ارتباط با ما

اطلاعیه و پیامها لینک ها

درباره آزادگی

مقالات  بایگانی

مسئله ملی  و فدرالیسم

ملا حسنی

شماره جدید

حقوق بشر

دانشجو

محبوبه در خانواده‌اي هشت‌فرزندي در يكي از آبادي‌هاي معروف و خوش ‌آب‌وهواي خراسان به دنيا آمد. پدرش ارباب محل بود و به‌راحتي دختر به غير نمي‌داد. محبوب (دوروبري‌ها چنين صدايش مي‌كردند) دانشسراي مقدماتي را كه تمام كرد، خواستگارها پاشنة در خانه را از جا درآوردند. خواستگاراني كه دل دختر نزد يكي‌شان گرو بود. اما رأي پدر چيز ديگري بود. او دختر به رعيت نمي‌داد، حتي از نوع تحصيل‌كرده‌اش. پس محبوب، بدون حرف و حديث و با توافق دو ارباب منطقه، شد نامزد محمد، پسر خان ديگر. محمد سوادش را تا سيكل رسانده و از آن پس قيد تحصيل را زده بود.
كسي از دختر نپرسيد چرا دوستش نداري. كسي نپرسيد چرا وقتي نامزدت در مي‌زند، پشت برادرهايت پناه مي‌گيري و التماس مي‌كني كه: بگوييد محبوب نيست!، كسي ندانست پشت پشته‌هاي رختخوابي كه پناهگاهش مي‌شد در گريز از نامزد ازراه‌رسيده، چقدر گريه مدفون شد. كسي نپرسيد و او نيز پاسخي نداد. سر به زير انداخت و دلش را در خانة پدر دفن كرد تا بشود زن پسر خان ديگر.
سقف مشترك اما چيزي را عوض نكرد. بچه‌ها هم چيزي را عوض نكردند. اصولاً چيزي براي عوض شدن وجود نداشت. نياز به عوض شدن در زير يك سقف مشترك، نيازي يك‌جانبه نيست. دو طرف كه تغيير را نخواهند، زندگي مي‌شود صحنة نبردي كه هر روز، جز خسارت و تلفات، چيزي به بار نخواهد آورد. بچه‌ها بزرگ‌ترين خسارت‌ها را در اين نبرد مي‌بينند.
محبوب در اعترافاتش بارها و بارها به روابط خارج از ازدواج همسرش اشاره مي‌كند و مي‌گويد كه او هم مي‌خواسته از شوهرش انتقام بگيرد. يكي از آشنايان او مي‌گويد: روزي از مدرسه (محبوب معلم بود) زودتر به خانه رفت تا به قول خودش مچ‌گيري كند، و كرد.
همسرش ابايي نداشت از اينكه بساط عيشش را در خانة خودش، كه زن و چهار بچه‌اش در آن زندگي مي‌كردند، بگستراند. گسترانده بود، و قيامتي شد وقتي محبوب، بي‌وقت، وارد شد. اما كو حيا؟
همانجا بود كه زن، به نفرين، با خشم بر سر همسرش فرياد كشيد كه: عين همين كار را با تو مي‌كنم كه بداني چه مي‌كشم! اما بابت همين خشم و نفرين و نفرت چنان كتك خورد كه تا مدت‌ها تنش كبود و دلش خون بود.

ادامه دارد

چپِ ديگر،
 

شيدان وثيق

متن کوتاه زير، تلاشی محدود و ناقص در طرح دريافتی از سوسياليسم از نگاهی ديگر و در نفی سوسياليسم های استبدادی تا کنونی (سده بيستمی) در تئوری و عمل است که به هيچ روی ادعای تعريف و تبيين آن چه که می توان سوسياليسم امروزی يا سوسياليسم آزادی خواه و دموکراتيک ناميد را ندارد و نمی تواند داشته باشد
دريافتی از سوسياليسم آزادی خواه و دموکراتيک چون فرايند جنبش های اجتماعی و مشارکتی
cvassigh@wanadoo.fr
چه بر من نفرت انگيز است که دنباله روی کنم
و به همان اندازه نيز هدايت کنم
نيچه - دانش شاد


بنا به خبرهايی که از داخل ايران می رسند، بخشی از جوانان و دانشجويان کشور ما، هر چند محدود، در جُست و جوی راهی برای پايان بخشيدن به نظام جمهوری اسلامی، روی به ايده های چپ انقلابی و سوسياليستی آورده و می آورند. اين امر البته برای همه ی ما که امر استقرار آزادی، دموکراسی و جمهوريت لائيک را پيش شرط مقدماتی و اساسی و زمينه ساز هر گونه تحول سياسی و اجتماعی پسا- سرمايه دارانه در ايران قرار می دهيم، جای بسی خوشنودی و اميدواری است. اما هم زمان با حقيقتی ديگر و اين بار غير منتظره نيز رو به رو می شويم که در اين ميان، پاره ای، باز هم هر چند محدود ، به جای درس گيری از گذشته و گام برداشتن در حرکتی نو در گُسَست از سوسياليسم استبدادی و تمامت خواه (توتاليتر)، هم چنان در چنبره ی شيوه ها، شعارها، فرمول ها و حکم های سوسياليسم واقعاً موجودِ سابق محصور اند: سيستمی که در پايان سده ی بيستم از هم فروپاشيد و کارنامه اش، در نهايت و به طور عمده، فاجعه ای بيش نبود.
متن کوتاه زير، تلاشی محدود و ناقص در طرح دريافتی از سوسياليسم از نگاهی ديگر و در نفی سوسياليسم های استبدادی تا کنونی(سده ی بيستمی) در تئوری و عمل است که به هيچ روی ادعای تعريف و تبيين آن چه که می توان سوسياليسم امروزی يا سوسياليسم آزادی خواه و دموکراتيک ناميد را ندارد و نمی تواند داشته باشد(۱). اين نوشته، تحت عنوان سوسياليسم، چون فرايند جنبش های اجتماعی و مشارکتی، سال ها پيش (بيش از ده سال)، هنگام تدارک نظری برای تشکيل شورايی سوسياليستی(۲) در خارج از کشور در بين معدود افرادی پخش گرديد. اکنون، پس از بازبينی مجدد و انجام پاره ای اصلاحات در آن و تحت عنوان اصلی چپِ ديگر، اين متن در اختيار نقد فعالين اجتماعی سياسی: دانشجويان، زنان و کارگران... قرار می گيرد. مخاطب آن، بويژه، نسل جوان، دختران و پسران مبارزی است که تحت شرايط سهمگين حاکم در داخل کشور، با همه ی دشواری ها و نارسايی های موجود، برای دگرسازی بنيادين جامعه ی خود، روی به افکار و آرمان های چپِ سوسياليستی آورده و می آورند.
بحران سوسياليسم بيش از آن که ناشی از پراتيک ها، تئوری ها و برنامه های به اصطلاح سوسياليستی يا کمونيستی باشد، بحران در خودِ معنا و مفهومِ(۳) آن است. اين بحران از زمانی آغاز شد که، به سياق بينش متافيزيکی و ايدئاليستی، دست به مفهوم سازی(۴) و ساختمان چيزی زديم که در اصل و اساس، پيوسته و هميشه، می خواهد ناقد راديکال نظم ها، سيستم ها و ساختارها باشد. يعنی نه تنها جامعه و مناسبات اجتماعی موجود بلکه خود را نيز همواره موضوع بازانديشی، ساختارشکنی و دگرسازی قرار دهد.
در سده ی نوزدهم در غرب، با پيدايش شکل های نوين ستم و بی عدالتی های آشکار نظم سرمايه داری جديد و در پی جنبش های اجتماعی و طبقاتی، بويژه مبارز ات زحمتکشان بر ضد استثمار نيروی کار و برای عدالت اجتماعی و برابری...، انديشه های سوسياليستی نزد فعالان روشنفکر اين جنبش ها پا به عرضه ی حيات می گذارند. اينان، در ادامه ی فلسفه ی کلاسيک سياسی (از افلاطون تا امروز)، از سوسياليسم، طريقت، ايده، جوهر، سيستم، سرمشق (پاراديگم)، اُتوپيا، مدينه ی فاضله... و در يک کلام نيروی برينی می ساختند که فراسوی جامعه - چون مهدويتی (يا مسيحيتی) ديگر اما اين بار زمينی، دنيوی، اين جهانی، سکولار و به ياری خودِ انسان ها - می بايست راه نجات، رستکاری و سعادت را به آدميان نشان می داد.
انقلاب بزرگ و بی مانند اما نه خالی از ابهام، چندگانگی و تضادِ مارکسی، در تلاشی بود که او برای رهانيدن سوسياليسم از جهان مذهب ها، مهدويت ها، اسطوره ها، ايدئولوژی ها... و هر گونه قدرت ترافرازنده(۵) و غير درون-بودی(۶)، به کار بُرد:
پس وظيفه ی تاريخ است که، آنگاه که [خصلت] آن جهانی حقيقت ناپديد شده است، حقيقتِ اين جهان را مستقر سازد. و اين، ابتدا، وظيفه ی فلسفه ی در خدمت تاريخ است که، آنگاه که پيکره ی مقدس خودبيگانگی انسان برملا شده، خودبيگانگی را در پيکره ی نامقدسش برملا سازد. بدين ترتيب، نقد آسمان به نقد زمين بدل می شود، نقد مذهب به نقد حقوق و نقد الهيات به نقد سياست. (مارکس، مقدمه ای بر نقد فلسفه ی حق هگل) (۷).
او، برای نحستين بار، اصل را بر فعاليتِ انقلابی يا فعاليتِ عملی - انتقادی(۸) يعنی بر دو ای جداناپذير، بر هم زيستی و هم کُنشی پراتيکِ تغييردهنده ی اجتماعی و تئوری انتقادی اجتماعی قرار می دهد، و اعلام می کند که در فرايند تغيير انقلابی شرايط اجتماعی، آموزنده (تربيت کننده) خود نيز بايد آمورش بيند (تربيت شود).

قبلی

برگشت

بعدی