ارتباط با ما

اطلاعیه و پیامها لینک ها

درباره آزادگی

مقالات

شماره جدید

 بایگانی

مسئله ملی  و فدرالیسم

ملا حسنی

شماره جدید

حقوق بشر

دانشجو

قبول نداشت، رابطه ادامه پیدا نکرد. به هر حال شعاعیان هر نظری که داشت، یک فرد مبارز ضد رژیم شاه بود، ولی بر خلاف ادعای تاریک فکران جمهوری اسلامی که حالا نظرات انحرافی اونو، وسیله ای قرار داده برای کوبیدن نظرات چریکهای فدائی، او هیچوقت " نظریه پرداز نسل دهه 50" نبود. به هر حال از این نوع تحریفات می دونیم که زیاده.

برگردیم به گروه جنگل، رفقای این گروه پروسه دیگه ای را طی کردند. اونجوری که رفیق حمید اشرف در سال 52 خودش برای من تعریف کرد، مؤسس اصلی گروه جنگل، رفیق کبیر و تا حدی گمنام، رفیق غفور حسن پور بود. عکسش در همین سالن در میان رفقای سیاهکل هست. این رفیق از سال 47 برای ایجاد یک گروه منضبط و انقلابی تلاش کرد. اکثر رفقای سیاهکل را این رفیق عضو گیری و سازماندهی کرد، و کلاً اون بودش که با کمک رفقای دیگه و از جمله رفقا حمید اشرف و اسکندر صادقی نژاد، گروه جنگل رو بوجود آورد.

در اینجا به خاطر بد آموزی هائی که تا حالا صورت گرفته من مجبورهستم که تأکید کنم که گروه جنگل مشخصات و مختصاتی داشت که اونو از گروه رفقا سورکی - جزنی - ظریفی متمایز می کنه. این درسته که رفیق غفور و چند تن دیگه در گروه جنگل، قبلاً با گروه قبلی ارتباط داشتند و یا عضو اون بودند. ولی این رفقا، شخصاً ، هر سابقه ای هم که خودشون داشتند، گروه مشخص جنگل رو با مختصات خاص خودش، برای هدف مشخصی بوجود آوردن. واین گروه بود که معیارها و مسایل مشترکی با گروه احمدزاده داشت. و به این خاطر این دو در ارتباط با هم قرار گرفتند. بحث اینه که ما تاریخ مونو درست بشناسیم، تا فریبکاران نتونند با خلط مسایل مختلف، گمراهی ایجاد بکنن،مثلاً کتاب دشمن (کتابی که دو سال پیش، وزارت اطلاعات برعلیه چریکهای فدئی خلق منتشر کرده)، اومده نظراتی که رفیق جزنی چند سال بعد از تشکیل چریکهای فدائی خلق، در زندان نوشته ، اونا رو اومده به گروه جنگل نسبت داده و با ذکر مغایرت اون نظرات با نظرات رفیق احمدزاده به خیال خودش کشفی کرده و گفته که این "دو گانگی نهفته در ساختار سازمان" بود!! در حالی که اون نظراتی که رفیق جزنی در زندان نوشته بود اصلاً قبلاً، حتی در خود گروه جزنی هم مطرح نبودند و وجود نداشتند.

من خودم از همان ابتدا در جریان ارتباط دو گروه جنگل و احمدزاده قرار داشتم- یاد برادر انقلابیم، بهروز دهقانی گرامی باد که با چه خوشحالی این خبرو به من داد- و بعد این ارتباط ادامه پیداکرد و من در جریان بودم که رفقای گروه جنگل کاملاً نظرات تئوریک گروه احمدزاده را پذیرفتن. و این طوری بود که بر اساس تئوری تدوین شده ای، فعالیت های انقلابی چریکهای فدائی خلق آغاز شد و ادامه پیدا کرد.

حالا من کمی هم در مورد تئوری و تحلیل های چریکهای فدائی خلق صحبت می کنم. البته به خاطر محدودیت وقت، خیلی فشرده، فقط نکات اصلی رو بیان می کنم.

در تحلیل چریکهای فدائی خلق، خط سیر نفوذ امپریالیسم در ایران، از دوره قاجار ترسیم و نشون داده شده که ایران از زمان رضا شاه به یک جامعه نومستعمره تبدیل شد که واضح ترین نتیجه سیاسی این شکل از سلطه امپریالیسم در جامعه ما، دیکتاتوری شدیداً و وسیعاً قهر آمیز حکومت هائیه که سر کار می آن. در آن زمان ما همون رضا شاه و رژیم شاه رو داشتیم که حالا جمهوری اسلامی هم اضافه شده. از این تحلیل ، این نتیجه مهم حاصل می شه که برای رهائی مردم ایران از زیر ظلم و ستم و سرکوب، تنها سرنگونی دیکتاتوری حاکم، این رژیم ها، کافی نیست بلکه علاوه بر این باید به هر گونه نفوذ امپریالیسم ( یعنی همین سرمایه داری انحصاری جهانی ) هم در ایران پایان داده بشه و باید سیستم سرمایه داری را از بین ببریم.

قبلاً گفته می شد که مردم قیام می کنند، اعتصاب عمومی راه می افته و از این طریق ها می شه حکومت را ساقط کرد و به آزادی رسید. ولی چریکهای فدائی خلق تأکید کردند که هیچ قیامی در ایران، بدون رهبری طبقه کارگر آگاه و متشکل، به پیروزی نمی رسه. اما مسأله اصلی این بود و هست که در شرایط دیکتاتوری شدیداً قهر آمیز در ایران، طبقه کارگر در چه پروسه ای امکان پیدا می کنه که متشکل بشه؟ چون این دیکتاتوری ، امکان تشکل به هیچ قشر و طبقه ای نمی ده. به طبقات دیگه هم امکان تشکل نمی ده. به همین خاطر یک راه دیگه جلوی پای انقلاب ایران گذاشته شد. اتفاقاً یادتونه که در جریان قیام یا خیزش سال گذشته هم عده ای دوباره یاد اعتصاب عمومی افتاده بودن، بدون این که بگن که خُب کی قراره که این اعتصابو برپا و رهبری بکنه؟ ما که تجربه شو داریم. اگه رهبری دست طبقه کارگر نباشه، این مبارزه نمی تونه به پیروزی برسه.

به هر حال،با طرح چنین مسائلی بود که چریکهای فدائی خلق تأکید کردند که نه قیام، بلکه " مبارزه مسلحانه توده ای و طولانی" استراتژی منطبق با شرایط جامعه ایرانه. چون این استراتژی، فقط جنبه نظامی نداره، بلکه در طی جنگ با دشمن، فضا و محیطی در جامعه بوجود می آيد که امکان متشکل شدن به طبقه کارگر و دیگر اقشار و طبقات مردمی می ده. بنابراین، مبارزه مسلحانه چریکهای فدائی خلق که با نیروی اندکی از سیاهکل شروع شد این چشم انداز را تعقیب می کرد که در پروسه رشد خودش به یک جنگ توده ای و آزاد سازی منطقه به منطقه در ایران تبدیل بشه. به همان صورتی که ما نمونه ای از اونو در کردستان بعد از شکست قيام بهمن، شاهدش بوديم.

اما از جنبه تاکتیکی، ضرورت مبارزه مسلحانه برای درهم شکستن شرایط خاصی بود که به خصوص پس از 28 مرداد سال 32بوجود اومده بود. مردم نیروی خودشونو به طور مطلق ضعیف و نیروی دشمنانشون رو هم به طور مطلق قوی تصور می کردند، و وجود چنین دو مطلق در ذهن اونها در کنار عوامل دیگه باعث شده بود که مردم دچار یأس و نا امیدی بشن، قدرت دشمنانشونو زیاد به حساب بیارن و فکر بکنن که با این رژیم نمی شه در افتاد و مبارزه کرد. بنابراین، اولین مسأله چریکهای فدائی، شکستن اون دو مطلق در ذهن مردم و کشاندن اونها به صحنه مبارزه بود. در کتاب رفیق پویان این مسایل به رساترین شکلی توضیح داده شده.

اجازه بدید در پایان این قسمت به این موضوع هم اشاره بکنم که پس از شکست مبارزات مردم در 15 خرداد سال 42 که دیگه برای مردم کاملاً مشخص شد که از طریق راه های به اصطلاح قانونی، با درخواست اصلاحات و از این قبیل نمیشه از سرکوب و ظلم و ستم رهائی پیدا کرد، ضرورت توسل به سلاح امری شد که انگار به هزار زبان در سخن بود، و خودشو به شکل های مختلف به پویندگان راه آزادی نشون می داد. اصلاً، انگار که این ضرورت چیزی در هوا بود که می شد استنشاقش کرد. حالا چون اینجا فرصت نیست من نمی تونم نمونه هائی به شما بگم و بگم که این حرف رو بر اساس چه نمونه هائی می گم. واقعاً اتفاقی نیست که فروغ فرخزاد در همان زمان شعر "دلم برای باغچه می سوزد" و "کسی که مثل هیچکس نیست"ُ رو می سرایه؛ بعد هم که مبارزه مسلحانه شروع شد، بلافاصله، اون

صفحه قبل

برگشت

صفحه بعدی