ارتباط با ما

اطلاعیه و پیامها لینک ها

درباره آزادگی

مقالات

شماره جدید

 بایگانی

مسئله ملی و فدرالیسم

ملا حسنی

شماره جدید

حقوق بشر

دانشجو

 

نامریی است که انسان در مقابلش ناتوان است و گزینه ی دیگری جز تسلیم و یا تطبیق دادن خود ندارد.

دومین فریبی که قدرت حاکم می دهد، اینست که در باره ماهیت خود، یعنی قدرتی که این انتخاب را تحمیل می کند، سانسور برقرار می کند. قاعده این می شود که هر چه کمتر در باره واقعیت خود قدرت بحث و برخورد شود و برخوردها به گزینه هایی که قدرت تحمیل می کند، محدود گردند. برای مثال، حکومت پتن در فرانسه در باره اصل حق یا نا حق بودن استقرارارتش آلمان در فرانسه صحبتی نمی کرد اما بیان سیاسی خود را به انواع اصلاحات که باید انجام داد، تقلیل میداد. در جوامع غربی، بعد از سالها سانسور در باره ماهیت لیبرالیسم، به تازگی، بعد از بحران فعلی که همراه ورشکستگی بی سابقه در تاریخ بشریت است، بحث برسر مسئولیت لیبرالیسم در به وجود آوردن این فاجعه ، در"دیکتاتوری رسانه ها" و در بین سیاسیون جا پیدا کرده است. در وطنمان ایران، صحبت درباره ولایت فقیه و نقشش در پدید آوردن فاجعه ای که 30 سال است با آن روبرو هستیم، خط قرمزی است که تمام نامزدها بایستی خود را بدان ملتزم کنند. حتی آقای خاتمی جرات نکرد به مردم بگوید که به خاطر مخالفت "آقا"، از کاندیداتوری دوره دهم انصراف داده است. قدرت تمام سعی اش را می کند تا در مقام ولایت، به عنوان واقعیتی که می توان از آن عبور کرد، نگریسته نشود، بلکه به عنوان واقعیتی اجتناب ناپذیر که همگی خود را باید با آن تطبیق بدهند، پذیرفته شود.

یکی دیگر از مهمترین فریبها باوراندن این دروغ است که تسلیم شدن به قدرت به وضعیت بهتری می انجامد. در حالی که قدرت که بدون روابط قوا امکان پذیر نیست، برای ادامه حیات، نیاز فزاینده به تخریب دارد، مجبور است تخریب فزاینده اش را با وعده های مجازی و دروغین بپوشاند تا تسلیم شدن مردم را راحتتر بدست آورد. در واقع ، اگر از اول برای همگی روشن بود که تسلیم شدن، عاقبت بهتری را به وجود نمی آورد، روحیه مقاومت خیلی قوی تر می شد. اگر برای صوفی از اول مسلم می شد که در صورت تسلیم، بازهم دو فرزندش توسط نازی ها کشته می شوند، شاید تدابیر دیگری می سنجید تا بتواند از جان آنها دفاع کند و حداقل خودش مجبور نمی شد خودکشی کند. یا اگر جامعه ایرانی در اول دوره اصلاحات می دانست که آقای خاتمی قرار است تنها یک تدارکاتچی بشود، به خود زحمت 8 سال تجربه را نمی داد و گرفتار این فریب نمی شد. دروغ دیگری که تبلیغ می شود اینست که نه تنها امکان رسیدن به آینده بهتری وجود دارد ، بلکه هزینه رسیدن به آن کمتر خواهد بود. به قول عده ای با هزینه کمتر به همان هدف می رسیم. اما واقعیت آنست که همچون داستان صوفی، در پایان، هزینه بسیار سنگین می گردد، زیرا نه تنها نازیها جان فرزندان صوفی را گرفتند بلکه باری کشنده و خردکننده بر شانه های خود صوفی گذاشتند. در واقع صعود قدرت با تشدید خرابیها همراه است و تنها مقاومت در برابر آنست که می تواند خرابیهای آن را متوقف کند. هانا آرنت (Hannah Arendt) در کتاب آیشمن در بیت المقدس سخت از نخبه های یهودی در دوران جنگ جهانی دوم انتقاد می کند و از سانسور در باره این قسمت از تاریخ شکایت می کند.آنها هیچیک مردم یهود را دعوت به مقاومت نکردند بلکه آنها با تمسک به این طرزفکر که با همکاری، از میزان کشتار تا حدودی جلوگیری خواهیم کرد، با رژیم نازی همکاری کردند. در ازای نجات اقلیتی که امکان پیدا می کردند به فلسطین مراجعت بکنند، خود مقامات یهودی لیستی از همکیشانشان را به مقامات نازی دادند. آرنت می نویسد: نا آگاه از الزامات وحشتناک این قرارداد، به نظر می رسد آنها فکرمی کردند اگر قرار است یهودیانِ قربانی را انتخاب کرد چه بهتر که این کارتوسط خود یهودیها انجام بگیرد. اما این روش یک اشتباه اساسی بود، زیرا از این به بعد، یهودیان در میان دو سنگ آسیاب، دو تا دشمن، قرار گرفتند: میان مقامات نازی و مقامات یهودی.... می دانیم این مسئولان یهودی که وسیله جنایتکاران شده بودند از چه احساساتی برخوردار بودند؛ آنها خود را با ناخدای کشتی ای مقایسه می کردند که درحال غرق شدن است و برای نجات آن مجبور هستند میزان زیادی از بار گران قیمت را  به دریا بریزند، و به ناجی ها  می ماندند که برای نجات 1000 نفر می باید 10000 نفر دیگر را قربانی کرد..." آرنت اضافه می کند که از این مقامات کسی نخواسته بود راز لیست  قربانبان را نگاه دارد، این راز را خود مقامات یهودی نگاه می داشتند تا به تصور خویش مانع وحشت و هرج و مرج شوند. بدین ترتیب اکثر جامعه یهودی از تهدیدی که حیات او را نشانه رفته بود غفلت ورزید، و رژیم نازی توانست کشتارعظیمی را انجام دهد، بدون آنکه مقاومتی صورت بگیرد. آرنت به این نکته اشاره می کند که هر جا یهودیان بودند، مسئولان یهودی هم بودند و این مسئولان به جز چند استثنا، بقیه به دلایل مختلف با نازیها همکاری کردند. تمام حقیقت اینست، که اگر ملت یهود سازمان یافته نبود و بدون رئیس بود، هرج و مرج برقرار می شد اما تعداد قربانیها به چهار و نیم تا 6 میلیون نمی رسید. اگر به رهنمودهای شوراهای یهودی گوش نمی دادند، پنجاه درصد یهودیان موفق می شدند فرار کنند. در مورد هلند، برای مثال، آرنت تاکید می کند که در این کشور مقامات نازی ازهمکاری پلیس یهودی برخوردار شدند، ولی بلایی بر سر یهودیان آنجا آمد که از تمام کشورهای غربی، شاید به غیراز لهستان، مرگبار تر بود. سه چهارم یهودیان کشته شدند... این میزان کشتار گواهی می دهد بر میزان عدم توانایی برخورد با واقعیت یهودیان.

در مورد وطنمان ایران هم وضع همین  است، هر اندازه از عمر رژیم ولایت مطلقه فقیه می گذرد، میزان جنایات انسانی و خسارات مادی و معنوی که به بار می آورد، افزایش پیدا می کند. کدام هزینه کم شده است؟

مگر همه متفق القول نیستند که کشور در لبه پرتگاه است؟

در صورت عدم مقاومت، میزان هزینه ها می تواند به حدی برسد که جریان غیر قابل برگشت شود و کل جامعه اضمحلال پیدا کند. تاریخ گواه آنست که مقاومت همگانی چطور می تواند قدرت را فلج کند و شکست دهد و میزان هزینه ها را کمتر کند.  آرنت برای اینکه میان عواقب گزینه تسلیم-همکاری و مقاومت مقایسه ای انجام داده باشد، کشور دانمارک را مثال می زند. او می نویسد: رفتار مردم و دولت دانمارک در برابر یهودیان تک بد. جا دارد تاریخ آن، در برنامه دروس علوم سیاسی دانشجویانی بیاید که می خواهند تاثیر برخورد براصل عدم خشونت و مقاومت منفی را در زمانی که دشمن از وسائل خشونت آمیز و به مراتب قوی تر برخوردار است، را مطالعه کنند. وقتی که آلمانیها مسئله ستاره زرد (ستاره ای برای شناسایی یهودیان) را مطرح کردند، دانمارکیها به سادگی پاسخ دادند پادشاه اول کسی خواهد بود که آنرا خواهد گذاشت. کارمندان عالی رتبه به اطلاع رساندند که اگر عملی علیه یهودیان صورت بگیرد، استعفا خواهند داد. ارتش آلمان چون نتوانست روی امکانات دولت و مردم دانمارک حساب کند، مجبور شد نیروی پلیس از آلمان وارد کند...  دولت دانمارک زمانی که خبردار شد که نیروهای آلمانی در صدد دستگیری یهودیان هستند، فوری آنها را مطلع کرد و به آنها کمک کرد مخفی شوند و به سوئد فرار کنند." از اینرو در دانمارک به یمن مقاومت دانمارکیها، یهودیان کمترین قربانیان را دادند.و بالاخره، شرکت کنندگان در این نوع انتخابات برای توجیه خود تبلیغ می کنند که می شود با استفاده از وسایل نامطلوب به اهداف خوب رسید؛ بنام آزادی می توان با استبداد همکاری کرد و بنام استقلال می توان تسلیم اشغالگر شد. اما ظاهرا مدافعان شرکت در انتخابات از این قاعده مسلم غافلند که هر هدفی وسیله متناسب خویش را می طلبد. هر راهی به جایی ختم می شود و این طور نیست که بتوان از هر راهی به مقصد واحدی رسید. برای عالم شدن، کسی وسیله دیگری غیر از آموختن علم نمی شناسد. برای برقراری آزادی نیز، نمی شود از وسائل غیر دمکراتیک استفاده نمود. شاید تا پیش از تجاوز نظامی امریکا به عراق، بخشی از جامعه ما و کل مخالفان صدام اعتقاد داشتند که با دخالت ارتش خارجی می توان به آزادی رسید، اما تجربه عراق خطا بودن این تفکر را به خوبی روشن کرده است. واقعا باید پرسید چگونه است کسانی که خود را آزادی خواه می دانند بر این باورند که ضمن التزام به ساختار" قانونی"

 

قبلی

برگشت

بعدی