاری از تجربههای انسانی مانند آرامش، تمرکز، احساس امنیت، تابآوری و توان بازیابی پس از فشارهای روانی به کیفیت تعامل این دو سامانه وابستهاند.
همچنین غده هیپوفیز از طریق تنظیم شبکه گسترده هورمونها و غده صنوبری از طریق تنظیم ریتم شبانهروزی و خواب، در پشتیبانی زیستی بسیاری از نهادهای رابطهای نقش ایفا میکنند. حتی دارایی و امنیت اقتصادی نیز از طریق کاهش استرس مزمن و تنظیم بهتر هورمونهایی مانند کورتیزول بر سلامت روان و جسم اثر میگذارند. البته هیچیک از این هورمونها یا ساختارهای زیستی معادل مستقیم شادی، دوستی یا دانایی نیستند؛ بلکه ابزارهای زیستیای هستند که بدن برای پشتیبانی از این نهادهای رابطهای به کار میگیرد.
“همانگونه که قانون، زبان یا رسانه خودِ اعتماد نیستند بلکه ابزارهای تحقق آناند، هورمونها و سامانههای تنظیمی بدن نیز ابزارهای زیستی تحقق روابط انسانیاند.”
۵. بیماریهای نهادهای رابطه: بسیاری از آسیبهایی که معمولاً اخلاقی تلقی میشوند، در حقیقت بیماریهایِ نهادیِ روابطاند. دروغ، اختلال در گردش اطلاعات است. پنهانکاری، انسداد شفافیت است. غیبت، انتقال غیرمسئولانه اطلاعات است. حسادت، اختلال در تشخیص جایگاه و کارکرد دیگری است. سلطه، انکار استقلال نهادهای دیگر است. در بدن نیز نمونه مشابه این پدیدهها دیده میشود.
بیماری خودایمنی زمانی رخ میدهد که بخشی از بدن، بخش دیگر را دشمن تلقی کند. سرطان زمانی آغاز میشود که یک سلول از قواعد همکاری با کل بدن خارج شود و تنها منافع خود را دنبال کند. اختلال مزمن در تعادل میان سیستم سمپاتیک و پاراسمپاتیک نیز میتواند بدن را در وضعیت آمادهباش دائمی یا فرسودگی قرار دهد و زمینهساز بسیاری از مشکلات جسمی و روانی شود.
اختلال در خواب، کاهش ترشح طبیعی ملاتونین از غده صنوبری و ضعف عملکرد سیستم گلیمفاتیک نیز میتواند به انباشت مواد زائد در مغز و کاهش کیفیت حافظه، تمرکز و سلامت شناختی بینجامد؛ همانگونه که انباشت اطلاعات نادرست و حلنشده در یک جامعه، روابط سالم را مختل میکند. به همین دلیل میتوان گفت بسیاری از بحرانهای فردی و اجتماعی، پیش از آنکه بحران نهادها باشند، بحران روابط و سازوکارهای پالایش روابطاند.
۶. حقوقِ نهادهای بدن: یکی از خطاهای رایج در اندیشه سیاسی و اجتماعی آن است که حق را صرفاً به افراد نسبت میدهد. در حالی که هر نهاد نیز برای انجام وظیفه خود نیازمند حقوقی بنیادین است.
قلب برای ایفای وظیفه خود نیازمند دسترسی به اکسیژن و مواد غذایی است.
مغز نیازمند جریان مستمر خون، اطلاعات و خواب کافی است.
سیستم ایمنی نیازمند دسترسی به دادههای صحیح است. سیستم گلیمفاتیک نیز برای انجام وظیفه خود نیازمند خواب عمیق و منظم است. سیستمهای سمپاتیک و پاراسمپاتیک نیز برای ایفای نقش خود نیازمند تعادل، ریتم مناسب فعالیت و فرصت کافی برای بازیابیاند. غده هیپوفیز نیازمند دریافت و انتقال صحیح و به موقعِ پیامهای تنظیمی است و غده صنوبری برای تنظیم طبیعی چرخه خواب و بیداری به تاریکی شب و نظم زیستی نیاز دارد.
اگر این حقوق سلب شوند، نهاد از ایفای وظیفه خود بازمیماند. در سپهر فردی نیز چنین است. وجدان، حقِ داوری مستقل دارد. اندیشه، حقِ دسترسی به اطلاعات درست و به موقع دارد. احساسات، حق شنیده شدن دارند. اراده، حقِ اختیار (استقلال و آزادی ) در انتخاب دارد. حافظه، حق وفاداری به واقعیت دارد. شادی، حق تجربه و بروز دارد. دوستی، حق اعتماد متقابل دارد. دانایی، حق جستجوی حقیقت دارد. سلامتی، حق برخورداری از شرایط لازم برای رشد و تعادل دارد. تضمین این حقوق شرط لازم برای حقوندی است.
۷. رابطه انسان با نهادهای خویش: انسان صرفاً مجموعهای از نهادها نیست. او باید بتواند با نهادهای درونی خود رابطهای آگاهانه برقرار کند. همانگونه که یک جامعه برای حفظ سلامت خود نیازمند شناخت و مراقبت از نهادهایش است، فرد نیز باید نهادهای درونی خود را بشناسد، عملکرد آنها را ارزیابی کند و از حقوق آنها پاسداری و سپهرپایی نماید. بسیاری از بحرانهای فردی از آنجا آغاز میشوند که انسان صدای برخی نهادهای درونی خود را خاموش میکند.
گاهی وجدان را سرکوب میکند. گاهی احساسات را انکار میکند. گاهی اندیشه را به خدمت تعصب درمیآورد. گاهی اراده را تسلیم عادت میکند. گاهی شادی را قربانی اضطراب میسازد. گاهی دوستی را فدای رقابت میکند. گاهی دانایی را اسیر پیشداوری میکند. در چنین شرایطی، مسئله فقدان نهاد نیست؛ مسئله فقدان رابطه حقوند با نهاد است.
۸. حقوق و الزامات نهادهای رابطه: اگر نهادها برای انجام مأموریت خود نیازمند حقوق بنیادیناند، نهادهای رابطه نیز برای حفظ سلامت و کارآمدی خویش به حقوق و الزاماتی مشخص نیاز دارند. رابطه صرفاً پیوند میان دو نهاد نیست؛ بلکه خود یک واقعیت نهادی است که میتواند حقوند یا ناحقوند، سازنده یا مخرب باشد.
مهمترین حقوق نهادهای رابطه عبارتاند از: شفافیت، صداقت، گردش آزاد اطلاعات، نقد و بازخورد، استقلال طرفین و اعتماد. هرگاه یکی از این حقوق نقض شود، رابطه از کارکرد طبیعی خود فاصله گرفته و زمینه بیماریهای رابطهای فراهم میشود.
در مقابل، نهادهای رابطه موظف به حقیقتجویی، پاسخگویی، احترام متقابل، پرهیز از سلطه، رعایت استقلال طرفین، اصلاحپذیری و پاسداری از کرامت انسانی هستند.
از این منظر، بسیاری از آسیبهای فردی و اجتماعی را میتوان بیماری نهادهای رابطه دانست؛ دروغ، اختلال در گردش اطلاعات است؛ غیبت، انتقال غیرمسئولانه اطلاعات؛ حسادت، اختلال در پذیرش رشد دیگری؛ تحقیر، نقض کرامت؛ و سلطه، نفی استقلال نهادها و روابط. بنابراین حقوندی تنها به پاسداری از حقوق افراد و نهادها محدود نمیشود، بلکه مستلزم پاسداری از حقوق روابط نیز هست؛ زیرا هیچ فرد و هیچ نهادی خارج از شبکه روابط خود قادر به رشد، بقا و شکوفایی نخواهد بود.
۹. زیستِ حقوند؛ هنرِ نهادسازی و نهادپایی: بر اساس آنچه گفته شد، زیست حقوند را میتوان هنر نهادسازی و نهادپایی دانست. و این به معنای ایجاد تعادل میان چهار سطح است:
نخست، شکلگیری نهادهای سالم.
دوم، شکلگیری روابط سالم میان نهادها.
سوم، شکلگیری نهادهای رابطهای که امکان همکاری و همافزایی را فراهم میکنند.
چهارم، تضمین حقوق بنیادین نهادها و روابط و پایش مستمر آنها.
هرگاه یکی از این سطوح آسیب ببیند، حقوندی نیز دچار آسیب خواهد شد. از این منظر، حقوندی نه یک رفتار، بلکه یک معماری است. معماریای که در آن نهادها، روابط، نهادهای رابطهای و حقوق به گونهای سازمان مییابند که امکان رشد، آزادی، استقلال، شفافیت، مسئولیتپذیری، شادی، دانایی و سلامت را فراهم آورند.
پایان سخن: بدن انسان به ما میآموزد که بقا و رشد، نه محصول قدرت یک عضو، بلکه نتیجه هماهنگی میان نهادها، سلامت روابط آنها و کارکرد درست سامانههای تنظیم و پاکسازی است.
هیچ عضوی به تنهایی نمیتواند حامل حیات باشد و هیچ نهادی نیز بدون برخورداری از حقوق لازم قادر به ایفای وظیفه خود نیست.
زیست حقوند نیز از همین قاعده پیروی میکند.
انسان حقوند کسی نیست که صرفاً به دنبال انجام اعمال درست باشد؛ بلکه کسی است که در درون خویش نهادهای سالم بنا میکند، روابط میان آنها را بر پایه صداقت و شفافیت سامان میدهد، نهادهای رابطهای چون شادی، دوستی، زیبایی، دانایی، دارایی، برازندگی و سلامتی را پرورش میدهد و از حقوق بنیادین هر نهاد پاسداری میکند.
از این رو، اصل مطلب و جمله کلیدی این مقاله آن است که «حقوندی یک رفتار یا فضیلت منفرد نیست، بلکه فرایند دائمی نهادسازی، رابطهسازی، پرورش نهادهای رابطهای و تضمین حقوق نهادهاست»؛ فرایندی که از درون انسان آغاز میشود و سپس در خانواده، جامعه، وطن و جهان گسترش مییابد.
منابع علمی پشتیبان (زیستشناسی و علوم اعصاب)
- Katagiri, H. (2023). Inter-organ communication involved in metabolic regulation at the whole-body level. Inflammation and Regeneration, 43(60). این مقاله نشان میدهد که حفظ هموستازی بدن حاصل ارتباط مستمر میان اندامها و شبکههای عصبی، هورمونی و متابولیک است.
- Komaru, Y. et al. (2024). Interorgan communication networks in the kidney–lung axis. Nature Reviews Nephrology. این مقاله مفهوم «شبکههای ارتباط میان اندامها» را به عنوان اصل بنیادین سلامت موجود زنده توضیح میدهد.
- Zhao, L., Tannenbaum, A., Bakker, E., Benveniste, H. (2022). Physiology of Glymphatic Solute Transport and Waste Clearance from the Brain. Physiology, 37(6). مرجع مهم درباره سیستم گلیمفاتیک و نقش آن در پاکسازی مغز.
- Boespflug, E. & Iliff, J. (2018). The Glymphatic System and Waste Clearance with Brain Aging. Journal of Neuroscience Research. درباره نقش سیستم گلیمفاتیک در دفع مواد زائد و سلامت شناختی.
- Hablitz, L. et al. (2022). Sleep, Cerebrospinal Fluid, and the Glymphatic System: A Systematic Review. مروری نظاممند بر ارتباط خواب، گردش مایع مغزی–نخاعی و پاکسازی مغز.
زندگی سیاسی محمدباقر قالیباف در هفت قاب
زهرا گنجعلی
محمدباقر قالیباف، از فرماندهان قدیمی سپاه پاسداران است که حالا از اصلیترین تصمیمگیرندگان در جمهوری اسلامی به شمار میرود؛ جایی در تقاطع میدان و دیپلماسی. این گزارش زندگی سیاسی قالیباف را در هفت قاب روایت میکند.محمدباقر قالیباف، متولد اول شهریورماه سال ۱۳۴۰ در طرقبه مشهد، از اعضای قدیمی سپاه پاسداران است. رسانههای حکومتی درباره او نوشتهاند که “از ۱۶ سالگی وارد فعالیت سیاسی و اجتماعی” شد و پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷، در مسجد مشهد از جمله پای منبر افرادی همچون علی خامنهای، علی تهرانی و عبدالکریم هاشمینژاد مینشست. همشهری علی خامنهای در یکی از مصاحبههایش، از نشستن پای منبر او در مشهد به عنوان “پاتوق” دوران نوجوانیاش یاد کرده است؛ پاتوقی که البته دههها بعدتر نیز همچنان دائر ماند.
۱–قالیباف جوان کنار پدرش در جبهه: با شروع جنگ ایران و عراق، قالیباف در ۱۸ سالگی راهی جبههها شد و به عضویت سپاه پاسداران درآمد. طبق خاطرات و روایتهای برخی نظامیان از دوران جنگ، مسئولیتهای قالیباف عمدتا به اطلاعات عملیات مربوط میشد اما خیلی زود به سمتهای مهمی رسید و از جمله فرمانده لشکر ۵ نصر خراسان و ۲۵ کربلا شد. این تصویری کمتر دیدهشده از قالیباف جوان کنار پدرش در جبهههاست.
۲– کنار “حاج قاسم” و احمد کاظمی : قالیباف به مناسبتهای مختلف بویژه زمانی که نامزد انتخابات ریاست جمهوری یا مجلس شورای اسلامی شده اغلب خاطراتی از دوران جنگ و همنشینیاش با فرماندهان سپاه روایت میکند و رسانههای نزدیک به او نیز عکسهایی مربوط به همان دوران منتشر میکنند. بیشتر بخوانید: درباره مجتبی خامنهای چه میدانیم؟ طی همه این سالها اما بسیاری از همرزمان و رفقای نزدیک قالیباف به شکلهای مختلف کشته شدند. این تصویری از قالیباف در کنار رفیق قدیمیاش، قاسم سلیمانی است؛ کمی آن طرفتر، احمد کاظمی، فرمانده نیروی زمینی سپاه هم دیده میشود.
“حاج قاسم” ۱۳ دیماه سال ۱۳۹۸ بر اثر حمله پهپادی آمریکا به فرودگاه بغداد کشته شد؛ احمد کاظمی هم ۱۴ سال پیشتر در دیماهی دیگر بر اثر سقوط هواپیمای نظامی همراه با جمعی دیگر از سپاهیان کشته شد.
حالا از این جمع در قاب بالا تنها قالیباف باقی مانده است.
۳–پشت سر محسن رضایی؛ پایین تصاویری از هاشمی و منتظری : ریشه بخش بزرگی از مناسبات سیاسی در جمهوری اسلامی، به سالهای جنگ با عراق بازمیگردد؛ به این ترتیب، جنگ فقط به یک تجربه نظامی برای مقامات جمهوری اسلامی محدود نماند بلکه به شکلگیری شبکهای از افراد نزدیک به هم منجر شد که تا سالها بلکه دههها در معادلات سیاسی و حتی امنیتی نظام دست در دست یکدیگر باقی ماندند. از جمله آنها مثلا میتوان به اعضای گردان موسوم به “حبیببن مظاهر” از لشکر “محمد رسولالله” اشاره کرد؛ از این لشکر، مجتبی خامنهای حالا رهبر سوم جمهوری اسلامی لقب گرفته و شماری از دیگر اعضای آن همچون علیرضا پناهیان، مهدی طائب، علی فضلی و حسن محقق با جمع شدن دور مجتبی خامنهای به مهمترین چهرههای اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شدند. در این تصویر مربوط به دوران جنگ، قالیباف پشت سر محسن رضایی دیده میشود؛ زیر عکسهایی از علی اکبر هاشمی رفسنجانی و البته حسینعلی منتظری؛ قائممقامی که به مقام رهبری نرسید. برخی رسانههای حکومتی در توصیف این قاب نوشتهاند “سه نامزد ریاست جمهوری در یک تصویر”؛ اشاره آنها به محمدباقر قالیباف، محسن رضایی و علیاکبر هاشمی رفسنجانی است.
۴–امضای قالیباف پای نامه تهدیدآمیز سپاهیان به محمد خاتمی: پس از اعتراضهای دانشجویی ۱۸ تیرماه ۱۳۷۸ شماری از سپاهیان، از جمله قالیباف، فرمانده وقت نیروهای هوایی سپاه، در نامهای تهدیدآمیز به محمد خاتمی، رئیس جمهور وقت نوشتند که کاسه صبرشان لبریز شده و افزودند: «تا كی با اشک بنگريم و خون دل بخوريم و با هرج و مرج و توهين، تمرين دموكراسی كنيم و به قيمت از دست رفتن نظام صبر انقلابی داشته باشيم؟» قالیباف چندی بعد با حکمی از سوی علی خامنهای، فرمانده نیروی انتظامی شد.این قابی از محمدباقر قالیباف، در زمان فرماندهی نیروی انتظامی است؛ در این تصویر عبدالواحد موسوی لاری، وزیر کشور وقت، محمد خاتمی، رئیس جمهور وقت، در کنار نظامیانی همچون یحیی رحیم صفوی و حسن فیروزآبادی دیده میشوند.
۵– “دکتر-خلبانی” که رئیس جمهور نشد: چهار خیز بلند قالیباف برای ریاست جمهوری در سالهای ۱۳۸۴، ۱۳۸۸، ۱۳۹۲ و ۱۳۹۶ ناکام ماند؛ چه به عنوان “دکتر-خلبان” و چه در قالب چهرهای به اصطلاح “نواصولگرا”. برخی رسانههای نزدیک به جریان موسوم به اصولگرایی و هوادار قالیباف سعی کردند تا چهرهای تکنوکرات از او ارائه دهند؛ آنچنانکه مثلا حتی پا را فراتر نهادند و او را “رضاخان حزباللهیها” نامیدند. برخی سخنان قالیباف و مواضع سایر نامزدها درباره او در جریان مناظرهها و رقابتهای انتخاباتی همچنان در یادها مانده است. مثلا در جریان مناظرههای انتخاباتی سال ۱۳۹۲ حسن روحانی درباره برخورد با اعتراضهای دانشجویی سال ۱۳۸۲ در تهران و طرشت خطاب به قالیباف گفت: «آقای قالیباف خیلی دلم نمیخواست بگویم اما شما مرا ناچار کردید، آنجا [جلسه شورای امنیت کشور] شما میگفتید دانشجویان بیایند تا ما گاز انبری برنامه داریم تا کار را تمام کنیم. ما میگفتیم راه این نیست که مجوز بدهیم بعد گاز انبری آنها را دستگیر کنیم.»
این تصویری کمتردیدهشده از قالیباف در حال خلبانیِ پروازی است که علی لاریجانی نیز مسافر آن است.
۶–از پرونده املاک نجومی تا “سیسمونیگیت”: نام قالیباف با پروندههای کلانی از رانت و فساد گره خورده؛ او البته آنچنان در آشیانه قدرت جمهوری اسلامی بوده که تا کنون بابت هیچکدام از این پروندهها و اتهامها به دادگاه فراخوانده نشده است.
بیشتر بخوانید: زندگی سیاسی حسینعلی منتظری در هفت قاب
از مشهورترین این اتهامات پرونده موسوم به”املاک نجومی شهرداری” بود که در آن زمینها و خانههایی با مبلغی بسیار کمتر از ارزش واقعی به شماری از مقامات تعلق گرفت. سایت معمارینیوز به مدیر مسئولی یاشار سلطانی برای نخستینبار نامهای از سازمان بازرسی کل کشور منتشر کرد که در آن شهرداری تهران تحت مدیریت قالیباف به “ارتشا، اختلاس و کلاهبرداری” و “تضییع اموال عمومی” به مبلغ ۲۲۰۰ میلیارد تومان متهم شد. از جمله دیگر موارد، فساد مربوط به واگذاریِ تقریبا رایگان هزاران متر مربع زمین به موسسهای است که همسرش، زهرا السادات مشیر، عضو هیات امنای آن بود. این تصویری است از قالیباف هنگام تقدیر از همسرش.
حواشی مربوط به خانواده قالیباف تا کنون بارها بر صدر خبرها نشسته است؛ مثلا فروردینماه سال ۱۴۰۰، تصاویری از سفر همسر و دختر محمدباقر قالیباف همراه با داماد او به ترکیه منتشر شد که نشان میداد آنها در اوج بحران اقتصادی در ایران برای خرید سیسمونی به ترکیه رفته بودند و با دستکم ۱۹ چمدان و اضافهبار به کشور بازگشتند؛ پروندهای که از سوی رسانهها و کاربران “سیسمونیگیت” لقب گرفت.
۷–مختصات سیاسی جدید قالیباف در عصر رهبری مجتبی: قالیباف را میتوان از سپاهیان معتمد بیت خامنهای دانست؛ از سالهای نوجوانی پای منبر پدر نشست و با پسر نیز نشست و برخاست.
حالا اما پس از کشتهشدن علی خامنهای، آن “پاتوق” قدیمی قالیباف، تا حدود زیادی دستخوش دگرگونی شده؛ پسر در حالی برجای پدر نشسته و به صندلی رهبری جمهوری اسلامی تکیه زده که بسیاری از مقامات و فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی در یک سال گذشته کشته شدهاند. در غیاب آنها که دیگر نیستند، محمدباقر قالیباف را شاید بتوان از معتمدان اصلی مجتبی خامنهای دانست. این قابی معنادار از قالیباف بین مجتبی خامنهای و وحید حقانیان است. قالیباف دست راست رهبر کنونی نشسته؛ شاید توصیفی کوتاه از موقعیت سیاسی کنونیاش.
اینها هفت تصویر از زندگی سیاسی محمدباقر قالیباف است؛ طراح “حملات گازانبری” به معترضان، حالا از تصمیمگیرندههای اصلی در جمهوری اسلامی است بهطوری که برای پایان جنگ، به مذاکره با آمریکا مینشیند؛ جایی در تقاطع میدان و دیپلماسی.
قاب هشتم از زندگی سیاسی محمدباقر قالیباف را شما حدس بزنید.
تبارشناسی پدیده نسل Z؛
علی پیرمحمدی
پیشرانهای رفتاری و نقش ساختار شکنیِ این نسل در جنبش اعتراضی (قیام شیر و خورشید) نویسنده:دپارتمان جامعه شناسی سیاسی و مطالعات نسلهای ایران
چکیده : ورود نسل Z (متولدین اواخر دهه ۱۳۷۰ تا اواسط دهه ۱۳۹۰ خورشیدی) به فضای عمومی و سیاسی ایران، مختصات منازعه میان جامعه و حاکمیت را به طور بنیادین تغییر داده است. این پژوهش با استفاده از رویکرد جامعهشناسی نسلی و با تکیه بر نظریه «گسست گفتمانی» و «مقاومت فرهنگی»، به تبیین خصلتهای رفتاری، ابزارهای کنشگری و نقش کلیدی نسل Z در دگرگونی جنبشهای اعتراضی اخیر با تمرکز بر بازگشت به نمادهای ملی (مانند پرچم شیر و خورشید) میپردازد. یافتههای این مقاله نشان میدهد که نسل Z برخلاف نسلهای پیشین خود (اصلاحطلبان و تحولخواهان سنتی)، فاقد لکنت زبان ایدئولوژیک و ترسهای تاریخی است. این نسل با استفاده از ابزارهای دیجیتال برای سازماندهی افقی و پیوند زدن مطالبات مدرن خود به هویت تاریخی و ملی ایران، پویایی جدیدی به نام «قیام شیر و خورشید» را در بستر خیابان رقم زده است که هدف آن نه اصلاح ساختار، بلکه عبور کامل از آن است. واژگان کلیدی: نسل Z، قیام شیر و خورشید، کنشگری دیجیتال، گسست نسلی، هویت ملی، اقتدارگرایی، شبکه افقی.
۱. مقدمه و طرح مسئله : مطالعات نسلی در علوم سیاسی مدرن نشان میدهد که تغییرات شگرف ساختاری معمولاً زمانی رخ میدهند که یک نسل جدید با ارزشها، ابزارها و جهانبینی کاملاً متفاوت وارد عرصه عمومی شود. در ادبیات علوم سیاسی، هرگاه شکاف هویتی میان حاکمیت و نسل جدید به مرحله «ناهمسازی مطلق» برسد، مدلهای سنتی کنترل اجتماعی کارایی خود را از دست میدهند. در بافتار سیاسی ایران، نسل Z یا همان «بومیان دیجیتال»، دقیقاً در دورانی رشد یافتهاند که انسداد سیاسی، بحرانهای حاد اقتصادی، فساد ساختاری و فروپاشی روایتهای رسمی حاکمیت به اوج خود رسیده است.مسئله اصلی این پژوهش، بررسی نقش این نسل در تغییر جهت رادیکالِ گفتمان اعتراضات از «مطالبات اصلاحطلبانه/صنفمحور» به سمت یک «جنبش تماماً ساختارشکن با نمادهای ملی و تاریخی» است؛ پدیدهای که در این مقاله با عنوان «قیام شیر و خورشید» (به عنوان نماد بازگشت به ایرانِ پیش از نظام کنونی و نوزایی ملی) ارزیابی میشود. این نسل برخلاف نسلهای پیشین که در درون چارچوبهای موجود به دنبال چانهزنی بودند، کلیت مشروعیت ایدئولوژیک حاکمیت را به چالش کشیده است. این پژوهش به دنبال پاسخ به این پرسشهاست: نسل Z چگونه توانست پیوند میان فضای مجازی و فیزیکی خیابان را برقرار کند؟ پیشرانهای روانشناختی این نسل کدامند؟ و چرا نمادهای ملی باستانی (شیر و خورشید) به عنوان سلاحِ ایدئولوژیک اصلی این نسل برگزیده شده است؟
۲. ویژگیهای روانشناختی و معرفتشناختی نسل Z در ایران: برای درک رفتار سیاسی نسل Z در جریان اعتراضات، ابتدا باید تمایزهای معرفتشناختی این نسل با نسلهای پیش از خود (مانند نسل هزاره یا متولدین دهههای ۵۰ و ۶۰) را کالبدشکافی کرد. این تفاوتها در سه محور اصلی قابل بررسی است:
الف) بومیان دیجیتال و فراملیگرایی ارزشی : این نسل جهان را از طریق فیلترِ روایتهای رسمی آموزش و پرورش یا صداوسیما کشف نکرده است. آنها از سنین کودکی به اینترنت آزاد، شبکههای اجتماعی (تیکتاک، اینستاگرام، ایکس و تلگرام) و پلتفرمهای جهانی گیمینگ دسترسی داشتهاند. این دسترسی فراملی باعث ایجاد یک «جهانیشدن موازی» شده است؛ به این معنا که استانداردهای ذهنی این نسل درباره آزادی، حقوق شهروندی, رفاه و کیفیت زندگی، کاملاً منطبق بر جوامع پیشرفته مدرن است. در نتیجه، سبک زندگی تحمیلی و فرهنگ رسمی حاکمیت برای آنها نه تنها جذاب نیست، بلکه به عنوان یک «امر مضحک و بیگانه» نگریسته میشود. ب) فقدان لکنت و هراسِ تاریخی : نسل Z بر خلاف والدین خود، ترومای ذهنی ناشی از حوادث سال ۵۷، سرکوبهای خشن دهه ۶۰، یا ناامیدیهای پیدرپی جنبشهای اصلاحطلبی سالهای ۷۸ و ۸۸ را ندارد. نسلهای قبلی نوعی «محافظهکاری غریزی» یا «هراس از بدتر شدن اوضاع» را با خود حمل میکردند، اما نسل Z فاقد این ترمزهای ذهنی است. شکست کدهای اصلاحطلبی در دهه ۱۳۹۰ به این نسل آموخت که تغییر در درون ساختار ممکن نیست. به همین دلیل، میزان خطرپذیری (Risk-taking) این نسل در مواجهه با ماشین سرکوب به شدت بالاتر است و در مواجهه خیابانی، زبانی صریح، تند و بدون لکنت دارد.
ج) پوزیتیویسم عریان و واقعگرایی معیشتی این نسل به وعدههای مدینه فاضله، چه از نوع مذهبی-حکومتی و چه از نوع آرمانشهرهای سیاسی چپ یا راست، بیاعتماد است. تفکر آنها به شدت کاربردی و ملموس است. آنها آزادی را نه یک مفهوم انتزاعی در کتابهای فلسفی، بلکه در امور روزمره تعریف میکنند: حق انتخاب پوشش، آزادی در روابط اجتماعی، اقتصاد پویا و پایدار، شایستهسالاری، و اینترنت پرسرعت بدون سانسور. وقتی رژیم این نیازهای اولیه را سلب میکند، از نظر نسل Z، رژیم حق اصالت و زندگی آنها را سلب کرده و اینجاست که مبارزه، جنبه «وجودی» (Existential) پیدا میکند.
۳. گذار از امّتگرایی به ملیگرایی: چرایی بازگشت به نماد «شیر و خورشید» یکی از کلیدیترین ابعاد کنشگری نسل Z در ایران، چرخش آوانگاردِ آنها به سمت نمادهای باستانی و ملی نظیر پرچم شیر و خورشید و هویت کوروشمحور است. این بازگشت تاریخی، یک نوستالژی کور نیست، بلکه یک مکانیسم دفاعی و تهاجمی هوشمندانه است:
الف) دیالکتیکِ نمادها و ضدیتِ متقارن با ایدئولوژی رسمی : حاکمیت در طول چهار دهه گذشته، بخش عمدهای از سرمایه نمادین و بودجههای کلان خود را بر ترویج امتگرایی مذهبی، بیگانهستیزی غربی و تضعیف مظاهر ملیگرایی باستانی قرار داده است. نسل Z در یک واکنش طبیعی و هوشمندانه، دقیقاً دست روی نقطهای میگذارد که بیشترین دوقطبی و بیشترین زاویه را با گفتمان رسمی دارد. پرچم شیر و خورشید در این بافتار، فراتر از یک نماد تاریخی، به یک «آنتیتزِ سیاسی فعال» در برابر پرچم مذهبی و هویت ایدئولوژیک حاکمیت تبدیل میشود. این نسل دریافت که برای نفیِ یک کلانروایت مذهبی، نیاز به یک کلانروایت قدرتمندتر دارد و چه روایتی قویتر از هویت ملی و تمدنی چند هزار ساله ایران؟
ب) نماد شیر و خورشید به عنوان چتر هویتیِ فراگیر (جامعه شمول)
در فضای متکثر و بعضاً تهکشیدهٔ اپوزیسیون که گرفتار نزاعهای قومی یا ایدئولوژیک است، نسل Z به دنبال نمادی بود که بتواند فراتر از مرزهای جغرافیایی، قومی، مذهبی و طبقاتی، یک «کلیّتِ منسجم و مشروع» به نام ایران را بازتعریف کند. نماد شیر و خورشید با پیشینه تاریخی خود (که ترکیبی از نمادهای کیهانی، ملی و باستانی است)، این کارکرد را برای ایجاد همبستگی در خیابان ایفا کرد. این نماد به جوانِ تهرانی، کرد، ترک، عرب و بلوچ یک هویت مشترکِ برتر میدهد: «فرزند ایران».
ج) بازسازی غرور ملیِ تحقیرشده :نسل Z خود را در محاصره بحرانهای پاسپورت بیارزش، انزوای بینالمللی، تورم کمرشکن و تحقیر روزمره امنیتی میبیند. بازگشت به شکوهِ نماد شیر و خورشید، نوعی بازسازی روانی و هویتی است. این نسل با برافراشتن این پرچم، اعلام میکند که هویت واقعی او، این انزوا و فقر نیست، تمدنی بزرگ است که قرار است دوباره از خاکستر خود (مانند ققنوس) متولد شود.
۴. ابزارهای کنشگری نسل Z در میدان (تاکتیکهای قیام) تفاوت اصلی قیامهای هدایتشده توسط نسل Z با خیزشهای پیشین، در شبکه روابط، ابزارها و مهندسی میدانی آنهاست که ماشین سرکوب کلاسیک را دچار سردرگمی کرده است:
۱. سازماندهی افقی و شبکههای بیسر (Decentralized Network) نسل Z به ساختارهای هرمی، احزاب کلاسیک و رهبری سنتی اعتقادی ندارد. الگوی تشکیلاتی آنها برگرفته از ساختار اینترنت و شبکههای اجتماعی است؛ یعنی شبکههای توزیعشده و افقی. هستههای اعتراضی آنها به صورت اکیپهای کوچک دوستانه، گروههای گِیمینگ، همکلاسیهای دانشگاه یا دبیرستان شکل میگیرد. این ساختارِ سلولی و بدون لیدر مشخص باعث میشود که نهادهای امنیتی نتوانند با بازداشت چند چهره شاخص، کل جنبش را فلج کنند. اگر یک سلول آسیب ببیند، سلولهای دیگر به طور خودکار به کار خود ادامه میدهند.
۲. زیباشناسیِ اعتراض و جنگ روایتها (Aesthetics of Protest)
این نسل اعتراض را از حالتِ صرفاً عبوس و عزادارانه خارج کرده و آن را با هنر، موسیقی، مد، گرافیتی و پرفورمنسهای خلاقانه خیابانی ترکیب کرده است. آنها از پتانسیل ویدیوهای کوتاه (ریلز و تیکتاک) استفاده میکنند؛ برافراشتن پرچم شیر و خورشید بر فراز یک پل، برداشتن حجاب اجباری در یک چهارراه، یا نوشتن یک شعار روی دیوار را به یک ویدیوی ۱۵ ثانیهایِ وایرال تبدیل میکنند. این محتواهای کوتاه به سرعت در شبکه پمپاژ شده و تولید «امید» و «تکثیر شجاعت» میکند. در این مدل، فضای مجازی به عنوان اتاق فرمان و فضای فیزیکی خیابان به عنوان صحنه اجرای پرفورمنسِ قیام عمل میکند.
۳. مقاومت فعال و دفاع مشروع برخلاف استراتژی «مقاومت منفی» یا تجمعات سکوت که در سالهای ۸۸ رایج بود، نسل Z در مواجهه با نیروهای یگان ویژه، لباسشخصیها و گاز اشکآور، تاکتیک «مقاومت فعال و دفاع مشروع» را به کار میگیرد. تاکتیکهای جنگ و گریز خیابانی، محلهمحور کردن اعتراضات برای پراکنده کردن تمرکز نیروهای سرکوب، استفاده از موانع فیزیکی برای فلج کردن حرکت موتورهای یگان ویژه، و بیاثر کردن ابزارهای سایبری حکومت از طریق ساخت ویپیانهای اختصاصی، از جمله نوآوریهای تکنیکال این نسل در میدان است.
۵. چالشهای پیش روی نسل Z در پیشبرد و تداوم قیام علیرغم پویایی، شجاعت و پتانسیل بالای ساختارشکنی، نسل Z در مسیر سرنگونی کامل ساختار و تحقق پایدار قیام شیر و خورشید با چالشهای تئوریک و عملیاتی جدی روبرواست که باید تحلیل شوند:
الف) خلاء پیوند ارگانیک با طبقه کارگر و ساختار اقتصادی نسل Z در بسیج تودههای خیابانی، فتح فضاهای دانشگاهی و لایههای فرهنگی-هنری جامعه به موفقیت بینظیری دست یافته است؛ اما طبقه کارگر رسمی، کارمندان بخشهای دولتی و لایههای سنتی بازار به دلیل وابستگی معیشتی به دولت، محافظهکاری بیشتری نشان میدهند. تا زمانی که کنشگری رادیکال نسل Z نتواند جرقه «اعتصابات سراسری و قطعی» را در بخشهای کلان اقتصادی (نظیر شرکت نفت، پتروشیمی، نظام بانکی و حملونقل) بزند، ماشین سرکوب حاکمیت همچنان منبع مالی برای بقا خواهد داشت. خیابان به تنهایی سیستم را خسته میکند، اما اعتصاب است که آن را فلج میسازد.
ب) بیزاری از نهادسازی و ریسک خلاء قدرت (Anemocracy) تفکر افقی و شبکه بیسر اگرچه در فازِ تخریب، اعتراض و فرار از ضربات امنیتی یک مزیت مطلق است، اما در فازِ «مدیریت گذار سیاسی» و «نهادسازی دموکراتیک» میتواند به یک نقطه ضعف بزرگ تبدیل شود. بیزاری این نسل از سازمانهای هرمی و احزاب کلاسیک، خطر بروز نوعی «آنارشی یا موقتگرایی» را افزایش میدهد. بدون وجود یک شورای انتقالی منسجم یا مکانیسمی برای تبلور اراده سیاسی این نسل در قالب گزینههای جایگزین، خطرِ مصادره دستاوردهای قیام توسط نیروهای موجسوار یا هرجمرج ساختاری وجود دارد.
نتیجهگیری : پژوهش حاضر نشان میدهد که نسل Z در ایران دیگر صرفاً یک «گروه سنی» یا دموگرافی جمعیتی نیست، بلکه به یک «طبقهٔ سیاسی-فرهنگیِ جدید و مسلط» تبدیل شده است که ماشینِ مشروعیت سازی و هژمونی رژیم را به طور کامل و بازگشتناپذیر از کار انداخته است. در جریان قیامِ موسوم به شیر و خورشید، این نسل توانست با بازتعریف ناسیونالیسم ایرانی در قالبی مدرن، سکولار، فراگیر و آوانگارد، پاشنه آشیلِ رژیم (یعنی کنترل بر ابزارهای معناساز و فرهنگی جامعه) را هدف قرار دهد. پیوند شجاعت فیزیکی با هوش دیجیتال، این نسل را به پیشران اصلی دگرگونیهای ساختاری تبدیل کرده است. فرآیندِ گذارِ سیاسی در ایران به رهبری این نسل، نه یک احتمال دور از ذهن، بلکه یک ضرورتِ تاریخیِ ناشی از جابجایی تمدنی و نسلی است؛ نسلی که پرچم شیر و خورشید را نه به عنوان نگاهی به گذشته، بلکه به عنوان نمادی برای ساختن آیندهای آزاد، منسجم و مدرن برگزیده است.
رشد چشمگیر نقدینگی بیپشتوانه در ایران
اصغر جهاندیده
انتشار آمارهای اسفند ماه ۱۴۰۴ از سوی بانک مرکزی، تصویری کمسابقه از وضعیت متغیرهای پولی کشور ترسیم کرده است. آمارهای منتشرشده نشان میدهد حجم نقدینگی و پایه پولی در پایان سال گذشته رکوردهای جدیدی را ثبت کردهاند. بر این اساس، حجم نقدینگی با رشد ۵۳.۳ درصدی نسبت به پایان سال ۱۴۰۳ به حدود ۱۵ هزار و ۵۸۱ هزار میلیارد تومان رسیده و پایه پولی نیز با رشد ۶۱.۵ درصدی به بیش از دو هزار و ۱۹۶ هزار میلیارد تومان افزایش یافته است؛ ارقامی که از ابتدای دهه ۱۳۵۰ تاکنون سابقه نداشته است.
در توضیح این تحولات، بانک مرکزی بخشی از افزایش پایه پولی را ناشی از تغییر نرخ تسعیر داراییهای خارجی، شرایط خاص اقتصادی سال ۱۴۰۴، تامین نیازهای مالی دولت و همچنین آثار جنگ ۱۲روزه و جنگ اخیر و تحولات امنیتی عنوان کرده است.
با این حال، اقتصاددانان معتقدند صرفنظر از عوامل مقطعی، ثبت چنین ارقامی نشاندهنده ادامه وضعی است که طی سالهای گذشته در اقتصاد ایران شکل گرفته؛ شرایطی که در آن رشد مستمر نقدینگی و پایه پولی به یکی از ویژگیهای پایدار اقتصاد تبدیل شده است.
کارشناسان میگویند افزایش نقدینگی در کوتاهمدت بخشی از کمبود منابع مالی دولت یا شبکه بانکی را جبران میکند، اما در میانمدت و بلندمدت، اگر با رشد تولید و تامین و تحقق بودجه سالیانه از محل درآمدهای دولت همراه نباشد، نتیجهای جز تورم، تشدید رکود، افزایش سطح عمومی قیمتها، کاهش ارزش پول ملی و تشدید نااطمینانی اقتصادی نخواهد داشت. از همین رو، رکوردهای جدید پولی تنها یک آمار اقتصادی نیست، بلکه نشانه عمیقتر شدن مشکلات ساختاری اقتصاد ایران محسوب میشود.
اگرچه رشد نقدینگی در اقتصاد ایران همواره بالا بوده، اما طی یک دهه گذشته این مسیر شتاب بیشتری گرفته است. در سالهای ابتدایی دهه ۱۳۹۰، نرخ رشد نقدینگی عمدتا در محدوده ۲۰ تا ۳۰ درصد قرار داشت، اما از سال ۱۳۹۷ همزمان با بازگشت تحریمهای آمریکا، کاهش درآمدهای نفتی، جهش نرخ ارز و افزایش کسری بودجه، وارد مرحله تازهای شد.
سال ۱۳۹۳، میزان رشد نقدینگی در ایران برابر با ۲۲.۳ درصد بود. میزان رشدی که با در نظر گرفتن وضعیت اقتصاد ایران متعادل بود و حاصل برخی از سیاستهای مدیریت بانکی سال در ۱۳۹۱ و ۱۳۹۲. میزان رشد نقدینگی در ایران در سال ۱۳۹۴ به ۳۰ درصد رسید؛ افزایشی قابل توجه در قیاس با سال پیش از خود که عواملی مانند تغییرات سیاسی از مهمترین دلایل آن بودند.
سال ۱۳۹۵، میزان رشد نقدینگی با ثبت عدد ۲۳.۲ درصد بازهم به سمت کاهش حرکت کرد و در سال ۱۳۹۶ نیز این کاهش ادامه داشت و به ۲۲.۱ درصد رسید.
نخستین نشانههای موج تازه افزایش نقدینگی از سال ۱۳۹۷ کلید خورد؛ زمانی که نرخ رشد نقدینگی در ایران با اندکی افزایش به ۲۳.۱ درصد رسید. با این حال، شوک اصلی در سال ۱۳۹۸ ثبت شد و این شاخص با جهشی چشمگیر به ۳۱.۳ درصد رسید. درنهایت، سال ۱۳۹۹ با ثبت نرخ رشد ۴۰.۶ درصدی بالاترین میزان رشد نقدینگی در طول دهه ۹۰ را به خود اختصاصا داد.
کاهش محدود یک درصدی رشد نقدینگی در سال ۱۴۰۰ و به دنبال آن کاهش ۸ درصدی در سال ۱۴۰۱، از سوی کارشناسان با تردید مواجه شده است، چراکه آمارهای همزمان نشان میدهند حجم کل نقدینگی در پایان سال ۱۴۰۱ با رشد ۳۱.۱ درصدی نسبت به سال قبل از مرز شش هزار و ۳۳۷ همت فراتر رفته است.
موضوع مهم دیگر، جهش سهم پول در نقدینگی با شاخص ۲۵.۷۱ درصد بود؛ رقمی که به گفته کارشناسان در ۱۱ سال پیش از آن بیسابقه بوده است. افزون بر این، این شاخص در پایان سال ۱۴۰۱ با ثبت یک رکورد جدید به هزار و ۶۲۹ همت رسید که نشاندهنده رشد بیسابقه ۶۵.۲ درصدی نسبت به سال ۱۴۰۱ است.
بررسی این مسیر دهساله نشان میدهد، کل نقدینگی کشور که در پایان سال ۱۳۹۷ حدود دو هزار همت بود، در پایان بهمن ۱۴۰۳ به مرز ۱۰ هزار همت رسید و تنها یک سال بعد از مرز ۱۵ هزار همت عبور کرد. معنای این روند آن است که اقتصاد ایران طی تنها هفت سال بیش از هفت برابر نقدینگی جدید تولید کرده است.
نقدینگی و تورم؛ دو شاخصی که همزمان صعود کردند
روند یک دهه اخیر اقتصاد ایران نشان میدهد که افزایش نقدینگی و تشدید تورم، تقریبا هماهنگ حرکت کردهاند. هرچند درباره میزان اثرگذاری مستقیم رشد نقدینگی بر تورم میان اقتصاددانان اختلافنظرهایی وجود دارد، اما تقریبا همه آنها معتقدند هنگامی که حجم پول با سرعتی بسیار بیشتر از رشد تولید افزایش مییابد، نتیجه نهایی در افزایش قیمت کالاها و خدمات بروز میکند.
سالهای ابتدایی دهه ۱۳۹۰، نرخ تورم پس از توافق هستهای برای مدتی کاهش یافت و حتی در سال ۱۳۹۵ تکرقمی شد، اما از سال ۱۳۹۷ با بازگشت تحریمها، جهش نرخ ارز و افزایش کسری بودجه دولت، روند تورم دوباره صعودی شد. همزمان رشد نقدینگی نیز شتاب گرفت و به تدریج وارد کانالهای بالای ۳۰ و ۴۰ درصد شد.
نگاهی به ثبت عدد تورم نقطه به نقطه در آذرماه سال ۱۳۹۵ با ۵.۶ درصد و مرور تورم بالای ۴۰ درصد چند سال اخیر که در خردادماه سال جاری رکورد ۶۲ درصد را برجای گذاشت به خوبی این فاصله معنادار را نمایان میکند.
بسیاری از اقتصاددانان نیز معتقدند شاید افزایش نقدینگی در کوتاهمدت به سرعت به تورم تبدیل نشود، اما در اقتصادی که ظرفیت تولید و درآمد دولت محدود است، رشد مستمر پایه پولی و نقدینگی اثر خود را در افزایش قیمتها، کاهش ارزش پول ملی و افت قدرت خرید خانوارها نشان میدهد؛ اتفاقی که طی سالهای اخیر به شکل ملموسی در اقتصاد ایران مشاهده شده است.
این موضوع مورد تایید مدیران بانک مرکزی نیز قرار گرفته است و در روزهای اخیر مدیرکل سیاستهای اقتصادی بانک مرکزی، بیانضباطی مالی و رشد نقدینگی را مهمترین عوامل تورم در کشور دانست و گفت مهار تورم نیازمند تعهد همه ارکان تصمیمگیری کشور به کنترل رشد نقدینگی است.
اما جعفر مهدیزاده اذعان کرد تبعات دو جنگ اخیر چارهای جز چاپ پول به قصد جبران کسری بودجه برای بانک مرکزی نگذاشته است. به گفته مهدیزاده: «سال ۱۴۰۴ اتفاقات جدیدی رخ داد و به دلیل وقوع دو جنگ تحمیلی، یکی جنگ ۱۲روزه در خردادماه و دیگری جنگ رمضان در اسفند سال گذشته، رشد نقدینگی افزایش شدیدی را تجربه کرد.»
کسری بودجه، ناترازی بانکها و خلق پول
اقتصاددانان درباره شرایط رشد نقدینگی دیدگاههای متفاوتی دارند، اما تقریبا همه آنها بر وجود مشکلات ساختاری در اقتصاد ایراناتفاقنظر دارند. گروهی کسری بودجه دولت را مهمترین عامل رشد پایه پولی میدانند و معتقدند هر زمان دولت نتواند هزینههای خود را از محل درآمدهای پایدار تامین کند، فشار آن به بانک مرکزی و شبکه بانکی منتقل میشود. در مقابل، گروه دیگری بر نقش ناترازی بانکها، افزایش بدهی بانکها به بانک مرکزی، رشد داراییهای خارجی بانک مرکزی و شوکهای ارزی تاکید دارند.بهرغم تفاوت دیدگاهها، یک نکته مورد توافق اکثر تحلیلگران است؛ رشد بالای نقدینگی زمانی خطرناک است که همزمان تولید و سرمایهگذاری رشد نکند. در چنین شرایطی پول جدید به جای ورود به بخشهای مولد، راهی بازار ارز، طلا، مسکن و داراییهای سرمایهای میشود و نتیجه آن افزایش قیمتها و شکلگیری موجهای تورمی است.
یکی از موضوعاتی که طی دو دهه اخیر همواره در گزارشهای کارشناسی، برنامههای توسعه و اظهارنظر اقتصاددانان تکرار شده، نبود استقلال عملی بانک مرکزی است.
در اغلب اقتصادهای دنیا، وظیفه اصلی بانک مرکزی حفظ ارزش پول ملی و کنترل تورم است و دولتها نمیتوانند برای جبران کسری بودجه به آسانی از منابع این نهاد استفاده کنند.
حسن معتمدی، مدیرکل اسبق نظارت بر بانکها و موسسات اعتباری بانک مرکزی معتقد است بانک مرکزی ایران بهطور کامل مستقل نیست و این استقلالی که در کشورهای دیگر مشاهده میشود، در بانک مرکزی ایران وجود ندارد. به همین دلیل است که طی یک دهه اخیر هربار دولتها با کسری بودجه مواجه شدهاند به جای کاهش هزینهها به سمت خلق پول از طریق فشار بر بانک مرکزی رفتهاند که حاصلی جز تورم افسارگسیخته نداشته است.
کالبدشکافی دین تحمیلی
عصمت رحمتی فریمانی
کالبدشکافی دین تحمیلی: واکاوی ساختاری انسداد عقیدتی و واکنش های اجتماعی از منظر جامعهشناسی سیاسی، فلسفه حق و تحلیلهای ساختارگرای تاریخی، وقتی یک نظام اعتقادی، مذهبی و مابعدالطبیعی از جایگاه سنتی، اخلاقی، فردی و معنوی خود خارج شده و به عنوان یک ایدئولوژی رسمی، اجباری، انحصاری و حکومتی از سوی ساختار قدرت به جامعه دیکته میشود، ماهیت پویای خود را به کلی از دست داده و به ابزاری مکانیکی، صلب و تمامعیار برای کنترل، تفتیش، ارعاب، موازیسازی و یکدستسازی تبدیل میگردد. در این برهه حساس، حاکمیت با ترجیح دادن بقای ایدئولوژیک بر تکثرگرایی فرهنگی، پایداری تمدنی و واقعیتهای عینی زمانه، تلاش میکند تا از طریق تریبونهای انحصاری، نهادهای موازی، ماشین قضایی انقباضی و بخشنامههای دستوری، روایتی خاص، فرمایشی، منجمد و تحریفشده از دین را به تمام لایهها، طبقات و ارکان اجتماعی تزریق کند. این رویکرد تدافعی، قهرآمیز و انقباضی، پیوندهای ارگانیک و طبیعی میان جامعه و نهادهای رسمی را مخدوش کرده و پیامدهای فرساینده، مخرب، متراکم و بازگشت ناپذیر بر بافت اجتماعی و تمدنی کشور در پی دارد که ابعاد آن در زیر لایههای مختلف کالبدشکافی میشود.
در لایه اول، نمود عینی، ساختارمند و لمسشدنی این انسداد در نظام آموزشی، متون درسی، کنکورهای سراسری، دانشگاهها و رسانههای رسمی نمایان میشود؛ جایی که دین به جای یک انتخاب آگاهانه، قلبی، معرفتی و داوطلبانه، به صورت یک پکیج اجباری، خطکشی فکری، ابزار تصفیه و معیار اصلی گزینشهای اداری، شغلی و تحصیلی بازتعریف میگردد. حاکمیت با جرمانگاری دگراندیشی، مسدود ساختن روزنههای نقد علمی در دانشگاهها، ستارهدار کردن دانشجویان منتقد و پنهانکاریهای آماری در قبال ریزشهای باوری جامعه، تلاشی مفرط و مکانیکی برای یکدستسازی عقیدتی جامعه در پیش میگیرد. تریبونهای رسمی با تقدیس مفاهیمی چون اطاعت محض، قناعت دستوری، زهد اجباری و گره زدن تمام ابعاد زندگی روزمره، پوشش، هنر، موسیقی و انتخابهای شخصی به تکالیف حکومتی، هرگونه استقلالخواهی، نواندیشی، تجددخواهی و مطالبهگری—به ویژه از سوی زنان و نسل جدید—را یک انحراف اخلاقی، فساد فیالارض یا تهدید امنیتی جلوه میدهند؛ رویکردی که کارکرد سنتی معنویت را تهی کرده و آن را به بازوی اداری تولید استیصال، ناامنی روانی و فرسایش مفرط توان فیزیکی و فکری بدل ساخته است.
در لایه دوم، این خفقان عقیدتی و انجماد ساختاری به حریم خصوصی، خانوادگی و فردی شهروندان سرایت میکند و زیست کالبدی آنان را در زیر نور روشن روز نشانه میرود. وقتی ساختار قدرت با تبدیل خانه به یک بازداشتگاه کوچک، تلاش میکند تا مأمورانی رایگان و متعصب برای نظارت بر باورها، پوشش و سبک زندگی نسل جدید پیدا کند، صمیمیت، اعتماد و امنیت روانی خانوادهها دچار یک سقوط آزاد تاریخی میشود. ماشین انقباضی سیستم، با لغو عاملیت فردی و به کارگیری ابزارهای ارعاب، ماشینهای کنترل، دوربینهای هوشمند تفتیش و نیروهای لباسشخصی در خیابانها، فضاهای عمومی شهری را از پویایی، شادی و حس تعلق تهی میکند. این نمایش عریان زور، به جای اقناع افکار عمومی، نوعی مسخ روانی و خشم فروخورده متراکم را در بطن جامعه بازتولید میکند که خروجی فوری آن، فرسایش اخلاقی عمیق، تظاهر ساختاری، دروغگویی مصلحتی و نفاق پنهان در لایههای بروکراسی و روابط اجتماعی است. جامعه در چنین حالتی، زبان رسمی را به عنوان یک زبان غریبه و متخاصم شناسایی میکند و در لایههای زیرین خود به بازسازی زبانی و هویتی جدید میپردازد که هیچ نسبتی با روایت حاکمیت ندارد.
در لایه سوم و عمیقتر، پیامد فرساینده این عقیده تحمیلی، فرسودگی، انزجار، دینگریزی و دلزدگی تودهها از اصل معنویت، اخلاق سنتی و هرگونه نماد مذهبی است.
نسل جوانی که میبیند تمام راههای تنفس مدنی، رفاه اقتصادی، اشتغال، هنر مستقل، ورزش و آزادیهای فردی به نام گزارههای مقدسی که به او تحمیل شده، مسدود گردیده است، دچار یک یأس وجودی مفرط، فرسایش روحی و بحران هویت میشود. این انسداد خشن نهتنها قبح باورهای اجباری را در ذهن جامعه میشکند، بلکه گسست میان ملت و دولت را به مرحله یک کینه فروخورده، تاریخی، آشتیناپذیر و بازگشت ناپذیر میرساند؛ وضعیتی بنبستگونه که در آن، جامعه با درک ناپایداری و امتناع اصلاحات ساختاری، تنها راه حفظ کرامت انسانی، بقای بیولوژیک و رهایی از این بازداشتگاه بزرگ جغرافیایی را در رویگردانی کامل از نمادهای رسمی و حتی کوچ اجباری و فرار تودهای از مرزها جستجو میکند.
سرمایههای انسانی و خلاق کشور با دیدن این سقف کوتاه عقیدتی، ترجیح میدهند در غربت زیست کنند اما هویت و تفکر خود را به حراج ماشین سرکوب نرم نگذارند.
در نهایت، این روندِ بازخوانی عمیق نشان میدهد که تحمیل عقیده به صورت سیستماتیک و با تکیه بر بودجههای کلان رانتی، پایداری تمدنی را از درون تهی کرده و تمدن را به سمت یک غروب دردناک، فرسودگی تاریخی و فروپاشی کالبدی سوق میدهد. جامعه مدنی ایران در برابر این انجماد ساختاری و جنگ با جغرافیا، به جای تسلیم شدن، با پناه بردن به پویاییهای افقی، هنر مستقل، کانونهای فرهنگی زیرزمینی، شبکههای اجتماعی موازی و گفتگوهای پنهان، تلاش دارد هویت جمعی، ملی و تاریخی خود را ترمیم کند. فرار رو به جلوی مراجع رسمی در متهم کردن عوامل بیرونی، دشمنان فرضی یا توطئههای خارجی و پافشاری لجاجتآمیز بر اهرمهای سرکوب نرم و سخت، خط بطلان صریحی بر تمام ادعاهای توسعه پایدار و عدالتخواهی میکشد و ثابت میکند که نمایش عریان زور، اعترافی آشکار و سندی قطعی به ناپایداری درونی سیستم، فرسودگی کالبد مدیریتی و ناتوانی مطلق آن در همراهی با تکامل روحی، فکری، خردگرایی و تجددخواهی جامعه هوشیار، زنده و پویای ایران است.
بهاییان در ایران؛
صدرا مجیب یزدانی
بهاییان در ایران؛ از محرومیت آموزشی تا حذف اقتصادی و اجتماعی یک جامعه
مقدمه: در میان پروندههای متعدد نقض حقوق بشر در ایران، وضعیت بهاییان یکی از طولانیترین و مستندترین نمونههای تبعیض سازمانیافته محسوب میشود. برخلاف تصور رایج، مسئله بهاییان تنها محدود به آزادی عبادت یا برگزاری مراسم مذهبی نیست. آنچه در دهههای گذشته شکل گرفته، مجموعهای از محدودیتهای حقوقی، اقتصادی، آموزشی و اجتماعی است که تقریباً تمام ابعاد زندگی این شهروندان را تحت تأثیر قرار داده است.
بسیاری از کارشناسان حقوق بشر معتقدند که سرکوب بهاییان در ایران از حالت برخوردهای پراکنده خارج شده و به یک ساختار پایدار و سازمانیافته تبدیل شده است؛ ساختاری که هدف آن محدود کردن حضور بهاییان در عرصه عمومی، اقتصاد، آموزش و فعالیتهای اجتماعی است. گزارشهای سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نشان میدهد که این روند نه تنها متوقف نشده بلکه در برخی حوزهها تشدید نیز شده است.
بهاییان؛ بزرگترین جامعه دینی تحت فشار در ایران جامعه بهایی ایران صدها هزار نفر جمعیت دارد و بزرگترین جامعه دینی غیرمسلمان کشور محسوب میشود. با این حال، پیروان این آیین از بسیاری از حقوقی که سایر شهروندان از آن برخوردارند محروم شدهاند. گزارشهای حقوق بشری نشان میدهد که بسیاری از محدودیتها صرفاً به دلیل هویت دینی افراد اعمال میشود. موارد متعدد، بازداشتها، احضارها، محرومیتهای شغلی و مصادره اموال مستقیماً با باور مذهبی افراد مرتبط بوده است.
دانشگاه؛ دری که برای هزاران جوان بهایی بسته مانده است
یکی از مهمترین ابزارهای فشار علیه بهاییان، محرومیت از تحصیلات عالی است. طبق اسناد منتشرشده توسط Bahá’í International Community و گزارشهای اخیر، سیاست محرومیت از آموزش عالی همچنان ادامه دارد. بسیاری از دانشجویان بهایی پس از قبولی در دانشگاهها با موانع اداری مواجه میشوند یا پس از مدتی از ادامه تحصیل بازمیمانند. کارشناسان معتقدند محرومیت آموزشی صرفاً یک اقدام اداری نیست؛ زیرا اثر آن تا دههها بر زندگی افراد باقی میماند.
وقتی یک جوان امکان تحصیل در رشته تخصصی خود را از دست میدهد، فرصت اشتغال، درآمد و مشارکت اجتماعی نیز به شدت محدود میشود. به همین دلیل بسیاری از فعالان حقوق بشر این سیاست را نوعی «محرومیت نسلبهنسل» توصیف میکنند.
اقتصاد؛ میدان جدید فشار بر بهاییان: اگر در دهههای گذشته بازداشت و زندان بیشتر مورد توجه رسانهها قرار میگرفت، در سالهای اخیر فشار اقتصادی به یکی از مهمترین ابزارهای محدودسازی تبدیل شده است.
بر اساس گزارشهای منتشرشده در سال ۲۰۲۵، دهها واحد صنفی متعلق به بهاییان پلمب شده و بسیاری از صاحبان کسبوکار تحت فشارهای اداری و امنیتی قرار گرفتهاند. در برخی شهرها صاحبان مغازهها پس از احضار و بازجویی با تعطیلی محل کسب خود مواجه شدهاند.
این سیاست پیامدهای عمیقی دارد. در بسیاری از خانوادههای بهایی، کسبوکارهای کوچک تنها منبع درآمد محسوب میشوند. تعطیلی این مشاغل نه تنها یک فرد بلکه کل خانواده را تحت تأثیر قرار میدهد.
مصادره اموال؛ روندی که شدت گرفته است: یکی از نگرانکنندهترین تحولات سالهای اخیر، افزایش موارد مصادره اموال و داراییها بوده است. طبق گزارش مشترک Human Rights Watch و جامعه جهانی بهایی، تنها در فاصله ژوئن تا نوامبر ۲۰۲۵ بیش از ۷۵۰ مورد اقدام سرکوبگرانه علیه بهاییان ثبت شده است که شامل بازداشت، بازرسی منازل، مصادره اموال و صدور احکام زندان میشود. بیش از ۲۰۰ خانه و محل کسب مورد یورش قرار گرفته و بیش از ۱۱۰ نفر بازداشت شدهاند. در سال ۲۰۲۶ نیز گزارشهایی از توقیف حسابهای بانکی، ضبط املاک و محدودیتهای مالی منتشر شده است. برخی خانوادهها بدون دریافت توضیح شفاف قانونی متوجه مسدود شدن حسابهای خود شدهاند.
زنان بهایی؛ فشار مضاعف: یکی از جنبههای کمتر دیدهشده این پرونده، وضعیت زنان بهایی است. در سال ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ چندین زن بهایی به احکام زندان طولانیمدت محکوم شدند. برخی از این زنان مادران کودکان خردسال بودند و اجرای حکم به جدایی خانوادهها منجر شد.
فعالان حقوق بشر معتقدند زنان بهایی در عمل با دو نوع تبعیض همزمان مواجه هستند:
- تبعیض ناشی از جنسیت
- تبعیض ناشی از باور مذهبی
این موضوع باعث شده آسیبپذیری آنان بیش از سایر گروهها باشد.بازداشتها و احکام زندان؛ روندی رو به افزایش، بررسی دادههای پنج سال اخیر نشان میدهد فشارهای قضایی علیه بهاییان همچنان ادامه دارد. طبق آمار منتشر شده توسط HRANA، در فاصله سالهای ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۵:
- ۲۸۴ بهایی بازداشت شدند.
- ۲۷۰ نفر احضار شدند.
- ۱۴۷ دادگاه برای شهروندان بهایی تشکیل شد.
- ۱۰۸ مورد اجرای حکم زندان ثبت شد.
- ۱۰۶ مورد محرومیت آموزشی گزارش شد.
- مجموع احکام صادر شده به حدود ۱۵۰۰ سال زندان رسیده است.
این ارقام نشان میدهد موضوع تنها چند پرونده پراکنده نیست، بلکه با یک روند مستمر مواجه هستیم.
تغییر روش سرکوب؛ از خشونت مستقیم تا حذف تدریجی یکی از نکات مهمی که پژوهشگران حقوق بشر در سالهای اخیر به آن اشاره کردهاند، تغییر شیوه برخورد با بهاییان است.
در دهههای نخست پس از انقلاب، فشارها بیشتر در قالب بازداشتهای گسترده و برخوردهای مستقیم دیده میشد. اما امروز الگوی غالب تغییر کرده است. گزارشهای پژوهشی نشان میدهد تمرکز اصلی بر سه حوزه قرار گرفته است:
- محرومیت آموزشی
- فشار اقتصادی
- محدودیت اجتماعی
هدف این سیاستها کاهش تدریجی حضور بهاییان در فضای عمومی جامعه عنوان شده است.
واکنش جامعه جهانی: طی سالهای اخیر نهادهای بینالمللی بارها نسبت به وضعیت بهاییان ابراز نگرانی کردهاند. در سال ۲۰۲۶، پارلمان اروپا قطعنامهای در محکومیت تشدید فشارها علیه بهاییان تصویب کرد و خواستار آزادی زندانیان بهایی و پایان دادن به تبعیضهای ساختاری شد. همچنین بیش از ۱۲۵ نماینده پارلمانهای اروپایی بیانیه مشترکی در حمایت از زندانیان بهایی منتشر کردند.
همزمان، سازمانهای بینالمللی حقوق بشر نسبت به افزایش بازداشتها، ناپدیدسازیهای اجباری، یورش به منازل و مصادره اموال هشدار دادهاند.
فراتر از یک مسئله مذهبی پرونده بهاییان تنها موضوع آزادی دین نیست.
این پرونده به پرسشهای بنیادیتری مربوط میشود:
- آیا همه شهروندان باید از فرصت برابر برای تحصیل برخوردار باشند؟
- آیا باور مذهبی میتواند مبنای محرومیت اقتصادی باشد؟
- آیا دولت حق دارد یک گروه از شهروندان را از مشارکت کامل در جامعه محروم کند؟
به همین دلیل بسیاری از نهادهای حقوق بشری وضعیت بهاییان را نه صرفاً یک مسئله مذهبی، بلکه یکی از مهمترین پروندههای تبعیض ساختاری در ایران میدانند.
گزارشهای سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نشان میدهد که فشار بر جامعه بهایی ایران همچنان ادامه دارد و در برخی حوزهها افزایش یافته است. بیش از ۷۵۰ مورد اقدام سرکوبگرانه در چند ماه، صدها بازداشت، احکام طولانی زندان، محرومیت از دانشگاه و فشارهای اقتصادی گسترده، تصویری روشن از وضعیت موجود ارائه میدهد.
برای بسیاری از مدافعان حقوق بشر، مسئله اصلی دیگر تنها حمایت از یک جامعه دینی نیست؛ بلکه دفاع از اصل برابری شهروندان در برابر قانون و حق برخورداری همه انسانها از آموزش، کار، امنیت و کرامت انسانی است.
دنیای مردانۀ زور و امپریالیسم بخش دوم
فرح نوتاش
نامش جمهوری و برای 4 سال است، ولی در اصل نوع جدید پادشاهی است. چون برخی از سران ممالک، قوانین کشور را با چنان طرفندی به نفع خود تغییر می دهند که مادام العمرماندگار می شوند. و حتا سعی در این است که این ریاست ها و رهبری ها، از پدرها به پسرها نیز منتقل شود!
بر حرص و آز دسته ای از مردان نهایتی نیست.
بعد از مرگ استالین و مائو، در مبارزه علیه کیش شخصیت، تصاویر و تندیس های آنان از دید عموم خارج شدند. واین سرآغاز مبارزه علیه فردگرایی آنان بود.
این قلم در چندین مقاله، از میکائیل گورباچف به عنوان خائن ترین مرد تاریخ نام برده است. چون او اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را، که برای حفظش 32 میلیون نفر فدا شده بودند، فرو پاشانده است.
زلال و فروتن.او آسمانی نیست، یک مرد زمینی و انسان واقعی است. تعداد کثیری از مارکسیست ها، بخصوص مائوئیستها، معتقدند که رویزیونیسم در اتحاد جماهیر شوروی از زمان نیکیتا خروشف شروع شده است. اسناد و قرائن نیز جز این را نمی گوید.
ولی آنچه که نادیده گرفته شده است، بستر ایجاد شده برای کج رویهای خروشچف بوده است. مگر نه این که شرایط سازنده انسان است؟ پس چطور در دامن سوسیالیسم رویزیونیسم رشد کرده است؟
ستایش و احترام از استالین به لحاظ ساختن نظام سوسیالیستی و پیروزی در جنگ با فاشیسم هنوز ادامه دارد. از سویی دیگر، او حکومت جمع و اجرای قوانینی صادره توسط پارلمان حامی طبقه کارگران و دهقانان را، به دیکتاتوری فردی تقیل داده است، و این یک تجدید نظر اساسی در اصول مارکسیسم لنینیسم است. اگر خدمات او به درستی، جهان را تغییر داده، ولی به موازات آن، خود نیز با تحمیل دیکتاتوری فردی، بستر رویزیونیسم را پایه ریزی کرده ، و راه سقوط نظامی را که خود معمار آن بوده، با زیر پا گذاشتن اصول مارکسیسم لنینیسم،هموار کرده است.
کمونیسم یا برابری خواهی قبل از این که از اشکال سیاسی باشد، جزو فاخرترین فرهنگ های انسانی است. عشق و احترام به همنوع است. برابر دانستن حق دیگران، به اندازۀ حق خود است. عقب کشیدن محترمانه و ابتدا راه را به دیگری دادن است.
درک آن نیاز به فرهنگ و شعور و احساس انسانی دارد. نیاز به محترم شمردن مرزها دارد.
صحبت از عشق محض به انسان و جامعه است. صحبت از فاصله از قانون جنگل، تمدن و ارتقاء انسان است. صحبت از صلح محض ، صحبت از احترام و لطافت روابط انسانی است.
برابری خواهی آرزوی دیرینه انسان است. هزاره ها بعد از فرو پاشی نظام مادر سالاری بدست مردانی در مصر باستان، (مستند در ویلدورانت) شهری با خانه هایی هم اندازه، اتاق های برابر، درخت های برابر و حتا ظروف برابر به نام شهر افق ساخته شد. طولی نکشید که آن شهر در تجاوز قدرت طلبانی بزودی ویران شد. ولی آرزوی برابری خواهی، تا امروز، همچنان با انسان بوده است.
مارکس با کشف قوانین استثمار انسان از انسان ، با دقت به تدوین اصول ایجاد نظام سوسیالیستی پرداخته و آنرا در اختیار همه گان قرار داده اند.
3 . تاثیر انقلاب روسیه ، در حصار مرزهای روسیه نماند، آن انقلاب به رهایی نیمی از جهان تحت استعمار امپریالیست ها انجامید. انقلاب ضد استعماری هند، انقلاب چین، انقلاب کره، جنبش ضد استعماری ایران، تمام انقلابات ضد استعماری آفریقا، انقلاب کوبا، و… همه با تکیه بر وجود انقلاب اکتبر بوجود آمده اند و ادامه حیات داده اند. انقلاب روسیه فقط متعلق به روسیه نبوده ، انقلابی برای تمام جهان بوده است. زخم فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در قلب مردم جهان، زخمی نیست که بهبود یابد. و احترام به مردم روسیه به دلیل ایجاد چنین انقلابی هنوز بر جا است. شاید ما فشار همه جانبه امپریالیست ها برای سرنگونی اتحاد جماهیر شوروی را بستر واقعی دیکتاتوری فردی استالین ارزیابی کنیم، (شاید انگیزه مارکس به طرح اروپای سوسیالیستی، تصور
همین فشار بوده) . واگر رهبران احزاب اروپایی به پیروی از کائوتسکی در جنگ اول جهانی به لنین خیانت نمی کردند، و روسیه به تنهایی مجبور به انقلاب نمی شد، طبیعتن این فشار بیرونی از طرف امپریالیست ها، علیه روسیه ایجاد نمی شد.
شاید ما عشق وافر استالین در حفظ سوسیالیسم نو پا را، بستر دیکتاتوری فردی او ارزیابی کنیم، شاید ما عدم اعتماد او را به دیگران، علت این دیکتاتوری فردی بدانیم، شاید شرایط رشد اجتماعی روسیه را هنوز نارس برای انقلاب ارزیابی کنیم، وشاید هم علت اصلی را شخصیت فردی استالین ارزیابی کنیم، به هر حال یافتن علت تغییری در نتیجه نخواهد داد، چون انقلاب اکتبر1917 ، در سال 1991 فرو ریخته است، فقط به موفقیت فردا می تواند کمک بکند.
سال گذشته بعد از حمله روسیه به اوکراین، گورباچف نیز با امراضی ناشناخته در 91 سالگی فوت کرد. شرح زندگی او به مناسبت مرگش منتشر شد. او به صراحت اعلان کرده بود، که برای سر نگون کردن سیستم سوسیالیستی وارد حزب کمونیست روسیه شده است. وبا همفکری دختر دانشجویی در دانشکده حقوق، که بعد ها، با او ازدواج کرد، برای ساقط کردن نظام سوسیالیستی، تا به عالی ترین مناصب حزبی دست یافته است. و سپس ضربه نهایی را زده است.
آغاز راه او، با روی کار آمدن نیکیتا خروشف همراه است. وخروشف به تجدید نظر طلبی در اصول مارکسیسم لنینیسم و پی نهادن دیوار کج شناخته شده است. و مدارک نیز همین را می گوید.
ولی کدام بستر اجتماعی راه را برای ارتقاء خروشچف، باز کرده و چرا؟
آیا مبارزه با کیش شخصیت، برجسته ترین برنامه او برای ارتقاء نبود؟ پس این کیش و بت سازی ، موجود بود که او در مبارزه با آن شانس ارتقاء یافت. اگر چه امروز حزب کمونیست فدراسیون روسیه با احترام از استالین و خدمات او، یاد می کند ومائوئیست های شرمگین، با چاپ عکس استالین و حذف عکس مائو، از استالین همچون فاتح راستین شاهراه سوسیالیسم دفاع می کنند و پیروزی بر فاشیسم توسط روسیه در جنگ دوم جهانی همچنان سینه ها را مملو از عشق و احترام به روسیه تحت رهبری استالین می کند، ولی براستی آب از سر چشمه چه گونه گل آلود شد؟ چه عواملی باعث شده تا فردی مثل خروشف به قدرت برسد؟
فاتح جنگ استالین است. و دو فاجعه عظیم نیز از شاخص های دوران استالین است . تعداد کشته شدگان روسیه در جنگ، 27 تا 32 میلیون برآورد شده است، در جایی که فاشیست ها فقط 6 میلیون کشته داده اند. تسلیحات آلمان مدرن تر بود. استالین به ژنرال های ارتشی که تروتسکی ایجاد کرده بود اعتماد نمی کرده و تصمیماتی را که آنان می گرفتند به راحتی نمی پذیرفت، و گاهی دستوراتی صادرمی کرده که به مرگ جمعی سربازان می انجامیده است.
در اعمال دیکتاتوری فردی، بخشی نیز مربوط می شده به کشتار مردم بدون دادگاه.
غم فروپاشی کمون پاریس فراموش شدنی نیست. و امروز که دیگر اتحاد جماهیرشوروی سوسیالیستی وجود ندارد. غم فروپاشی آن نیز هرگز.
در وصیت نامه لنین به وضوح آمده است: استالین و تروتسکی هیچ کدام نباید رهبری را به دست
گیرند. استالین خود خواه است. و تروتسکی نا استوار است. پولیت بورو (هیات سیاسی) باید بطور جمعی رهبریت جامعه را بعهده گیرد.
و این وصیت نامه لنین که نماد واقعی مارکسیسم است اجرا نشد! برخی معتقدند که وصیت نامه لنین قبل از مرگ استالین رو نمایی نشده است.
چرا رهبری جمعی بجای رهبری فردی اجرا نشد؟ این، آن مهمی است که هر معتقد به سوسیالیسم باید از خود بپرسد. راه سوسیالیسم راه کلکتیویسم است. هر نوع فرد گرایی، مخرب این راه می شود.
دیکتاتوری پرولتاریا، مطلقا بدان معنا نیست که دیکتاتوری حامی کارگران، بر جامعه حکم براند. دیکتاتوری فردی، باز نگری جدی در این اصل مهم و در واقع همان تجدیدنظر در اصول است که به آن رویزیونیزم می گویند. و این که استالین هرگز به ملت خیانت مالی نکرد و چیزی برای خود نیاندوخته است، تحسین برانگیز است. ولی افاقه نمی کند. چون امروز دیگر اثری از اتحاد جماهیر شوروی نیست.
حق کشی، بی انصافی، نادیده گرفتن خدمات هر فرد در خدمت جامعه، و قضاوت های سطحی بسیار زشت و ضد انسانی است. و جز از بیراهه و نتیجه غلط ، ثمری ندارد. ولی بت کردن یک فرد با ضعف های جدی، نیز مضرات وحشتناک به دنبال دارد. به غیر از جعل واقعیت ها، الگو کردن فردی با خود خواهی مهار نشده، رشد غیر اصولی شخصیت پیروان سوسیالیسم را در پی دارد. امروز از تولد و حیات سوسیالیسمی که جهان را تغییر داد و امید و پناه جهان سوم بود، جز بار حسرت از دست دادن آن نمانده است. از این رو مبارزه علیه تمام علل فرو پاشی آن، یک باید است. گورباچف بعدها ، بعد از دیدن خصوصی سازی قلدرانه اموال اتحاد جماهیر شوروی، توسط عده ای قلیلی از مردان قلدر، بیدار شد. و از خود انتقاد کرد و گفت می بایست بجای ویران کردن نظام سوسیالیستی، آن را اصلاح می کرده است. ولی … مردم روسیه دیگر با او آشتی نکردند و در انتخاباتی که برای ریاست جمهوری شرکت کرد، فقط 05% آراء متعلق به او بود. بیماری ناشناخته ای که او را کشت، به گمانم تنهایی در ظلمات نفرت مردم بود. او دست آورد مبارزاتی ملتی و امید جهانی را بر باد داده بود. مردانی که به گورباچف و یلتسین نزدیک بودند ، با حرص و ولع بی حصار و قلدری، اموال ملل اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را به نفع خود تصاحب کردند، فروختند و پولها را برای دورکردن از دسترس صاحبان آن ، مردم روسیه و اتحاد جماهیر شوروی، سریع از روسیه خارج کردند و به حساب شخصی خود در بانک های غرب واریز کردند. و الیگارشی ( حاکمیت اقلیت) را تشکیل دادند. و دوباره طبقات را ایجاد کردند. درست مثل ایران. مردم برای استقلال و آزادی و عدالت اجتمایی در 1357 انقلاب کردند. بعد از سوار شدن ملایان بر اریکه قدرت، و مصادرۀ اموال باقی مانده از به گفتۀ خودشان طاغوت، رفسنجانی گفت: حالا باید یک طبقه اشراف ایجاد کنیم. تاراج اموال ملی و تقسیم آنان بین ملایان و پاسداران شروع شد. و آنان نیز مثل الیگارش های روس، انتقال ثروت ایرانیان به حساب های خود و فرزندانشان دربانک های غرب را شروع کردند و این انتقال همچنان ادامه دارد. تا روزی که غرب همه را به نفع خود مصادره کند. نه تنها عدالتی در ایران بر قرار نشد، بلکه ملت متوجه کلاه گشادی که بر سرش رفته بود، شدند. این بود تقیه در شیعه. دروغ به دشمن! ما کوخ نشینان را به کاخ نشینان ترجیح می دهیم!
با ورود ارتش روسیه به اوکراین ، تمام حساب های بانکی الیگارش های غارتگر روس ، توسط دولت های غربی مسدود شد. و معمولا حساب های مسدود شده مصادره می شود. بخصوص که مخارج جنگ اوکراین را هم غرب می پردازد. داستان قلدری و زور گویی مردان در جهان، نهایت ندارد. بعد از یلتسین ، پوتین جامعه را به سوی ناسیونالیسم سوق داد. و کلیساها دوباره راه اندازی شدند! و امروز بالاترین تلاش بخش متحد روس و چین، مهار آمریکا و ایجاد جهانی چند قطبی است.درست است، جهان باید جمعی اداره شود. و آمریکای زور گو نباید قادر باشد هر کشوری را نتوانست زیر یوغ خود درآورد، تحریم و ملل را به فقر خانمان سوز دچار کند. و اصولا این قلدری آمریکا نیاز به مهار جمعی دارد.
ولی جهان چند قطبی وقتی ایجاد می شود که چون گذشته قطب های متفاوت ایدئولوژی بر جهان حاکم باشد. والا زندگی طبقه کارگران جهان در گرو نسیۀ گردانندگان همه سرمایه دار، در فقر و فلاکت غرق خواهد شد. از جنگ جهانی دوم، مهار امریکا ، یک آرزو بوداست. و برآورده شدن آن اولین گام رهایی می تواند محسوب شود. و فرو پاشی کل آن رهایی انسان از هیولای امپریالیسم آمریکا.
روسیه و چین در مبارزه علیه آمریکا، و برای اداره جمعی جهان، از ملایان ایران نیز به عنوان متحدی نامشروط استفاده می کنند. و ملایان راه نجات خود را در پی قیام های مردم به جان آمده ایران، در این اتحاد می جویند. ملایان در این برهۀ حساس نه تنها برای درک این گام جمعی، شعوری از خود نشان نمی دهند، بلکه در ایجاد بلوا و توحش در پناه این اتحاد، واقعا مردم ایران را جان بر لب کرده اند. در ایران، طالبان را الگوی خود قرار می دهند. دزدی ها و جنایت هایشان علیه ملت ایران آنان را در رده فاسدترین حاکمیت های تاریخ جهان و در خدمت تنگاتنگ امپریالیستها قرار داده است. و در تحمیل حجاب پوشالی بر سر زنان، دست از اعدام مردم بر نمی دارند. در جایی که خودشان شهر مشهد را فاحشه خانه رسمی خاور میانه کرده اند و با دائر کردن صیغه سراها و فروش دختران بالاتر از 12 سال و باکره ، در پارو کردن دلارهای زوارین هستند. و پرستوهایشان (زنان اسیر در چنگ آنان) با بکینی در سطح شهر تهران، در فضای مجازی جهان در چرخش است. اسارت این زنان جوان به عنوان پرستو در دست این باند جنایتکار، واقعا از دردناک ترین بخش های تزویر این حکومت استعماری برای فریب ملت است. ملایان زنان پرستو را لخت کرده و به نام معترض می خواهند به جامعه غالب می کنند.
4 . اتحاد روسیه و چین با ایران، برای ایجاد جهان چند قطبی، مثل ساختن عمارتی نو، با آجرهای فرسوده و کهنه آبریزگاه عمومی است.
این اتحاد آنگاه ارزشمند می بود که، روسیه و چین با حمایت از ملت ایران ، بطور مشروط با رژیم ملا همکاری را شروع می کردند. و از رنج های ملت ایران می کاستند. وقتیکه چین و روسیه، بی اعتنا به رنج بی پایان مردم ایران، قرار دادهای بلند مدت، با شرط عدم اطلاع ملت ایران، با رژیم ملا می بندند، نمی توانند در آینده روی دوستی ملت ایران حساب باز کنند. نه، هرگز … هدف وسیله را توجیه نمی کند.
رژیم ملا پایه و اساس فساد است و در حال جهانی کردن فساد به نام اشاعه شیعه (استعماری) است.متحد دیگر جهان چند قطبی، یا محور مقاومت، اردوغان هزار چهره است. شعار انتخاباتی او در نفی همجنس گرایان : خانواده برای ما خیلی مهم است، چهرۀ حریص او را برای کسب آراء کریه تر می کند. خوب است که همه می دانند که در خانواده های مصلحتی ترکیه، اغلب پدر داماد بجای داماد به حجله می رود. تا خانواده های محترم ترکیه همچنان محتم بمانند! او نیز یکی دیگر از متحدین از بن فاسد چین و روسیه در این قطب تازه است.
خشک سالی و ریز گرده های خوزستان، به دلیل بستن آب فرات توسط اردوغان، برای ایجاد دریاچه تفریحی “دوری سو”. برای او اهمیت نداشت که وقتی جریان رودخانه های دجله و فرات را با نادیده
گرفتن قوانین بین المللی برای ایجاد سد تفریحی متوقف می کند، با افت سطح آب و ایجاد خشک سالی در منطقه بین النهرین، باعث فلاکت مردم می شود. فرار مردم مظلوم خوزستان، رها کردن دارو ندارشان، و ساکن شدنشان درحلبی آبادهای حومه تهران، داغ تازه ای نیست.و همکاری اردوغان و پسرانش با گروهای اسلامیست در غارت نفت سوریه از یاد ها نرفته است. بعلاوه هزاران لکه سیاه در کارنامه اردوغان ! ولی امروز برای ایجاد قطب جدید، باید در آستان 400000 مسجد ترکیه زانو زد، و دعا کرد تا ، در این انتخابات، ضربدر زیر نام اردوغان در لیست انتخاباتی از قلم مردم ترکیه نیفتد! این است روزنه امید با چراغ فتیله ای روغن سوز! و ما، که در انتظار طلوع خورشید..
اردوغان بیش از 30 سال که بر اریکه قدرت ترکیه سوار است و هنوز نمی خواهد پایین بیاید. وهر گاه قدرت در یک نقطه متمرکز شود، مثل آب راکد می گندد. و هر نوع بت سازی و بت پرستی پایه فساد و تباهی است. چون بت پرستی فقط ایجاد بت نیست، که حقارت پرستندگان بت و گسترش بستر حقارت آمیز دیکتاتور پروری را نیز همراه دارد. مارکسیسم لنینیسم راه مبارزه طبقه کارگر را پیش روی تمام هواداران سوسیالیسم قرار می دهند، ولی صحبتی از زدودن خود خواهی در فرد فرد انسان ها و بخصوص در اکثر مردان نمی کند. اگر چه خود ایدئولوژی درک این چنین رفتاری را در افراد انتظار دارد.
5 . گر چه زور گویی و خشونت در پسران، در مدارس پسرانه به وضوح دیده می شود.
در مدارس دختران داستان به هیچ وجه چنین نیست. در گیری دختران بصورت قهر است. و حال آنکه در گیری پسران بزن بزن و لشکر کشی و همه نوع خشونت و تحقیر و توهین و ضایع کردن کودکان ضعیف تر به بیرحما نه ترین شکلی را در بر می گیرد.
این رفتار غریزی از دبستان تا به عرصه های بالاتر زندگی گسترش می یابد، تا به خود امپریالیسم می رسد.
این منش زور و قلدری مردانه که از زمان فرو پاشاندن نظام مادر سالاری “کمون اولیه “تا به امروز، با گذشت هزاره ها، توانسته خود را تحت نام های مختلف برده داری، فئودالیسم و سرمایه داری و امپریالیسم، تا به امروز برساند و جوامع را همچنان طبقاتی و غرق در بدبختی نگه دارد، تا به حال میلیون ها مرد معترض به این نظام طبقاتی را در سیاهچاله های خود پوسانده است. و توانسته جامعه انسانی را تحت قانون زور و قلدری جنگل نگه دارد.
توده های مردم جهان، در رنج زائیده شده اند، در رنج زیسته اند و در رنج مرده اند. این بوده نتیجه زندگانی طبقاتی و غارتگران دراین نظام های مرد سالارانه انگلی، بر خون ستمدیدگان کاخ می سازند و برخور داری از تمام ثروت ملی را با تکیه بر نیروهای مسلح ، حق مسلم قلدری خود می دانند. هر آنچه که به دست اکثر مردان داده می شود، برای برداشت بیشترین به نفع خود، آن را ویران می کنند. پس باید برای این هیولای خود خواه و سلطه جو در تن و جان مردان چاره ای اساسی اندیشید. وبرای مهار آن و ممانعت از رشد بستر و باروری آن چاره ای اندیشید. مهار خود خواهی اولین گام بسوی زدودن نظام مردسالاری است. در عرصه جهانی مردان بسیاری خود را مدافع سوسیالیسم معرفی می کنند، ولی در حیطه کوچک و یا بزرگ خود، دیکتاتوری فردی را همچنان تحمیل می کنند. اگر چه این جزیی و بی اهمیت می نماید، ولی در واقع اهرم تخریبی قوی دارد و یکی از موانع اتحاد و تشریک مساعی نیروهای چپ امروز در جهان است.
مردان کشورهای صنعتی، به مراتب بیشتر، برابری زنان و مردان را درک و اجرا می کنند. و حال آنکه اکثر مردانی که از جوامع جهان سومی عقب مانده می آیند، خشونت و منیت بدوی در رفتارشان نسبت به همکاران زن و حتا مرد در فعالیت های سیاسی و روز مره دیده می شود. و این خشونت رفتاری و کلامی مهار نشده به عدم رشد عرصه های سیاسی می انجامد و ترمز رشد کشورهای جهان جنوب، یا جهان سومی است.
ادامه دارد
تار و پود تروما:
عصمت رحمتی فریمانی
تبارشناسی نمادین و ساختاری خشونت علیه پیکره دختران در اعتراضات: از منظر جامعهشناسی سیاسی، فلسفه حق، انسانشناسی فرهنگی و کالبدشکافی رفتارهای سرکوب در ساختارهای انقباضی، مواجهه ماشین قدرت با مطالبات مدنی و تجددخواهی نسل جوان، همواره ابعادی فراتر از رویارویی فیزیکی و مکانیکی در خیابانها پیدا میکند. در جریانات اعتراضی سالهای اخیر ایران، موی دختران از یک ویژگی طبیعی، فردی و زیستی، به خط مقدم یک نبرد هویتی عمیق، زبانی نمادین و بیانیهای آرام اما محکم از سوی جامعه مدنی در برابر انجماد ساختاری تبدیل شد. حاکمیت با درک این عاملیت مستقل، نمادین و هویتساز، سیاستهای تدافعی و قهرآمیز خود را بر روی شکستن، مسخ و تهی کردن این نماد متمرکز ساخت.
در این برهه حساس تاریخی، روایتهای تکاندهنده، موازی و مستندی که پیرامون آسیب زدن، تراشیدن تعمدی یا فراتر از آن، گزارشهای هولناک مربوط به قاچاق، تاراج مادی و تجارت مافیایی موهای دختران جانباخته در فضاهای رسانهای و افکار عمومی مطرح شد، عمق گسست روانی، انسداد اخلاقی و فرسودگی ساختار زیستسیاسی را در زیر نور روشن روز به عریانترین شکل ممکن عیان ساخت.
در لایه اول، مو در فرهنگ، اسطورهشناسی و تمدن ایرانی همواره حامل بار معنایی عمیقی از کرامت، اصالت، آزادی و زیبایی بوده و بریدن آن در تاریخ، نشانه سوگواری حماسی یا اعتراض به بیعدالتی بوده است. وقتی نسل جدید در معابر عمومی، موهای خود را به ابزاری برای مقاومت مدنی نرم و نفی فرهنگ دستوری و فرمایشی تبدیل کرد، ساختار قدرت که پایداری و مشروعیت خود را در گروی یکدستسازی، صلبیت و انجماد عقیدتی میدید، پاسخی سخت، مفرط و خشن را در پیش گرفت. جان باختن دختران معترض در خیابانها یا بازداشتگاههای منجمد امنیتی، اولین حلقه از این زنجیره تروما بود؛ اما تعرض به این نماد هویتی—چه از طریق بریدن تعمدی آن در مراحل بازجویی برای تولید استیصال و شکستن عزت نفس و چه از طریق گزارشهای مربوط به تاراج مادی آن پس از مرگ—نشان داد که ماشین سرکوب تمایل دارد حتی پس از سلب حق حیات، عاملیت، حرمت کالبدی و اصالت فردی انسانها را نیز به طور کامل مسخ کند و هویت آنان را به عنوان یک انسان صاحب حق به تعلیق درآورد.
در لایه دوم، پیوند میان فاجعه انسانی و ابعاد منزجرکننده اقتصادی، کالاانگاری بدن و قاچاق متعلقات کالبدی در بسترهای بحرانی، نشاندهنده شکلگیری یک بروکراسی فاسد، رانتی و موازی در لایههای پنهان ساختار مدیریتی است. وقتی افکار عمومی با این فرض یا اخبار تکاندهنده مواجه میشود که موهای باارزش، بلند و نمادین دختران معترض، پس از جان باختن در سردخانهها یا دالانهای تاریک اداری، از پیکر آنان جدا شده و در مسیرهای تجاری و مافیایی به حراج گذاشته شده یا قاچاق میشود، امنیت روانی جامعه دچار یک سقوط آزاد تاریخی و شوک وجودی میگردد. این پدیده، فراتر از یک تخلف اداری یا مالی، تبدیل به یک کیفرخواست سیاسی زنده علیه ساختاری میشود که در آن، کرامت انسانها در زمان حیات جرمانگاری شده و پس از مرگ نیز کالبد آنان به عنوان کالایی رانتی و پولساز برای باندهای انحصاری و خودی نگریسته میشود؛ امری که قبح جنایت را در سیستم اداری میشکند و حس رهاشدگی و بیپناهی مطلقی را به تودهها تزریق میکند.
در لایه سوم، بازتولید این حجم از خشونت و بیپناهی بر روی پیکره زنان، نوعی استیصال عمیق، تروماهای ماندگار و یأس وجودی مفرط را در میان نسل جوان بازتولید مینماید. رسانههای انحصاری و تریبونهای رسمی با فرار رو به جلو، سناریوسازیهای دروغین و مقصر جلوه دادن مقتولان به عنوان عوامل بیرونی، تلاش در پاک کردن صورتمسئله و فرار از پاسخگویی دارند؛ اما واقعیتِ عریان این فجایع در افکار عمومی، گسست میان ملت و دولت را به مرحله یک کینه فروخورده، تاریخی و بازگشت ناپذیر میرساند. این انسداد حقوقی، لجاجت ساختاری و امتناع از پاسخگویی شفاف به این تروماهای جمعی، انبار باروت خشم تودهها را در زیر پوست جامعه فشردهتر، متراکمتر و لبریزتر میکند و ثابت مینماید که وقتی یک سیستم توان حفظ کرامت فیزیکی و حرمت پس از مرگ شهروندان خود را از دست میدهد، مشروعیت اخلاقی و پایداری درونی آن به طور کامل فروریخته است.
پیآمد نهایی این خفقان ترکیبی و پیچیده، تبدیل جغرافیای زیستی به بازداشتگاهی لرزان است که اراده زیستن، امید به اصلاح و انگیزه ساختن آینده را از سرمایههای انسانی سلب میکند.
تارهای موی دختران ایران که روزی نماد زندگی، پویایی، تجددخواهی و همبستگی تمدنی در برابر انسداد موجود بود، با این فجایع به نمادی از سوگوار شدن تاریخ، زوال اخلاقی سیستم و فرسودگی کالبد کلان مدیریتی کشور تبدیل شد.
خروجی فوری، تکاندهنده و گریزناپذیر این حس بیپناهی مفرط، جهش رکوردهای جدید در کوچ اجباری، فرار تودهای مغزها، کارآفرینان و نیروهای خلاق از کشوری است که در آن، ریشههای توسعه پایدار و حرمت انسانی در زیر سایه سوءمدیریت بازگشت ناپذیر و خشونت ساختاری، در روز روشن به سمت یک زوال تمدنی و فروپاشی نهایی سرازیری میشود.
آیا مشکل حجاب اجباری بودن است؟
مهرداد درخشانی
از دلبری برای غرب تا کاستن توجه به مشکلات ریشهدار؛ آیا مشکل حجاب اجباری بود؟
پس از انتشار مستند «ترانه»، ساسان آقایی نویسنده در پستی با عنوان «درباره ترانه علیدوستی نیست» در کانال تلگرام خود نوشت: «این را هرگز فراموش نکنید که تمام «دستآوردی» که به آن میبالند، یک هزارم آن چیزیست که شاه در سینی گذاشت و تقدیم زنان ایرانی کرد اما همین ویروس چپ که آلودهاش شدهاند، از زنان ایران دزدید.»
در این مستند، ترانه علیدوستی، هنرپیشه شناخته شده به حجاب اجباری میپردازد و از اعتراضات زنان به حجاب اجباری پس از «پیروزی» در انقلاب ۵۷ میگوید و اینکه مردان در آن لحظه تاریخی زنان ایران را تنها گذاشتند.
آقایی مینویسد: «کاش جای جملههای کلیشه، یک بار شجاعت اندیشیدن و بلند گفتن این را داشتند که آن زنان تظاهرات ۸ اسفند ۵۷ اگر به مردان و زنان دلیری میپیوستند که در ۵ بهمن یا ۲۰ بهمن با تمام خطرها و تهدیدها به خیابان آمدند تا از قانون اساسی و ایران پاسداری کنند، آنگاه نیاز نبود ۴۵ سال بعد برای داشتن یک هزارم حقوق زن ایرانی در سال ۲۵۳۶ (۱۳۵۶) آنهم با هزینهکرد صدها جان شیفته و جوان، رخ عقاب بگیرند!»
او در ادامه پست خود آورده است: « متاسفانه جمهوری اسلامی شما را عادت داده به حقیر بودن و به مانند پدران و مادرانتان، فهمی از «رویای ایرانی» ندارید! درکی از آن نقطه طلایی ندارید که ایران مسیرش را میپیمود، آن را از دست داد و اکنون مردمش، از بیراهه، مسیری تازه برایش یافته و ساختهاند.
مبارزه برای شما همین بالماسکهی میانمایهها به همراه کمی شعرِ آیرونیک و قهوه در کافهایست که «تیپ» دارد! و این دربارهی ترانه علیدوستی نبود، دربارهی سوارشدگان روی کول زن ایرانی بود که سُرنا را از سر گشادش میزنند!»
اما آیا مشکل از حجاب اجباری بود یا نرمش در حجاب اجباری تبدیل سوپاپ اطمینانی برای بقای جمهوری اسلامی شد؟
در شرایطی که مردم ایران با بحرانهای متعدد و درهم تنیدۀ اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، زیستمحیطی و بسیاری موارد دیگر حاصل از انقلاب چپگرایانه اسلامی دست و پنجه نرم میکنند، به نظر میرسد موضوع حجاب اجباری از دستور کار حاکمیت خارج شده است.
به طوری که هر روز بیش از قبل به شمار کسانی که در خیابانها و امکان عمومی با پوشش اختیاری ظاهر میشوند افزوده میشود.
به گمان بسیاری از تحلیلگران این وضعیت نمیتواند تصادفی و خارج از اراده مقامات کشور باشد. آنها معتقدند که حاکمیت تلاش میکند از موضوع حجاب و آزادیهای ظاهری به نفع خود و در جهت مدیریت افکار عمومی سوءاستفاده کند.
همزمان با نرمش حاکمیت با آنچه که کشف حجاب و یا آزادی پوشش نامیده میشود، گزارشهای متعددی نیز حکایت از اوجگیری آمارهای اعدام، حبس و سرکوب فعالان سیاسی و مدنی دارد.
شرایط فوق تا جایی پیش رفته است که اعتراضهای منتقدان به وضعیت فعلی پوشش و حجاب نه تنها از سوی حکومت نادیده گرفته میشود، بلکه در مواردی مورد سرکوب نیز قرار گرفته است، که برخورد خشونتآمیز پلیس با تحصنکنندگان حامی حجاب مقابل مجلس در فروردینماه امسال نمونهای از این دست بوده است.
برخی فعالان داخل و خارج از ایران میگویند که استراتژی مقامات جمهوری اسلامی حسابشده است و بر پایه کاهش محدودیتهای مشهود برای آرام کردن افکار عمومی در بحبوحه انزوای اقتصادی فزاینده ایران، و در عین حال تشدید بی سروصدای سرکوب مخالفان سیاسی بوده است.
جیسون برودسکی، خبرنگار و فعال مشهور رسانهای چندی پیش در حساب ایکس خود ضمن اشاره به تداوم نقض فاحش حقوق بشر در ایران نوشته بود که در شرایطی که نظام تحت فشار سنگین است، نرمش فعلی در مورد پوشش زنان میتواند یک سوپاپ تخلیه فشار داخلی و بینالمللی باشد. الکس وطنخواه، مدیر برنامه ایران در موسسه خاورمیانه مستقر در واشنگتن نیز میگوید که این استراتژی نشان دهنده نوعی «مدیریت تاکتیکی» است.
درحالی که خطوط قرمز حکومت همچنان پا برجا است.
گرچه نمیتوان نقش ایستادگی مردم در مقابل حجاب اجباری را نادیده گرفت، اما آنچه از تحلیلها میتوان نتیجه گرفت این است که ظاهراً حکومت از حجاب عبور کرده است تا بتواند در دل بحرانها از یک سو نارضایتی درونی را کاهش دهد و مردم را سرگرم آزادیهای ظاهری کماهمیت کند، و از سویی دیگر وجهۀ خود در خارج از کشور را کمی بهبود دهد. اما اینکه موفق شده است یا خیر جای سوال دارد.
رضا ضیاء، نویسنده و فعال رسانهای مستقر در کلورادو نیز در حساب ایکس خود معتقد است که ویدئوهای منتشر شده از رقص و پایکوبی زنان بیحجاب ایرانی در اماکن عمومی، عمداً و با سیاست تبلیغاتی منتشر میشود.
با این هدف که به غربیها نشان داده شود که نظام در حال اصلاح شدن است و اینگونه حمایت غربیها از نظام حفظ شود و خطر سرنگونی دور شود.
آمار اعدامها در ایران طی یک سال اخیر باعث نگرانی جامعه جهانی شده است. عفو بینالملل و دیگر نهادهای ناظر بر حقوق بشر برآورد کردهاند که بیش از هزار مورد اعدام طی یک سال اخیر میلادی در ایران رخ داده است که بالاترین آمار در سالهای اخیر است. به طوری که در مهرماه سال جاری حسین بائومی، معاون مدیر منطقهای عفو بینالملل برای خاورمیانه و شمال آفریقا گفت «کشورهای عضو سازمان ملل متحد باید فوراً با موج تکاندهنده اعدامها در ایران مقابله کنند.» به گفته او از ابتدای سال ۲۰۲۵ تاکنون به طور متوسط هر روز چهار نفر در ایران اعدام شدهاند.
این مقام عفو بینالملل معتقد است تعداد اعدامها به مقیاسی رسیده است که از سال ۱۹۸۹ تاکنون در ایران سابقه نداشته است.
گرچه هر از چندگاه خبری درباره پلمپ کافهها یا برخورد قضایی با مراسمهایی منتشر میشود که در آنها حجاب اجباری نقض شده است، اما واضح است که ارادهای قوی و جدی در پس این اقدامات وجود ندارد و این برخوردها بیشتر جنبه نمایشی دارد و اینگونه حکومت نیمنگاهی نیز به آبروداری نزد بخشی دیگری از جامعه دارد که معتقدند در حجاب باید اجبار و برخورد قهرآمیز باشد. در مهرماه سال جاری دبیر ستاد امر به معروف و نهی از منکر استان تهران از تشکیل «اتاق وضعیت عفاف و حجاب» و «فعال شدن۸۰ هزار نیروی آمر به معروف» خبر داد.
اما پس از گذشت نزدیک سه ماه از اجرایی شدن این طرح نیز خبری نیست و به نظر میرسد به سرنوشت لایحه حجاب و عفاف دچار شده باشد. لایحهای که با وجود ماهها وقت و هزینه هنگفتی که برای آن صرف شد، در نهایت به دستور شورای عالی امنیت ملی به بایگانی سپرده شد.
در این میان برخی نیز اعتقاد دارند که وضعیت فعلی حجاب در ایران نتیجه ضعف و ناتوانی حکومت پس از جنگ ۱۲ روزه است و نشان میدهد جمهوری اسلامی دیگر نمیتواند حتی در داخل کشور همانند سابق به خواستههای خود دست یابد.
سوای آنچه امروزه در خصوص پوشش در خیابانها، کافهها، مراکز تجاری و دیگر اماکن مشاهده میشود، امروزه برای اکثریت مردم موضوع حجاب اجباری یا پوشش اختیاری دیگر اهمیتی ندارد.
در میان وضعیت بغرنج معیشیتی، تورم افسارگسیخته، مشکلات مسکن و اشتغال، کمبود آب و برق و گاز، آلودگی هوا و دیگر معضلات، برای مردم ایران آنچه اکنون اهمیت دارد بقا و زنده ماندن در میان آواری از بحرانهای درهم تنیده است که گویی هر کدام از آنها، میزان طاقت و جانسخت بودن مردم را به امتحان میگذارند.
بحران فرونشست زمین در ایران؛ زخمی خاموش بر پیکر سرزمین
مهری ایمانی
فرونشست زمین یکی از جدیترین بحرانهای زیست محیطی ایران در سالهای اخیر است؛ پدیدهای که به آرامی رخ میدهد اما آثار آن میتواند گسترده و گاه غیرقابل جبران باشد. کاهش سطح زمین، ایجاد شکافها و ترکهای عمیق، آسیب به ساختمانها، جادهها، خطوط انتقال انرژی، زیرساختهای شهری و تهدید منابع طبیعی، تنها بخشی از پیامدهای این بحران به شمار میرود. فرونشست زمانی اتفاق میافتد که لایههای زیرین زمین در اثر کاهش منابع آب زیرزمینی و تغییر ساختار خاک، توانایی تحمل وزن سطح زمین را از دست میدهند و فشرده میشوند.
این پدیده در بسیاری از مناطق ایران دیگر یک روند طبیعی نیست، بلکه نتیجه سالها فشار انسانی بر منابع محدود آب و خاک است. ایران به دلیل قرار گرفتن در منطقهای خشک و نیمهخشک، همواره با محدودیت منابع آبی روبهرو بوده است، اما افزایش برداشت از سفرههای زیرزمینی، توسعه کشاورزی بدون توجه کافی به ظرفیتهای طبیعی، کاهش بارندگی و تغییرات اقلیمی، شرایط را به مرحلهای بحرانی رسانده است.
بسیاری از دشتهای کشور برای تأمین آب مورد نیاز کشاورزی، صنعت و مصرف شهری به منابع زیرزمینی وابسته هستند.
هنگامی که میزان برداشت آب بیشتر از توان طبیعی برای جایگزینی آن باشد، سطح آبهای زیرزمینی کاهش پیدا میکند و لایههای خاک به تدریج متراکم میشوند. این فشردگی باعث پایین رفتن سطح زمین شده و در بسیاری از موارد، بازگشت زمین به شرایط اولیه دیگر امکانپذیر نیست. یکی از مهمترین عوامل تشدید فرونشست در ایران، مدیریت نادرست منابع آب و وابستگی گسترده به چاههای زیرزمینی است.
کشاورزی پرمصرف و ادامه کشت محصولات آببر در مناطقی که با کمبود منابع آبی مواجه هستند، فشار زیادی بر سفرههای زیرزمینی وارد کرده است. از سوی دیگر، خشکسالیهای پیدرپی، کاهش بارشها و افزایش دما در نتیجه تغییرات اقلیمی، توان طبیعت برای بازسازی منابع آبی را کاهش داده و روند تخریب را سرعت بخشیده است. در چنین شرایطی، برداشت بیرویه از آبخوانها به یکی از اصلیترین عوامل فرسایش توان طبیعی زمین تبدیل شده است.
فرونشست زمین در بسیاری از مناطق ایران مشاهده شده و دشتهای اطراف تهران، اصفهان، کرمان، فارس، قم، خراسان رضوی و برخی مناطق مرکزی کشور با درجات مختلفی از این بحران روبهرو هستند. تهران به عنوان یکی از پرجمعیتترین شهرهای کشور، از جمله مناطقی است که خطر فرونشست در آن نگرانیهای جدی ایجاد کرده است.
کاهش سطح آبهای زیرزمینی در اطراف پایتخت میتواند ساختمانها، راهها، شبکههای انتقال آب، گاز و برق و دیگر زیرساختهای حیاتی را تحت تأثیر قرار دهد. در برخی مناطق، سرعت فرونشست به اندازهای افزایش یافته که کارشناسان آن را یکی از مهمترین تهدیدهای سرزمینی کشور میدانند. پیامدهای فرونشست تنها به آسیبهای فیزیکی زمین محدود نمیشود، بلکه آثار اجتماعی، اقتصادی و زیستمحیطی گستردهای نیز به همراه دارد. تخریب زمینهای کشاورزی، کاهش توان تولید محصولات، افزایش هزینههای نگهداری زیرساختها، تهدید مناطق مسکونی و افزایش مهاجرت از مناطق آسیبدیده، بخشی از پیامدهای این بحران است.
همچنین فشرده شدن لایههای زمین باعث کاهش ظرفیت ذخیرهسازی آب در آبخوانها میشود و حتی در صورت افزایش بارندگی، امکان بازگشت منابع زیرزمینی به وضعیت گذشته بسیار دشوار خواهد بود.
این موضوع میتواند امنیت آبی کشور را در سالهای آینده با چالشهای جدی مواجه کند. فرونشست همچنین تهدیدی برای میراث فرهنگی ایران به شمار میرود. بسیاری از آثار تاریخی و بناهای ارزشمند کشور در مناطقی قرار گرفتهاند که تغییرات زمین و کاهش سطح آبهای زیرزمینی میتواند به پایداری آنها آسیب وارد کند.
ترکخوردگی بناها، تغییر ساختار زمین و بیثباتی خاک از جمله خطراتی است که میتواند بخشی از سرمایههای تاریخی کشور را در معرض آسیب قرار دهد. مقابله با بحران فرونشست نیازمند تغییر اساسی در شیوه مدیریت منابع آب و سرزمین است.
کاهش برداشت از سفرههای زیرزمینی، جلوگیری از حفر چاههای غیرمجاز، اصلاح الگوی کشت، استفاده از روشهای نوین آبیاری، بازنگری در سیاستهای توسعه شهری و حفاظت از منابع طبیعی، از جمله اقداماتی است که میتواند روند این بحران را کاهش دهد.
همچنین افزایش آگاهی عمومی درباره اهمیت مصرف درست آب و توجه به ظرفیتهای واقعی هر منطقه، نقش مهمی در جلوگیری از تشدید شرایط دارد. فرونشست زمین در ایران هشداری جدی درباره وضعیت منابع طبیعی کشور است. این بحران حاصل ترکیبی از عوامل طبیعی مانند خشکسالی و تغییرات اقلیمی و عوامل انسانی مانند برداشت بیرویه از منابع آب زیرزمینی و مدیریت ناپایدار سرزمین است.
زمینهایی که امروز آرام و بیصدا فرو میروند، میتوانند در آینده هزینههای سنگینی برای جامعه، اقتصاد و محیط زیست کشور ایجاد کنند. حفاظت از آب و خاک، نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی برای حفظ آینده سرزمین ایران است.
ماجراجوییهای نظامی جمهوری اسلامی و هراس از جنگ سوم؛
مهرنوش رهام
ماجراجوییهای نظامی جمهوری اسلامی و هراس از جنگ سوم؛ قربانی کردن امنیت جان و حقوق بنیادین شهروندان در مسلخ بقای ایدئولوژیک
سیاستهای مخرب و ماجراجوییهای نظامی جمهوری اسلامی در خاورمیانه اکنون منطقه را در آستانه یک بحران بیسابقه و احتمال وقوع جنگی ویرانگر قرار داده است.
بررسی تقابلهای نظامی و زمینهسازیهای منطقهای نشان میدهد که حاکمیت توتالیتر تهران بدون توجه به منافع ملی و امنیت جانی میلیونها شهروند ایرانی، کشور را به سمت یک رویارویی نظامی تمامعیار سوق میدهد. این رویکرد جنگطلبانه که ریشه در ساختار ایدئولوژیک و بحران مشروعیت داخلی رژیم دارد، پیش از هر چیز نقض آشکار حق امنیت، حق حیات و حقوق بنیادین بشری کل یک ملت است.
حاکمیت با گروگان گرفتن سرنوشت مردم ایران و استفاده از گروههای نیابتی، تلاش میکند تا بقای ساختار استبدادی خود را به قیمت ویرانی زیرساختها و نابودی سرمایههای انسانی کشور تضمین کند.
نگاهی به پیشینه رفتارهای نظامی حاکمیت تهران در دهههای گذشته نشان میدهد که صدور بحران به خارج از مرزها همواره به عنوان ابزاری برای سرکوب داخلی و خفه کردن صدای منتقدان مورد استفاده قرار گرفته است. در شرایطی که بحرانهای معیشتی، تورم افسارگسیخته و فقر مطلق دامنگیر اکثریت جامعه شده است، سرازیر کردن میلیاردها دلار از ثروتهای ملی به جیب گروههای شبهنظامی و هزینهکردهای کلان در پروژههای موشکی و پهپادی، نوعی ترور اقتصادی علیه ملت ایران محسوب میشود. دستگاه سرکوب با ایجاد فضای جنگی و امنیتی کردن مطلق جامعه، هرگونه مطالبهگری اقتصادی و اجتماعی شهروندان را با برچسب خیانت و وابستگی به بیگانه سرکوب میکند تا مانع از شکلگیری اعتراضات سراسری شود.
وقوع هرگونه رویارویی نظامی جدید بار سنگین و فاجعهباری را بر دوش تودههای محروم و طبقات آسیبپذیر جامعه تحمیل خواهد کرد. تجربه جنگهای گذشته و درگیریهای منطقهای ثابت کرده است که در جریان این تقابلهای نظامی، بیشترین آسیب متوجه غیرنظامیان، کودکان و زنان میشود که از کمترین امکانات حفاظتی و پناهگاهی برخوردارند. جمهوری اسلامی با پنهان کردن تأسیسات نظامی و تسلیحاتی خود در نزدیکی مناطق مسکونی و استفاده از سپر انسانی، عملاً جان شهروندان بیدفاع را به بازی گرفته است. این رویکرد غیرانسانی پامال کردن صریح تعهدات بینالمللی در زمینه حفاظت از جان غیرنظامیان در زمان مخاصمات مسلحانه است و چهره واقعی رژیمی را نشان میدهد که برای حفظ قدرت از هیچ جنایتی فروگذار نیست.
بحران مصونیت از مجازات برای سران نظام و فرماندهان نظامی که داوطلبانه کشور را به سمت نابودی هدایت میکنند، یکی از دلایل اصلی استمرار این سیاستهای مخرب است. تصمیمگیرندگان اصلی در بیت رهبری و سپاه پاسداران بدون اینکه در برابر ملت پاسخگو باشند، ثبات کل منطقه را به مخاطره انداختهاند. در این میان، دستگاه قضایی گوش به فرمان نیز با صدور احکام اعدام و زندانهای طولانیمدت برای فعالان صلح و مخالفان جنگ، تلاش میکند تا هرگونه صدای مخالفت با ماجراجوییهای نظامی رژیم را در نطفه خفه کند. این خفقان سیستماتیک اطلاعاتی و رسانهای، حق دسترسی شهروندان به اطلاعات آزاد و حق اظهارنظر درباره سرنوشت کشورشان را به طور کامل مسدود کرده است. علاوه بر تهدیدهای جانی، سایه سنگین جنگ هجمه جدیدی را علیه آزادیهای مدنی و حقوق سیاسی نیمبند در ایران ایجاد کرده است.
نهادهای اطلاعاتی با سواستفاده از شرایط بحرانی، موج جدیدی از بازداشتهای خودسرانه فعالان دانشجویی، کارگری و زنان را آغاز کردهاند تا مانع از هرگونه تحرک اجتماعی شوند. حاکمیت میکوشد با ایجاد فضای رعب و وحشت ناشی از احتمال وقوع جنگ سوم، توجه افکار عمومی را از بحرانهای عمیق ساختاری، فسادهای کلان مالی و ناکارآمدی مطلق دولتی منحرف سازد.
این استراتژی بقا بر پایه بحرانآفرینی، نشاندهنده ورشکستگی کامل تئوریک و سیاسی رژیمی است که دیگر هیچ پاسخی برای مطالبات انباشتهشده ملت ندارد.
پیامدهای زیستمحیطی و بهداشتی ناشی از درگیریهای نظامی احتمالی نیز بعد دیگری از نقض حقوق بشر است که نسلهای آینده ایران را متاثر خواهد ساخت. تخریب زیرساختهای انرژی، آلودگی منابع آب و نابودی محیط زیست در اثر حملات نظامی، حق دسترسی به محیط زیست سالم و استانداردهای اولیه زندگی را از جامعه سلب خواهد کرد.
حاکمیت تهران با اتخاذ سیاستهای انتحاری و اصرار بر تداوم تنشها، ایران را به سمت یک انزوای مطلق بینالمللی و نابودی کامل اقتصادی سوق میدهد، در حالی که تودههای مردم درگیر تامین اولیهترین نیازهای معیشتی خود هستند و از هرگونه حق انتخابی در تعیین سیاستهای کلان کشور محروم ماندهاند.
پایان دادن به این چرخه باطل تنشآفرینی و جنگطلبی تنها از طریق گذار کامل از ساختار استبدادی موجود و استقرار یک حکومت دموکراتیک، سکولار و پاسخگو ممکن خواهد بود که به اصول حسن همجواری و حقوق بینالملل پایبند باشد. جامعه مدنی ایران بارها در اعتراضات سراسری خود اعلام کرده است که هیچ سنخیتی با سیاستهای تروریستی و منطقهای حکومت ندارد و خواهان صلح، رفاه و آزادی است. جامعه جهانی باید با دست کشیدن از مماشات با رژیم تهران، از مبارزات برحق مردم ایران برای دستیابی به حقوق بنیادین خود حمایت کند و با اعمال فشارهای هدفمند بر ناقضان حقوق بشر، مانع از قربانی شدن بیشتر شهروندان بیدفاع در بازیهای ژئوپلیتیک و ایدئولوژیک حاکمیت شود. تداوم این آتشافروزیها در حقیقت پوششی برای پنهان کردن فروپاشی درونی سیستمی است که ناتوان از حل ابتداییترین چالشهای داخلی خود، بقای خود را به ایجاد بحرانهای دائمی فرامرزی گره زده است. هزینههای هنگفتی که باید صرف نوسازی بیمارستانها، بهبود سیستم آموزشی و مهار بحرانهای زیستمحیطی کشور شود، در قالب تسلیحات مرگبار به گروههای نیابتی تزریق میشود تا خطوط دفاعی ایدئولوژیک حکومت در فرسنگها دورتر از مرزهای کشور حفظ گردد. این رویکرد انتحاری، حق بر توسعه و داشتن یک زندگی شایسته را از نسل کنونی و آینده ایران سلب کرده و کشور را به گروگان جاهطلبیهای یک طبقه حاکم غاصب درآورده است.
مردم ایران که خواهان همزیستی مسالمتآمیز با تمامی کشورهای منطقه و جهان هستند، بارها با شعارهای صریح خود در خیابانها نشان دادهاند که هیچ تمایلی به مشارکت در این سناریوهای جنگطلبانه ندارند و دشمن واقعی خود را در داخل مرزها و در اتاقهای تصمیمگیری تهران میبینند. از این رو، هرگونه تحلیل منصفانه از وضعیت کنونی نشان میدهد که گذار از این حاکمیت بحرانزی، نهتنها یک ضرورت ملی برای نجات ایران، بلکه پیششرط اصلی برقراری صلح و ثبات پایدار در کل منطقه خاورمیانه است.
نظام آینده ایران باید بر ویرانههای این ساختار جنگافروز، حکومتی بنا کند که در آن کرامت انسانی، حقوق بشر و صلح بینالمللی به عنوان اصول راهبردی و خدشهناپذیر به رسمیت شناخته شوند.
اقتصاد ایران در زمان جنگ
الهام خاکپور
اقتصاد هر کشور، ستون اصلی پایداری اجتماعی، رفاه عمومی و توسعهٔ آن بهشمار میرود، اما در شرایطی که یک کشور همزمان با جنگ و تورم مواجه باشد، این ستون با فشارهای سنگینی روبهرو میشود. جنگ، علاوهبر خسارتهای انسانی و زیرساختی، بخش قابلتوجهی از منابع مالی و اقتصادی کشور را به خود اختصاص میدهد و در نتیجه، سرمایهگذاری در بخشهای تولیدی، آموزشی، درمانی و عمرانی کاهش مییابد.
در چنین شرایطی، تورم نیز بهعنوان یکی از مهمترین چالشهای اقتصادی، قدرت خرید مردم را بهتدریج کاهش میدهد و هزینهٔ زندگی را بهشدت افزایش میدهد. هنگامیکه این دو عامل بهصورت همزمان بر اقتصاد اثر بگذارند، پیامدهای آن نهتنها در شاخصهای کلان اقتصادی، بلکه در زندگی روزمرهٔ شهروندان نیز بهوضوح قابل مشاهده خواهد بود. خانوادهها برای تأمین نیازهای اولیهٔ خود با دشواری بیشتری مواجه میشوند، کسبوکارها با کاهش سودآوری و افزایش هزینهها دستوپنجه نرم میکنند و دولت نیز برای مدیریت منابع محدود خود ناچار به اتخاذ تصمیمهای دشوار اقتصادی میشود.
در چنین فضایی، ارزش پول ملی معمولاً کاهش پیدا میکند و افزایش مداوم قیمت کالاها و خدمات باعث میشود درآمد بسیاری از خانوارها دیگر پاسخگوی هزینه های روزانه نباشد.
این موضوع بهویژه برای اقشار کمدرآمد و حقوقبگیران ثابت، فشار بیشتری ایجاد میکند؛ زیرا افزایش درآمد آنها معمولاً با سرعت افزایش قیمتها هماهنگ نیست. از سوی دیگر، افزایش نرخ ارز و دشواری دسترسی به کالاهای وارداتی، هزینهٔ تولید بسیاری از کارخانهها و واحدهای صنعتی را افزایش میدهد و در نتیجه، قیمت کالاهای تولید داخل نیز رشد میکند. این چرخهٔ افزایش هزینه و افزایش قیمت، تورم را تشدید کرده و شرایط اقتصادی را پیچیدهتر میسازد.
در بسیاری از موارد، مردم برای حفظ ارزش داراییهای خود به خرید طلا، ارز یا سایر داراییهای سرمایهای روی میآورند و همین موضوع میتواند نوسانات بیشتری را در بازارهای مالی ایجاد کند. همزمان، کاهش سرمایهگذاری داخلی و خارجی، محدود شدن فرصتهای شغلی و افزایش نرخ بیکاری از دیگر پیامدهای قابل انتظار در چنین شرایطی است.
بسیاری از بنگاههای اقتصادی بهدلیل افزایش هزینهٔ مواد اولیه، انرژی، حملونقل و دستمزدها با کاهش سود مواجه میشوند و برخی از آنها ناچار به کاهش ظرفیت تولید یا حتی تعطیلی کامل میشوند.
این وضعیت علاوهبر کاهش تولید ملی، درآمد خانوارهای بیشتری را نیز تحتتأثیر قرار میدهد و دامنهٔ مشکلات اقتصادی را گسترش میدهد.
در چنین فضایی، مدیریت صحیح منابع مالی خانوار اهمیت بیشتری پیدا میکند و بسیاری از خانوادهها ناچار میشوند هزینههای غیرضروری را حذف کرده و الگوی مصرف خود را تغییر دهند. کاهش خرید کالاهای بادوام، محدود شدن سفرها، کاهش هزینههای تفریحی و حتی تغییر در سبد غذایی از جمله اقداماتی است که بسیاری از خانوادهها برای سازگاری با شرایط اقتصادی انجام میدهند.
با اینحال، ادامهدار شدن جنگ و تورم میتواند موجب کاهش کیفیت زندگی، افزایش فشارهای روانی، گسترش نابرابری اقتصادی و کاهش امید به آینده شود؛ موضوعی که آثار آن تنها به اقتصاد محدود نمیشود و میتواند پیامدهای اجتماعی و فرهنگی گستردهای نیز بههمراه داشته باشد.
ادامهٔ این روند، بهتدریج آثار عمیقتری بر ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعه بر جای میگذارد. هنگامیکه قیمت کالاهای اساسی مانند نان، برنج، گوشت، لبنیات، روغن، دارو و سایر نیازهای روزمره بهطور مداوم افزایش پیدا میکند، بسیاری از خانوادهها ناچار میشوند مصرف خود را کاهش دهند یا کالاهای ارزانتر را جایگزین محصولات با کیفیتتر کنند. این تغییر در الگوی مصرف، در بلندمدت میتواند بر سلامت، تغذیه و کیفیت زندگی افراد نیز اثرگذار باشد. از سوی دیگر، افزایش هزینههای درمان، آموزش و مسکن، فشار اقتصادی را بیش از پیش افزایش میدهد و بخش بزرگی از درآمد خانوار صرف هزینههایی میشود که پیشتر سهم کمتری از بودجهٔ خانواده را به خود اختصاص میدادند. در چنین شرایطی، پسانداز کردن برای بسیاری از مردم دشوار میشود و حتی برخی خانوادهها برای تأمین هزینههای روزمره، ناچار به استفاده از پساندازهای گذشته یا فروش داراییهای خود میشوند.
این موضوع، امنیت مالی خانوارها را کاهش داده و توان آنها را برای مقابله با بحرانهای آینده محدود میکند. در همین حال، کسبوکارهای کوچک و متوسط نیز با مشکلات فراوانی روبهرو میشوند.
افزایش قیمت مواد اولیه، هزینهٔ حملونقل، انرژی، اجارهٔ محل فعالیت و دستمزد کارکنان، هزینههای تولید را بهطور چشمگیری افزایش میدهد.
بسیاری از صاحبان مشاغل برای جلوگیری از زیان، ناچار به افزایش قیمت محصولات خود میشوند، اما کاهش قدرت خرید مردم باعث افت تقاضا میشود و در نتیجه، فروش آنها نیز کاهش پیدا میکند. این چرخهٔ معیوب، برخی از واحدهای اقتصادی را به سمت کاهش تولید، تعدیل نیرو یا حتی تعطیلی کامل سوق میدهد. افزایش بیکاری نیز بهنوبهٔ خود، درآمد خانوارها را کاهش داده و فشار بیشتری بر اقتصاد وارد میکند.
در کنار این مسائل، کاهش سرمایهگذاری داخلی و خارجی، فرسودگی تجهیزات تولیدی و دشواری دسترسی به فناوریهای جدید، سرعت رشد اقتصادی را کاهش میدهد. سرمایهگذاران معمولاً در شرایط بیثبات اقتصادی، تمایل کمتری به اجرای طرحهای بلندمدت دارند؛ زیرا پیشبینی هزینهها، درآمدها و سودآوری آینده دشوارتر میشود.
از سوی دیگر، نوسان نرخ ارز، برنامهریزی اقتصادی را برای تولیدکنندگان و بازرگانان پیچیدهتر میکند و ریسک فعالیتهای اقتصادی را افزایش میدهد. در چنین فضایی، بازارهای غیرمولد مانند خریدوفروش ارز، طلا یا سایر داراییهای سرمایهای گاهی جذابتر از سرمایهگذاری در تولید بهنظر میرسند و این موضوع میتواند منابع مالی را از بخشهای مولد اقتصاد دور کند. همزمان، کاهش ارزش پول ملی موجب میشود هزینهٔ واردات کالاها، تجهیزات و مواد اولیه افزایش یابد و این افزایش هزینه، دوباره به رشد قیمت کالاهای داخلی منجر شود.
در نتیجه، تورم بهصورت زنجیرهای در بخشهای مختلف اقتصاد گسترش پیدا میکند و مدیریت آن دشوارتر میشود.
در چنین شرایطی، نقش برنامهریزی اقتصادی، مدیریت منابع، حمایت از تولید و ایجاد ثبات در بازارها بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا میکند، زیرا بدون وجود ثبات نسبی، نه خانوارها قادر به برنامهریزی مالی خواهند بود و نه فعالان اقتصادی میتوانند برای آیندهٔ کسبوکار خود تصمیمهای مطمئن بگیرند. چنین شرایطی، آثار اقتصادی تنها به کاهش قدرت خرید یا افزایش قیمتها محدود نمیشود، بلکه روابط اجتماعی، امید به آینده و شیوهٔ زندگی مردم نیز دستخوش تغییر میشود. هنگامیکه درآمد خانوارها پاسخگوی هزینههای زندگی نباشد، بسیاری از افراد به انجام چند شغل، اضافهکاری یا فعالیتهای اقتصادی غیررسمی روی میآورند تا بتوانند بخشی از هزینههای خود را جبران کنند.
این وضعیت، علاوهبر افزایش فشار جسمی و روانی، زمان کمتری برای استراحت، آموزش، خانواده و فعالیتهای فرهنگی باقی میگذارد. از سوی دیگر، جوانان در چنین فضایی با دشواری بیشتری برای یافتن شغل مناسب، تشکیل خانواده، خرید یا اجارهٔ مسکن و برنامهریزی برای آینده روبهرو میشوند. کاهش امنیت اقتصادی میتواند انگیزهٔ سرمایهگذاری در آموزش، کارآفرینی و نوآوری را نیز کاهش دهد و بخشی از نیروی انسانی متخصص را به مهاجرت یا تغییر مسیر شغلی سوق دهد.
در بخش تولید، کارخانهها و واحدهای صنعتی برای حفظ فعالیت خود ناچار به کاهش هزینهها، تغییر روشهای تولید یا کاهش تعداد کارکنان میشوند. در برخی موارد، کمبود مواد اولیه یا افزایش شدید قیمت آنها باعث کاهش ظرفیت تولید میشود و این موضوع بر میزان عرضهٔ کالاها در بازار اثر میگذارد.
کاهش عرضه در کنار افزایش تقاضا، خود عاملی برای رشد بیشتر قیمتها و تشدید تورم خواهد بود. همچنین، افزایش هزینههای حملونقل، بیمه، انرژی و خدمات مالی، قیمت تمامشدهٔ کالاها را افزایش میدهد و رقابتپذیری تولیدکنندگان را کاهش میدهد. در چنین فضایی، بنگاههای کوچک معمولاً آسیبپذیرتر از شرکتهای بزرگ هستند؛ زیرا سرمایهٔ کمتری برای تحمل زیانهای موقت یا نوسانات بازار در اختیار دارند.
در سطح کلان، کاهش رشد اقتصادی، کاهش سرمایهگذاری و افت بهره وری میتواند روند توسعهٔ کشور را کندتر کند و اجرای پروژههای زیربنایی را با تأخیر مواجه سازد.
با اینحال، تجربهٔ بسیاری از کشورها نشان داده است که تقویت تولید داخلی، حمایت هدفمند از اقشار آسیبپذیر، کنترل کسری بودجه، ایجاد ثبات در سیاستهای اقتصادی، افزایش شفافیت و فراهم کردن فضای مناسب برای فعالیت بخش خصوصی، میتواند بخشی از آثار منفی جنگ و تورم را کاهش دهد.
از سوی دیگر، افزایش همبستگی اجتماعی، حمایت از کسب و کارهای کوچک، گسترش فرهنگ صرفهجویی و استفادهٔ بهینه از منابع نیز در کاهش فشارهای اقتصادی نقش مهمی ایفا میکند. هرچه اعتماد عمومی به سیاستهای اقتصادی و آیندهٔ کشور بیشتر باشد، انگیزهٔ سرمایهگذاری، تولید و فعالیت اقتصادی نیز افزایش خواهد یافت.
در نهایت، اقتصاد در دوران جنگ و تورم تنها با مدیریت منابع مالی قابل حفظ نیست، بلکه نیازمند برنامهریزی بلندمدت، تصمیمگیری مبتنی بر واقعیتهای اقتصادی، حمایت از تولید، حفظ قدرت خرید مردم و ایجاد ثبات در بازارها است.
هر اندازه این سیاستها با دقت، شفافیت و تداوم بیشتری اجرا شوند، امکان عبور از بحران و بازگشت به مسیر رشد و توسعه نیز افزایش خواهد یافت و جامعه خواهد توانست با آسیبهای کمتری از این دورهٔ دشوار عبور کند.
بحران اجاره مسکن؛ فشار اقتصادی و پیامدهای اجتماعی بر زندگی
مهرسا عباسی
مسکن همواره یکی از اساسیترین نیازهای انسان و یکی از پایههای اصلی امنیت و رفاه اجتماعی بوده است. داشتن سرپناه مناسب تنها به معنای برخورداری از یک مکان فیزیکی برای زندگی نیست، بلکه با امنیت روانی، ثبات خانوادگی، سلامت اجتماعی و امکان برنامهریزی برای آینده ارتباط مستقیم دارد.
با این حال، در سالهای اخیر افزایش شدید هزینههای اجاره مسکن به یکی از مهمترین چالشهای اقتصادی و اجتماعی بسیاری از خانوادهها تبدیل شده است؛ بحرانی که بخش بزرگی از درآمد خانوارها را صرف تأمین سرپناه میکند و فشار قابل توجهی بر زندگی روزمره شهروندان وارد میسازد. افزایش مداوم قیمت مسکن، کاهش قدرت خرید، رشد تورم، کاهش ارزش درآمدهای ثابت و نبود تناسب میان دستمزدها و هزینههای زندگی، موجب شده است بسیاری از خانوادهها برای تأمین هزینه اجاره با مشکلات جدی روبهرو شوند. در شرایطی که بخش قابل توجهی از درآمد ماهانه افراد صرف پرداخت اجارهبها میشود، امکان تأمین دیگر نیازهای اساسی مانند آموزش، درمان، تغذیه و رفاه خانوادگی کاهش پیدا میکند. بحران اجاره مسکن تنها یک مسئله اقتصادی نیست، بلکه به یک مسئله اجتماعی تبدیل شده است که بر کیفیت زندگی، سلامت روان و آینده خانوادهها تأثیر میگذارد. یکی از پیامدهای مهم این بحران، افزایش جابهجاییهای اجباری خانوارهاست. بسیاری از مستأجران به دلیل ناتوانی در پرداخت اجارههای جدید، مجبور به ترک محل زندگی خود و انتقال به مناطق ارزانتر میشوند. این جابهجاییها گاهی باعث دور شدن افراد از محل کار، کاهش دسترسی به امکانات آموزشی و درمانی و تغییر شرایط اجتماعی خانوادهها میشود. در مواردی نیز خانوادهها برای کاهش هزینهها به سکونت در واحدهای کوچکتر، مناطق کمبرخوردارتر یا شرایط نامناسبتر روی میآورند. کاهش امنیت مسکن میتواند پیامدهای روانی نیز به همراه داشته باشد. نگرانی دائمی درباره تمدید قرارداد، افزایش ناگهانی اجارهبها یا احتمال از دست دادن محل زندگی، فشار روانی زیادی بر افراد وارد میکند. این وضعیت بهویژه برای خانوادههای کمدرآمد، کارگران، بازنشستگان و افرادی که درآمد ثابت دارند، دشوارتر است.
از سوی دیگر، نبود سیاستهای پایدار و مؤثر در حوزه مسکن، فاصله میان عرضه و تقاضا را افزایش داده است. هنگامی که تولید مسکن متناسب با نیاز واقعی جامعه نباشد و حمایتهای کافی از مستأجران وجود نداشته باشد، بازار اجاره با ناپایداری بیشتری مواجه میشود. همچنین تبدیل مسکن از یک نیاز اساسی به یک کالای سرمایهای، در بسیاری از موارد باعث افزایش فشار بر کسانی میشود که برای زندگی روزمره خود به مسکن نیاز دارند. بر اساس اصول مندرج در اسناد بینالمللی حقوق بشر، برخورداری از استاندارد مناسب زندگی، شامل دسترسی به مسکن مناسب، یکی از مؤلفههای مهم کرامت انسانی محسوب میشود. حق داشتن مسکن مناسب در ماده ۱۱ میثاق بینالمللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نیز مورد تأکید قرار گرفته است. این موضوع نشان میدهد که مسکن صرفاً یک کالای اقتصادی نیست، بلکه بخشی از حقوق اجتماعی افراد به شمار میرود. حل بحران اجاره مسکن نیازمند مجموعهای از اقدامات هماهنگ است؛ از جمله افزایش عرضه مسکن متناسب با نیاز جامعه، حمایت هدفمند از خانوارهای کمدرآمد، ایجاد سازوکارهای نظارتی مؤثر بر بازار اجاره، افزایش تناسب میان درآمدها و هزینههای زندگی و توجه جدی به سیاستهای رفاهی. بدون برنامهریزی بلندمدت، فشار ناشی از هزینه مسکن میتواند به گسترش نابرابری اجتماعی و کاهش کیفیت زندگی بخش بزرگی از جامعه منجر شود. در نهایت، بحران اجاره مسکن را نمیتوان تنها با راهکارهای کوتاهمدت مدیریت کرد.
مسکن نیازمند نگاهی جامع است که در آن، انسان و نیازهای اساسی او در مرکز تصمیمگیری قرار گیرد. ایجاد شرایطی که شهروندان بتوانند با امنیت و آرامش در محل زندگی خود باقی بمانند، یکی از مهمترین شاخصهای توسعه اجتماعی و اقتصادی هر جامعه محسوب میشود.
پایان سناتور لیندزی گراهام؛
مریم کاظمی
خبر درگذشت لیندزی گراهام، سناتور جمهوریخواه ایالت کارولینای جنوبی، تنها پایان زندگی یک سیاستمدار نبود؛ پایان دوران یکی از جنجالیترین چهرههای سیاست خارجی آمریکا بود. مردی که از مسکو تا تهران و از پکن تا غزه، کمتر حکومتی پیدا میشد که از مواضع تند او استقبال کند.
گراهام بیش از بیست سال در سنای آمریکا حضور داشت، اما شهرتش نه به خاطر سیاست داخلی، بلکه به دلیل مواضع تهاجمیاش در عرصه بینالمللی بود.
او اعتقاد داشت آمریکا باید قدرت نظامی و سیاسی خود را بدون تردید به نمایش بگذارد؛ دیدگاهی که برایش هم طرفداران پرشمار ساخت و هم مخالفان سرسخت.
از منتقد ترامپ تا نزدیکترین متحد او در انتخابات ۲۰۱۶، لیندزی گراهام یکی از تندترین منتقدان دونالد ترامپ بود وحتی او را فاقد صلاحیت ریاستجمهوری میدانست. اما پس از پیروزی ترامپ، به تدریج به یکی از نزدیکترین متحدان او تبدیل شد؛ تغییری که بسیاری آن را یکی از بزرگترین چرخشهای سیاسی واشنگتن توصیف کردند.
دشمن سرسخت پوتین: پس از حمله روسیه به اوکراین، گراهام به یکی از صریحترین مخالفان ولادیمیر پوتین تبدیل شد. او بارها خواستار تحریمهای فلجکننده علیه روسیه شد و حتی در سال ۲۰۲۲ با انتشار پیامی جنجالی گفت تنها راه پایان جنگ این است که «کسی در روسیه پوتین را از میان بردارد»؛ جملهای که واکنشهای گستردهای در جهان به دنبال داشت. بعدها نیز روسیه برای او حکم بازداشت صادر کرد، اما گراهام با تمسخر گفت این حکم را «مدال افتخار» میداند.
چند روز پیش از درگذشتش نیز در کییف کنار رئیسجمهور اوکراین حاضر شد و برای تصویب بسته جدید تحریمهای روسیه تلاش میکرد.
حامی بیقید و شرط اوکراین: گراهام از نخستین روزهای جنگ، ارسال میلیاردها دلار کمک نظامی به اوکراین را ضروری میدانست و بارها اعلام کرد شکست روسیه برای امنیت جهان حیاتی است. او بارها به کییف سفر کرد و از نزدیک با مقامهای اوکراینی دیدار داشت.
یکی از نزدیکترین دوستان اسرائیل در کنگره: اگر نام چند سیاستمدار آمریکایی را به عنوان حامیان سرسخت اسرائیل فهرست کنیم، لیندزی گراهام قطعاً در میان آنها قرار میگیرد. او از عملیات نظامی اسرائیل حمایت میکرد، با فشارهای بینالمللی علیه تلآویو مخالفت داشت و بارها تأکید میکرد که امنیت اسرائیل بخشی از امنیت ملی آمریکاست.
همین مواضع باعث شد هم مورد تقدیر مقامهای اسرائیلی قرار بگیرد و هم با انتقادهای شدید مدافعان حقوق فلسطینیان روبهرو شود.
مواضع تند علیه جمهوری اسلامی: گراهام سالها جمهوری اسلامی را یکی از بزرگترین تهدیدهای امنیتی آمریکا و خاورمیانه میدانست.
او از تحریمهای سختتر علیه تهران، حمایت از مخالفان جمهوری اسلامی و در مقاطعی حتی از گزینه حمله نظامی به تأسیسات هستهای ایران دفاع کرد. در جریان اعتراضات ایرانیان نیز بارها از مردم معترض حمایت کرد و حکومت ایران را به سرکوب متهم ساخت.
چرا اینقدر بحثبرانگیز بود؟: حامیانش میگفتند گراهام سیاستمداری بود که در برابر روسیه، جمهوری اسلامی، گروههای مسلح و رقبای آمریکا عقبنشینی نمیکرد.
اما منتقدانش او را نماد سیاست خارجی تهاجمی واشنگتن میدانستند و معتقد بودند بسیاری از اظهاراتش میتوانست تنشهای بینالمللی را تشدید کند.
با این حال، چه موافقش باشیم و چه مخالف، یک واقعیت انکارناپذیر است: لیندزی گراهام یکی از اثرگذارترین چهرههای سیاست خارجی آمریکا در دو دهه اخیر بود؛ سیاستمداری که هم دوستان قدرتمندی داشت و هم دشمنان قدرتمند.
روایتِ آن دو روزِ سرخ که گلهای باغِ ایران را پرپر کردند
عطیه کلاتی فریمان
چگونه میتوان از عمقِ فاجعهی هولناکِ ۱۸ و ۱۹ دی سخن گفت و قلم در پنجهی نویسنده متلاشی نشود؟ چگونه میتوان این دو روزِ شوم و سرشار از قساوت را به تصویر کشید، بیآنکه بغض راهِ گلو را ببندد و اشک چشمان را تار کند؟ این دو روزِ خونین، دیگر تنها دو عدد ساده و پشتسرهم در صفحاتِ پایانیِ تقویمِ دیماه نیستند؛ این دو تاریخ، دو زخمِ عمیق، تازه و خونچکان بر پیکرِ خستهی مادری به نام وطن هستند. روزهایی که در آنها زیباترین، پاکترین و نازکترین ساقههای این باغستانِ کهن، با تبرِ کینهی مأمورانِ مزدور قطع شدند. ۱۸ و ۱۹ دی روزی بود که مفهومِ بیرحمی در پهنهی این خاک جابجا شد؛ روزهایی که در آنها یک نسلکشیِ تمامعیار، سیستماتیک و سازمانیافته، به دور از چشمِ رسانه های دنیا و در سکوتِ هولناکِ مدعیانِ دروغینِ جهان رخ داد. تاریکی و رنج زمانی غلیظتر و جانسوزتر میشود که به یاد آوریم تفنگدارانِ بیرحم، نشانهی لولههای داغِ تفنگهای خود را به سمتِ تجمعاتِ بزرگسالان نگرفتند، بلکه تنهای نحیف، لرزان و بیپناهِ بچههایی را هدف رفتند که هنوز الفبای سیاست را هم نمیدانستند.
آنها کودکانی بودند که تنها گناهشان، تمنای یک زندگیِ عادی، آرزوی دویدن در خیابانهای آزاد و کشیدنِ نفسی بیدغدغه و بدونِ ترس از سایهی وحشت بود.
کودکانِ معصومِ مدرسهی میناب و دهها طفلِ بیگناهِ دیگر در این دو روزِ سیاه، زیر شلاقِ ستم شکنجه شدند، آسیبهای جسمی و روحیِ جبران ناپذیر دیدند و سردیِ خاک، آغوشِ گرم و پرمهرِ مادرانشان را از آنها ربود. تفنگداران با کینهای توصیفناپذیر، ساچمهها و گلولهها را روانهی چشمانِ پرامید و سینههای کوچکی کردند که باید امروز با شوق، کیفِ مدرسه را بر دوش میکشیدند و برای فردا تمرینِ زندگی میکردند. آنها خواستند نگاهِ رو به آیندهی یک نسل را با شلیک به چشمانشان کور کنند، اما هرگز نفهمیدند که آن چشمهای آسیبدیده، خود به مشعلهای فروزانِ دادخواهی تبدیل خواهند شد.
اما چه بگوییم از دنیایی که تماشاگرِ بیطرفِ این سلاخیِ بزرگ بود؟
چه بگوییم از مجامعِ بینالمللی و دولتهای مدعیِ حقوقِ بشر که چشمهای خود را کاملاً بستند تا نبینند چطور خونِ پاکِ بچههای ایران، آسفالتِ سردِ خیابانها و حیاطِ مدارس را سرخ میکند؟
آنها منافعِ سیاسی، مصلحتهای دیپلماتیک و معاملههای کثیفِ خود را به نجاتِ جانِ کودکانِ ما ترجیح دادند. آنها گوشهای خود را گرفتند تا صدای شیون، ضجه و شیونهای بیپایانِ مادران و پدرانِ داغدیده را نشنوند. این تنهاییِ مطلق و بیکسیِ ملتِ ما در برابر دژخیم، زخمِ ۱۸ و ۱۹ دی را در تاریخ هزار برابر عمیقتر و جانکاهتر کرد؛ ما ماندیم و داغِ عظیمی که در آن روزها هیچ فریادرسی در جهان برایش نبود.
۱۸ و ۱۹ دی در حافظهی تاریخیِ ما، نمادِ مظلومیتِ محضِ نسلی شد که به جرمِ تمنای زندگی، پیش از رفتن به بهارِ عمر، سردترین پاییز و زمستانِ تاریخ را تجربه کرد.
اما بگذار ستمگران، مأموران و آمرانِ این جنایتِ بیبدیل بدانند؛ این خونهای پاک که بر زمین ریخت، هرگز خشک نخواهد شد و از میان نخواهد رفت. هر چشمِ آسیبدیده، هر سینهی شکافته و هر نامِ معصومی از کودکانِ مدرسه میناب، تا همیشه به عنوانِ سندِ رسوایی، سقوطِ اخلاقی و جنایتِ این حکومت باقی خواهد ماند.
دنیا اگر خودش را به خوابِ خرگوشی زده است، ما تا ابد بیداریم. ما این دردِ مشترک و این اشکهای روان را به خشم و ارادهی پولادین تبدیل خواهیم کرد و تا روزِ دادخواهی و رسیدن به عدالت، صدای رسای آن چشمانِ آسیبدیده و جانهای بیگناه خواهیم بود. تاریخ هرگز این دو روزِ سرخ و فاجعهی فراموشنشدنی را از یاد نخواهد برد و روزِ حسابِ این نسلکشیِ خاموش فرا خواهد رسید.
قیام و مقاومت تاریخی تبریز؛
نگارسادات هاشمی بناب
قیام و مقاومت تاریخی تبریز؛ نقطه عطفی در پیروزی انقلاب مشروطه ایران. جنبش مشروطه ایران یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ معاصر کشور است، اما اگر از میان همه شهرهایی که در این جنبش نقش داشتند تنها یک شهر را بتوان نماد مقاومت و پایداری نامید، بیتردید آن شهر تبریز است.
پس از آنکه محمدعلی شاه مجلس شورای ملی را به توپ بست و دوره استبداد صغیر آغاز شد، بسیاری از مراکز مقاومت در مدت کوتاهی سرکوب شدند و امید به ادامه نهضت مشروطه در سراسر کشور رو به خاموشی رفت.
در چنین شرایطی، مردم تبریز با رهبری ستارخان، باقرخان و دیگر آزادیخواهان، پرچم مقاومت را برافراشتند و با ایستادگی کمنظیر خود اجازه ندادند آرمان مشروطه به فراموشی سپرده شود.
این مقاومت که نزدیک به یازده ماه ادامه یافت، نه تنها سرنوشت تبریز، بلکه آینده ایران را نیز تغییر داد و زمینه سقوط استبداد محمدعلی شاه را فراهم ساخت.
تبریز در آن دوران، پس از تهران مهمترین شهر ایران و مرکز سیاسی و اقتصادی آذربایجان بود. ارتباط گسترده با قفقاز، عثمانی و بازارهای جهانی، این شهر را به یکی از پیشروترین مراکز اندیشههای نو تبدیل کرده بود. بسیاری از بازرگانان، روشنفکران و فعالان سیاسی تبریز با مفاهیمی مانند قانون، آزادی، حکومت مشروطه و حقوق شهروندی آشنا بودند و از همین رو، اندیشه مشروطهخواهی در این شهر ریشهای عمیق پیدا کرده بود.
تشکیل انجمن ایالتی آذربایجان و فعالیتهای مخفی «مرکز غیبی» نقش مهمی در سازماندهی نیروهای آزادیخواه داشت و این گروهها پیش از آغاز درگیریها خود را برای دفاع از مشروطه آماده کرده بودند.
در مقابل، محمدعلی شاه که از همان آغاز سلطنت با مشروطه مخالف بود، تلاش کرد با تکیه بر نیروهای نظامی و حمایت جریانهای مخالف، نظام مشروطه را از میان بردارد.
همزمان با سرکوب مجلس در تهران، نیروهای سلطنتطلب نیز برای تصرف تبریز وارد عمل شدند.
بسیاری تصور میکردند مقاومت مردم این شهر نیز ظرف چند روز در هم خواهد شکست، اما برخلاف انتظار، گروه کوچکی از مجاهدان به فرماندهی ستارخان در محله امیرخیز ایستادگی کردند.
همین مقاومت اولیه، روحیه مبارزان را زنده نگه داشت و به تدریج دیگر نیروهای مشروطهخواه نیز دوباره به میدان بازگشتند.با پیوستن باقرخان و سایر فرماندهان، ورق جنگ برگشت و نیروهای دولتی ناچار به عقبنشینی شدند.
در همان زمان، مخالفان مشروطه با تشکیل انجمن اسلامیه تلاش میکردند مشروطه خواهان را مخالف دین معرفی کنند و مردم را علیه آنان بشورانند.
با وجود این تبلیغات، آزادیخواهان تبریز موفق شدند اعتماد بخش بزرگی از مردم را حفظ کنند و پس از نبردهای سنگین، کنترل شهر را به دست گیرند. اداره تبریز بار دیگر در اختیار انجمن ایالتی قرار گرفت و شهر به مهمترین پایگاه مقاومت مشروطهخواهان در سراسر ایران تبدیل شد؛ مقاومتی که نه تنها سرنوشت تبریز، بلکه آینده نهضت مشروطه را نیز رقم زد.
پس از آنکه مجاهدان توانستند کنترل کامل تبریز را در دست بگیرند، محمدعلی شاه برای پایان دادن به مقاومت مردم، عینالدوله را با نیرویی بزرگ راهی آذربایجان کرد.
هدف او این بود که بدون ورود به جنگی فرسایشی، شهر را از طریق محاصره و قطع راههای ارتباطی و تأمین آذوقه وادار به تسلیم کند. به همین دلیل، تمام مسیرهای منتهی به تبریز بسته شد و ورود گندم، مواد غذایی و دیگر نیازهای اساسی مردم متوقف گردید. این محاصره به تدریج شهر را با بحرانی بیسابقه روبهرو کرد. قحطی و گرسنگی زندگی هزاران نفر را تهدید میکرد و بسیاری از خانوادهها برای زنده ماندن ناچار شدند از گیاهان خودرو و علف تغذیه کنند.
رنج مردم به اندازهای بود که خاطره آن سالها در فرهنگ مردم آذربایجان باقی ماند و حتی ضربالمثل «یونجا یئییب مشروطه آلمیشیق» یادگار همان روزهای تلخ است. با وجود گرسنگی، بیماری و فشارهای سنگین، بیشتر مردم تبریز حاضر نشدند آرمان آزادی و حکومت قانون را با تسلیم شدن معامله کنند.
در طول این مقاومت، مجاهدان به رهبری ستارخان و باقرخان تنها به جنگیدن اکتفا نکردند، بلکه تلاش کردند نظم شهر را نیز حفظ کنند. برای اداره امور، کمیتههایی تشکیل شد که مسئولیت سازماندهی نیروهای نظامی، توزیع کمکهای مردمی، تأمین هزینههای جنگ و حفظ امنیت شهر را بر عهده داشتند.
مجاهدان به گروههای کوچک تقسیم شده بودند و هر گروه مسئول دفاع از بخشی از شهر بود. بازرگانان، پیشهوران و مردم عادی نیز با کمکهای مالی و تهیه آذوقه از مقاومت پشتیبانی میکردند.
علاوه بر این، داوطلبانی از قفقاز که تجربه نبردهای انقلابی داشتند، برای یاری مردم تبریز وارد ایران شدند و با آموزش شیوههای جدید جنگ شهری و استفاده از سلاحهای مدرن، توان رزمی مجاهدان را افزایش دادند. حضور آنان علاوه بر ارزش نظامی، روحیه تازهای به مدافعان شهر بخشید و نشان داد که مقاومت تبریز بازتابی فراتر از مرزهای ایران پیدا کرده است.
ادامه محاصره، دولت روسیه را به بهانه حفاظت از جان اتباع خود وارد ماجرا کرد. نیروهای روس با موافقت دولتهای روسیه و انگلستان وارد خاک ایران شدند و به سوی تبریز حرکت کردند.
در آغاز، بسیاری از مردم و رهبران مشروطه تصور میکردند حضور این نیروها موقتی است و تنها برای پایان دادن به محاصره و رساندن آذوقه انجام میشود، اما به تدریج روشن شد که روسیه اهداف سیاسی گستردهتری را دنبال میکند. پس از ورود به شهر، نیروهای روس خواستار خلع سلاح مجاهدان شدند، سنگرهای مقاومت را برچیدند و بسیاری از رهبران و مبارزان مشروطه را تحت تعقیب قرار دادند.
شماری از مجاهدان ناچار به ترک تبریز شدند و برخی نیز به کنسولگری عثمانی پناه بردند. به این ترتیب، مقاومت سازمانیافته تبریز پایان یافت، اما تأثیر تاریخی آن از میان نرفت.
اگرچه مجاهدان تبریز به دلیل حضور نیروهای روس نتوانستند در فتح تهران شرکت کنند، اما ایستادگی طولانی آنان روح تازهای در کالبد جنبش مشروطه دمید. خبر مقاومت مردم تبریز در سراسر ایران پیچید و مشروطهخواهان گیلان، اصفهان، بختیاری و دیگر مناطق را به ادامه مبارزه امیدوار کرد. سرانجام همین حرکتها به فتح تهران، سقوط محمدعلی شاه و احیای نظام مشروطه انجامید.
از این رو بسیاری از تاریخنگاران بر این باورند که اگر مقاومت تبریز نبود، احتمالاً جنبش مشروطه در همان روزهای نخست استبداد صغیر شکست میخورد و مسیر تاریخ ایران به شکل دیگری رقم میخورد.
مقاومت تبریز تنها یک نبرد نظامی نبود، بلکه به نمادی از اراده مردم برای دستیابی به آزادی، قانونگرایی و حاکمیت ملی تبدیل شد. این شهر در سختترین شرایط نشان داد که حفظ آرمانهای یک ملت تنها با قدرت نظامی امکانپذیر نیست، بلکه ایمان مردم به عدالت، اتحاد اجتماعی و فداکاری رهبران مردمی نیز نقشی تعیینکننده دارد.
ستارخان، باقرخان و دیگر مجاهدان تبریز نه از ارتشی منظم برخوردار بودند و نه از حمایت دولتهای خارجی، اما با تکیه بر اعتماد مردم و احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت کشور، توانستند یکی از ماندگارترین صفحات تاریخ ایران را رقم بزنند.
پس از برقراری دوباره نظام مشروطه، انتظار میرفت از رهبران مقاومت تبریز به شایستگی قدردانی شود، اما تحولات سیاسی کشور مسیر دیگری را در پیش گرفت. ستارخان و باقرخان به تهران دعوت شدند و مدتی بعد در جریان خلع سلاح مجاهدان، درگیری خونینی در پارک اتابک رخ داد.
ستارخان در این حادثه از ناحیه پا به شدت زخمی شد و تا پایان عمر با همان آسیب زندگی کرد.
او سالهای پایانی عمر خود را در انزوا و با مشکلات فراوان سپری کرد و سرانجام در تهران درگذشت.
باقرخان نیز پس از مدتی گوشهنشینی، در جریان حوادث جنگ جهانی اول راهی غرب ایران شد و در مسیر به دست راهزنان کشته شد. سرنوشت این دو قهرمان، یادآور این واقعیت است که بسیاری از شخصیتهای تأثیرگذار تاریخ، پس از پایان مبارزاتشان آنگونه که شایسته بود مورد حمایت قرار نگرفتند.
در سالهای بعد، تبریز بار دیگر صحنه رویدادهای مهم سیاسی شد.
اشغال آذربایجان توسط نیروهای روس، اعدام شماری از آزادیخواهان از جمله ثقةالاسلام تبریزی و سرکوب گسترده مشروطهطلبان، نشان داد که پایان محاصره تبریز به معنای پایان فشارها و مداخلات خارجی نبود. با این حال، خاطره مقاومت مردم شهر هرگز از ذهن جامعه پاک نشد و الهامبخش جنبشهای آزادیخواهانه بعدی، از جمله قیام شیخ محمد خیابانی، شد.
بسیاری از فعالان سیاسی نسلهای بعد، مقاومت تبریز را نمونهای از ایستادگی در برابر استبداد و دخالت بیگانگان میدانستند.
قیام تبریز در آثار تاریخی، ادبی و هنری نیز جایگاه ویژهای پیدا کرده است. تاریخنگاران بسیاری این رویداد را یکی از مهمترین عوامل نجات انقلاب مشروطه دانستهاند. نویسندگان، شاعران و فیلمسازان نیز بارها به زندگی ستارخان، باقرخان و مجاهدان تبریز پرداختهاند و تلاش کردهاند نقش این شهر را در تاریخ معاصر ایران زنده نگه دارند. خانه مشروطه تبریز امروز به عنوان یکی از مهمترین مراکز حفظ اسناد و یادگارهای آن دوران، روایتگر مبارزات مردمی است که برای دستیابی به آزادی، هزینههای سنگینی پرداختند.
امروز، بیش از یک قرن از آن مقاومت تاریخی میگذرد، اما نام تبریز همچنان با آزادیخواهی، عدالتطلبی و دفاع از حقوق مردم گره خورده است. قیام مشروطهخواهان تبریز تنها بخشی از گذشته ایران نیست، بلکه یادآور این حقیقت است که سرنوشت ملتها را انسانهایی رقم میزنند که در دشوارترین لحظات، امید خود را از دست نمیدهند و برای حفظ آرمانهایشان تا آخرین توان ایستادگی میکنند. به همین دلیل، مقاومت تبریز نه فقط یک واقعه تاریخی، بلکه میراثی ماندگار برای همه نسلهای ایران به شمار میآید..
میراث ماندگار مقاومت تبریز؛ از تاریخ تا امروز
مقاومت تبریز در دوران مشروطه را نمیتوان تنها در چارچوب یک نبرد میان دو گروه سیاسی بررسی کرد. آنچه این رویداد را در تاریخ ایران ماندگار کرده، حضور مردمی است که در شرایطی بسیار دشوار، میان ترس و امید، انتخاب کردند که برای آیندهای متفاوت ایستادگی کنند. مردم تبریز در آن روزها تنها برای تغییر یک حکومت یا جابهجایی قدرت مبارزه نمیکردند؛ آنان خواهان مفاهیمی بودند که امروز نیز از پایههای جوامع آزاد به شمار میروند: قانون، عدالت، پاسخگویی حکومت و حق مردم برای مشارکت در سرنوشت خویش.
اهمیت مقاومت تبریز در این بود که نشان داد یک جنبش اجتماعی، حتی پس از شکستهای بزرگ نیز میتواند دوباره زنده شود. پس از به توپ بسته شدن مجلس، بسیاری تصور میکردند پایان مشروطه فرا رسیده است، اما ایستادگی مردم تبریز ثابت کرد که اندیشه آزادی را نمیتوان تنها با زور اسلحه از میان برد.
صدای مقاومت این شهر از دیوارهای محاصرهشده تبریز فراتر رفت و به شهرهای دیگر رسید؛ صدایی که به مردم ایران یادآوری کرد که تغییرات تاریخی اغلب از دل فداکاری انسانهایی شکل میگیرد که حاضرند برای باورهای خود هزینه بدهند.
البته تاریخ مشروطه تبریز نیز مانند هر رویداد بزرگ انسانی، پیچیدگیها و تناقضهای خود را دارد.
در کنار شجاعت و فداکاری بسیاری از مبارزان، اختلافات سیاسی، اشتباهات برخی نیروها و دخالت قدرتهای خارجی نیز بخشی از واقعیت آن دوران بود. نگاه تاریخی دقیق، نه به دنبال اسطورهسازی مطلق است و نه انکار نقش شخصیتها و جریانها؛ بلکه تلاش میکند تجربه گذشته را با همه ابعاد آن بشناسد و از آن درس بگیرد.
امروز، نامهایی مانند ستارخان، باقرخان، ثقةالاسلام تبریزی و بسیاری از مبارزان گمنام، تنها یادآور یک دوره تاریخی نیستند؛ بلکه نماد مسئولیت اجتماعی و اهمیت دفاع از حقوق مردم هستند. بسیاری از کسانی که در آن روزها در کوچهها و سنگرهای تبریز ایستادند، شاید نمیدانستند مبارزه آنان چگونه در کتابهای تاریخ ثبت خواهد شد، اما تصمیم و فداکاری آنان مسیر تاریخ ایران را تغییر داد.
مقاومت تبریز به ما یادآوری میکند که آزادی و عدالت دستاوردهایی نیستند که برای همیشه تضمین شده باشند؛ هر نسل باید ارزش آنها را بشناسد و از آنها پاسداری کند. به همین دلیل، بررسی قیام مشروطهخواهان تبریز تنها مطالعه یک واقعه تاریخی نیست، بلکه بازخوانی یکی از مهمترین تجربههای جامعه ایران در مسیر تلاش برای قانون، آزادی و کرامت انسانی است.
این بخش باعث میشود پایان مقاله بیشتر شبیه یک مقاله تحلیلی تاریخی برای وبلاگ یا مجله باشد، نه فقط خلاصه یک واقعه.
فرجام دشمنی؛ چگونه میراث خامنهای به جنگ و فقر ختم شد؟
ملیکا نوری وفا
تابوت «علی خامنهای»، رهبر پیشین جمهوری اسلامی ایران، در مصلای تهران در برابر دیدگان میلیونها نفر قرار گرفت؛ تصویری که پایان دوران او و آغاز فصلی نو را نوید میدهد. بسیاری از طرفدارانش آرزوی تداوم راه او را در دوران جدید و تحت رهبری پسرش دارند و معتقدند با حضور «مجتبی خامنهای»، وضعیت ایران بهبود خواهد یافت.
آنها باور دارند که او مهمترین میراث پدرش، یعنی «تثبیت استقلال و حاکمیت ملی ایران در محیطی پرتنش» را اعتلا خواهد بخشید. با این حال، عدهای دیگر میگویند مقامات کشوری وعدههای او را نادیده گرفته و مسیر را برای مذاکره با عاملان مرگ او هموار کردهاند.
در کنار تابوت او، ارزیابی میراث وی به یکی از موضوعات داغ این روزها بدل شده است. میراث کسی که سالها از «دشمن» سخن گفت و حکومت را بر پایه استراتژی ستیز و مقاومت در برابر غرب و استکبار بنا نهاد؛ دشمنیهایی که بهویژه با آمریکا و اسراییل، ایران را دو بار به جنگ کشاند، آن هم در شرایطی که او همزمان با جنگ و مذاکره مخالفت میکرد. اکنون در غیاب او، میراثدارانش پس از یک جنگ ۳۹روزه به تفاهم با آمریکا تن دادهاند.
علی خامنهای جمهوری اسلامی را همچون سیستمی با هدف تضمین بقا طراحی کرد، اما در نهایت، دقیقا بهدلیل همین ساختارِ متمرکز و نهادهای موازی، در برابر بحرانهای درونی و بیرونی دچار شکنندگی شد؛ شاید ماندن جمهوری اسلامی تحت فشار فزاینده مردم و نیروهای بیرونی، ماندگارترین میراث او باشد.
دهها نهاد امنیتی برای تامین امنیتی که نیست: علی خامنهای در خرداد ۱۳۶۸، بلافاصله پس از درگذشت خمینی، رهبری جمهوری اسلامی را در شرایطی برعهده گرفت که نهادهای امنیتی هنوز فاقد انسجام لازم بودند. اگرچه «وزارت اطلاعات» در سال ۱۳۶۲ با هدف تمرکز بر امور امنیتیِ عمومی شکل گرفت، اما چندان اعتمادی به آن وجود نداشت. نتیجه عدم اعتماد، پدیدار شدن سازمانها یا بخشهای «حفاظت اطلاعات» در ارتش، سپاه و نیروی انتظامی بهصورت مستقل بود. خامنهای اما تلاش کرد تا تمام این سازمانهای اطلاعاتی را بهواسطه «فرمانده کل قوا بودن» ولی فقیه در کشور زیر نظر خود داشته باشد.
این ساختار موازی در دهه ۱۳۸۰ گستردهتر شد و در سالهای ابتدایی دهه نود دستکم ۱۶ نهاد اطلاعاتیو امنیتی مختلف در کشور به وجود آمده بود. از جمله سازمان اطلاعات سپاه، سپاه حفاظت ولیامر، سپاه حفاظت انصارالمهدی و حفاظت هواپیمایی. نقطه عطف این مسیر سال ۱۳۸۸ بود، وقتی معاونت اطلاعات سپاه به یک سازمان مستقل ارتقا یافت و «حسین طائب» برای بیش از یک دهه ریاست آن را برعهده گرفت اما حضورش در این مکان جنجالی بود. جتی آن زمان «محمود احمدینژاد» به حضور وی واکنش نشان داده و بعدتر نیز گفت: «این فرد تعادل ندارد، همه میدانند، مقامات کشور همه میدانند او چه کار کرده. گفتم ایشان بیایید همه روابط را به هم میزند اصلا کارش پروندهسازی است.» انتخابی که از سوی چهرههای دیگر نزدیک به رهبر نیز مورد انتقاد قرار گرفته بود. بحران قتلهای زنجیرهای (۱۳۷۷) به نقطه عطفی در مهندسی امنیتی جمهوری اسلامی بدل شد. افشای دستداشتنِ معاونت امنیتی وزارت اطلاعات در این ترورها، بهانهای برای تصفیه عناصرِ «دگراندیش» و میانهرو در دستگاه اطلاعاتی و انتقالِ تدریجیِ کانون قدرت به «بیت رهبری» و نهادهای نظامی-امنیتیِ نزدیک به آن شد. حذفِ «سعید امامی» در حبس، نه صرفا یک رویداد جنایی، که ابزاری برای مسدودسازیِ افشایِ زنجیره فرماندهیِ فرادستی بود. این استراتژی، بستر را برای عبور از وزارت اطلاعات به سمت نهادهای موازی (و نهایتا سازمان اطلاعات سپاه) فراهم کرد؛ روندی که در دوران ریاست حسین طائب، به رقابتهای ساختاریِ عمیق میان وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه انجامید؛ بهگونهای که این نهادها، نه در نقشِ مکمل، که در مقامِ رقیب بر سرِ کسبِ انحصارِ نفوذ و کنترلِ میدان با یکدیگر درگیر شدند. هر چند که تلاش هم میشد بین آنها همگراییهای به وجود بیاید.همین موازیکاری، تضاد اصلی این بخش از میراث خامنهای را آشکار میکند. از یک سو، وجود چند نهاد اطلاعاتی مستقل به نظام این امکان را داد که در برابر فروپاشی یا نفوذ در یک نهاد واحد مقاومتر باشد و بهگفته «سعید حجاریان»، از طراحان اولیه وزارت اطلاعات، این وزارتخانه را برای آن به وجود آورده بودند که یک نهاد واحد پاسخگو وجود داشته باشد، اما بسیاری در قوای مختلف مخالف تکنهادی شدن اطلاعات بودند. اما در عمل، همین نبود یک مرجع پاسخگوی واحد، به فقدان نظارت موثر انجامید و تاریخ دستگیری نهادها و بازجوییها پر است از نامهایی مانند «زهرا کاظمی»، روزنامهنگار و «کاووس سیدامامی»، استاد دانشگاه که بی دلیل بازداشت شدند و در بازداشت، کشته. اما این تنها بُعد ماجرا نبود، جمهوری اسلامی حتی چهرههای مهم خود مانند «حسن طهرانیمقدم» را در سال ۹۰ و پس از آن بهخاطر عدم اشراف بر وضعیت امنیتی از دست داد. اسناد هستهایاش از کشور خارج شد و کار به جایی رسید که در دو حمله اسراییل در سال ۱۴۰۴ سه رده فرماندهی کشور از بین رفت. موضوعی که پیشتر «علی یونسی»، وزیر پیشین اطلاعات ایران، در تیرماه ۱۴۰۰ درباره آن هشدار داده بود: «جا دارد همه مسوولان جمهوری اسلامی برای جان خودشان نگران باشند.»
مقاومت و آرزوهایی که بر باد رفت: از همان آغاز تاسیس انقلاب اسلامی این حکومت خود را در مقابل غرب و بهویژه آمریکا تعریف کرد. خامنهای در همان روزها بارها علیه آمریکا سخن گفت، مانند سال ۵۸ که گفته بود ملت ایران با همه وجود علیه سلطه جهانی امپریالیسم آمریکا قد برافراشته است و تاکید میکرد که وعده الهی پیروزی جبهه حق است.
وی پس از رهبری همین ایده را پیش گرفت. خامنهای آمریکا را تهدیدی وجودی برای بقای نظام تعریف کرد؛ نگاهی که به گفته او، هرگونه نزدیکی یا اعتماد به غرب میتواند به نفوذ، براندازی نرم و در نهایت فروپاشی جمهوری اسلامی از درون بینجامد.
همین بیاعتمادی راهبردی بود که مبنای شکلگیری دکترین «صدور انقلاب» و متعاقب آن، محور مقاومت شد؛ ائتلافی که ریشه در اصول ۱۵۲ و ۱۵۴ قانون اساسی داشت و طی دهههای رهبری خامنهای از یک جریان ایدئولوژیک به یک شبکه نظامی فراملی با هدف ایجاد بازدارندگی در برابر آمریکا و مهار اسراییل تکامل یافت.
راهبرد «وحدت میدانها» تلاشی سیستماتیک از سوی جمهوری اسلامی برای پیشدستانه کردن دفاع خود در هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای داخلی از طریق ایجاد یک شبکه بههمپیوسته منطقهای بود. در این ساختار، تهران با سرمایهگذاریهای سنگین مالی و نظامی، سوریه را بهعنوان «حلقه طلایی» ارتباطی بهوجود آورد و تلاش کرد حفظ کند، در عراق با سازماندهی حشدالشعبی، نهادی موازی برای مهار نفوذ آمریکا و دور زدن تحریمها پدید آورد، حزبالله لبنان را بهعنوان «جواهر تاج» خود در مدیترانه معرفی کرد و با حمایت از حوثیها در یمن، خواست تا بازیگری در گلوگاه استراتژیک بابالمندب را بهدست گیرد؛ مجموعهای که عملا مرزهای درگیری را از دیوارهای داخلی به جبهههای متنوع فرامرزی منتقل کرد. اما دقیقا همین معماری که قرار بود جنگ را از تهران دور نگه دارد، در نهایت این پیشبینی را نقض کرد. مقامات جمهوری اسلامی سالها تکرار میکردند که «در سوریه و عراق میجنگیم تا در کوچههای تهران نجنگیم»، اما در فروردین ۱۴۰۵ همان جنگ بهطور مستقیم به تهران رسید و محور مقاومت نتوانست از وقوع آن جلوگیری کند.
اما راهبردی که برای پراکندن تهدید در جبهههای متعدد طراحی شده بود، در لحظه بحران بهجای یک واکنش هماهنگ، با ناهماهنگی گروههای عضو خود مواجه شد؛ چنانکه «عباس عراقچی» وزیر امور خارجه، در همان روزها ناچار شد اعلام کند هر یک از این گروهها بر اساس تصمیم خود عمل میکنند و از تهران دستور نمیگیرند.
تضاد دوم و عمیقتر در نسبت میان سرمایهگذاری عظیم و شکنندگی نتیجه نهایی نهفته است. در سوریه، علىرغم دههها حضور نظامی و مالی، ترور فرماندهان کلیدی سپاه قدس مانند «حسین همدانی» و «محمدرضا زاهدی» توسط اسراییل، توان لجستیکی ایران را فرسود تا جایی که در آذر ۱۴۰۳ سقوط ناگهانی دمشق در برابر نیروهای «احمد الشرع»، پیوستگی جغرافیایی محور مقاومت را بهطور کامل گسست. در عراق نیز ترور «قاسم سلیمانی»، فرمانده سپاه قدس و «ابومهدی المهندس» دبیرکل کتائب حزبالله، در ۱۳۹۸ زنجیره فرماندهی را مختل کرد و گروههای محلی را بیش از پیش درگیر منافع اقتصادی و رقابتهای بومی خود ساخت. بعدتر در لبنان، ترور «حسن نصرالله» و «هاشم صفیالدین» سران حزبالله، این تشکیلات را در بحرانی کمسابقه فرو برد، و ترور «اسماعیل هنیه» رهبر وقت شاخه سیاسی حماس، در قلب تهران در مرداد ۱۴۰۳ نشان داد که حتی قلب تهران هم دیگر ایمن نیست. این وقایع نشان داد که راهبرد «مقاومت» که خامنهای آن را بهعنوان بدیلی در مقابل «جنگ نخواهد شد و مذاکره نخواهیم کرد» قرار داده بود، در عمل به چه بنبستی رسیده است؛ این شبکه که با هزینههایی کلان برای ایجاد بازدارندگی فرامرزی طراحی شده بود، در لحظه تعیینکننده، نهتنها مانع از فروپاشی جبهههای تحت حمایتش نشد، بلکه در فقدان یک فرماندهی منسجم و کارآمد، عملا کارایی استراتژیک خود را از دست داد و خود به کاتالیزوری برای کشیده شدنِ آتشِ جنگ به قلب تهران تبدیل شد؛ وضعیتی که با مرگِ خامنهای، به نقطه پایانیِ برای دورانِ او بدل شد.
تمدن اسلامی و واقعیت فقر: در نگاه خامنهای، پروژهای که او سه دهه رهبریاش کرد، هرگز صرفا نهادسازی امنیتی یا سیاسی نبود، بلکه حلقهای از یک زنجیره پنجمرحلهای بود که خودش بارها آن را تشریح کرده است: انقلاب اسلامی، نظام اسلامی، دولت اسلامی، جامعه اسلامی و در نهایت تمدن اسلامی. او در ۱۳۹۷ این مراحل را چنین صورتبندی کرد که ابتدا «انفجار در مقابل نظام غلط باطل طاغوت» رخ میدهد، سپس نظام انقلابی بر پایه ارزشهای نو شکل میگیرد، آنگاه دولتی انقلابی باید ارکانش «انقلاب را از بُن دندان باور» کرده باشد، پس از آن جامعه انقلابی محقق میشود و در پایان زمینه برای «تمدن انقلابی و اسلامی» فراهم میآید. از نگاه او، این مسیر تصادفی نیست بلکه امتداد رسالت پیامبران است؛ او صراحتا گفته که هدف بعثت انبیا ایجاد «نظام سیاسی» بوده که بتواند اهداف الهی را «با تشکیل برنامهها و مناسبات اجتماعی» تحقق بخشد، و آنچه «آیتالله روحالله خمینی» بنیانگذار جمهوری اسلامی برای دین تعریف کرد نیز دقیقا همین بود: «رسالت نظامسازی و تمدنسازی و جامعهسازی و انسانسازی.»
خامنهای دولت اسلامی را «سنگینترین بخش» و پل ارتباطی نظام با جامعه میداند، اما آنچه او را از یک مدیر معمولی یا حتی از خمینی متمایز میکند، تأکیدش بر این نکته است که نظامسازی بدون تمدنسازی به شکست میانجامد. او در ۱۳۹۰ با اشاره به تجربه ناکام انقلابهای شمال آفریقا مثل مصر و لیبی هشدار داد که اگر انقلابی «نظامسازی» نکند، حتی خود انقلابیون هم تغییر میکنند و از بین میروند. اما نظام برای او تنها ابزار است، نه هدف نهایی؛ او الگوی اسلامی نظامسازی را ترکیبی از سه عنصر «ایمان، علم و عدل» توصیف میکرد ومیگفت: «آرمان اصلی و واقعی و نهایی، ایجاد تمدن اسلامی است». او حتی در سلسلهمراتب اتحاد جهان اسلام، بالاترین مرتبه را نه همکاری امنیتی یا سیاسی، بلکه اتحاد همه مسلمانان «در جهت رسیدن به تمدن نوین اسلامی» تعریف کرده است.
نکتهای که روایت خامنهای را از یک گفتمان صرفا دفاعی متمایز میکند، تعریف او از جایگاه غرب در این معادله است. او تمدن مادی غرب را رد میکند و معتقد است این تمدن با وجود ثروتاندوزی کمپانیها و بانکها، نه عدالت آورد، نه رفاه عمومی، نه امنیت، و نه حتی توانست خانواده را حفظ کند؛ بهتعبیر او «دستاورد انسانی نداشت». او در مقابل باور داشت تمدن اسلامی روزبهروز رشد میکند و همین رشد، برای غرب و آمریکا «ترسآور» و «رعبآور» است.
حتی مقاومت نظامی منطقهای برای او در همین چارچوب معنا مییابد؛ در ۱۳۹۸ صراحتا گفت جنگ در تمدن اسلامی هم وجود دارد اما «جهت جنگ مهم است»، و جنگ مجاهدین فلسطینی، حزبالله و دفاع مقدس ایران را نه مذموم بلکه «جهاد فیسبیلالله» توصیف کرد، در تقابل با جنگهای صهیونیستی که آنها را برای «مقاصد خبیث» میداند.
با این حال، فاصله میان این روایت تمدنی و واقعیت زیستی ایران در سالهای اخیر، یکی از آشکارترین شکافهای میراث خامنهای است. در واقع میتوان گفت در مقابل این میراث نظری برای جهتگیری استراتژیک، میراث عملی او کشوری بود که قرار بود الگوی پیشرفت، عدالت و علم برای جهان اسلام باشد، اما در بسیاری از شاخصهای جهانی نظیر تورم، فرار مغزها، آزادی مطبوعات، شفافیت اقتصادی و رفاه عمومی در ردههای پایین جدولهای بینالمللی قرار دارد؛ وضعیتی که با آرمان «عدالت اقتصادی و اجتماعی» که خود او بارها آن را از ارکان نظامسازی اسلامی خوانده، در تضاد آشکار است. وضعیتی که نشان میدهد میراث فکری او در عمل مسیری برای رنج بیشتر بخش اعظم ایرانیان بود.
فساد در ایران تمام شدنی نیست
منصور کفیلی
ساعاتی قبل داوود_میدری فرزند وزیر کار ، تعاون و رفاه اجتماعی توسط نیروهای امنیتی بازداشت و به مکانی نامعلوم برده شد.
از آنجایی که ردپای نامبرده در عزل نصب ها وزارتخانه مذکور مشاهده شده و در این بین رقم های نجومی برای تصاحب صندلی مدیریت ردوبدل شده ، حالا دادستان تهران پس از حساسیت های بوجود آمده و بدست آوردن سرنخ هایی ، دستور به جلب متهم را به ضابط قضایی صادر نموده است: شنیده ها حاکیست در همین خصوص دو نماینده مجلس بنام های احمد جباری نماینده هرمزگان / محمدرضا احمدی سنگر نماینده رشت
نیز برای پاره ای توضیحات در خصوص چگونگی استخدام همسران این دو نماینده در شرکت … صنعت_رهام_ارشادى به مدیرعاملی داوود میدری ( فرزند وزیر ) به شماره ثبت ١٣١١١ه و کد اقتصادی ٢١١٩٣٧٤٩٣٥٨٩ تحت عنوان مشاور مدیرعامل با حقوق ماهیانه ۲/۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰ریال ( دویست میلیون تومان )به دستگاه امنیتی مورد اشاره در تهران بزرگ احضار شده اند.
نکته جالب توجه اینکه ، شرکت فوق که در راستای تولیدات و محصولات خودرو فعالیت دارد چرا باید همسران دو نماینده مجلس را که هیچ سر رشته ای در این زمینه ندارند با حقوق بالا آنهم بعنوان مشاور استخدام نماید؟
آیا غیر از این است که در واقع فرزند وزیر با این کار نفوذ دو نماینده فاسد مجلس را برای سواستفاده های خود در اختیار گرفته است؟؟؟؟؟
دلنوشته من برای تیم ملی فوتبال
کجای کار گره خورده که تیم فوتبال نتیجه نمیگیرد؟
این مردم گناه دارند
کجای کار گره خورده و کجای کار می لنگد که تیم ملی فوتبال تشنه تا لب چشمه صعود رفت و تشنه هم برگشت؟
دیروز بغض رامین رضاییان را دیدید؟
آنجا که می گفت:« خدایا یک بار، دو بار، سه بار، بسه دیگه…این مردم چه گناهی کرده اند؟»
واقعا این مردم چه گناهی کرده اند که زیر بارش هزار و یک بدبختی، از فقر و گرانی تا تحمیل جنگ و …را باید تحمل کنند
اما تهش، یک دلخوشی کوچک به خاطر صعود در جام جهانی نصیبشان نشود.
این بار هم نشد و حالا خودتان را آماده کنید تا مجریان طناز صدا و سیما بیایند از این بگویند که چیزی از ارزش های ما کم نشد.
نه! نمی شود؛
یک جای کار برای این تیم ملی فوتبال می لنگد و یک چیزی در بزنگاه ها ، درست اتفاق نمی افتد؛
خدایا! این مردم چه گناهی دارند، چه گناهی؟
هنر من، برای آگاهی بخش یازدهم
سپیده حسینی صابر
میراثی زیر آتش
جنگ تنها انسانها را زخمی نمیکند؛
زمین را میسوزاند، رودها را آلوده میکند و حافظهی یک ملت را در میان ویرانههای آثار باستانی دفن میکند.
هر درختی که میسوزد، هر بنای تاریخی که فرو میریزد و هر انسانی که خانهاش را از دست میدهد، بخشی از هویت و آیندهی ما نیز از بین میرود.
صلح، تنها پایان جنگ نیست؛
آغاز دوبارهی زندگی، طبیعت و فرهنگ است.
گرانی
طاقت مردم سالهاست زیر بار گرانی خم شده است.
درد،
فقط در اعداد و قیمتها نیست؛
درد،
در رؤیاهایی است که هر روز از دسترس دورتر میشوند.
در نگرانیِ پدری که نمیداند چگونه هزینههای زندگی را تأمین کند،
در سکوتِ مادری که از خواستههای سادهی فرزندش میگذرد،
و در جوانانی که آینده را هر روز دورتر از دیروز میبینند.
گرانی تنها سفرهها را کوچکتر نمیکند؛
آرامش، امنیت و امید را نیز از دل مردم میگیرد.
رنجِ واقعی، آنجاست که زندگی به تلاشی بیپایان برای گذراندن یک روز دیگر تبدیل میشود،
و آرزوهای ساده، به بزرگترین دستنیافتنیهای زندگی بدل میشوند
ایران، امید، آزادی
ایران تنها یک جغرافیا نیست؛
ایران خانهی میلیونها انسان است که سالها با امید، عشق و آرزوی آیندهای بهتر زندگی کردهاند.
سرزمینی با تاریخ و فرهنگی غنی که شایستهی احترام، صلح و آزادی است.
حقوق بشر یک خواستهی سیاسی یا امتیازی برای گروهی خاص نیست؛ حقی جهانی است که به هر انسان، فارغ از جنسیت، قومیت، باور، زبان یا عقیده تعلق دارد.
هر انسانی حق دارد آزادانه فکر کند، سخن بگوید، انتخاب کند و در امنیت و آرامش زندگی کند.
امروز صدای مردم ایران، صدای خواستههایی ساده اما عمیق است:
حق زندگی با کرامت، حق آزادی، حق برابری و حق داشتن آیندهای که در آن ترس جای خود را به امید بدهد.
سلام بر ایران
هرگز، گمان مکن در وطن تنهایی.
ما، شاید از هم دور افتاده باشیم،
اما، ریشهها فاصله را میشناسند.
اگر روزی، پرچمها پاره شدند،
اگر باد، رنگها را از آسمان ربود،
هنوزخورشید راهش را از پشتِ ابرها پیدا خواهد کرد.
هیچ دستی توانِ کشتنِ رؤیا را ندارد؛
سرزمین، پیش از آنکه خاک باشد، در حافظهی مردمانش زندگی میکند.
آنها، خواستند نامِ عشق را از کوچهها پاک کنند،
اما عشق، همیشه راهی برای بازگشت پیدا میکند.
ما، وارثِ شرافتیم، نه وارثِ ترس.
از دلِ هر ویرانه، اگر یک انسان برای انسانی دیگر
سلامی از روی احترام بفرستد، ایران دوباره متولد میشود.

