ارتباط با ما

اطلاعیه و پیامها لینک ها

درباره آزادگی

مقالات

شماره جدید

 بایگانی

مسئله ملی  و فدرالیسم

ملا حسنی

شماره جدید

حقوق بشر

دانشجو

 

پسرکونداردنشان ازپدر:

تحلیلی بر گسست بین نسلی

علی طایفی

    

 الف) شايد تا چند دهه پيش نيز اين ضرب المثل که پسر کو ندارد نشان از پدر تعبيری از واقعيت بود. سالها و سده‌های پيش که جامعه ايران بدور از تحولات جهانی در ساختارهای بسته، روابط ارگانيک عشيرتی ، جمعيت اندک، ارتباطات محدود اجتماعی و در کل سنتی می‌زيست همواره نسل در پی نسل همان درو می‌نمود که پيشينيان می‌کاشتند. در ساختار بسته آن زمان از چند جهت مي توان بارقه‌های اين ويژگی فرهنگی را باز جست:

- از بعد ساختار خانواده ، به دليل گسترده بودن مناسبات اجتماعی و خويشاوندی و سيطره درون همسری يا همسر گزينی درون گروهی نسبی از يکسو و سلطه قدرت پدر در خانواده و مردگرايی مفرط (که در ساختار سلطه موروثی پدر معنا می‌يافت) از سوی ديگر، همواره پسر در خانواده چنان تربيت يافته و جامعه پذيری را طی می‌کرد که مو به مو قدم در جای پای پدر می‌نهاد. به تعبير ديگر بدليل همين محدوديت‌های مناسبات بسته و سنتی ، ديگر فرصتهای جديدی برای ممارست و تلاش برای کسب مهارت و افزايش مزيت‌های رقابتی بوجود نمی‌آمد تا اين سلسله تودرتوی ساختار فاميلی درهم شکسته شود.

1. از بعد سياست ، نيز اصولا سن سالاری و شيخوخيت که مبتنی بر کسب تجربه بيشتر و دريدن پيراهن‌های بيشتر! بود مقوم همين کارکرد‌ها بود.

مناسبات ارباب رعيتی ، خان سالاری ، پدرسالاری و در نهايت پير سالاری چنان اقتضا می‌نمود و البته به نيازهای ساختاری وقت نيز پاسخ می‌داد، که ريش سفيدها از مشروعيت بيشتری برخوردار بوده و در واقع به عنوان کدخدا، جانشين خدا در زمين و ده يا محله تحت نفوذ بودند.

نظام ولايی در ساختار خانواده که نخست به پدر و پس از مرگ او به پسران ارشد به ترتيب سن و در صورت نبود پسر به عمو‌ها يا پدربزرگ و يا وصی که يکی از همين افراد تعيين ميکرد، قدرت مديريت نهاد خانواده را می‌داد و هنوز هم در قوانين مربوط به خانواده و حضانت و سرپرستی آن جاری و ساری است! چنان ريشه در ساير نهاد‌ها از جمله نهاد سياست دوانده بود که هر ده يا ايالتی نيز يک والی داشت و در نهايت يک ولی کل و مطلقه که در آن وقت به عنوان ظل السلطان يا سايه خدا ، چونان کبيری بر صغيران حکومت می‌کرد.

2. از بعد آموزشی و تربيتی نيز، همين ساختار در قالب استاد شاگردی و مراد و مريدی چنان بود که اولا هرکسی امکان تحصيل نمی‌يافت جز آقازاده‌ها و به اصطلاح فرزندان خانواده‌های اصيل با تباری ديرينه و مشروعيتی فراگير، و اگر کسی هم به مکتبی ميرفت و نزد شيخی يا ملايی تلمذ می‌کرد چنان به او مرهون و وابسته می‌گشت که حتی اگر خلاقيتی ميکرد و حرف و حديث جديدی مطرح می‌ساخت يا می‌بايست به استاد خود منسوب می‌ساخت يا مرتد شناخته شده و حتی گاه تحت فشار عمال شيوخ به عنوان خيره سر و عاصی جلای وطن می‌کرد (به اصطلاح امروز فرار مغز!).

اين خصيصه با سلوک و حکم ديرين تقليد در مبانی دينی نيز چنان تقويت می‌گرديد که مجال هيچ دگرانديشی را به فرد، حتی فرد دردانه و آقازاده نيز نمی‌داد. منطق تقليد در اين ساختار چنان به حفظ اين نظام متعهد و پايبند بود که به جدايی و قشربندی موجود تحت عنوان درجه يک و درجه دو يا خودی و غير خودی منجر گرديده و مانع از بروز هرگونه نوانديشی ، نوآوری ، خلاقيت و ساختار شکنی شده ، چرخ دوار را بر وفق مراد مرادان و شيوخ و واليان همچنان می‌چرخاند.

ب) با ظهور انديشه مدرنيته و ترقی خواهی ناشی از تحولات جهانی که توسط منورالفکران دوره مشروطيت طرح و به شکل وابسته‌ای با روی کار آمدن رضاشاه پهلوی زمينه ورود و تعين بيشتری گرفت ، بسياری از نهاد‌ها و تاسيسات مدنی جديد از قبيل امکانات زيربنايی (راه آهن، تلفن ، پست ، تلگراف ، جاده سازی، اتومبيل، و...)، تاسيس دانشگاه و نهاد آموزش عالی ، تفکيک ساختاری آموزش و پرورش و سازماندهی جديد آن بر کنده از دين ، کشف حجاب و ورود زنان به عرصه‌های اجتماعی ، تشکيل نهاد‌های قانونی و تدوين قانون مدنی مستقل و دهها پديده و نهاد و سازمانهای جديد بدون انطباق با ساختار سنتی وارد کشور شد و بطور طبيعی در تضاد با بسياری از نهاد‌ها و ساختار‌های سنتی و کنشگران آن در حوزه سياست ، دين ، قانون ، حکمت و خانواده قرار گرفت. شايد اشاره به برخی از اين نمودها و ساختارشکنی‌های نوين عصر حاضر نيز به شفافيت موضوع ياری رساند:

1. از منظر نهاد خانواده ، به تدريج با گسترش مناسبات ، تخته قاپو کردن عشاير و ساختار عشايری ، ايجاد فرصتهای اجتماعی و اقتصادی جديد و بيشتر،بويژه با ايجاد سازمانهای بوروکراتيک در امور آموزشی ، تربيتی، درمانی ، ماليه، قضايی ، دولتی ، نظامی ، انتظامی و دهها شغل و منزلت جديد به تدريج مناسبات اجتماعی از شکل بسته در آمده و با گستردگی جغرافيايی و پيچيدگی انسانی و اجتماعی از يکسو و شکستن اقتصاد معيشتی و خود بسنده ، خانواده گسترده رو به اضمحلال نهاده و با جدايی پسر از خانواده پدری، بتدريج از اقتدار و سلطه موروثی پدر کاسته شده و ميدان هر چند محدودی نيز برای زنان و مادران پديد آمد.

 

قبلی

برگشت

بعدی